تبلیغات
چشمان تب دار من - اربعین 96 -3

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 26 آذر 1396-04:44 ب.ظ

اربعین 96 -3

کنار اولین عمود ایستادم و یه عکس یادگاری با تصویر شهید مهدی نوروزی گرفتم. به شهید نوروزی جدا از کار بزرگی که در دفاع از حرمین شرفین سامرا کرده بود علاقه زیادی دارم. معصومیت و در عین حال شجاعت وصف ناشدنی در چهره شهید هست که انسان رو بهش جذب میکنه.
از همون عمود اول طبق قولی که به خودم داده بودم کتاب مفاتیح رو در دست گرفتم و شروع به خواند ادعیه ها و زیارت نامه ها و در راس اون ها زیارت عاشورا کردم. چندین و چند بار هر دعا رو می خوندم. گاهی اشکم سرازیر میشد و گاهی حین خواندن ادعیه ها وارد دنیای تخیل خودم میشدم. دنیایی که سالهاست باهاش غریبه نیستم.
مسیر پیاده روی شامل دو جاده هست. یه جاده همونی هست که تمام طول اون و در دوطرف موکب هایی برای پذیرایی از زائرین برقرار شده اند و یکی هم جاده ای آسفالته که گاهی خودرویی از لابه لای جمعیت از اون عبور می کرد. به خاطر اینکه سرعتم بیشتر بشه سعی کردم تمام طول مسیر رو در این جاده حرکت کنم.
سال گذشته هر وقت خسته میشدم میرفتم و یه چای می خوردم ولی امسال دیگه از چای هم خبری نبود. تقریبا از همون سال گذشته چای رو مثل قند و شکر ترک کردم. اوایل کمی سخت بود ولی بعدا باهاش کنار اومدم.
در این سفر با خودم عهد کرده بودم به حداقل ها اکتفا کنم. به همین خاطر کمترین مقدار غذا و نوشیدنی رو صرف کردم.  اذان ظهر بود که حوالی عمود 500 رسیده بودم. در یکی از موکب ها که ساختمان به نسبت تمیزی بود وضوع گرفتم و نماز خوندم. چند تاول کف پاهام پیدا شده بود که آزار دهنده بود. کمی پماد به پاهام زدم و کوله رو زیر سرم و کنار دیوار گذاشتم تا چند دقیقه ای استراحت کنم.
همینطور که دراز کشیده بودم چشمم دوخته شد به چند کودک عراقی که کنار هم و در طرف مقابلم نشسته بودند. بی اختیار از حرکاتشون خندم گرفت. مثل آدم بزرگ ها داشتند بحث می کردن و حین بحث پک عمیقی به سیگارشون می زدن. بزرگترینشون به زحمت 12 سالش میشد. در عراق سیگار کشیدن یه فرهنگ جا افتاده هست و متاسفانه در میان نوجوانان هم به شدت فراگیر و پذیرفته شده هست. پسر های عراقی به شکل غیر منطقی آزادی رفتاری دارند و این مورد برای ما که با قید و بند های بیشتری بزرگ شده ایم کمی عجیب و در عین حال با کراهت همراه هست.
چشمانم رو به نیت چند دقیقه خواب بستم و وقتی باز کردم متوجه شدم بیش از دو ساعت در خواب بودم. کوله رو به پشتم انداختم و به راه افتادم. بین راه مختصر غذایی هم خوردم.
بدنم از خواب خوبی که داشتم جان گرفته بود. در همون مسیر آسفالته به حرکتم ادامه دادم و تسبیح در دست ذکر گرفتم. گاهی در طول مسیر غرق در ذکر میشدم و گاهی غرق در مردم اطرافم. زن و شوهر جوان ایرانی با ظاهری مذهبی که حس خوبی را در آدم تداعی می کرد و یا کودکی که هم پای بزرگترها مسیر رو گام به گام طی می کرد. و من غرق میشدم در دنیایی که در ذهنم می ساختم.
هوا گرم نبود. نسیم خنکی می وزید و گاهی چفیه رو که مثل روسری بر سر کرده بودم جابه جا می کرد. هر گوشه چفیه رو به بند های کوله گره شلی زده بودم که مجبور نباشم با دست مراقب نیفتادنش باشم. نسیم در چفیه گشتی می زد و سر و صورتم رو جلا میداد. ذکر ها اینطور عارفانه تر میشدن و من عاشقانه هایم رو با ذکر ها در خیالم می دیدم.
عمود 900 رو رد کرده بودم . آفتاب که کم رنگ شد صدای اذان هم در فضا پیچید. یکی دو تا موکب رو چشمی انداختم تا اینکه به موکب مردم خوب دلواری رسیدم.  یه موکب بزرگ و تقریبا نیمه ساز. کنار یه پیرمرد خوش چهره و خوش صحبت یه جا پیدا کردم و وسایلم رو اونجا گذاشتم. وضوع گرفتم و نماز رو همونجا به جماعت خوندم.
قرار بود زیارت عاشورا که خوانده شده از میان نمازگزاران کوچه باز کنیم و سینه بزنیم. یه روحانی جوان مجلس رو می گردوند.  اشتباها به جای اینکه بگه کوچه باز کنید تا سینه بزنیم گفت کوچه باز کنید تا سفره رو بندازیم. ولی دیگه فرصت نشد که صحبتش رو اصلاح کنه. بچه های خادم در یک چشم به هم زدن سفره رو پهن کرده بودند. خیلی تو ذوقم خورد . سینه زنی بوشهری ها رو دوست داشتم.
بعد از شام رفتم و دراز کشیدم. سمت راستم همون پیرمرد دوست داشتنی بود و سمت راستم یه مرد جوان اهل اصفهان. کمی با هم صحبت کردیم تا اینکه من به خواب رفتم. حوالی ساعت 3 شب از خواب بیدار شدم و از میون انبوه زواری که فشرده در کنار هم خوابیده بودند رفتم بیرون تا بتونم وضوع بگیرم. کنار وضوخانه دو تا حمام موقت ساخته شده بود. کسی در حمام ها نبود. وسایل حمام رو آوردم و یه دوش گرفتم. حس بی نهایت خوبی بود. اینطور جاهاست که انسان می تونه قدر نعمت هایی که همیشه در دسترس هستن و عادی میشن رو درک کرد.
نماز رو خوندم و وسایل رو جمع کردم. هنوز خیلی از زوار خواب بودن. برام جای تعجب بود که این همه راه رو برای یه سفر معنوی طی میکنند ولی به خاطر یه خورده خواب بیشتر نمازشون قضا میشد. هر چند که این داستان چوپان و شعبان همیشه اینطور مواقع سیلی میشه و در گوشم نواخته میشه.
از موکب بیرون زدم و همون نزدیکی ها یه تیکه نون و یه لیوان شیر برای صبحانه گرفتم. هوا عالی بود. شب قبل بارون زده بود و از غبار دیروز دیگه خبری نبود. آسمان همچنان از ابر پوشیده شده بود. به سبک روز قبل شروع کردم به خواندن زیارت عاشورا و ادعیه. یکی دو ساعت راه رفتم که حوالی شهر حیدریه بارون گرفت. اوایل هم لذت بخش بود و هم قابل تحمل ولی کمی که گذشت به خاطر شدت بارون مجبور شدم در یه موکب توقف کنم.
صاحب موکب سریع  یه کیسه زباله بزرگ بهم داد که یک طرفش رو از طول پاره کردم و روی سر و کوله کشیدم. اینطوری میشد به راه ادامه دادم. کمی سرعتم کم شده بود ولی واقعا در اون حال، لذت ذکر گفتن خیلی بیشتر میشد. در طول مسیر گاهی بارون شدت می گرفت و گاهی آسمان تاملی می کرد. بعد از شهر حیدریه ایست و بازرسی ها شروع شدند و تقریبا هر 100 عمود یک ایست و بازرسی وجود داشت.
عمود 1200 رو که رد کردم صدای اذان ظهر من رو به خودم آورد. در یه موکب نمازی خوندم و از اونجا که لذت خواب شیرین روز قبل هنوز زیر زبونم بود یه چرت طولانی در موکب زدم. بیدار که شدم گرسنگی بد جور اذیتم می کرد. تمام طول مسیر رو چیزی نخورده بودم. همینکه خواستم بلند بشم و برای خوردن نهار برم بیرون دیدم یه بنده خدایی که کنارم خواب بود و چند دقیقه پیش بیدار شده و رفته بود بیرون با دو ظرف قرمه سبزی برگشت. یکیشون رو خودش باز کرد و یکیشون رو کنار من گذاشت.گفت دیدم خلوت بود برای شما هم گرفتم.
نهار رو که خوردیم با همون دوست مسیری رو طی کردیم و از هم جدا شدیم. بقیه مسیر رو بدون هیچ اتفاق خاصی طی کردم. تا نزدیکی های کربلا که تعداد موکب ها بیشتر شده بود و البته هر قدم که برداشته میشد تپش قلبم هم بیشتر میشد. 

پ ن: محمد راستش با این بی خبری هایی که از خودت برای من گذاشتی نمیدونم به یادت بودن دیگه عاقلانه هست یا نه؟ ولی از ذهنم خارج نمیشی. کاش اون خواب رو هیچ وقت ندیده بودم. هنوز که هنوزه نمی دونم حکمت اون خواب چیه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
دوشنبه 4 دی 1396 02:25 ق.ظ
سلام دوباره!

شاید اتفاقی که باید می افتاد افتاده ...حس سردرگمی خیلی حس بدیه ولی فکرکنم متوجه میشین بالاخره! که اگه شدین امیدوارم مارو بی خبر نذارین
پاسخ پژمان * : سلام. امیدوارم همینطور باشه. حتما اطلاع میدم
r@vi
جمعه 1 دی 1396 04:38 ق.ظ
سلام

اول اینکه چه قدر متاسف شدم واسه ی آزادی غیرمنطقیه پسرای عراقی وامیدوارم واسه ی همه ی آقایون ایرانی حس کراهت داشته باشه

دیگه این که به نظر من سفر امسالتون با سال قبل خیلی متفاوته هر چن که شاید به عنوان سفرنامه خوونی سفرنامه پارسالتون خوندنی تر بود ولی واسه منی که دوست دارم این سفرو تنها تجربه کنم خیلی جذابه منتظر شنیدن از کربلا هستم !
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
بله. واقعا سفر امسالم با سفرهای سالهای گذشته خیلی متفاوت بود. شاید باور نکنید ولی هنوز نمی تونم از کیفیتش بگم. اینکه واقعا بهتر بود یا نه. نفس زیارت اربعین که به خودی خود خیلی بزرگ هست ولی امسال دچار یه حس خاص بودم که هنوز نمی دونم چی بود. پریشانی، سرگردانی، خوشحال نبودن، اضطراب و خیلی حس های دیگه. امسال توجهم به درونم بود. به خودم. شاید به همین خاطر اتفاق های زیبا رو کمتر دیدم. در متن هم گفتم یه من باهام بود که خیلی از لذت های این سفر رو ازم گرفت. و من هنوز که هنوزه بعد دو ماه پر از احساس غربت و سردرگمی هستم. هنوز آوند هستم. نمی دونم کجام.
نیلگون
چهارشنبه 29 آذر 1396 12:40 ب.ظ
یک سلام خواهرانه بر شما
واقعا غبطه خوردم به حال معنوی شما....خیلی خیلی التماس دعا....کاش دوباره قسمت بشه من هم برم ....بدجور دلتنگ و بیقرارم
اتفاقا روز دوم و سومی که کربلا بودم هوا بارونی بود ... زیارت وداع رو تو یک صبح زود بارونی خوندیم ....به شدت از وداع یارم عشقم اشک میریختم و آسمان هم پا به پای من.....
غمگین ترین روز زندگیم بود ..... هنوز که هنوزه یادش میفتم اشکم درمیاد ....
پاسخ پژمان * : سلام و رحمت الله
امسال حالم اصلا خوش نبود. به این حال غبطه نخورین که برای هیچ کس آرزوش نمیکنم. خیلی پشیمانم. خیلی. خدا کنه آقا همین روزها من رو بطلبه که برم برای عذر خواهی. که برم بگم آقا غلط کردم. شما منت گذاشتید و من رو به پابوسی قبول کردید و من حریسانه به دنبال حاجتم بودم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر