تبلیغات
چشمان تب دار من - بعد از سفر و روزگار کودکی

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 31 تیر 1394-08:34 ق.ظ

بعد از سفر و روزگار کودکی

دیروز صبح برگشتم. و مثل همه این برگشتن های چند سال گذشته حالم خوش نبود. موقع خداحافظی مادر مثل همیشه دلتنگی می کرد.این طور مواقع مظلومیت چهره اش دل کافر خدا رو هم ریش میکنه چه برسه به من که کلا یه کف دست بیشتر دل ندارم. لامصب این لحظه خداحافظی تمام خوشی های چند روز مرخصی رو به تمام معنا برای آدم تبدیل به کوفت مطلق میکنه. یه بغضی میپیچه در دالان های قلبم که من رو پر از اضطراب نسبت به هر چیزی میکنه.
این چند روز هیچ جای خاصی نرفتم. یکی دو تا کار اداری بود که از فرصت استفاده کردم و انجامشون دادم. ولی به عادت همیشه بیشتر دوست دارم ور دل مادر جان بشینم و باهاش صحبت کنم. یه بار رفتیم بیرون شهر که با اینکه ظهر یه خورده گرم بود ولی خیلی خوش گذشت. بسیار هم انجیر کوهی چیدیم. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. حدود 40 کیلو انجیر چیدیم. من رو که اگر به حال خودم میزاشتن همه انجیرهای اون منطقه رو می چیدم. درختان انجیر اون منطقه خودرو هستن و کسی هم تیمارشون نمیکنه و آبی بهشون نمیده.ولی این درختان سخاوتمندانه هر سال کلی انجیر به بار میدن و کام رهگذران رو شیرین میکنن. منم که عاشق انجیر و البته کلا میوه چینی. در این میان مادر جانمان کلی مربای انجیر پخت فرمودند.
کلا من و  خواهر برادرهام هر وقت دور هم جمع میشیم اصلا کمبود حرف و خاطره نداریم. اگر هم یه زمانی کمبودی باشه خیلی ریلکس از اول میشینیم مباحث رو مرور میکنیم و گاها یه خاطره چند بار در یک روز تعریف میشه. این دفعه یاد یه خاطره (شایدم حادثه) از دوران کودکیمون افتادیم. من و آبجی بزرگه و آبجی بعد از خودم  یه دوست مشترک داشتیم که پدرش از همکارهای بابا بود و مادرش هم یه جورایی دوست مادر. البته دوست که چه عرض کنم یه مزاحم همیشگی بود که مادر ما مجبور بود مزاحمت های همیشگیش رو تحمل کنه. ما هم که بچه بودیم (زیر 7 سال) و فقط بازی کردن برامون مهم بود. این دوستمون مهتاب خانم اندکی شکمو بود و ما هم بیش از حد کنجکاو. آجی بزرگه اون موقع ها برعکس من که عاشق کشاورزی و جک و  جونور بودم بسیار به پزشکی علاقه داشت. همیشه نقش دکتر رو ایشون بازی می کرد و خوب قائدتا ما هم نقش دستیارهاش رو بازی می کردیم.
اون موقع ها در شهر دورود زندگی می کردیم. یه جورایی جنگ زده محسوب میشدیم. سالهای آخر جنگ بود و دامنه بمبارون ها به شهرهای نیمه جنوبی کشیده شده بود. تو یه خونه بزرگ قدیمی زندگی می کردیم که داخل یکی از اتاق هاش یه کمد دیواری بزرگ داشت. مادر اونجا رو برامون تمیز کرده بود و برامون جایی بود برای بازی کردن و مثلا خونه درختیمون بود (چقدر متوهم بودیم ما)
خلاصه یکی از اون روزها که مهتاب خانم و مادرش خونه ما تلپ بودند (ببخشید مهمون بودند) خونه درختی ما تبدیل به بیمارستان شد و این مهتاب خانم هم بیمار.
درست همون زمانی که مادر از پر حرفی های مادر این مهتاب خانم کلافه شده بود، ما سری به جعبه داروها زدیم و یه سرنگ و چند تا قرص برداشتیم. آجی مهتاب رو معاینه کرد و خانم دکتر براشون آمپول تجویز نمود. تو یه برگه رو خط خطی کرد و مثلا دارو نوشت. مهتاب هم اومد از من که مثلا دارخونه داشتم آمپول و قرص گرفت.
به مهتاب یه شکلات دادیم و راضیش کردیم که به شکم بخوابه و آجی هم سرنگ رو از آب لوله پر کرد و ... . با صدای جیغ مهتاب مادرم و مادر مهتاب پریدن تو اتاق و بیمار فرضی رو از دستمون نجات دادن. کمی از آب به مهتاب نازنین تزریق شده بود و ما هم که حالا به جای تیم پزشکی تبدیل به مجرم شده بودیم به سرعت برق و باد از مهلکه گریختیم. مادرم و مادر مهتاب، مهتاب رو که بیهوش شده بود رسوندن بیمارستان. ما هم بیرون خونه بودیم و با خودمون فکر می کردیم که اگه بریم خونه پلیس ما رو دستگیر میکنه و میبره زندان.
مادر بعد از برگشتن از بیمارستان چند ساعتی تو خیابون ها دنبالمون گشته بود تا بالاخره ما رو پیدا کرده بود. خدا رو شکر برای مهتاب مشکلی پیش نیومده بود و از بیمارستان مرخص شد. مادر کلی ما رو شماتت کرد. ما هم خودمون رو به موش مردگی زده بودیم. ولی نکته جالب ماجرا این بود که مادر مهتاب خانم دیگه پشت سرش رو نگاه نکرد و ما ناخواسته مادر رو از دست مزاحمت های هر روزه این خانم نجات داده بودیم.
آخ کودکی کجایی که یادت بخیر
 
 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:51 ب.ظ
I used to be able to find good advice from your blog articles.
ravi
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:11 ق.ظ
یا خدا شر بودینا خدا رحم کرده به مردم طوریش نشده ها

ولی سبب خیر شدین گویا

میوه چینی دلمان خواست

پاسخ پژمان * : شر نبودم. به شدت کنجکاو بودم. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی
maryam.k
یکشنبه 4 مرداد 1394 04:35 ق.ظ
سلام صاحبخونه حوصلم سررفت گفتم الکی سلام بدم
پاسخ پژمان * : علیک سلام
ربولی حسن كور
شنبه 3 مرداد 1394 10:33 ب.ظ
سلام
میتونم درك كنم چه دردی كشیده
طفلك
پاسخ پژمان * : سلام
عوضش عاقب به خیر شد. شوهرش اندازه وزن من طلا بهش هدیه داده بود
مریم
شنبه 3 مرداد 1394 08:44 ب.ظ
نمیدونم چرا وقتی خاطرتو خوندم گریه کردم..
پاسخ پژمان * : سلام
والله چی بگم. انتظارم این بود که خندتون بگیره.
میدونستی دل آدم ها شیشه ایه؟
هر بار که آدم ها دچار اندوهی میشن انگار که از کنار این شیشه یه دونه شن گذشته باشه و یه خش روش به جا گذاشته باشه. به مرور در اثر این خش ها، این شیشه نازک میشه . اون وقته که هر دونه ریز شنی میتونه این جام شیشه ای رو بشکنه. شیشه دلت نازک شده خواهر من
افت و خیز !
شنبه 3 مرداد 1394 06:39 ب.ظ
واقعا که !
آدم بیخودی برای جرم نکرده حلالیت نمیطلبه
پاسخ پژمان * : از ما گفتن بود مادر من
افت و خیز !
شنبه 3 مرداد 1394 03:25 ب.ظ
مشکل دارم باهاش اساسی !
حس پیر شدن بهم میده
دیشب خواب دیدم یکی رو کشتم و انداختم تو یه اتاقک توی یه کارخونه متروک و در حالی که داره از سقف حموم مثل دوش آب میاد من فکر میکنم اون جسد رو سوزوندم !!
ناخوداگاه قاتل دارم انگار
پاسخ پژمان * : یا خدااااااااااااااااااا
همینم کم بود قاتل باشی. نچ نچ نچ ببین از بس تو روز ریا میکنی تو شب باطن واقعیت خودش رو نشون میده.
تعبیر خوابت اینه که چند وقت پیش به یه جونی بد کردین. اون بدی که کردین یه طوری بوده انگار روحش رو به قتل برسونید. به همین خاطر در عالم خواب خدا بهت اینطوری نشون داده. به نظرم بگرد اون جونه رو پیدا کن ازش حلالیت بطلب. به هر حال خدا آمرزنده است.
شنبه 3 مرداد 1394 03:08 ب.ظ
مگه من چی گفتم خب این بازی مورد علاقه همه پسری های شیطون توی یه دوره ای بوده. همیشه هم بدون اینکه خودشون بدونن نقش دکترو خودشون بر می داشتن. بی خود نیست مامانه فرار رو بر قرار ترجیح داده
پاسخ پژمان * : اولا عرفان خان لطف کن اسم مبارکت رو بنویس که مجبور نشم از روی آیدی ببینم طرفم کیه. دوما دکتر آبجی خانم ما بود نه من. سوما مگه نمی دونی من مجردم و آفتاب مهتاب ندیدم؟ الکی چشم و گوشم رو باز نکن
شنبه 3 مرداد 1394 11:48 ق.ظ
دکتر بازی؟!
پاسخ پژمان * : فکرت منحرفه عرفان
نیمه سیب سقراطی
جمعه 2 مرداد 1394 02:07 ب.ظ
آخی ... طفل معصوم بچه گناه داشته ! چه جدی دکتر بازی میکردین هاااااا
پاسخ پژمان * : سلام
حس دکتر بازیمون قوی بود. من بیشتر این اعمال رو روی جک و جونور هایی که داشتم انجام میدادم. کار روی انسان ها در تخصص آجی بزرگوار بود.
افت و خیز !
جمعه 2 مرداد 1394 11:04 ق.ظ
سلام.
رسیدن بخیر
انجیرایی که خوردی نوش جان... تعریفاشم که برای ما کردی ممنون!
چه خاطره بامزهرو وحشتناکی !
تزریق آب به یه دختر بچه ؟! خوبه هوا نزدید بهش !
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون حاج خانوم (با حاج خانوم که مشکل نداری؟)
انجیرها رو مادرجانمان تبدیل به انبوهی از مربا نمودندی که بسیار هم خوشمزه درست میکنن این مربا رو.
این که خاطره خوبه هست. وحشتناک هاش رو باید برات تعریف کنم.
تارا
پنجشنبه 1 مرداد 1394 03:20 ب.ظ

خیلییییی خاطره بامزه ای بود ممنون
پاسخ پژمان * : سلامخواهش میکنم. نمی دونم برای مهتاب خانم هم اینقدر با مزه هست یا نه
شکیبا
پنجشنبه 1 مرداد 1394 11:32 ق.ظ
سلام
بیچاره مهتاب
بازیه دیگه اشنک داره سر شکستنک داره
اخی خیلی سخته ادم از بچه اش دور باشه بیاد خوبه ولی وقتی میخواد بره خیلی سخته
نوش جون حالا این انجیرهای وحشی رو کجا داره ؟
پاسخ پژمان * : سلام

حوالی شهر شیراز. اول جاده سپیدان. البته امسال متوجه شدم بیشتر درختاش ناپدید شدن. احتمالا اینطوری پیش بره سال دیگه فقط باید بریم براشون یادبود بگیریم
یلدا
پنجشنبه 1 مرداد 1394 10:13 ق.ظ
رسیدن به خیر
یاد بچگی ها به خیر
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون
بله واقعا یادش بخیر
maryam.k
چهارشنبه 31 تیر 1394 08:27 ب.ظ
خیلی دوستدارم برم واقعا ولی موقعیتش نیست فعلا حالا نگهدارید واسه من میام زود...
خدابیامرزشون ببخشید نمیدونستم
پاسخ پژمان * : ان شالله قسمت بشه تشریف ببرید.
maryam.k
چهارشنبه 31 تیر 1394 03:25 ب.ظ
زحمت کشیدید واقعا من پاشم تا شیراز برم؟بچین بفرس برام اخه جه دوستی هستی والا
بهتر خخخخخخخخخخخخ
اخی...مامان مهتاب خانم دیدید؟هنوز پر حرف بودن عایا؟
خخخخخخخخخخخخخ دختر مردم رو جوری اذیت کردید هنوزم یادشههههههه
پاسخ پژمان * : چه اشکالی داره؟ هم فال و هم تماشا
مادر مهتاب خانم ده سال پیش به رحمت خدا رفت.
مریم م
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:19 ب.ظ
عجب جراتی داشته خواهرتون! و خدا رحم کرده به مهتاب خانم. فکر کنید مثلا سوزن تو پاش می شکست...
انجیرها نوش جونتون و ای کاش می شد پیش پدر و مادرتون زندگی کنین.
پاسخ پژمان * : سلام سرکار خانم
برای کودک هفت ساله خیلی جرئت معنا نداره. تو این سن بیشتر بچه ها از بزرگتر ها تقلید می کنن. ببین مادر بنده خدای من از دستمون چی کشیده.
ممنون. کاش میشد ولی حیفففففففف
maryam.k
چهارشنبه 31 تیر 1394 10:53 ق.ظ
سلام اخی طفلک مامان جون...
سهم انجیر ما کجاست پس؟؟؟
شماهم حیوون دوست بودید؟؟؟منم خیلی...همه فک میکردن دامپزشک میشم

خخخخخخخخخخخخ زدید دختر مردمو داغون کردیدااااااا من جای مامانش بودم کلا از اون شهر میرفتم...
هیچ دوره ای مث کودکی نمیشه...بقول شاعر:خاطرات کودکی برنگردد دریقاااااااا....
پاسخ پژمان * : سلام
سهم انجیر شما محفوظه. گذاشتمشون رو درخت بمونن که خودتون یه تک پا تشریف ببرید تازه تازه بچینید
اتفاقا دو ماه بعد ما از اون شهر رفتیم. چند وقت پیش اتفاقی مهتاب رو دیدیم. یه دختر 12 ساله داشت با خودش مو نمیزد. همون بچگی شوهرش داه بودند. من که کلی خجالت کشیدم از این مهتاب خانم. نامرد تا ما رو دیدی فوری ماجرا رو به یادمون آورد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.