تبلیغات
چشمان تب دار من - هدیه تولد

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-01:04 ب.ظ

هدیه تولد

یکی دو هفته گذشته برای من پر بود از روزهای قشنگ. حضور پسر خاله عزیز که دیگه الان تبدیل شده به برادر کوچیه خونه ما و خواهرهای مهربانم، رنگ و بوی تنهایی های خونه من رو عوض کرده. پسر خاله دنبال کارهای کار آموزیش اومد اهواز و خواهرهای همیشه نگران من هم همراهش اومدن که خونه من رو پر کنن از عطر زندگی.
پری چیزی حدود 11 ماه  از من کوچیکتره و از این جهت یه جورایی دوقلو محسوب میشیم. پری  همراه همیشگی بازی های کودکی من و البته شریک کتک هایی هست که از مادر به خاطر  شیطنت های بی حد و حصر من نوش جان می کردیم. من یه موجود به شدت کنجکاو و البته به قول مادرم خرابکار بودم. اون روزها گاهی شیطنت ها و خل و چل بازی هام به حدی خسته کننده و طاقت فرسا میشد که مادر مهربانم اول یه فصل کتک نصیب من و احیانا پری که خودش رو نخود هر آش می کرد حواله می نمود و بعد هم یه گوشه می نشست گریه می کرد. انصافا بچه بی ادبی نبودم ولی خوب انرژی زیاد و کنجکاوی بی حد و حصر همیشه کار دستم میداد و این پری بود که شریک اسرار و شیطنت هام بود درست بر عکس آبجی بزرگه که خیلی مهربان بود ولی صندوقچه اسرارش خیلی چفت و بست محکمی نداشت و با یه تشر مادر همه چیز رو لو میداد. البته الان هم که دیگه صندوقچه اسرار نداره. به دو دقیقه نکشیده اعتراف میکنه.
مثلا یادمه 9 سالم بود، نزدیک عید اتاق های پذیرایی طبقه بالا  رو خیلی تمیز نقاشی رنگ کرده بودیم.هزینه زیادی شده بود و البته چون اون سال مهمان های مهمی برای نوروز داشتیم مادر خیلی براش مهم بود همه چیز تر و تمیز باشه. راستش اصلا درک نمی کنم چرا اون کار وحشتناک رو انجام دادم. فقط یادمه شیطون رفت تو جلدم. رفتم انباری یه مقدار گچ ریختم تو آب و مثلا رنگ درست کردم. فرش ها رو جمع کردم وسط اتاق و به خیال خودم مشغول نقاشی شدم. خداییش لذت وافری هم می بردم. وسط های کار به نظر اومد بهتره برای زیبایی بیشتر چند تا گل و بوته هم بکشم. رفتم رنگ های نقاشی رو آوردم و ریختم تو آب گچ. دیدم ای وای که کچ سفت شده. مثل خمیر گچ رو مالیدم به دیوار و مثلا چند تا گچ بری هم درست کردم. اونقدر انرژی به کار برده بودم که از خستگی روی همون فرش های جمع شده خوابم برد. فکر کنم یک ساعتی خوابم برده بود. که با صدای جیغ بنفش مادرم از خواب پریدم. با چشمهای گرد شده داشتم مادرم رو نگاه می کردم. دست و پاش تقریبا بی حس شده بود و با یه حالت شوک شده داشت به در و دیوار نگاه می کرد. به نظر میومد خونی تو دست و پاش نیست و همه جمع شده تو سرش. دیدم هوا پسه. دو زاریم افتاد باز خرابکاری کردم. خیلی ریلکس با یه لبخند ملیح از جلوی مادرم در رفتم. که مادرم همچون ماده پلنگی دنبالم دوید. پری تازه از مدرسه اومده بود و با صدای جیغ مادرم اومده بود ببینه که چی شده. حالا من مجرم بودم و فرارم یه دلیلی داشت. پری بیچاره نمی دونم چرا کیفش رو انداخت زمین و دنبال من شروع به دویدن کرد. و عملا خودش رو شریک جرم کرد. مادر تا دم در دنبالمون دوید ولی دستش بهمون نرسید. ما هم طبق معمول فرار کردیم و رفتیم سر کوچه نشستیم تا ساعت 2 بشه و مثل همیشه پدر بیاد وساطت کنه. هر چی از دست مادر کتک خوردیم در عوض پدر یه بار هم دست روی ما بلند نکرد. ولی خداییش من اگر جای مادرم بودم همون لحظه این بچه سرتق رو مینداختم تو یه رودخونه ای چاهی چیزی. حساب کنید اونقدر اذیت کردم که الان با این سن و سال وقتی یادم میاد شرمنده مادرم میشم.
همه این ها رو گفتم که بگم چرا پری رو همیشه بیشتر از بقیه خواهر و برادرها دوست دارم. به هر حال شریک جرم هام میشد و البته هر وقت در عالم کودکی تو کوچه با پسرهای دیگه دعوام میشد عین یه برادر کنارم با پسرها گلاویز میشد. پری بهترین نخود هر آشی هست که تو عمرم دیدم.
چهار شنبه گذشته خسته و کوفته از باشگاه برگشتم. یه فایت سنگین داشتم که باعث شده بود کل بدنم کبود بشه و دردم به حدی بود که نشستن هم برام سخت شده بود.بچه ها اصرار کردند بریم بیرون یه دوری بزنیم. تو رودروایسی قبول کردم. یه دوش گرفتم و همگی زدیم بیرون. پسر خاله پشت فرمون بود. هنوز یکی دو تا خیابون نگذشته بودیم که به بچه ها به شوخی گفتم بریم قم زیارت حضرت معصومه؟ دیدم پسر خاله و خواهرهای همیشه پایه من دیگه کوتاه نیومدن که نیومدن. اونقدر تو چشماشون شوق بود که در کمال ناباوری برگشتیم خونه و نیم ساعت بعد تو جاده بودیم.
بین راه منزلگاه های زیادی ایستادیم تا استراحت کنیم و همین شد که حدود ساعت 10 صبح رسیدیم قم. من و پسر خاله لباس های راحتی پوشیده بودیم. و البته دخترها هم اصرار داشتند لباس ها مناسب تری برای زیارت بپوشند. تو این شهر به این بزرگی در هر مسجدی که می رسیدیم و میگفتیم مسافریم و می خوایم بریم حرم باید لباس عوض کنیم اجازه نمیدادند. حالا نمی دونم چرا به فکرمون نرسید اول بریم یه مهمانپذیر یا هتل بعد بریم زیارت.
خلاصه اینکه در یکی از محله های قدیمی یه مسجد بود که خادمش موافقت کرد و ما هم رفتیم لباس ها رو عوض کردیم. یک ساعت به اذان مونده بود که برای زیارت مشرف شدیم به حرم. بعد از زیارت هم رفتیم به قصد بهشت زهرا برای زیارت قبور چند تا از آشنایان که سالها بود نتونسته بودیم یه سری بهشون بزنیم. به سمت تهران حرکت کردیم. بهشت زهرا که رسیدیم یکسره رفتیم سر مزار پدر بزرگ مادریم که اونجا دفن شده و عجیب دلتنگ شدم. تمام خاطرات کودکی جلوی چشمم اومد. به اصرار پری یه سری هم به مزار مرضیه خانم زدیم. همون دختر خانمی که با اهدا کبدش پری عزیزمون رو نجات داد.
پری حس عجیبی به مرضیه خانم داره. و از سه چهار سال قبل هم از طریق همین پسر خاله تونست خانواده ایشون رو پیدا کنه و ارتباط صمیمانه ای بین دو تا خانواده برقرار شده.
نزدیک غروب بود که برگشتیم قم. هوای جمکران تو سرمون بود و شب جمعه های مثال زدنی جمکران که انصافا روح افزا هست. چند ساعتی در اون مکان مقدس سیر آفاق کردیم و برگشتیم قم. دیر وقت بود و خستگی دمار از روزگارمون درآورده بود. به سختی جایی برای استراحت پیدا کردیم و خوابیدیم.
صبح قبل حرکت گرفتار تعویض روغن ماشین شدیم و کلی وقتمون گرفته شد. تمام طول راه رفت و برگشت پسر خاله پشت فرمون بود و من دریغ از یه کیلومتر که بشینم پشت فرمون. خرم آباد رو که گذروندیم هوا دیگه تاریک شده بود. چند جا ماشین بازی درآورد که کلی زمان رو از دست دادیم. به اصرار پسر خاله نشستم پشت رل و تا اندیمشک رفتیم. بر عکس خیلی از جوان ها من علاقه ای به رانندگی ندارم و البته خیلی زود خسته میشم. خروجی اندیمشک برای خرید چیزی پارک کردم. و چند دقیقه بعد از پارک خارج شدم. هنوز سرعت پایین بود و تازه رفته بودم دنده 2 که در یک چشم به هم زدن ماشین با صدای برخورد وحشتناکی از مسیر منحرف شد.
اصلا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده. فقط مسیر رو نگاه کردم و برای اینکه به ماشین های دیگه برخورد نکنم مسیر جاده فرعی رو انتخاب و بعد از چند متر ترمز کردم. حالا که سمت چپ خودم رو نگاه کردم دیدم یه پژو 405 داره دوره خودش چرخ می خوره و یکدفعه پرید روی جدول. ارتفاع جدول تقریبا دو برابر معمول بود و اونطرف هم زمین کشاورزی با حدود 2 متر پاینتر قرار داشت.
وقتی از سلامت سرنشین های خودم مطمئن شدم با پسر خاله رفتیم سمت ماشین که ببینم کسی چیزیش شده یا نه. که یکدفعه راننده و یه پیرمرد و بقیه سرنشین ها که خانم بودند خارج شدند و به سمت ما هجوم آوردند. راننده مردی حدودا 40 ساله و بلند قد بود. به شدت شروع به فحاشی کرد و نمی دونم تو این زمان کوتاه یه کارد از کجا آورده بود و با خیال اینکه پسر خاله راننده هست بهش حمله کرد. سریع بهش نزدیک شدم و کارد رو از دستش خارج کردم. حدود یک ربع طول کشید تا راننده به خودش اومد ولی همچنان فحاشی می کرد و مدعی بود. تو این فرصت پسرخاله با پلیس تماس گرفت.
همه سرنشین ها حالشون خوب بود. با آرام شدن شخص پیر زنی که همراهشون بود و تا حالا داشت میانجی گری می کرد در یه حرکت عجیبی شروع به داد و بیداد کردن کرد و خودش رو به بیهوشی زد. دوباره مرد آتشی شد و برادرش هم با ماشین دیگه از راه رسید. و الفاض رکیکی رو نثارمون کردند. یواش یواش بقیه فامیل رو هم خبر کردند. خدا رو شکر من زبانشون رو بلد بودم و متوجه شدم دارند برامون برنامه می چینند. و پلیس هم که قربونش برم دو ساعت و نیم بعد رسید. ترجیح دادم تا حد ممکن آرومشون کنم تا پلیس از راه برسه. میدونستم درگیر شدن فایده ای نداشت.
آمبولانس که از راه رسید کمی ترس برم داشت. با خودم گفتم نکنه واقعا پیره زنه چیزیش شده باشه. مطمئن بودم که من اشتباهی نکردم ولی تصادف باعث شده بود کمی تمرکزم رو از دست بدم. پیرزن رو بردن داخل آمبولانس و کامل معاینه کردند. جالب اینجا بود که فشارش کاملا طبیعی بود. دختر پیرزنه که همراهش بود یه چشم غره بهش اومد و به زبان خودشون گفت بلند شو دیگه آبرومون رو نبر.
بعد از چند ده بار تماس با 110 مجبور شدیم با مرکز پلیس تهران تماس بگیریم و بالاخره گشت انتظامی در حالی که همراه با یه سرباز و یه استوار در حالی که مشهود بود که تا الان خواب بودند از راه رسید. پشت سرش هم گشت راهور اومد. پلیس راهوار تا خط ترمز رو دید بی درنگ به مرد که منتظر بود حرفی موافق خودش بشنوه گفت صد در صد مقصر هستی. از طرفی ما هم که دیدیم فرصت مناسبه به مامور گشت انتظامی گفتیم که به دلیل چاقو کشی و فحاشی از این اشخاص شاکی هستیم.
انتظار حداقلی ما این بود که پلیس یه شکایت نامه تنظیم میکنه. ولی با کمال تعجب دیدیم پلیس انتظامی هم داره سعی میکنه به نفع اون افراد عمل کنه و به هیچ وجه حاضر به ثبت شکایت نبود. از طرفی راننده که حالا دیده بود دستش به جایی بند نیست و ما هم کوتاه نمیام شروع به خواهش و التماس کرد و تمام خسارت وارده به ماشین رو نقدا قبول کرد که پرداخت کنه.
همون اول تصادف که داشتیم راننده رو آروم می کردیم متوجه بوی الکل از دهنش شدم. کاملا طبیعی بود که حالتش غیر عادیه و حالا بعد دو سه ساعت کمی مستی از سرش پریده بود. چندین بار از گشت راهور و گشت انتظامی خواستم از مرد تست الکل بگیرند ولی هر بار به بهانه ای انجام نمیدادند. اونجا بود که شک کردم احتمالا نسبتی با مامور انتظامی دارند. ناچارا مامور انتظامی رو تهدید کردم و بهش گفتم با فلان فرمانده انتظامی الان تماس میگیرم. مامور هم که اسناد و گواهینامه ها همراهش بود قهر کرد و رفت کلانتری که همون نزدیکی ها بود.
خلاصه اینکه بعد از کش و قوص های فراوان و رفتن به کلانتری، طرف با پرداخت خسارت و افتادن به دست و پای ما رضایت گرفت. و حالا نوبت اون بود که حال مامور رو بگیرم. واقعا خجالت آور بود که مامور قانون که باید حامی آدم باشه تبدیل بشه به شریک مجرم. در نهایت مامور هم وقتی دید اوضاع به ضررش هست شروع به عذرخواهی کردن و اظهار ندامت کرد. دیر وقت بود و باید برمی گشتیم اهواز. من هم دیگه صلاح دیدم ماجرا بیش از این کش نیاد. به سمت اهواز حرکت کردیم . حدودای 4 صبح رسیدیم اهواز.
حالا که به ماجرا فکر میکنم میبینم واقعا این تصادف از الطاف خداوند بود. اینکه من با فشار بچه بشینم پشت رل و طبق عادت با سرعت پایین حرکت کنم تماما از نشانه های لطف خدا بود چرا که اگر پسرخاله با اون عادت رانندگی با سرعت بالا به جای من بود خدا میدونه سر همه چی میومد.
با تمام تفاسیر سفر خوب و زیبایی داشتیم. به خصوص اینکه بدون برنامه ریزی بود و در روز تولدم مهمان خانم فاطمه معصومه س بودیم.


پ ن: محمد جان، عزیز برادر مطمئنم به اینجا سر میزنی. بی معرفت نباش. من رو از حالت با خبر کن.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:41 ق.ظ
چه جااااالبا

هم خاطرات بچگیتون عااااالی بود هم سفرنامه اتون ! خدارو صدهزار مرتبه شکر که ختم به خیر شد همه چی .

می تونم بپرسم تو کدوم رشته ی رزمی فعالبت می کنین؟

چه قدر حرص خوردم از دست ماموررپلیس اون از دیر اومدنشون اینم از ترسو بودن و بی قانونیشون

خداشکر که همگی سالمید و خاطره خوبی شد واستون !

تولددددتون مبارررررررررررررررک ان شالله عمر باعزتی داشته باشین و عاقبت به خیر بشین
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز. ممنونم از لطف شما. کیوکوشین
مریم م
دوشنبه 23 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
١. چه ماجراى عجیبى داشتین!!! خدا خیلى بهتون رحم كرد!
٢. تا دروازه تهران اومدین، توى تهران نیومدین!
٣. خدا رو شكر كه خانواده خوب و پایه اى دارین.
پاسخ پژمان * : سلام خانم دکتر
زمان کمی داشتیم. تمام تصمیمات یکباره بود.
نیلگون
دوشنبه 23 مرداد 1396 07:37 ب.ظ
راستی تولدتون هم مبارک
انشالله دلشاد و سلامت باشید عمر طولانی و با عزت زیر سایه اباعبدالله و قمر بنی هاشم داشته باشید و به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگتون برسید
پاسخ پژمان * : ممنونم
نیلگون
دوشنبه 23 مرداد 1396 06:54 ب.ظ
درود و ارادت برادر
چه پست جالب و خواندنی
وای من با خط به خط خاطرات کودکی شما به شدت خندیدم و تصورتون کردم ....مخصوصا اون قسمت گچ کاری و رنگ امیزیاحساس میکنم اگه اون لحظه اونجا بودم اشک از چشمهام میومد از خنده فرار دو نفری تان را بعد از آن دسته گل به آب داده دوست داشتم و همچنین پری را....
زیارت تون هم قبول باشه، همیشه به سفر.سفرهای ناگهانی را نیز دوست میدارم اونم از نوع زیارت....خوش به سعادتتون، گوارای وجود این زیارت و مهمانی ناگهانی
الهی زیارت کربلا نصیبتون بشه خیلی زود
الهی صد هزار بار شکر که به خیر گذشته....
الهی همیشه در پناه دستان آقا اباافضل العباس باشید.
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
بسیار ممنون از این همه دعای قشنگ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.