تبلیغات
چشمان تب دار من - اربعین 96 - 1

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-01:38 ب.ظ

اربعین 96 - 1

چهارشنبه زودتر از محل کارم خارج شدم. حس و حالم خیلی خوب نبود. راستش بد هم نبود. دلشوره داشتم. اضطرابی شبیه بی سر و سامانی. این حس آوند بودن رو قبلا هم تجربه کرده بودم. باهاش غریبه نبودم. میدونستم حالا حالا ها دست از سرم بر نمیداره. رفتم خونه و یه دوش گرفتم. مادر از چند روز قبل اومده بود خونه من و میهمانم بود. آبجی کوچیکه رو سپرده بودم که بیاد تا من برمی گردم مراقب مادر باشه.
واقعیت ماجرا این بود که دلهره داشتم. یه دلهره بزرگ از نشدن اونچیزی که باید بعد این سفر اتفاق می افتاد. لباس سرتا پا مشکی رو اتو کرده وبال رخت آویز کرده بودم. شب قبل هم کوله پشتی پر شده بود از اون چیزهایی که مثل سالهای قبل خیلی هاش اصلا به دردم نخورده بود و امسال هم دوباره تکرار شد.
ساعت 6 عصر،  کوله رو انداختم رو پشتم و زدم بیرون. مادر قرآن گرفته بود و یه کاسه آب. از پله ها که پایین میومدم صدای شلپ آب پشت سرم شنیده شد. برنگشتم عقب.
این سفر قرار بود تنها گام بردارم. قرار بود تمام لحظاتش پر باشه از ذکر و دعا و زیارت. دیگه قرار نبود همسفری باشه که مثل سالهای قبل نق زدن هاشون حوصله آدم رو سر ببره. این سفر مثل سفرهای دیگه نبود. پر شده بودم از یه حس نیاز بی اغنا. راستش رو بخواید گول خوردم . یه نفر تمام طول سفر وبال گردنم شده بود. یه نفر که جلوی چشمم رو گرفته بود و نمیزاشت زیبایی ها این سفر رو درست و حسابی بچشم. یه نفر که سالهای پیش با خودم نبرده بودمش. و همین نبردن باعث یه عالمه لذت شده بود. نه گذرنامه ای داشت و نه مجوزی. پنهانی با من از مرز گذشت. حضور سنگینش آزارم میداد. و اشتباهم این بود که اونو پشت مرز جا نزاشتم.
اینبار یه من همراه من شد. یه من که خودش رو به من تحمیل کرد. یه من که حاصل اوج نیازمندی من بود. نیازی که پرده ای شده بود جلوی چشمانم. نیازی که یک گل شده بود و من خیره به اون. و غافل از گلستانی که همه اطرافم رو فراگرفته بود.
 حدود ساعت 10 شب از مرز گذشتم. مرز شلوغ نبود. خیلی مانده بود تا اربعین و زوار ترجیح میدادند روز از مرز عبور کنند. قبل از مرز شام مختصری خوردم. ولی دلهره حالم رو دگرگون می کرد.
به راحتی اتوبوسی به مقصد نجف پیدا شد که گویا فقط منتظر مانده بود که من از مرز خارج شوم تا اون هم  تکمیل بشه و به راه بیوفته. خوب،  عراق بود و من انتظاری نداشتم که یه اتوبوس درجه یک باشه. همین که در اون موقع شب وسیله گیر آمده بود باید خدا رو شکر می کردم. هر چند که این صندلی کنار راننده بود و من باید دم به دقیقه برای تفتیش پایین می آمدم تا سربازهای سیگار به دست عراقی وارد اتوبوس شوند. راننده هم سیگار یک لحظه از دستش نمی افتاد و من فحش بود که زیر لب نثارش می کردم و نثار پدر مخترع سیگار.
 راننده هم که گویا از نحوه صلوات فرستادن ما ایرانی ها خوشش اومده باشه مدام یه چیزی میگفت و بلند صلوات می فرستاد. ولی با تمام این تفاسیر چند ساعتی را در طول مسیر خواب بودم.
برای نماز صبح تقریبا به نزدیکی های نجف رسیده بودیم. برای صبحانه و نماز کمی صبر کردیم و بعد دوباره حرکت کردیم. و حدود یک ساعت بعد به نجف رسیدیم. تو این سالها که به عراق سفر کردم هیچ وقت نجف رو دوست نداشتم. حس غربتی که نجف داره روح رو سمت غرق شدن می بره. انگار آدم رو خفه میکنن.
اتوبوس یه جایی میون شهر ما رو پیاده کرد و ما هم پیاده راه افتادیم سمت حرم. میون اون کوچه های نیمه مخروبه یه خونه بود که سخاوتمندانه در رو باز گذاشته بود تا زوار بتونن از امکانات خونه استفاده کنند. دست و صورتی شستم و تجدید وضو کردم. همون اطراف هم یه سیمکارت عراقی و یه هفته اینترنت نامحدود گرفتم. و به سمت حرم حرکت کردم.
کوچه پس کوچه ها رو رد کردم و حدود نیم ساعت بعد، از اول بازار تونستم گنبد بارگاه حضرت امیر رو ببینم. خدا میدونه اگر هزار هزار سال دیگه هم بگذره، دنیا از علی (ع) غریب تر پیدا نمیکنه. انگار غربت با علی (ع) زاده شده. هیچ وقت از دیدن حرم آقا امیرالمونین دلشاد نشدم. همیشه غربتش نشسته روی حنجره ام و راه نفسم رو بسته.
هر سال خدا که میشه موقع رفتن میگم امسال دست خالی میرم ولی باز این کوله، مزاحم میشه و میوفته روی دست من. نزدیک حرم که شدم گذرنامه و پولها رو برداشتم و کوله رو انداختم یه کنج  که سر راه نباشه. بند کفش ها رو به هم گره زدم و گذاشتم کنارش. گفتم یا امیر المومنین اینها امانت زائر شماست. اگر نبردنشون که شکر وگرنه حلال هر کسی که ببره. بعد هم موبایل رو تحویل دادم و رفتم داخل حرم.    

پ ن 1: محمد خیلی دعات کردم. شب اولی که در مسیر پیاده روی خوابیدم، خواب دیدم که شهید شدی. بیشتر مضطرب شدم.
پ ن 2: در تمام حرم هایی که توفیق زیارت داشتم، همه دوستان به ویژه عزیزانی که سفارش فرموده بودند رو ویژه دعا کردم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
چهارشنبه 8 آذر 1396 02:54 ق.ظ
وای ممنونم خیلی خوشحالم کردین اونم تو این روزای بدحالی بازم تشکر
پاسخ پژمان * : وظیفه بود دوست گرامی
r@vi
سه شنبه 7 آذر 1396 02:59 ق.ظ
سلام زیارت قبولهزار هزار بار خوش به سعادتتتون !

یکیاز دوستام که اتفاقا دنیا دیده ام هست میگفت هیجای دنیا آرامش حرم حضرت امیرو براش نداشته و شما اینجوری خیلی دوست دارم بدونم واسه من چه حسی میتونه داشته باشه !

ممنون بابت پی نوشت 2 امیدوارم جز دعا شده ها بوده باشم !

منتظر ادامه سفرنامه اتون هستم !
پاسخ پژمان * : سلام دوست گرامی
ممنونم. ان شاالله به زودی قسمت شما. شما جز دوستانی بودید که در خاطرم مونده بود
مهمون
چهارشنبه 1 آذر 1396 03:39 ب.ظ
سلام زیارت قبول

پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز. ممنون از لطف شما
نیلگون
جمعه 26 آبان 1396 11:51 ب.ظ
سلام برادر
رسیدن بخیر زیارت قبول باشه، چشم ما روشن
ان شاالله حاجت روا شید
همیشه قراره این خونه مجازی شما باعث خیر بشه برای من....
امشب عجیییییب دلتنگ کربلا بودم .... خیلی عجیب،.... یه حس دلتنگی و بی قراری خیلی عجیب و کم سابقه تمام وجودم رو گرفته بود و این پست شما چه انرژی به من داد ....
در پناه قمر بنی هاشم سلامت و دلشاد باشید ان شا الله
خییییلی از پستتون ممنونم، واقعا به موقع بود...
دعا کنین من هم زودتر قسمتم شه دوباره....
بی سابقه دلتنگ و بیقرارم
این روزها به قدری بی قرار و دلتنگ عشقم اقا ابالفضل العباسم که دیگه حس نمیکنم قلبم میزنه، انگار به در و دیوار سینه ام کوبیده میشه...من خیلی بیقرار و دلتنگ آقام....من حسرت رفتن دارم
همش میگم نکنه اقام ازم رو برگردونه نکنه ازم دلگیره که اینهمه التماسش میکنم و نمیطلبه بعد دوباره یاد نشانه هایی میفتم که اقا جان باغیرت من سر راهم میگذارن از حرفم توبه میکنم....اما گاهی هم حرفی میزنم از شدت دلتنگیه.. من یک عاشق بیقرار گریانم ..
پاسخ پژمان * : سلام بر خواهر محترم. ممنونم که بنده رو دعا می کنید. در ضمن نگران نباشید آقا ابوالفضل دلگیر نمیشه. همینطوری بی دلیل به کسی لقب باب الحوائج نمیدن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.