زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 3 اسفند 1393-07:19 ق.ظ

شب تاریک و بیم موج

چه بخواهیم و چه نخواهیم خواهیم مرد. چه بترسیم و چه نترسیم. چه نیکو کار باشیم و چه جلاد، خواهیم مرد. به قول یه همکار تو این دنیا دیگه خبری از رسمی بودن نیست. اینجا حتی قراردادی هم نیستیم. اینجا فقط لحظه ای هستیم.
به دنیا میایم با دنیایی از آرزوها و امیدها. همون اول کار می دونیم مسافریم ولی آروم آروم این مسافرخونه ما رو مجذوب خودش میکنه. دیگه دل نمی کنیم از این مسافرخونه که گاهی برای بعضی هامون هتل پنچ ستاره میشه و گاهی یه مهمانسرای درب و داغون زیر طاق یه بازارچه.
تو این همه بیم و امید یه روزی و یه شبی صاحب مسافرخونه میاد بالا سرمون و میگه دیگه بسه پاشو برو که اعتبارت تموم شده. اون وقته که تازه یادمون میاد ای دل غافل! اونقدر مشغول دیدن دیدنی های این شهر شدیم که به کلی یادمون رفت برای عزیز ترین کسمون که اون ور دنیا منتظر ماست سوغاتی بگیریم.
اونقدر مشغول بودیم که یادمون رفت اثر انگشتمون کجاهای این شهر موند. اثر انگشتی که شاید وقتی بر تنی رنجور خورده باشه و شاید تنه به تنه یه رهگذر. حالا داریم می ریم بدون اینکه از اثر انگشتان ما درختی روییده باشه و یا جویی روان باشه. بدون اینکه نشانه ای از خنده در دلی به جا گذاشته باشیم.
امروز حالم خیلی خوبه. و عجیب این که مرگ حالم رو خوب کرد. تختخواب عجیب جایگاهیه. مخصوصا اگر شب تاریک و سکوت ناهنجار هجاهای بی ربط با ریز قطرات بارون همراه بشه.عجبا که تختخواب فیلسوف پروره!
.
دیشب قبل از خواب و غرق در رویاهای خودم بودم که یه تلنگر به شیشه قلبم خورد. یه چیزی مثل صدای خوردن قاشق به لیوان شیشه ای. یه صدای مواج و سینوسی تو تمام تنم پیچید. انگار تک تک سلول های روحم مثل موج به تنازی درومدن. با خودم گفتم اگر یه روزی میون این همه آرزو و این همه آواهای نشنیده و تصاویر ندیده مرگ ناغافل از کوچه من هم گذشت، چه؟
اون وقت این بنده آدم زاد چه اثری رو از انگشتان وجودش بر دنیایی که چند روزی مهمون بوده میزاره؟ اگر صاحب خونه بگه من فرستادمت برای چی و تو رفتی اونجا و چکار کردی؟ باید چی جواب بدم؟ بگم رفتم ولی یادم رفت برای چی اومده بودم ؟ یادم رفت و به جای آوردن امانتی مشغول گشتن موزه ها و بازارهای شهر شدم. مشغول تماشای مسافران مثل خودم شدم و محو دیدن اون ها از یادم رفت که برای چی اومدم. اونقدر در افکار خود غلتیدم تا مثل همیشه ناگهان خوابی مرا در خود ربود.
امروز حالم خیلی خوبه. انگار یاد تلخ مرگ بار سنگینی رو از دوشم برداشت. باری که جنسش از جنس من نبود. اونقدر خوب که صبح به همه لبخند زدم. و نه این بار مثل همیشه از روی ادب اجتماعی، بلکه با این تفکر که شاید لحظه ای دیگر نباشم و یا اون ها نباشند.
شاید این حال خوب و این سبکباری خیلی دوام نداشته باشه و باز بندها در پایم بپیچند ولی خدا رو شکر میکنم که از تلخ ترین نعمتش برای من آرامشی ساخت که این چند وقت از اون محروم بودم.
و امروز امیدوارم و امیدوار تر از همیشه. آرزومندم و آرزومندتر از همیشه. امروز خوشحالم . خدایا سپاس



داغ کن - کلوب دات کام
فرمایشات دوستان() 


کامران
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 08:17 ق.ظ
مگه بده حس مرگ که این همه ازش فرار کردی؟
هنوز نرسیدی به اون لحظه هایی که بودن به اندازه یه نخ نامرئی از تار یه عنکبوت بی اهمیت می شه؟
پاسخ پژمان * : سلام
نمی دونم شاید من هم مثل بیشتر آدم ها از مرگ می ترسم. همیشه از ناشناخته ها می ترسیدم.ولی از این مطمئن هستم که از حس مرگ ترسناک تر حس بی اثر بودنه
ravi
دوشنبه 18 اسفند 1393 03:30 ق.ظ
عالی بود آقا عالی یکی از زیباترین توصیفا ازدنیا و مرگ آفرین ، احسنت
پاسخ پژمان * : ممنون دوست عزیز. شما لطف دارین
هیوا
چهارشنبه 13 اسفند 1393 09:45 ب.ظ
استغفراله!
مرگ چیه بابا!...
بی خیال من خیلی می ترسم.
پاسخ پژمان * : مرگ یه لحظه غوطه ور شدن میان یک موج و یک آسمانست
افت و خیز !
سه شنبه 12 اسفند 1393 01:39 ب.ظ
سلام
پسر جون وقتی میخوای عید بیای خونه ، دیگه چرا خودت رو مشغول خونه تکونی اونجا کردی؟ خبری ازت نیست چرا؟
حال و احوال؟ سرحالی؟ ناهار خوردی؟
پاسخ پژمان * : سلام مامان جان
خونه تکونی کجا بود؟ دم عیدی شرکت یه هوار کار ریخته سرم نمیزارن نفس بکشم
ای مادر من نهار کجا بود. اونقدری قوت ما هست که فقط زده بمونیم
پونه
سه شنبه 12 اسفند 1393 12:46 ب.ظ
سلام خوب چرا آپ نمی کنی ما هی میایم با مرگ روبرو میشیم
پاسخ پژمان * : سلام پونه خانم. به روی چشم
بریدا
جمعه 8 اسفند 1393 01:07 ب.ظ
آرزوم اینه که ی شب بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم...
پاسخ پژمان * : ان شالله 120 ساله شدی به این آرزوت برسی. فعلا زوده
کاکتوس
چهارشنبه 6 اسفند 1393 11:31 ق.ظ
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ
ﭼﺮﺍ ﺯﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺭﻭﯼ ﮔﺮﺩﺍﻧﯿﺪ
ﭼﺮﺍ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻡ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ
ﻣﭙﻨﺪﺍﺭﯾﺪ ﺑﻮﻡ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﺎﺯ
ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﻣﭙﻨﺪﺍﺭﯾﺪ ﺟﺎﻡ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺍﺳﺖ
ﻣﮕﻮﯾﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺍﺳﺖ...
ﺑﻬﺸﺖ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﻥ ﺟﺎﺳﺖ
ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻧﺠﺎ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ...
ﻧﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﯼ ﻧﻪ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﻧﻪ ﺁﻭﺍﯾﯽ
ﻧﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯﯼ ﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ
ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ
ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯽ ﻓﺮﺟﺎﻡ
ﺧﻮﺵ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ
ﺳﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮔﺮﺍﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺭﺍ ﺯﺭ ﺩﺭ ﺗﺮﺍﺯﻭ ، ﺯﻭﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﻭﺳﺖ
ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﻡ ﺻﺪﺭﻧﮓ ﺑﺴﭙﺎﺭﯾﺪ
ﮐﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﯾﺰﻧﺪ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﺁﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﮒ ﺭﺍﺣﺖ ﺳﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﺭﯾﺪ
ﭼﺮﺍ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻡ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ
ﭼﺮﺍ ﺯﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺭﻭﯼ ﮔﺮﺩﺍﻧﯿﺪ
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ! ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ

 



پاسخ پژمان * : من از مرگ نمی ترسم
نه از آن رو که در تاریکی می لغزم
من از مرگی هراس آور نمی ترسم
نه آن گور که در آغوش میدارد
مثال مادری که در بطنش
جنینی ناتوان و خرد دارد
من از سرمای افکارم می ترسم
من از چشمان پر آزم هراسانم
من از آن مور می ترسم که روزی
جویی را من به زور از او بستاندم
من از آن طفل مادر بیوه ای می ترسم
که چشمانش
به نان گرم من غبطه می خورد
من از خود کرده ها می ترسم ای دوست
وگرنه از مرگ هم ترس نیست
آدم زاد
کاکتوس
چهارشنبه 6 اسفند 1393 11:30 ق.ظ
ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ ﻣﺮﮒ.
ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯽ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮔﺮﻭﺱ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﮑﯿﺎﻥ
 

پاسخ پژمان * : مرگ و موسیقی
چه تشبیه جالبی
بهمن
دوشنبه 4 اسفند 1393 11:37 ب.ظ
سلام دوست عزیز
چند شب پیش ، بی دلیل ، بدون مقدمه ! نمیدونم توی خواب بودم یا داشتم میخوابیدم ... اصلن قبل و بعدش خیلی یادم نیست ولی احساس کردم با نفس کشیدن هام دارم در راهی گام بر میدارم که دیگه مثه دفعه های قبل برگشتی توش نیست !
کاملن احساس رفتن بهم دست داد ... خدا شاهده عین واقعیت رو میگم ...
حس عجیبی بود ، یه حس ناشناس ، توام با ترس ، یه دفعه یاد بدیهام افتادم و اینکه فرصت رو برا همیشه از دست دادم ...
دیگه بعدش یادم نیست ...
چند روز از اون شب گذشته ...
فکر میکنی متحول شدم ؟

برا همینه که خداوند به کفار میفرماید اگه بازم به دنیا برگردین همون آدم قبلی میشین ...
خدا به دادمون برسه ...
پاسخ پژمان * : سلام عمو بهمن عزیز
متاسفانه نسیان و فراموشی در ذات انسان وجود داره. اگر چه یه جاهایی به انسان کمک میکنه ولی یه جاهایی هم غفلت به سراغ آدم میاد. ولی من خدا رو با رحمتش میشناسم و امیدوارم به بخشش ذات اکرمش. اینکه انسان یاد بدی هاش بیوفته خودش یه خوبیه. همینکه بدونیم بدی کردیم هم خودش درجه ای از معرفته. اصلا خدا ما رو آفریده که به دادمون برسه
افت و خیز !
دوشنبه 4 اسفند 1393 04:49 ب.ظ
فکر مرگ سنگینی و تلخی وقایع دنیا رو از بین میبره...
البته بعدش با وحشت وقایع اون دنیا روبرو میکنه
............
سلام . خوبی؟ خوشی؟ سر حالی؟ ناهار خوردی؟ هوا بهتر شده اونجا ؟
پاسخ پژمان * : سلام مامان خانم
خوبم ممنون. سرحالم هستم. نهار و شام خوردم. ولی دست پخت شما کجا و دست پخت من کجا. هوا هم یه خورده وارونگی داره که فدای سر شما
شکیبا
یکشنبه 3 اسفند 1393 08:30 ب.ظ
سلام
وقتی یه جوون به مرگ فکر میکنه و به همچین نتیجه ای میرسه معنیش اینه که آدم عاقل و خوبیه و خوشبختانه هنوز فرصتهای زیادی برای کاشتن گلی در باغچه محبتی در دل دوستان و هزاران کار خوب دیگه داره
امیدوارم همیشه خوشحال باشین
پاسخ پژمان * : سلام شکیبای عزیز . ممنون از محبت شما.
نیمه سیب سقراطی
یکشنبه 3 اسفند 1393 08:25 ب.ظ
همیشه فکر میکنیم مرگ مال همسایه ست ... اگه یه کم به خودمون بیاییم می فهمیم باید درست زندگی کنیم و از همه مهمتر لذت ببریم از بودنمون :)

+ سلامت باشید
پاسخ پژمان * : سلام
درست می فرمایید. انصافا یاد مرگ بیشتر از اینکه آدم رو بترسونه به شخص آرامش میده
مریم م
یکشنبه 3 اسفند 1393 06:38 ب.ظ
بادی که در این زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد... (مولوی)
گاهی دلم می خواهد مرگ همین نزدیکیها باشد، تا وقتی هنوز نسبتا خوبم مرا ببرد، می ترسم بمانم و بدتر از این که هستم بشوم.
پاسخ پژمان * : سلام
خانم دکتر ان شالله که صد سال زنده باشید به قول یه درویشی، آدم فقط کافیه سعی کنه که بد نباشه وگرنه ذات انسانی به خودی خود خوبه و برای خوب بودن نیاز نیست کاری بکنه
ربولی حسن كور
یکشنبه 3 اسفند 1393 04:38 ب.ظ
سلام
مسئله اینه كه چنین نوشته هائی هم فقط برای دقایقی مارو به فكر فرو میبره
پاسخ پژمان * : سلام دکتر جان
برای نویسنده متن هم همینطوره. ولی همینکه شیشه دل هر از چند گاهی تلنگری بخوره هم خوبه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.