تبلیغات
چشمان تب دار من - مادر مادر است

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1396-01:38 ب.ظ

مادر مادر است

مادر مدت هاست که  از درد  آرتروز شدید زانو و کمر روزگار خوشی نداره. کم تحرکی  باعث افزایش وزن شده که درد رو چندین برابر میکنه. برای کاهش وزن هم همتی نشون نمیده و همینطور برای انجام حداقل حرکات ورزشی و فیزیوتراپی هزار تا بهانه میاره.
دایی جوان که در دست های خواهر بزرگ شده بود یکدفعه رفت. عامل خردل سوغاتی جنگ بود و  موزیانه در تنش پنهان شده بود. ولی یکباره طغیان کرد و در یکی دو ماه اوج گرفت و بالاخره درست زمانی که همه فکر می کردیم خوب شده، یه شب نیمه خردادی  با کاهش پلاکت خون و یه خون ریزی داخلی تموم کرد.همه چیز با سرعت پیش به سوی تقدیر در حرکت بود و دایی برای همیشه رفت.
مادر غصه دار شد و بی خیال دنیا. چند سال کارش فقط گریه بود و گاه و بی گاه روانه قبرستان شدن. بعد کوچ از شهر زادگاه مادر، مادر کمی بهتر شد و صد البته در ظاهر. در واقع چیزی که از مادر مونده بود زخم های باز شده خیلی خیلی قبل تر بود که رفتن دایی بازشون کرده بود. مادر مهربان و رنج کشیده من تبدیل شد به زنی که اگر چه سعی می کرد نشون نده ولی دائم در اضطراب به سر می برد. اضطراب از دست دادن عزیزان و گاهی حس عدم اطمینان و چیزهایی در این مایه ها.
پزشک های مختلفی رو تجربه کردیم. ولی از روانکاو و روانپزشک هایی که ویزیتشون به قول معروف نجومی بود عملا به جز قرص های اعصاب برای مادر سودی حاصل نشد. تپش قلب و اضطراب هایی که اکثرا غروب ها به سراغش میاد و خوردن چندین قرص خواب قوی برای اینکه شب بتونه بخوابه.
مادر زن خودساخته ایه. زنی با تحصیلات متناسب و کمی قبل تر شاغل در یه سازمان و با پست نسبتا بالا. خیلی قبل تر ها جور خانواده رو کشیده بود بعد ازدواج هم که یه طور دیگه. ولی از اونجا که مرد بودن جسم و روح مردونه هم می خواد زود شکست. تن زنانه مادر جان مرد بودن رو نداشت. دایی که رفت انگار تحمل مادر رمق برید.
درد زانو های مادر نشان رنج های قدیم بود. و این شکستن، درد رو طغیانگر کرده بود. حالا وزن بالا که بخش زیادیش مدیون کورتن های تجویزی پزشکان محترم بود و عدم تحرک مزید بر علت شده که به سختی بتونه حرکت کنه.
زنی با این همه درد رو تصور کنید. سر ظهر می خوابه و خواب میبینه برای من اتفاق بدی افتاده. پر میشه از اضطراب. اونقدر که با اون وضیعت بلند میشه میره ترمینال و با اولین اتوبوس از شیراز راهی اهواز میشه. تو اون ساعت هیچ کسی خونه نبوده. موبایل رو هم فراموش میکنه و البته مثل همه ماها شماره موبایل کسی یادش نبود. بچه ها که برمی گردن خونه و مادر رو نمی بینن کل شهر رو زیر پا میزارن. همه به شدت نگران بودیم و نمی دونستیم دیگه باید کجا رو گشت.
کسی اصلا فکر نمی کرد که اهواز اومده باشه. همه با توجه به اوضاع جسمی مادر فکر می کردند ممکنه حالش بد شده و رفته بیمارستان. یه شب تا صبح رو بدون خواب گذروندم. می خواستم با اولین پرواز برم شیراز. ساعت 7 صبح بود که کسی به در خونه زد. در رو که باز کردم مادر رو دیدم که پشت در به کمک دو تا عصا به زور ایستاده خودش رو نگه داشته. بماند که با چه سختی و البته به کمک یکی از کارگر های شهرک سازمانی محل زندگی تونسته بود خونه رو پیدا کنه.
نمی دونستم از حضورش خوشحال باشم یا دعواش کنم. این یک شب خدا میدونه چی بر من گذشت. ولی مطمئنم چندین برابر اون بر مادر سخت گذشته بود. اونقدر سخت که  اول مطمئن شد من سالم هستم بعد اومد داخل خونه.
با وجود اینکه فشار روحی زیادی تحمل کرده بودم ولی وقتی خودم رو جای اون تصور کردم فهمیدم این فقط عشق مادریه که میتونه اینقدر قوی باشه که یه زن با این همه درد رو اینطوری بکشونه سمت فرزندش.
راستی مادر مادر است.

پ ن: محمد جان چشم به راهم برادر.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


یک خواننده وب
یکشنبه 21 خرداد 1396 10:29 ب.ظ
بازم سلام .
می خواستم بگم چیزی که توجه من رو جلب می.کنه اینکه برای سن بالاتر از میانسالی برای اینکه نشاط بیشتری داشته باشیم خوبه که شبکه ای از دوستان را برای خود ایجاد کنیم از همکار ها یا افراد هم سن فامیل.اینجوری ننی شینمیم غصه بخوریم .و کار بعدی اینه که به هنر روی بیاوریم هنر هایی که بلدیم رو گسترش بدیم .مثاا خانمها تابلو فرشی گلیمی خیاطی یا هر هنر دیگه ای .ساعات روز رو برنامه ریزی کنیم یک ساعتی رو پیاده روی کنیم .یک ساعت مثلا موسیقی مورد علاقه رو گوش بدیم .می گم یعنی باید حتی برا افراد سالمند خودمون بباییم مشوقشون باشیم .انگیزه ایی رو بهشون بدیم .اینقدر غصه نخورن
پاسخ پژمان * : سلام و احترام
درست می فرمایید. یکی از دوستان دیگه هم این توصیه رو کرده بودند. ان شالله براشون یه فکری می کنیم. ممنون از شما و التماس دعا
یک خواننده وب
یکشنبه 21 خرداد 1396 12:03 ق.ظ
سلام .می خواستم بگم برای درد زانو روغن سیاه دانه و یا روغن دارچین رو زانو استفاده بشه .بعد هم شما می تواتید مادر رو نزد پزشک طب سنتی ببرید .طب سنتی ریشه نگر هست .شاید چاره ای بیاندیشن و دیگه کورتون تجویز نکردن
پاسخ پژمان * : سلام. ممنون از توصیه شما.
مریم گلی
پنجشنبه 4 خرداد 1396 02:45 ق.ظ
سلام پژمان بلاخره ازدواج کردی یا ن؟
پاسخ پژمان * : سلام
r@vi
سه شنبه 2 خرداد 1396 01:54 ق.ظ
واقعا فقط مادر مادر است و هیچکسی مادر نمیشه!

خدا حفظ کنه مادر عزیزدلتونو
پاسخ پژمان * : ممنونم دوست عزیز
ربولی حسن کور
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:52 ب.ظ
سلام
دعواشون که نکردین؟!
عشقه دیگه کاریش نمیشه کرد
فقط خداروشکر که شما نرفته بودین شیراز
پاسخ پژمان * : سلام. نه بابا دست بوسشم هستم. یه عمره مدیون مادریم
مریم م
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:32 ب.ظ
ناراحت شدم برای مادرتون.شما درک نمی کنین. هر چقدر هم بگین باز درک نمی کنین. شما هیچ وقت مادر نبودین که درک کنین.
پاسخ پژمان * : سلام. بله فرمایش شما دقیقا درسته. کوتاهی از منه که اونقدر خودم رو مشغول کردم که کمتر فرصت میکنم به خانواده سر بزنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.