تبلیغات
چشمان تب دار من - اربعین 96-5

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-07:38 ق.ظ

اربعین 96-5

خیابان های شلوغ بود و چند روز مانده به اربعین روز به روز بر تعداد زائران قبله حسینی افزوده می شد. مردم کربلا هم به همان نسبت بیشتر در تلاش بودند تا از زوار پذیرایی کنند. اکثر موکب ها به صورت شیفتی کار می کردند تا بتونن به موقع صبحانه، شام و نهار زوار رو آماده کنند. امسال بازار کربلا رونق بیشتری داشت. هر چند قیمت بالا بود و اکثرا اجناس چینی با کیفیتی به مراتب پایین تر از ایران بازار رو قبضه کرده بود.
خیابان ها رو با ایست و بازرسی هایی که آدم رو کلافه می کرد پشت سر گذاشتیم. به محدوده حرم که رسیدیم جمعیت به حد اعلاء خود رسیده بود و به تمام معنا نمیشد قدم از قدم برداشت.
رو به روی حرم که می شوی فکرت از شلوغی و زمان  به یکباره پر می زند و مینشیند روی حریر لطیف احساس حسینی شدن. دست هات بی اختیار سلام می دهند و قلبت به تپش می افته.
همیشه چشمم می چرخد سمت زیارت اولی ها. حس و حالی دارند که نگو و نپرس. تداعی می شود برایم روزهایی که برای اولین بار به یکباره خودم رو جلوی حرم حسین (ع) دیدم. حرمی که عمری در روضه ها رویای اون رو میدیدم.
به سختی از جمعیت عبور کردیم و خودمون رو به خیابان الوائلی رسوندیم. اونجا موکب زیاد بود ومی تونستیم کوله پشتی ها رو امانت بزاریم. اگر در تمام این سالها از من می پرسیدند که تنها نکته آزار دهنده این سفر چیه حتما می گفتم کافی نبودن محل امانات. واقعا این کوله پشتی ها در سفر اربعین آزار دهنده میشن.
جایی پیدا نکردیم. به سبک خودم یه گوشه پیدا کردم و به محمد گفتم کوله ها و کفش ها رو همینجا بزاریم به امان خدا.
پای برهنه راه افتادیم به سمت باب صدره. موبایل ها رو هم همونجا تحویل دادیم. فزونی جمعیت قابل وصف نبود. با صلوات راه کمی باز میشد و باز جمعیت بود که هجوم می آورد. 
وارد حرم که شدیم تازه فهمیدیم درب را اشتباه آمده ایم، اصلا حرم را جابجا آمده بودیم. قصد داشتیم که اول به ارباب سلام کنیم بعد به پا بوس قمر بنی هاشم بیاییم ولی انگار محافظ همیشگی حسین (ع) قمر منیر بنی هاشم باید تطهیرمان می کرد برای صاحت مقدس حسین (ع).
سلام دادم و با دلی لرزان و خاطری آشفته قدم به صحن گذاشتم. کامم تلخ بود. پریشانی امانم رو بریده بود. ترس تمام وجودم رو پر کرده بود. یه جور ترس از نشدن. از پذیرفته نشدن. از احساسی صحبت میکنم که هنوز که هنوز نفهمیدم چی بود.
نگاهم دور صحن می چرخید. شبیه کسی که یکدفعه خودش رو در یه شهر غریب میبینه که هیچ کس و هیچ جاش رو نمیشناسه. یه جور خلا که پر بود از صدا ها و نجواها. به اطراف نگاه می کردم. گاهی محو میشدم در چهرهایی که در آرامش غرق شده بودند و حسرت بود که بر گونه هایم سیلی می نواخت.
جمعیت مثل امواج خروشان اقیانوس بود که می چرخید و می چرخید و گرداب وار در نقطه ثقل ضریح عباس حل میشد. سعی کردم به ضریح برسم ولی نرسیدم. نا امید زیارت نامه ای برداشتم و رو به حرم حضرت ماه رو زیارت کردم.
از اهواز که حرکت کرده بودم دل رو بسیار بسیار وعده داده بودم به حرم عباس. به شکستن و لبریز شدن. به حاجتی که میان گریه از دستان پر سخاوت عباس می گیرم.
اشک ها جاری شده بودند ولی دل نمی شکست. ماه تابان بنی هاشم خریدار نبود. زیارت عاشورا رو خوندم ولی باز آقا نخرید که نخرید. دلم روی دستم مونده بود. انتظارم بیهوده بود. جنس بنجل بازار را کسی نمی خرید. گفتم عباس جان این منو این دل بی ارزشم. در شهر خودم خریدار نداشت. شنیده بودم در عراق  کریمی هست که هر چه ببری به قیمت خوب می خرد. این همه راه را پیاده آمده ام که خریدارم باشی.
بماند که بین من و عباس چه گذشت. دل شکسته از حرم  پسر حیدر کرار بیرون زدم. دست خالی. نفهمیدم بین الحرمین تا حرم آقا امام حسین (ع) رو چطور طی کردم. بین راه محمد رو هم گم کردم و دیگه ندیدمش.
در راه هر جمع سینه زنی رو میدیدم باهاشون همراه میشدم. از میان اون همه جمعیت عاشق راهم رو باز کردم تا رسیدم روبروی ضریح. فدات بشم آقا جان که میان این همه عاشق باز این غربتت هست که دل رو عزادار میکنه.
زبانم لال بشه. رو به ضریح شکایت آقا ابوالفضل رو به آقا امام حسین (ع) بردم. گفتم آقا جان در خونه عباست رفتم ولی دست خالی برگشتم. گفتم آقا جان همون داداشت که مشکش خالی بود جوابم رو نداد. زبانم لا بشه عباس جانم. به خدا حالم دست خودم نبود. شرمنده ام عباس جان. به رفاقتمون شرمنده ام.
دلم شکسته بود  نفهمیدم چی گفتم.
وقتی شکایت عباس رو به داداش کردم یک لحظه دو دست بریده عباس و چشمان نا امیدش به خاطرم اومد. نگاه ناامید شده سقای کربلا  آتشم زد. عباس جان غلط کردم. داداش جان ببخشم. تو رو به رفاقتمون بگذر. چند ماهه آروم و قرار ندارم. از خجالت دارم میمیرم.
رو به ضریح دلم شکست. از خودم نالیدم. همه وجودم اشک شد. میان اون همه جمعیت و درست زیر قبه، آقا یه جا بهم داد. منم اشک ریختم و درد و دل کردم. آقا جان تمام دار و ندارم فدای شما. می خواید هرچی بگیرید بگیرید ولی حسین (ع) رو از من نگیرید.
اذان ظهر کربلا که توی حرم پیچید دلم آرام شده بود. نماز جماعت رو خوندم . فرصتی هم پیش آمد که به نیابت از همه دوستان و پدر و مادرم نماز زیارت بخونم. غروب که شد از حرم بیرون زدم. از آقا خداحافظی نکردم. حرم که میرم هیچ وقت خداحافظی نمیکنم.
کوله پشتی همونجایی که گذاشته بودم دست نخورده مانده بود. دوست داشتم کاظمین و سامرا رو هم برم. ولی مرخصی زیادی نگرفته بودم. باید سریع بر می گشتم که سه شنبه سر کار باشم. نبش خیابان صدره یه تعاونی مسافربری بود. یه بلیط برای مرز چزابه گرفتم. ماشین ساعت 2 شب حرکت می کرد و چند ساعتی وقت داشتم تا بازار کربلا رو بگردم.یکراست رفتم سمت خیابانی که لباس و وسایل نظامی می فروختند.
تنوع عجیبی از انواع لوازم نظامی  از دستبند گرفته تا انواع شوکر و تجهیزات نظامی اونجا پیدا میشد. لباس های نظامی با کیفتی هم بود که به سفارش یکی از دوستان دو دست خریدم. این حد تنوع برای من که به موضوعات نظامی علاقه دارم خیلی جالب بود.
 با اینکه قصد خرید نداشتم ولی چند نمونه دستبند و شوکر رو امتحان کردم.فروشنده خیلی کم فارسی رو صحبت می کرد. خیلی عادی بهم گفت اگر اسلحه می خوای میتونم خارج از شهر بهت تحویل بدم. 500 اگر هم هزارتومن  بیشتر بدی اون سمت مرز در خاک ایران می تونم دستت برسونم. منم خودم رو راغب نشون دادم که از موضوع سر دربیارم. کلی سر قیمت باهاش چونه زدم و در آخر  هم باهاش به توافق نرسیدم.  مخصوصا قیمت رو پایین میگفتم که قبول نکنه.بنده خدا فکر می کرد واقعا خریدارم. ولی چیزی رو که متوجه شدم اینه که واقعا خیلی ها از این طریق ازش خرید کرده بودند.
حدود ساعت  2 صبح اتوبوس در محلی که مشخص کرده بودند اومد و حرکت کردیم. در راه چند ساعتی خوابیدم. اتوبوس برای نماز صبح در کنار یک موکب توقف کرد. بعد از نماز کمی صبحانه خوردیم و به راه افتادیم. هوا روشن شده بود که نیروهای نظامی اتوبوس رو متوقف کردن.  صدای تیراندازی از حدود 500 متر جلوتر به گوش می رسید. چند اتوبوس و ماشین دیگه پشت سر ما بودند که آن ها رو هم متوقف کردن. سعی می کردیم که سر ردبیاریم موضوع چیه.
ظاهرا چند نفر داعشی سعی داشتند خودشون رو به جاده برسونند و اتوبوس های زائرین رو به گلوله ببندند که در دام نیروهای حشد الشعبی گرفتار میشن و درگیری میشه.
حدود دو ساعت همونجا بودیم و امکان برگشتن هم نبود. اتوبوس ما جلوی جاده بود. به جز تحرک نیروها چیز زیادی نمیشد دید. یواش یواش صدای تیراندازی ها قطع شد و یک ربع بعد هم اجازه تردد به ما دادند. به خاطر حضور خودروهای نظامی در جاده و ترافیک شدید به کندی حرکت می کردیم. از کنار محل درگیری که گذشتیم جنازه چندین داعشی که به هلاکت رسیده بودند کنار جاده قابل مشاهده بود. یکیشون هم به شدت زخمی و در حال جان دادن بود. اونقدر سرعت اتوبوس کند بود که راحت میشد نفس نفس زدن هاش رو دید.
از منطقه که رد شدیم راننده اتوبوس با سرعت زیادی مسیر رو ادامه داد تا حوالی ساعت 11 به مرز رسیدیم. از مرز که رد شدیم همش به عقب بر می گشتم. دلتنگی عجیبی درونم رو آشفته کرده بود. بغضم کرده بودم. حسرتی به دلم بود که قابل وصف کردن نبود.
نماز ظهر رو مرز خوندم. و به سمت اهواز حرکت کردم.
التماس دعا
پایان

 پ ن: آقا محمد این رسمش نبود داداش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
دوشنبه 21 اسفند 1396 05:36 ق.ظ
سلام

سوال همینه دقیقا چی گم کردیم منتها دریغ از جواب !
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
r@vi
پنجشنبه 10 اسفند 1396 03:28 ق.ظ
سلام
دلتنگیو چه قشنگ تفسیر کردین ولی درمورد خودم فقط میدونم حال دلم این روزا خوش نیست حالا اینکه دلتنگیه یا افسردگی یا یه چیزی شبیه اینا نمیدونم راستش

امون از این دهه هفتادیا امون

گیر سه پیچ ام به چشم
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
چرا این روزها حال دل هیچ کسی خوش نیست؟ چرا هر کسی رو می پرسم حالش کم و بیش مثل حال خودمه؟ چی گم کردیم که اینقدر دلتنگیم؟
بابت دعا بسیار بسیار ممنونم
r@vi
شنبه 5 اسفند 1396 01:53 ق.ظ
سلام!

آخ آقا پژمان دلتنگی ام فکرکنم اپیدمی شده هیچ وقت فکر نمی کردم درگیر دردی شبیه افسردگی بشم که الان شدم فکر کنم به یه نوعی هم دردیم

این حفا برمیگرده به شغلی که یه مدت داشتم و با کارشناسای آی تی این سازمان ارتباط کاری داشتم وراستش منم یه جورایی به بعضی از موضوعات نظامی علاقمندم البته بدون دیدگاه تخصصیا

راستی وبلاگ شما یکی از بهترین جاهاییه که بهش سر میزنم
دعا هم به چشم
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
دلتنگی درد نیست. افسردگی هم نیست. دلتنگی میدونی مثل چی می مونه؟ مثل ماهی که تو یه گوی شیشه ای پر آب هست که انداخته باشنش وسط دربا. در ظاهر تو دریا هست ولی واقعا نمی تونه واردش بشه. یه جورایی هم در دریا هست هم نیست. این برای من اسمش میشه دلتنگی. میشه حس حبس شدن در خود.
خوشحالم هنوز وبلاگم رو می خونید. نسل وبلاگ خون ها تقریبا منقرض شده. این دهه هفتادی ها نسل همه چیزهای خوب رو منقرض کردن.
مجددا التماس دعا. دعای عادی نه . از اون دعاهایی که به قول داداشم گیر سه پیچ میدیم به خدا
نیلگون
دوشنبه 30 بهمن 1396 10:08 ق.ظ
پیغام خصوصی
سلام برادر پژمان عزیز
برادر بزرگم هستین شما
لایق بش ان شالله، دع کردن تنها کاریه که ازم برمیاد.
گاهی حاجتها به دلایلی که ما نمیتونیم بهشون پی ببریم گره میخورن انگار....مثل همون حاجت چندین و چند ساله ام که خدمتتون عرض کردم.
اتفاقا من هم دریک گروه تلگرامی ختم 41 روزه عضوهستم و هر دوره که نوبتم میشه حاجت شما رو هم یاد میکنم.
میگن هر حاجتی موعدی داره، نمیدونم درسته یا نه، اما اگر هم درست باشه دعا میکنم موعدش هر چه زودتر باشه براتون.
ان شا الله در پناه اقاباالفض العباس سرفراز و دلشاد و حاجت روا باشید

یکشنبه 29 بهمن 1396 01:16 ب.ظ
سلام علیکم. ان شا الله اوضاع و احوال بر وفق مرادتون باشه....
چقدر وصف حرم ها رو زیبا نوشتید....فوق العاده بود....
ناراحت نباشید بابت گله ای که کردید از اقام عباس جان. شما از ایشون دل شکستگی خواستید و به دل وعده عباس و حرم عباس دادید، و اقام هم به شما پاسخ دادند، اگر گله نمیکردید که دلتون نمیشکست، در ضمن اقامون که از این حرفها غیرتی تره که دلخور بشه
ان شا الله بزودی و حاجت روا شده دوباره قسمتتون بشه برین پابوس.
قسمت من و دل تنگ بیقرار هم ان شا الله...
التماس دعا
پاسخ پژمان * : سلام
تشکر دوست عزیز. خیلی خیلی التماس دعا
r@vi
پنجشنبه 26 بهمن 1396 04:30 ق.ظ
چه قدر دوست دارم ماجرای کوله و کنج و امان خدایی که هربار تکرار می شه !

این محمدی که گفتین اسم همون آقا پسر خرم آبادی بود!

چه جالب که زیارت حضرت عباس اول قسمتتون شد و البته به نظر من حکمت داشته ، شاید گلگی از حضرت عباس پیش ارباب حکمتش شکستن بغض و شکستن و آروم شدن دلتون بود !

اینم جالب بود که ادوات نظامی آزادانه خرید و فروش میشده !(پیش فروشنده شبیه بچه های حفا برخورد کردینا)

امان از دست داعشیا ها امیدوارم خدا به راه راست هدایتشون کنه یا هلاک شن خلاص

فکر کنم دلتنگی عجیب نیست وقت برگشت از همچین سفری !
امیدوارم تا الان حال دلتون بهتر شده باشه!

پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
خیلی خوبه در این غریبستان مجازی هنوز دوستانی مثل شما هستن که ما رو فراموش نکردن.
من کلا به موضوعات نظامی علاقه دارم. به همین خاطر هر جا ببینم چیز مرتبطی هست میرم تا ببینمش. ولی این اصطلاحی که به کار بردین یه خورده تخصصی بود. معمولا افراد عادی و علی الخصوص خانم ها این اصطلاح رو به کار نمی گیرن. برام جالب بود.حفا داعشی و تکفیری دیگه کارشون از هدایت گذشته همون نابود بشن به صرفه تره.
راستش دلتنگی هام دیگه مزمن شده. به قول این ترانه که میگه مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری
ممنون میشم دعام کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.