زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 23 فروردین 1394-06:26 ق.ظ

هفت پرده

پرده اول:  دو هفته قبل از پایان سال 93
این روزها کلا تو فاز دویدن هستم. همه چیز رو دارم برای پایان سال رو به راه میکنم که با خیال راحت تعطیلات رو برم ور دل مادر خانم و پدر جان محترم. کارهای شرکت رو کم و بیش سر و سامون دادم و فقط مونده اندکی از برنامه ریزی ها برای سال 94. بعد از دعواهای پی در پی این روزها با آقای مدیر اکنون جو نسبتا آرومی بر مجموعه حاکمه و خدا میدونه پشت این آرامش قراره چه طوفانی به پا بشه. آقای مدیر بابت پروژه سال قبل قول یه هدیه ارزشمند رو داده. هر چند برای من دیگه با گذشت یک سال از تمام شدن پروژه دیگه هر هدیه و تقدیر نامه ای ارزش نداره ولی خوب باید ببینم سلیقه آقای مدیر چطوره؟ واحد خدمات هم اولتیماتیوم نهایی برای تخلیه منزل سازمانی در اختیار من رو داده و باید به فکر اجاره یه خونه تو شهر باشم. البته این آقای مدیر نسبتا بی عرضه ما یه قول هایی داده و می دونم این هم مثل بقیه قول هاش همچین قابل اعتماد نیست و باز هر چند که میدونم این امامزاه شفا نمیده ولی باز دخیل می بندم بلکم فرجی شد.
پرده دوم: فقط چند روز قبل از پایان سال 93
یکی دو روز قبل جواب آزمایش ها رو بردم که ببینم دکتر چی تشخیص میده  و بله باید همین روزها یه عمل جراحی نه چندان سخت رو پشت سر بزارم. تنها مشکل من فعلا اندکی فشار خون هست که در سن من کمی غیر معموله (این رو آقای دکتر میگه) .خلاصه اینکه این آخر سالیه  آقای دکتر دستم رو تو پوست گردو گذاشته. اصرار داره باید حتما اینور سال عمل کنم. البته برای خودم هم بهتره. تعطیلات زمان مناسبی برای بهبود و دوره نقاهت هست. دو روز دیگه نوبت عمل هست  ان شالله به خیر بگذره
پرده سوم: دو روز مانده به پایان سال 93
دیروزمرخص شدم. عمل هم خدا رو شکر موفقیت آمیز بود. فقط یه سری مراقبت ها و اندکی درد و سوزش محل عمل برام آزار دهنده است که مجبورم تحمل کنم. فردا هم به همراه آبجی بزرگه که این چند روز مراقبم بود عازم شیراز هستیم.
در این روزهای پایان سال از صمیم قلبم برای تمام عزیزان و دوستانم چه در فضای حقیقی و چه در فضای مجازی بهترین ها رو آرزو میکنم. امیدوارم امید، مهربونی، شادی و سلامتی همیشه و همه جا مهمون قلب هاشون باشه
پرده چهارم: آغاز سال 1394
امسال سال تحویل کنار سفره همه جمع بودن الا برادر همیشه سرباز من حسین خان عزیز که فرمانده محترم بهشون مرخصی نداده بودن. البته قرار شده هفته دوم بیاد که اونم هم ان شالله به سلامتی. چون روز قبل تو جاده بودیم و من کلی خسته شده بودم (با اتوبوس رفتیم شیراز. فکرشو بکن اوننننننننننن همه راه) همون سر شب خوابم برد که با همت خواهر کوچیکه و داداش کوچیکه به زور من رو پای سفره نشوندن. ولی حریف بابا نشده بودن. بابا همون کنار سفره یه بالش گذاشته بود و خوابیده بود. البته خواهر برادر های محترم بعد از سال تحویل و گرفتن عیدی از من گفتن دادش اگه خوابت میاد برو بخواب (و اینجا بود که معلوم شد چرا به زور من رو پای سفره هفت سین نشوندن)
پرده پنجم: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
کلا روز دوم تا هشتم که هیچی هم شیراز همش بارون بود و هم من یه جورایی کار داشتم. نمیگم چه کاری چون کمی سریه. ولی از روز هشتم کلا جبران نمودیم و کلی شهر و اطراف رو به همت پسر خاله دور دور کردیم. یه دیداری از مقبره های محترم داشتیم و سری به دریاچه مهارلو زدیم که خاطره ویژه دوره دانشجویی برام زنده شد. البته شیراز فامیل درجه یک زیادی نداریم و خیلی دید و بازدید نداشتیم. هر کی هم اومد در حد نیم ساعت نشست و رفت. و خیلی گرفتار پذیرایی نشدیم (حالا انگار هر سال که مهمون داشتیم من پذیرایی می کردم والله به خدا). سیزده به در هم خوشبختانه هوا بارونی نشد و رفتیم سر کوهای بلند. البته کوه نبود تپه بود ما چون تو اهواز کوه ندیده ایم به هر توده سنگ و خاکی که بلند تر از 10 متر باشه میگیم کوه.  و چقدر ناراحت کننده بود که بیشتر درختان انجیری که سال گذشته از اون ها انجیر چیده بودیم به دست کوه خوار ها (یا تپه خوار ها) بریده شده بودند. نمی دونم این وسط مسئولین محترم در کدامین خواب تشریف داشتند.
پرده ششم: خداحافظی و شروعی دوباره
صبح روز چهاردهم به اتفاق خواهر محترم در میان سیل خروشان و بی امان اشک های مادرجانمان و خواهر های باقی مانده عزیزمان در شیراز راهی اهواز شدیم تا دوباره کار و تلاش را از سر بگیریم . الکی مثلا من خیلی کار و تلاش میکنم
آبجی بزرگه روز بعد به محل دانشگاهش مراجعت نمود و من موندم و خودم و خودم و خودم .
شنبه هم اول وقت رفتم سر کار و دوستان و همکاران رو از حضور خودم مشعوف کردم .
پرده هفتم: هدیه مدیر
راستی هدیه مدیر محترم به همراه تقدیرنامه معاونت مربوطه رو دریافت داشتیم . می دونید هدیه مدیر مدبر بنده چی بود؟ همون هدیه ای که گفتم قراره خیلی گرون و نفیس باشه؟
خودنویس مارک

بله یه خودنویس مارک که اسمم روش هک شده بود.
تا اینجاش خوبه ولی یه جاهاییش برام سوز داره. اینکه قیمت این خودنویس یک میلیون تومنه. اینکه این پاداش سالیانه ما بوده . اینکه مدیر عامل نفری 3 میلیون برای بچه های پروژه پاداش می نویسه و ایشون هم پیش خودش میگه چرا بیشتر خوشحالشون نکنم. به جای پاداش میره این خودنویس ها رو میگیره.
ای مرده شور اون شعورتو ببرن،یکی نیست به این پمپم بگه آخه مگه من اوباما بودم که رفتی برام خودنویس یک میلیونی خریدی؟ یکی نیست بگه آخه احمق همون سه میلیون مدیر عامل رو میدادی به یه زخمی بزنیم. انگار قرار هست من با این خودنویس تصمیمات کنگره رو وتو کنم. والله به خدا
حالا من موندم و یه دل سوخته و یه خودنویس یک میلیونی 
خوب کاری نمیشه کرد دیگه، محصول شعور رده های بالاتر یه مدیر میشه در حد این بیشعور که ما خدمتش هستیم.البته گویا آقای رئیس هم در دادن این پیشنهاد همچین بی تاثیر نبوده. این آقای رئیس پول زیادی داره و عادت به خرید این جور آت و آشغالها . و طبق اون مثل معروف همه رو هم به کیش خود می پندارد.
در مورد خونه سازمانی هم همچنان از آقای مدیر بخاری برنیومده. باید بگردم دنبال یک منزل مسکونی و یا حداقل نیمه مسکونی.
پست بعدی در صورت فراهم بودن اینترنت در منزل و زنده بودن اینجانب فقط حاوی عکس های این چند وقت خواهد بود.



داغ کن - کلوب دات کام
فرمایشات دوستان() 


BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 01:06 ق.ظ
Spot on with this write-up, I seriously think this site needs a lot more attention. I'll probably be returning to read through more, thanks for the advice!
maryam.k
چهارشنبه 17 تیر 1394 02:03 ق.ظ
حالا خداروشکر خوب هستید؟عمل اذیت نکرد دیگه؟
پاسخ پژمان * : اولش اذیت شدم ولی بعدش دیگه نه
ravi
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 04:36 ق.ظ
تعریف من از اپیزودیک که غلط نبود بود؟
پاسخ پژمان * : نه درست بود.
البا
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 02:32 ب.ظ
سلام

خوبید؟ نوشته بودید عمل داشتید ان شالله بهتر شده باشید

خودنویس 1 میلیونی خب حالا میخوای باهاش چی امضا کنی ؟

چه جالب اسمت رو هم روش هک کرده



موفق باشید:)
پاسخ پژمان * : سلام
خدا رو شکر خوبم تقریبا دیگه مشکلی نیست.
با خودنویسه کنار اومدم. کاریش نمیشه کرد. اونقدر به این مدیر محترم گفتیم و گفتیم که فکر کنم دیگه یه جورایی سر (همون لمس شدن) شده و حالیش نیست
mardebozorg
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 08:02 ب.ظ
ینی خدا اینجا رو ازت نگیره
راسه یه پیرزن 70 ساله حرف زدی
وووووعه
الان ک بهتری اخوی؟
میگم چطوری عملت رو وزن کردی ک متوجه شدی زیاد سنگین نیست؟؟؟
پاسخ پژمان * : سلام رفیق
پیرزن هفتاد ساله
خدا رو شکر بهترم. دکتر گفت سنگین نیست. خو دکتره لابد یه چیزی میدونه که میگه
خوش باشی رفیق
پونه
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 10:45 ق.ظ
برادر آدم زاد
با سلام و احترام
به این وسیله به اطلاع می رساند بنده و جمعی از دوستان معتقدیم ول کن بابا میرم سر اصل مطلب این اسمتو عوض کنم ما سختمونه بگیم آدم زاد همون پژمان خوبه اگر اسم خودتو نمی خوای بگی خوب یه اسم دیگه این اسممی تونی برای انتخاب اسم جدیدت یه همه پرسی تو وبلاگت بذاری خیلی هم جالبه
پاسخ پژمان * : با علیک سلام
خوبه که! اسم به این قشنگی باشه سر فرصت عوض میشه
شکیبا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 08:38 ق.ظ
سلام
چرا از پست جدید خبری نیست ؟
پاسخ پژمان * : سلام
به زودی ان شالله. مشکل اینترنت دارم
هیوا
یکشنبه 30 فروردین 1394 09:16 ب.ظ
سلام
الان که حالتون خوبه انشاله! انشاله همیشه سلامت باشید!
شما شیرازی هستین؟
به نظر منم این اقایون محترم حق دادن پاداش شما رو پای یه خودنویس نداشتن . این نهایت بی شعوری است. اگه از جیب خودشون بود خب اشکالی نداشت.(البته که خودکار یه میلیونی وقتی این همه بچه دم عید یتیم و چشم انتظارن، خودش واویلاست.)
انشاله از جای دیگه ای جبران بشه!

پاسخ پژمان * : سلام
بله خدا رو شکر خوبم. ممنون
خیر
بچه یتیم ها رو ولش کن من خودم همین روزا باید برم کارتن خواب بشم
نوشته های پراکنده
شنبه 29 فروردین 1394 07:52 ق.ظ
سلام
چطوری؟
به به. خوشا شیراز و وصف بی مثالش.
میدونم چی میگی وقتی از برگشتن و دوری می نویسی. دقیقا خودم همچین حسی دارم وقتی میرم پیش پدرومادر اصفهان. چه میشه کرد
ایشالا هرچی خیره واست پیش بیاد
پاسخ پژمان * : سلام برادر عزیز
خدا رو شکر می گذرونیم
بله و هر دفعه این تکرار آدم رو از پا در میاره. قبلاها اینطور فکر نمی کردم ولی حالا مطمئنم خیلی بچه ننه هستم
ravi
شنبه 29 فروردین 1394 01:03 ق.ظ
سلام
سال کمی نو مبارک آخه دیگه داره کهنه میشه

چه قدر خوبه که همه اتفاقای پر اهمیتو اینجوری اپیزودیک نوشتینا آفرین به شما

مشکل خونه ام ان شالله خیلی زود رفع میشه و خبرشو اینجا بهمون میدین

ولی در مورد خودنویس من سکوت کنم خیلی سنگین ترم نه؟
پاسخ پژمان * : سلام
سال نو شما هم مبارک
راستش به هزار دلیل اینترنت در دسترس نبود گفتم اتفاقات رو بنویسم بچه ها در جریان باشن.
در ضمن دست شما درد نکنه این اپیزودیک رو نمی دونستم چیه الان یاد گرفتم
خودنویس فدای سرتون البته ناقابله ها
نیمه سیب سقراطی
جمعه 28 فروردین 1394 10:59 ب.ظ
بعد از نفس عمیق برای ادامه پست باید بگم :

ع وا خدا بد نده ؟ عمل چرا ؟ امیدوارم در حال حاضر خوب خوب خوب باشید و سلامت :)

خونه جدید هم مبارک ، ایشالله خونه متاهلی ؛)

در آخر لطفا حتما عکس خودنویس رو بذارید من تا حالا خودنویس یه تومنی ندیدم باتشکر
پاسخ پژمان * : سلام نصفه سیب عزیز
الان خوبم دیگه ممنون.
هنوز خونه جدید نرفتم. قیمت ها بالاست. یه چیزی میگم، شما هم یه چیزی میشنوید. آقا بالاست بالاست. فعلا به صورت کاملا خودجوش و با پرو بازی در خونه سازمانی موندم ببینم چی پیش میاد
حتما عکسش رو میزارم ملت ببینن درس عبرت بشه واسشون. فعلا که اینترنت منزل به لطف مخابرات مرخصی تشریف بردن
نیمه سیب سقراطی
جمعه 28 فروردین 1394 10:56 ب.ظ
وای وای واااااااااای !
یعنی حق دارین شما هر چی تا حالا میگفتین از این مدیر !!! من باورم نمیشد !!! آدم انقدر کم عقل ؟؟؟ یه تومن پول خودنویس داده ؟؟؟ بعد الان سالمه ؟ چرا نزدین بترکونیدش ؟ حداقل سرشو میکوبوندین به دیوار من دلم خنک شه ....
پاسخ پژمان * : سلام
xy
سه شنبه 25 فروردین 1394 07:23 ب.ظ
سلام
از طریق وب دکتر ربولی حسن کور با وب شما اشنا شدم
از وبتون خوشم اومد از این به بعد سر میزنم
راستی هدیه مدیرتون خیلی هم شیک بوده یه هدیه ی کاملا مدیریتی...
پاسخ پژمان * : سلام. خوش اومدین و از حضورتون خوشحال میشم بله هدیه شیک مدیریتی ولی از جیب ما[گل]
ربولی حسن كور
سه شنبه 25 فروردین 1394 02:50 ب.ظ
سلام
من به جای شما حرص خوردم سر این هدیه
چون اسمتون روشه قابل فروختن هم نیست خو!
پاسخ پژمان * : سلام دکتر
شما حرص نخور. یه وقت دیدی من با کارهای اینا معتاد شدم اونوقت برای ترک بهت نیاز دارم
بهمن
سه شنبه 25 فروردین 1394 09:45 ق.ظ
سلام رفیق شفیق
چرا هیچی نباس ختم به خیر بشه ؟
منظورم از اون پرده ی اخره ...
آخه حاتم طائی شدن از كیسه ی مهمان هنره ؟؟؟
بگو اگه خیلی مرد بودی خوو خودت از جیب مباركت برامون خودنویس یه میلیونی میخریدی ...
لامصب طوری هم نیست كه اگه خودنویس رو دادی دست كسی بعد بهش بگی قابل شومارو نداره ...
پاسخ پژمان * : سلام بر عمو بهمن عزیز خودم
چکار کنیم دیگه قسمت ما هم همینه. نوح با طوفان، ایوب با صبر، یونس با شکم ماهی و من هم با این مدیرمون مورد امتحان اللهی قرار میگیرم بدیش اینه که اسمم روش حک شده نمیشه به برای خودشیرینی به یکی از این مدیران به درد بخور هدیه بدمش بلکم از اونا بخاری بلند شد
مریم م
دوشنبه 24 فروردین 1394 08:20 ب.ظ
سلام. عمل؟؟؟ الان خوبین؟ فشار خون؟؟؟ تو این سن؟ حتما پیگیری کنید.قبل از عید اینها رو نگفته بودین. آدم نگران میشه.
نگران خونه نباشین. خدا خودش درست می کنه.
ناراحت خودنویسه هم نباشین. حالا که دارینش به فال نیک بگیرین و نگهش دارین. بعدها که یه وقت از رییستون جدا شدین براتون میشه خاطره.

... سالها پیش که کودک بودم
سر هر کوچه کسی بود
که چینی ها را بند می زد با عشق
و من آن روز به خود می گفتم
آخر این هم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خبری از او نیست
نقش یک خاطره روی چینی ست
ترکی دارد و من
در به در کوی به کوی
در پی بندزنی می گردم...

مریم م (از آنجایی که معمولا کامنتهای من بی اسم ثبت می شه!!!)
پاسخ پژمان * : سلام
بله یه عمل تقریبا کوچک بود که خیلی غیر منتظره پیش اومد و به خیر گذشت. فشار خون رو هم دارم دنبال میکنم ببینم دلیلش چیه.
نگران خونه نیستم بالاخره یه جا جور میشه و لی نگران خودنویس هستم. نه به خاطر خود خودنویس بلکه به خاطر سطح درک و فهم بعضی از اطرافیانم مخصوصا مدیر خان عزیز.
عجیب به هنر بند زنی علاقه دارم. یه حس خاصی به من میده. شعرتون منو یادش انداخت.
جالبه ایندفعه که اسمتون رو پای کامنت نوشتین، کامنتتون با اسم ثبت شد
اون روی سگ من نوستالژیک
دوشنبه 24 فروردین 1394 09:49 ق.ظ
من غورغورو نیستم مشکلات زیادن :دیییی
اواره نشی صلواااااااااااات
پاسخ پژمان * : اللهم صل علی محمد و آل محمد
یلدا
دوشنبه 24 فروردین 1394 12:13 ق.ظ
سلام پژمان عزیز امیدوارم که حسابی رو به راه شده باشی
این مدیر شما نفسش حسابی از جای گرم در میاد به گمونم
پاسخ پژمان * : سلام یلدای عزیز
نه انصافا خنده دار نیست؟ به نظر شما اون لحظه فازش چی بوده که فکر کرده خودنویس یک میلیونی به درد ما می خوره؟ تازه بعد از این همه خل بازی تازه میگه نمی دونم چرا بچه های واحد انگیزه ندارن
افت و خیز !
یکشنبه 23 فروردین 1394 03:13 ب.ظ
سلام پژمان عزیزنشالله که خوبی ؟ و بهتر از قبل شدی
ولی واقعا عجب مدیر نوبری داری که هنوز نفهمیده تو این دوره و زمونه ادم سالم یه میلیون بابت خودنویس نمیده !
راستی فشار خونت در چه حالیه ؟ جای عمل کاملا خوب شده ؟
مراقب سلامتیت باش جوون ... هنوز کلی کار تو این دنیا داری
پاسخ پژمان * : سلام مادر عزیزم
خوبم مامان جان. تقریبا بهبود حاصل شده. امروز هم دارم میرم باشگاه سیر دلم کتک بخورم ظاهرا مشکل فشار خونم یه خورده جدیه. باید برم متخصص ببینم چه مرگمه. شما نگران نباش. ولی کلا برام دعا کن اندکی گرفتارم
م.بانو
یکشنبه 23 فروردین 1394 03:04 ب.ظ
سلام
خدا رو شکر که عمل خیلی سنگین نبوده و ان شاالله حالتون خوب خوب شده باشه.
امیدوارم سال جدید پر از موفقیت و سلامتی و شادی باشه.
خودمانیم عجب جناب مدیر جالبناکی دارین.
فکر کنم کارهایی که مثل لی لی کردن رو اعصابه زیاد ازشون سر میزنه.
مراقب خودتون باشید؛ این مسائل حل میشه ان شاالله.
پاسخ پژمان * : سلام بانوی عزیز
کلا تخصص مدیر ما رژه رفتن رو اعصاب ملته البته من این چند وقت مثل برج زهر مار شدم . اونقدر خودم رو زدم به تنبلی که یه کار رو باید صد دفعه بهم بگن تا انجام بدم. منم تخصصم تو سکته دادن افراده. قول داده موضوع خونه رو درست کنه. شد که شد ولی اگر نشه کاری میکنم روزی دو بار سکته بزنه
یکشنبه 23 فروردین 1394 12:44 ب.ظ
خوب میبینم که زنده ای الحمدالله راستی کمپوتهای من به دستت رسید دادم مردبزرگ برات بیاره حواست باشه نخورده باشه
خودنویس هم مبارکت باشه ولی من اگر بودم می کوبیدم تو سر رئیس آخه یک میلیون تومن داده خودنویس گرفته اونم تو این اوضاع که داری بی خانمان میشیراستی اگر چادر خواستی برات بفرستم تو خیابون بی سرپناه نمونی
پاسخ پژمان * : سلام پونه خانم
واقعا راست میگی تو این اوضاع نمی دونم خودنویس یک میلیونی رو کجای دلم بزارم. میگم مدیرمون بیشعوره ولی شما باور نمیکنید. وقتش که شد اعلام میکنم کمک های نقدی و غیر نقدی رو به حسابم واریز کنید. اون وقت با این شرایط بهم میگن چرا زن نمی گیری؟ خوبه زیر آبم رو زدن و مدیر نشدم وگرنه وقتی اسباب هام رو گوشته خیابون می ریختن جلوی کارمند هام آبروم می رفت
میثم
یکشنبه 23 فروردین 1394 10:02 ق.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
پاسخ پژمان * : نه انصافا، جان مادرت شما اصلا پست های من رو خوندی؟ من خودم فقط یه دفعه می نویسمشون و دیگه نمی خونم از بس الکی هستن. بعد شما چطور میگی مطالبم عالین؟ این چه وضعیه مثل لاشخور منتظرید و کمین کردید آدم یه پست بزاره بعد حمله کنید به لینکدونی و کامنت بزارید. چرا این مدت که نبودم از این چیزا نزاشتید؟ هان؟ نه بگو اگه راست میگی؟
شکیبا
یکشنبه 23 فروردین 1394 09:08 ق.ظ
سلام
سال نو مبارک
خدا رو شکر که عمل سخت نبوده و حالتون خوبه
خودنویسو به پول نزدیک کنین اخه گفتن کاچی بعض هیچی
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون شکیبای عزیز . سال نو شما هم مبارک
این چیزا بعد از خرید معمولا دیگه ارزش قبل رو ندارند. در ضمن اسم من رو هم روش هک کردن
اون روی سگ من نوستالژیک
یکشنبه 23 فروردین 1394 08:41 ق.ظ
ع بابا عجب مدیر بیشعوری داری باباجان
راستی سال نوتون مبارک امیدوارم دیگه حالت خوب باشه خوشحالم از عمل جون سالم بدر بردی:دیییی
حالا باید بشینیم پژمان ببنیم که چ میکنه با این خونه
خدا بزرگه
پاسخ پژمان * : سلام خانم همیشه غرغرو
ممنون و سال نو شما هم مبارک ان شاالله همیشه سلامت و شاد باشید دعا کن برام که خونه بدجور امتحان الهی هست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.