زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-09:06 ق.ظ

حسن یوسف

دقیق یادم نیست که چند سال پیش بود. راستش اونقدر این سالهای اخیر اتفاقات مختلف در زندگی من افتاده که حساب و کتاب سالها از دستم خارج شده. فکر کنم حدود 10 سال پیش بود. به واسطه یکی از دوستان با یه روحانی بسیار سالخورده و عارف مسلک به نام میرزا آشنا شدم که این آشنایی محدود شد به چند تا دیدار و تمام. اینکه الان زنده هستند یا نه، نمی دونم.  راستش در گیر و دار روزمرگی ها و نسیان دنیا ایشون رو به فراموشی سپردم. تا اینکه اتفاقی دیشب این عزیز رو در خواب دیدم. و یه خاطره برام تداعی شد.
یه روز با همون دوستی که واسطه آشنایی ما بودند خدمت ایشون رفتیم. من کنارشون نشسته بودم و  محو تماشای موهای سپید و محاسن بلندشون بودم. شوخ طبع بود و گاهی سر به سر ما میزاشت و خودش غش غش می خندید. صدای خندیدنش شبیه صدای خندیدن پیرزن ها بود و همین خیلی بانمکش می کرد.
میرزا داشت یه کتاب می خوند. یادم نیست چه کتابی بود.  یه گلدون شاداب و زیبا هم  کنارش و درست جنب پنجره اتاق رنگ و رفته میرزا بود. گلدون  پر  از حسن یوسف و کاکتوس بود. کاکتوس یه گل زد بسیار زیبا داشت که عجیب دل ربایی می کرد.
خیلی تعجب کرده بودم. طاقت نیاوردم و از میرزا پرسیدم چطوره که کاکتوس که یه گیاه کم آبه با حسن یوسف که برعکس خیلی آبدوسته کنار هم اینقدر شاداب رشد کردند؟
جواب میرزا خیلی شنیدنی بود. گفت بابا جان اولش که اینطوری نبود. همش دعواشون بود. حسن یوسف شکایت از خارهای این خارخارو می کرد و خارخارو هم از آب زیادی معترض بود. کار به جاهای باریک که کشید دیدن دنیا ارزش این حرف ها رو نداره. یه کم این کوتاه اومد یه کم اون. حالا جفتشون سرزنده و سالمن. خارخارو به قدر خودش آب برمیداره و حسن یوسف هم اگه بعد سالی خاری به پرو و بالش رفت شکایتی نمیکنه.
هیچ وقت نفهمیدم نور حضور میرزا بود که اون گلدون اینقدر شاداب بود یا دلیل دیگه ای داشت. ولی میرزا بیراه هم نمی گفت. اگر دنیای ما اینطور نبود، اگر ما جور دیگه ای با هم کنار می اومدیم  الان وضعیت دنیای امروز ما به این صورت نبود. اگر یاد می گرفتیم هر کدوم فقط سهم خودمون رو برداریم و چشممون به دهن و لقمه دیگری نباش چقدر خوب میشد. اگر یاد می گرفتیم اگر کسی به هر دلیلی خارش به تنمون رفت شکیبایی کنیم چه دنیای زیبایی ساخته میشد. و چقدر خوب میشد اگر مثل نوشته هامون بودیم نه مثل من که ...




پ ن: محمد میدونم  ندیدن و گم شدنت تاوان کار مشابه ای هست  که در حق کسی دیگه کردم و تو این دنیا خدا از فضل و کرم خودش داره منو تنبیه میکنه.

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


مهمون
پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:32 ق.ظ
سلام
روزتون بخیر
و
تولدتون مبارک
امیدوارم لحظه های خوب و خوشی رو سالیان سال کنار خانواده همراه با تندرستی و دلِ خوش داشته باشید

پاسخ پژمان * : سلام. وقت شما بخیر. سپاس از محبت شما
مریم م
سه شنبه 3 مرداد 1396 09:49 ق.ظ
كاش بیشتر از میرزا استفاده مى كردین. اینجور آدمها تو این دنیا كم پیدا میشن. یه جستجویی بكنین شاید هنوز زنده باشه
پاسخ پژمان * : سلام. بله ولی متاسفانه به فراموشی سپردمشون. به همون دوستم پیغام دادم یه سرچ کنن شاید بتونم پیداشون کنم. امیدوارم زنده باشن.
ربولی حسن کور
دوشنبه 2 مرداد 1396 07:58 ب.ظ
سلام
اگه بشه چی میشه!
پاسخ پژمان * : سلام دکتر عزیز
r@vi
دوشنبه 2 مرداد 1396 04:51 ق.ظ
سلام

ای کاااااش ....البته همیشه سعی ام این بوده ولی ...!
پاسخ پژمان * : سلام بر دوست عزیز
خیلی سخته خیلی
نیلگون
شنبه 31 تیر 1396 09:26 ب.ظ
درود برادر
چه خاطره جالبی و چه نکات اموزنده و قابل تأملی....
واقعاهمینطوره. کاش میتونستیم....و چه قدر دنیامون زیبا میشد و زندگی هامون پر از مهر ....
پاسخ پژمان * : سلام دوست گرامی گاهی که ای کاهش های زندگیم رو میشمارم میبینم خیلی وقته که تعدادشون از تعداد آرزوها بالاتر زده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.