زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 7 اردیبهشت 1394-06:35 ق.ظ

بدون شرح

چندین و چند بار این مطلب رو تایپ کردم و هر بار خط بطلان کشیدم به همه نوشته هام. خیلی سعی کردم که مطلب رو طوری بنویسم که برداشت ناثوابی از اون نشه. ولی نتیجه کار شد اینی که ملاحظه می فرمایید و نهایتا قضاوت با شما.
پنج شنبه گذشته رفتم پیش یه دوست یا شایدم یه همکار قدیمی. چند وقتی بود که پیگیر بودم که ببینمش. به علی زنگ زدم و شماره جدیدش رو گرفتم. دوسالی میشه که ندیده بودمش. شاید از زمانی که بازنشسته شده بود. بالاخره با هم قرار گذاشتیم و من اول صبح رفتم که ببینمش.
راستش خیلی نیت خیری نداشتم. یا شایدم نیتم خیر بود ولی راهی رو که پیش گرفته بودم خیر نبود. از قبل کلی با خودم مقدمه چینی کرده بودم. به خاطر نفوذی که داشت حتما می تونستم ازش استفاده کنم. یه تصمیمی گرفته بودم که تنهایی عملی نمی شد. رابطه می خواست و به قول کارچاق کن ها کانال باید می زدم.
با چندیدن نفر صحبت کردم و بیشترشون استقبال کردن. شاید یکی از دلایل این استقبال نوع صحبت کردن من باشه . موقع صحبت کردن معمولا به خوبی می تونم روی شخص مسلط بشم و با همین ترفند تونستم مجابشون کنم که با من همکاری کنند. و حالا نوبت اون دوست قدیمی رسیده بود.
وقتی وارد اتاقش در محل کار جدیدش شدم به گرمی از من استقبال کرد. شاید انتظار این رو نداشتم. آخه ما خیلی با هم دوست نبودیم. یه شرکت زده بود و کارهای عام المنفعه انجام میده. برای روستاهای دور افتاده لوله کشی آب میکنه و یا با گروه های دانشجویی جهادی برای بی خانمان ها خونه می سازه.
روبه روی هم نشستیم و بین ما یه میز کوچک قرار  داشت. چهره متبسم ولی خالی از فروغش برام گیرایی خاصی داشت. شروع به صحبت کردم و با اعتماد به نفس بالا بدون گفتن مقدمه رفتم سر اصل مطلب. از ایده هام گفتم و از اقداماتی که کردم. حس ششمم بهم میگفت که داری خوب پیش میری. هر لحظه اعتماد به نفسم بیشتر میشد. مخصوصا اینکه علی که از دوستان مورد اعتماد این آقا بود کلی برای من مایه گذاشته بود.
حرف هام تموم شد و منتظر جواب مثبت بودم. با اینکه کاملا راحت و متبسم بود ولی جو سنگینی از حضورش روی قلبم بود. انگار نشسته باشی رو به روی باد. موج نگاهش داشت من رو از جا می کند. همون موقع دلم ریخت. انگار اون اعتماد به نفس با همون موج های نگاهش بر باد رفته باشه.
برام یه چای ریخت. نمی دونم شاید از قصد فنجان و زیر فنجانی رو نزدیک من نزاشت و یا شاید اتفاقی بود. چای تعارف کرد و من هم فنجان رو برداشتم.هنوز فنجان به لبهام نزدیک نشده بود که دیدم زیر فنجانی به اندازه 20 سانت به سمت من اومد. و درست رو به روی من قرار گرفت. مثل زمانی که یه شخص بخود بشقاب میوه رو بزاره جلوی یه نفر دیگه. تو یه فضای دیگه بودم. برای یه لحظه لبخند زدم و گفتم ااا این چرا اینطور شد و به اون دوست نگاه کردم. تو چشمهاش یه لبخند آرامش بخش دیدم و انگار در یک آن همه چیز از یادم رفت.
دوست شروع کرد به صحبت کردن. از من گفت و از اینکه معروف هستم به کسی که کار دیگران رو راه می اندازه و نمی زاره کار رو زمین بمونه. کلماتی رو گفت که انتظار شنیدنشون رو از زبان کسی نداشتم. چیزهایی که بافته ذهن فقط خودم بود و کسی رو در جریان نزاشته بودم. از مشکلات سر راه تصمیمم گفت و از اتفاقاتی که ممکن بود بر سر راهم پیش بیاد. مطمئن بودم دستم رو خونده ولی اعتماد به نفسم رو از دست ندادم.
انگار دست گذاشته بود روی همه اونچه که مشکل من بود. راستش تمام ترسم این بود که وقتی درباره این شخص می نویسم حس رفتن پیش یه رمال بهتون دست بده. این شخص سالیان سال جنگ بوده. اثری از مهر روی پیشنونیش نیست ولی خیلی از کسایی که من قبولشون دارم حاضرن پشت سرش نماز بخونن.کسی که خالی از هر ادعایی هست.خودم هم مطلقا آدم اهل خرافات نیستم و هنوز بعد از گذشت چند روز نتونستم اون اتفاق رو برای خودم تحلیل کنم. حرکت اون زیر فنجونی بدونه اینکه بهش دستی بخوره و صحبت هایی که انگار آبی بود بر آتش.
کلماتی که راه جلوی پام رو برام روشن کرد. فقط خدا میدونه که  اگه با اون شیوه پیش می رفتم چه اتفاقاتی ممکن بود برام پیش بیاد. خدا میدونه آدم فرصت طلبی نیستم و یا حداقل به یه سری اصول اخلاقی پایبندم که اجازه نمیده از دیگران سوء استفاه کنم. پیش خودم تصور باز کردن یه راه جدید بود ولی خدا رو شکر میکنم که مثل همیشه نگهبان من بود. شاید دعا های خیر مادرم باعث شد خدا این مرد رو سر راهم قرار بده و من رو متوجه عواقب تصمیمم کنه.
این مرد به آداب تمام مردان خدا با اینکه مطمئن بودم نیت من مثل روز براش روشنه ولی اصلا چیزی رو به روی من نیاورد. و نصحیت های نابی رو به من هدیه داد که تا امروز از کسی نشنیده بودم. وقتی هم داشتم خداحافظی می کردم یه کتاب نهج البلاغه بهم هدیه داد. کتابی که یک جلد از اون سالها داشت گوشه کتابخونه کوچک من خاک می خورد. با خودم عهد بستم این یکی رو کامل بخونم . حداقل حسرت دانستن معارفش به دلم نمونه.
خدایا چنان کن سر انجام کار
 تو خشنود باشی و ما رستگار




پ ن 1: قرار بود این پست رو به صورت فوتو پست خدمت شما باشم که محدودیت اینترنت اجازه نداد.
پ ن 2: در ضمن خدایا یه چیزی که بینمون هست رو به کسی نگو. ما بنده ها به این موارد میگیم راز. آفرین، راز دار باش. خوب!!!!!!
پ ن 3: به این آدرس هم سر بزنید http://saretan.persianblog.ir/




داغ کن - کلوب دات کام
فرمایشات دوستان() 


ravi
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 04:15 ق.ظ
چه جالب !!!

من قبلا از کسی شنیده بودم شخصیو با قدرت هدایت اجسام دیده ولی واقعیتش اصلا باورم نشد واقعا جالب بود خوش به حالتون چه چیزاییو تجربه می کنین منم دلم میخواد از این تجربه ها نصیبم بشه خب!!!
امیدوارم خدا حواسش به من کمترینم باشه
مرسی که این مطلبونوشتین
پاسخ پژمان * : شاید باور نکنید ولی هنوز بعد از دو هفته نتونستم تحلیل درستی برای اون موضوع پیدا کنم به خصوص اینکه این کار رو شخصی انجام داد که فوق العاده مذهبی و مومن هست نه یک شعبده باز. این موضوع همون لحظه یادم رفت و وقتی از دفترش بیرون اومدم دوباره به یادم افتاد
ربولی حسن كور
جمعه 11 اردیبهشت 1394 11:38 ب.ظ
سلام
من اینجا كامنت نگذاشته بودم آیا؟
پاسخ پژمان * : سلام.
خیر دکتر جان افتخار نداده بودین. سرتون شلوغه دیگه
بهمن
پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 07:30 ب.ظ
رفیق جان
یه چیز بگم نخندی هاااان ؛
مطلبت رو خوندم ولی از کامنتهای دوستان فهمیدم چی به چیه
حالا میشه گفت منم آدم خاصی هستم ...
میشه آرزو کنی منم سر راه زندگیت قرار بگیرم به نفع خودته ...
خوشحال شدم که با آدم تاثیر گذاری ارتباط برقرار کردی . برات سلامتی و موفقیت آرزو دارم ...
بابت اون کامنت خصوصی هم واقعن ممنونم . خیلی خیلی کمکم کرد ...سپاسگزارم که اینهمه برام وقت گذاشتی .
پاسخ پژمان * : سلام عمو بهمن عزیزم
آقا ما خیلی مخلصیم. ببخشید برای خودم هم سخت بود درباره این موضوع بنویسم. خیلی سعی کردم طوری شرحش بدم که برداشت سویی از اون نشه.
به زودی خودم میاو میبینمت که روم تاثیر بزاری
ببخشید تو اون کامنت ها زیاد حرف زدم. دوست داشتم یه بار اون ماجرا رو برات تعریف کنم موقعیتش پیش نیومده بود. باون شخص که درباره اش حرف زد دیدم موقعش هست
شکیبا
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 05:16 ب.ظ
سلام
چه جالب
پاسخ پژمان * : سلام
پونه
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 03:38 ب.ظ
ادمیزاد اینقدر اعتماد به نفس اخه
این تغییر اسم چی شد
پاسخ پژمان * : چکار کنیم، ماییم دیگهدرصدد هستیم
پونه
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 08:58 ق.ظ
سلام داداش آدمیزاد
من خیلی دلم می خواد یه همچین آدمهایی رو از نزدیک ببینم ولی هیچوقت پیش نیومده اینا آدمهای جالبی هستند
پاسخ پژمان * : سلام پونه خانم گرامی
سعادت می خواد خواهر من. آدم باید سعادت داشته باشه
افت و خیز !
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 07:50 ق.ظ
سلام مهندس عزیز.
ظاهرا غیر از تاثیر نیروی اراده اشون بر اجسام ، قدرت فکر خونی هم داشتن و از همه مهمتر سواستفاده گر نبودن و مثل عباد صالح خدا ، دلسوز مردم بودن که این آخری به نظرم از دو تای اول، هم مهمتر و هم سخت تره.
خدا ایشون رو حفظ، و بر راه صحیح ، استوار قرار بده و به شما هم آرامش و سلامت و رفقای خوب هدیه بده
بابت لینک اون وب هم از شما ممنونم.. لطف کردین
تذکر خوبی هم بهم دادین که بطور ویژه از شما سپاسگزارم
پاسخ پژمان * : سلام مادر بزرگوارم
به نظرم اولیای خدا میون همین مردم ساده هستن. خیلی نباید فکر کنیم از نظر اجتماعی آدم های ویژه ای باید باشن. ایشون هم آدم به ظاهر ساده ای بود. ولی موج های مثبت رو می شد در نگاه ژرفش دید در ضمن شرمنده می کنید مادر من . تذکر یعنی چی. یادآوری بود .بنده دارم شاگردی شما رو می کنم
مریم م
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 01:42 ب.ظ
این خیلی جالبه. شما یک انسان خاص رو ملاقات کردین. احتمالا شیرینی حس این ملاقات تا مدتها زیر دندونتون حس میشه. من اگر جای شما بودم گاهی حتی برای دیدار به اون آدم سر می زدم. اینطور که پیداست تو خیلی از کارها می تونه راهنمایی های خوبی ارایه بده. کاش منم یکی از این دوستها داشتم. به راهنمایی یک فردی که چیزهایی از پشت پرده خبر دارد، احتیاج دارم.
پاسخ پژمان * : سلام خانم دکتر راستش هنوز هم نمی تونم موضوع رو تحلیل کنم. ولی واقعا وقتی از پیشش برگشتم احساس فوق العاده ای داشتم. حتما ارتباطم رو باهاش حفظ میکنم.
نازی
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 08:54 ق.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
پاسخ پژمان * : نچ نمیام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.