زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 18 خرداد 1394-01:51 ب.ظ

آفتاب لب بوم

چند روزه که مادر بزرگ به شدت بیماره. دو دفعه هم سکته کرده. کلیه هاش هم از کار افتاده. دیروز پزشکش آب پاکی رو ریخت روی دستمون. گفت دیگه آفتاب لب بوم خونه شما داره غروب میکنه. خودش هم خوب میدونه داره چه اتفاقی می افته. دردش زیاده. همه ازش حلالیت خواستیم. به من گفت ننه تو کی می خوای یه پیرزن برای خودت بگیری؟ همه خندیدیم. مادر بزرگ صداش گرفته بود. می خندید که ما بخندیم. 
آری، ننه سکینه، همون  مادر سالار خونواده پدری حالا منتظر نشسته تا قطار مرگ از کنار خونه عمرش رد بشه. خوب که فکر میکنم همیشه دوستش داشتم. ولی هیچ وقت ابراز نکردم. هر چی باشه مادرم عروسش بود و ننه سکینه یه مادر سالار به تمام معنا. مادر اون قدیم ها زیاد خوش نداشت ما با خانواده پدری بجوشیم. یعنی اول هاش اینطوری نبود. یواش یواش احساس خطر کرد. البته حق داشت. مادر شوهرش به کنار ولی از پس پنج تا خواهر شوهر بر نمی اومد. مادر،  عروس بزرگ هست و غریبه. مادر از دیاری دیگه بود و نا آشنا به اخلاق خانواده پدری.
مادر باید همیشه منتظر آماج و تهاجم حرف های خواهر شوهرها و حتی جاری هایی که با هم نسبت فامیلی داشتن باشه و این یعنی تلقین این حس به مادرم که مراقب باش خانواده شوهر بچه هات رو از چنگت درنیارن. و این مادر بود که با وجود دلسوزی های بی مثالش در فامیل همیشه سعی می کرد ما رو از خانواده پدری برحذر نگه داره.
مادر حق داشت، واقعا هم ماجرا همین بود. آشکارا عمه ها سعی در تاثیر بر روی ما داشتند. هر جا مجالی بود از مادر بد می گفتند و این می شد که صحت گفته های مادر برای ما حجت میشد. خداییش مادر دل شیر داشت. هیچ وقت به مادر نگفتم که عمه ها درباره اون چی میگن. ترس داشتم دیگه همین سالی و چند سالی یه بار هم همدیگه رو نبینیم. مادر هیچ وقت به ننه سکینه و عمه ها حرف تندی نزد. نمی دونم از صبرش بود و یا ترسش. ولی مادر ترسو نیست.
ننه سکینه رو دوست داشتم. هر چند هیچ وقت ابراز نمی کردم. ولی  دا (مادر مادرم ) یه چیز دیگه بود. دا همش دلسوزی بود. یه تنه جور کش ناراحتی های بچه هاش بود. دا مادر سالار نبود. هنوز وقتی یادش میوفتم حلقه چشمهام گرد میشه و بغض گلوم رو ناسور میکنه.
ننه سکینه برام از گذشته ها می گفت. گنجینه خاطرات گذشته ها بود. ننه دختر ایل بود. دختر یه خان با دبدبه و کبکبه. یاد گرفته بود فرمان بده. برادر نداشت. یعنی داشت ولی زود فوت کرده بودند. همه کاره پدر بود. زود بزرگ شد. زود شوهر کرد.همین شد که مادر سالار شد.
حالا ننه داره بار و بنه می بنده که بره سفر. بره یه سفر بی بازگشت. حالا مادر هم ناراحته. حالا مادر هم گریه میکنه.



داغ کن - کلوب دات کام
فرمایشات دوستان() 


عرفان
سه شنبه 9 تیر 1394 07:40 ق.ظ
چه خوب حس ات رو منتقل کردی. منم عاشق مادربزرگم هستم اما مثل تو به زبون نیاوردم هیچ وقت
پاسخ پژمان * : سلام رفیق عزیز
ممنون. وقت رو از دست نده . بهش بگو چقدر دوستش داری.
II ELV OMIN
دوشنبه 8 تیر 1394 03:35 ب.ظ
حس نمیکردم ازاون قسم دوستانی باشی که دنبال دست نوازشه جانا...
جان من حقیقت رو گفتم هرچند تلخ...
هم می تونست دلداری باشه هم توهین...
مخاطب یه جمله مطابق شعور و شخصیت خودش برداشت میکنه...
صد البته روزای تلخ روزائیه که خودت مریض باشی و جای ننه جانا...
این اصلا توهین نیست جان مگه بخوای به زور توهین نشونش بدی درست به قضایا نگاه کن...
اون لحظه بنده قصد داشتم بهتون بگم ممکنه تو وضعیت های سخت تری هم قرار بگیری...
در کل ملالی نبود اگه جای معذرت خواهی بود حتما این کارو میکردم جان.
پاسخ پژمان * : من دوستی رو در درک مقابل میبینم. مطالب رو هم برای خودم می نویسم. اگر چه بعضی از دوستان لطف میکنن و مطالب بنده را می خوانند.
کامنت شما دقیقا بوی کنایه و توهین میداد.
هر چند برای من واضح هست که شما چه کسی هستید ولی از شما هم ممنون می شوم دیگر این طرف ها تشریف نیاورید. و اگر تشریف آوردید دوست ندارم ردی از خودتان بگذارید.
معذرت خواهی کار انسان های بزرگه. از شما اینطور انتظاری ندارم.
سنجش سطح شعور من هم به شما ربطی نداره.
حیف که تا حالا برای فضولی دارویی ساخته نشده.
من به انتقاد افرادی که من رو نمیشناسن و احیانا خودشون رو خیلی درست میدونن به شدت آلرژی دارم.

II ELV OMIN
جمعه 5 تیر 1394 09:00 ب.ظ
روزای سختروزائیه که خودت جای ننه باشی الان روزای خوبته جانم....
پاسخ پژمان * : بیماری های روحی بعضی از مردم صد برابر بدتر از بیماری های جسمی هست. دعا میکنم بیمارانی که مرض روحی دارن شفا پیدا کنند.شما هم دعا کنید.
در ضمن معنی کامنتتون رو متوجه نشدم. دارید من رو دلداری میدید یا نفرین؟
بی نام
پنجشنبه 4 تیر 1394 06:08 ب.ظ
امید نفسشان همواره گرم باشد و سایه شان برقرار
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون و سلامت باشید
رضوان
پنجشنبه 4 تیر 1394 10:09 ق.ظ
شرایط سخت ادم ها رو بزرگ میکنه یعنی روح ادم ها بزرگ میکنه البته میدونم شما روح بزرگی دارین اما همیشه یه سری اتفاق های تلخ هستن که تو زندگی هامون اتفاق میافته واگه نباش یه جوری های چرخه زندگی نمیچرخه
پاسخ پژمان * : بله واقعا بعضی اوقات اتفاقاتی میوفته که وقتی در آینده برمی گردیم و به اون ها نگاه میکنیم میبینیم که یه جورایی وجودمون رو سیقل داده. شما به روح بنده لطف دارین
رضوان
پنجشنبه 4 تیر 1394 10:07 ق.ظ
اولا سلام
دوما خیلی خوب وعالی توصیف کردین
سوما خدا از مادر بزرگ تون راضی باشه
چهارما دم مادر تون هم گرم
پاسخ پژمان * : اولا علیک سلام
دوما شما لطف دارین
سوما ممنون از دعای خیرتون
چهارما دم خودتون هم گرم
پنجما از این طرف ها؟
بهمن
پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:06 ب.ظ
چه داستان دردناک و پر غصه ای ...
و چقدر خوب پردازش شده بود ...
پژمان جان اگه خودتو برامون لوس نکنی ، با خوندن این نوشته ات احساس میکردم داستان یه نویسنده ی قَدَر رو دارم میخونم ...
البته هم که یه نویسنده ی قدر هستی ولی هنوز تا قدر قدر شدن جا داری ...
امیدوارم ننه سکینه هر چند مدت از خدا عمر دارن ، با عزت و سلامتی باشه و دردی نداشته باشن .
امیدوارم مادر دریا دلتون ، ایشون رو ببخشن و ازشون راضی باشن که خدا هم از مادرتون راضی خواهند بود .
پاسخ پژمان * : سلام
مخلصیم عمو بهمن عزیز. شما لطف دارین
مادرم سالهاست که دیگه کینه ای نسبت به خانواده شوهری نداره. ننه سکینه همچنان بیماریش پیشرفت میکنه و نمی دونم چقدر دیگه دوام میاره
مگهان
سه شنبه 26 خرداد 1394 07:24 ب.ظ
آه از ته دل...
کاش هرگز احساس خطر نمی کردن مادر طفلیتون... با حس ترس زندگی کردن اصلا خوب نیست:( ...
خدا عمر و سلامتی طولانی به شما بده
خوشبحالتون که مادر دل گنده ای دارین ! چرا که هرکسی از غم نبود مادرشوهر نه چندان مهربونش غصه ش نمیشه
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
ممنون از حضورت و ممنون از دعای قشنگت. انشاالله شما هم همیشه شاد و سلامت باشید
پونه
سه شنبه 26 خرداد 1394 07:24 ق.ظ
مشکلی نیست من عروسی هر دو تایی شما رفقای بی معرفت که همیشه خدا سراغ همدیگه رو از من می گیرید میام ولی وقتی میام جلو تبریک بگم خودمو دوست داماد معرفی می کنمگفته باشم سعی کنید پیر زناتون روشنفکر باشند خخخ
پاسخ پژمان * : سلام حاج خانم
چه کنیم دیگه رفاقت ما هم اینطوریه. همه پیر زنان فامیل ما روشنفکر هستن. نگران نباش. شما تشریف بیار
ربولی حسن كور
دوشنبه 25 خرداد 1394 10:41 ب.ظ
سلام
امیدوارم وقتی به این روز برسم كسانی هم باشند كه منو دوست داشته باشند
پاسخ پژمان * : سلام دکتر جان
همین الان هم ما شما رو دوست داریم. عسل هم که عاشقتونه
مرد بزرگ
دوشنبه 25 خرداد 1394 12:44 ق.ظ
سلام كاكو
ایشالا مادر بزرگت سلامتیش رو بدست بیاره و پیرزنتو ببینه
راستی یادت مارو دعوت كنیا.
هرچند میدونم بخاطر اینكه پونه تو رودر بایستی نیوفته و این همه راه رو نیاد بش نمیگی اما گناه داره بچه. دلش عروسی میخواد بخاطر منم شده بش یه تعارف الكی بزن
پاسخ پژمان * : سلام رفیق عزیزم
میبینم که رفتی شیراز لهجه هم گرفتی داداش
شما نگران نباش کارت دعوت پونه رو قبل از همه می فرستم
کاکتوس
یکشنبه 24 خرداد 1394 08:37 ق.ظ
سلام
خوبید؟
اوضاع بهتر شده؟
مادربزرگتون بهترن؟
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون کاکتوس عزیز
همچنان تغییری مثبتی نداشتن. کلیه هاشون هم از کار افتاده. نمی دونم پیرزن با دیالیز چقدر دوام میاره
شکیبا
چهارشنبه 20 خرداد 1394 09:07 ب.ظ
سلام
پیری با تمام سختیها و بیماری ها و رنجهاش یه فرصته برای تمام ادمایی که تجربه اش میکنن تا جبران کنن گذشته رو تا جائیکه امکانش هست و حلالیت بطلبن و ...
انشاالله حالشون خوب میشه و دلهای همه فامیل به هم نزدیک و از وجود هم لذت ببرین
پاسخ پژمان * : سلام شکیبای عزیز
من هم امیدوارم
یلدا
سه شنبه 19 خرداد 1394 08:55 ب.ظ
ایشالا خداوند خودش التیام بخش دردهاشون باشه .
این روزها ما هم حال خوبی نداریم عزیز جونم بازم بستری شده و حالش خوب نیست
چقدر داستان زندگی مادرتون شبیه داستان زندگی مامان من هستش . ایشالا که سلامت باشن همیشه
پاسخ پژمان * : سلام
من هم از صمیم قلب برای ننه سکینه دعا میکنم. می دونم که مرگ حق هست و امیدوارم خداوند سفر راحتی رو به جهان ابدی به ایشون هدیه کنه.
ان شالله عزیز جون هم سالم و سلامت بشه و سایه مهربونشون بر سر شما و خانوادتون مستدام باشه

ممنون، انشالله مادر بزرگوار شما هم همیشه سلامت باشند
مریم م
سه شنبه 19 خرداد 1394 07:21 ب.ظ
کاش حالا همه آدمهایی که ازش به نحوی ناراحتن، حلالش کنند. شکستن آدمهایی که در گذشته صلابتی داشته اند دردناکه. ننه سکینه رو نمی شناسم اما چیزی که شما نوشتین بغض رو گلوم نشوند. علی رغم اینکه پزشکم و از این دست آفتابهای لب بوم و غروبشون رو بارها و بارها به چشم دیدم...
پاسخ پژمان * : سلام خانم دکتر
ننه سکینه داره رنج میکشه و این بیشتر از همه چیز من رو آزار میده. لطفا براش دعا کنید
کاکتوس
سه شنبه 19 خرداد 1394 01:13 ب.ظ
چقدر غمناک
پاسخ پژمان * : سلام کاکتوسی
چه میشه کرد؟ دنیا همینه دیگه
پونه
سه شنبه 19 خرداد 1394 06:40 ق.ظ
چه روزهای سختی رو می گذرونید نمیدونم چه دعایی در این شرایط مناسبه فقط امیدوارم هر چی که به صلاح مادربزرگتونه اتفاق بیوفته منم مادربزرگم تقریبا شبیه مادر سالار شماست البته مادربزرگ مادریم اونم مریضه خدا همه مادربزرگا رو شفا بده
پاسخ پژمان * : سلام پونه
این روزها با موج هایی از رنج و اتفاقات ناگوار رو به رو شدم. از خداوند صبر می خوام . ان شالله همه بیمارها به لطف حق شفا پیدا کنند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.