زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1395-12:31 ب.ظ

اربعین 95-8


ساعت حدود 10 صبح رو نشون میداد. مینی بوس خیابان های زخم خورده بغداد رو یکی یکی پشت سر می گذاشت و گاهی برای بازرسی متوقف میشد. شهر شلوغ نبود. و به جز ایست و بازرسی ها به ترافیکی بر نمی خوردیم. از طرفی خوشحال بودم که خستگی ها تقریبا پایان گرفته بود و داشتم به شهر و کشور خودم بر می گشتم و از طرفی دیگه اندوهی تلخ کامم رو آزار میداد. قصه قصه همون خرمالو شیرین و گسی بعد از خوردنش بود. اینکه این همه حس خوب داشت تموم میشد آزارم میداد. احساسی که مطلقا نمیشه در شرایط دیگه ای تجربه اش کرد.
نیت کرده بودم امسال حتما سامرا هم برم. ولی با اوضاع امنیتی که به وجود اومده بود ترجیح دادم زیارت سامرا رو  به وقتی دیگه موکول کنم. مسافران هر کدوم  غرق در افکار خودشون بودند و کمتر پیش میامد که حرفی زده بشه. حتی آقای مزاحم هم صحبتی نمی کرد. سه تا جوان مشهدی همسفر ما بودند که دو تاشون کنار راننده و یکیشون این عقب کنار آقای مزاحم نشسته بودند و گهگاهی با لهجه غلیظ مشهدی با راننده عرب صحبت می کردند. راننده هم عربی جوابشون رو میداد. ظاهر امر به نظر می رسید که هر دو طرف منظور همدیگه رو خوب می فهمند.
سه تا صندلی پشت سر راننده بود که یه مرد عراقی با همسرش (البته فکر کنم همسرش بود) و یه زن مسن تر نشسته بودند. بعدا فهمیدیم که مرد عراقی و اون دو تا خانم، شناسنامه ایرانی هم دارند. پشت سر اون ها یه مرد و زن جوان نشسته بودند. و صندلی پشت سر اون ها هم من و حاجی نشسته بودیم.محمد یکی از پتو مسافرتی های من رو کف ماشین پهن کرده بود و دراز کشیده چرت میزد. پشت سر من یه زن و شوهر جهرمی حدودا 40 یا 50 ساله نشسته بودند. مرد کمی چاق بود و جای سوختن نیمی از صورتش رو پوشانده بود. تک صندلی کنار من و حاجی هم یه مرد تکیده و حدودا 40 ساله کرمانی بود که از همون اول سفر به نظر می آمد حال خوشی نداره.
اونطور که راننده میگفت باید حدود 9 ساعت در راه می بودیم تا به مرز شلمچه می رسیدیم. اتوبان بزرگی بود و ماشین ها با سرعت سرم سام آوری حرکت می کردند. کسانی که عراق رفتند میدونن که پلیس و چراغ راهنمایی و رانندگی در کشور عراق مفهومی غریب و ناشناخته است. کسی معتقد به قوانین راهنمایی و رانندگی نیست. یا شاید اصلا این قوانین در عراق وجود خارجی ندارند.
کم کم خوابم گرفت. صندلی ها کوچک و به هم چسبیده و  زانوهام رو اذیت می کرد. گاهی از دردش بیدار می شدم. دو یا سه ساعتی از سفر گذشته بود. حال همسفر کرمانی رفته رفته بدتر میشد. در اینکه اعتیاد داشت مطمئن بودیم ولی خودش انکار می کرد. ظاهرا حین سفر موادش تمام شده بود و درد و حالت تهو بی طاقتش کرده بود. اونقدر بی طاقتی کرد که حاجی جاش رو عوض کرد. مرد کرمانی نشست کف ماشین و محمد هم کنار من نشست.
بقیه مسافرها که تا این لحظه هیچ صدایی ازشون شنیده نمی شد هر کدوم شروع کردند به اظهار نظر کردن. هر کس یه نظری میداد. آقای مزاحم خودش به تنهایی اندازه همه مسافرها حرف میزد و نظر میداد. بعد از کلی اصرار از ما و انکار از مرد کرمانی کاشف به عمل اومد که ایشون مواد مخدر شیشه مصرف می کنند.  در این بین یه چیزی دیگه هم متوجه شدیم و اون اینکه آقای مزاحم که خودش رو مهندس یه شرکت معروف معرفی می کرد هم به قرص های ترامادول اعتیاد دارند. البته با اینکه من و محمد متوجه شده بودیم ولی به روی خودمون نیاوردیم.
محمد بچه پایین شهر بود و اگرچه پدر و خانواده ای بسیار محترم  داشت ولی به اقتضای محل زندگیش خیلی از این مسائل معطل و آگاه بود. از طرف دیگه مرد و زن جهرمی هم وارد گود شده بودند. با سوال محمد در خصوص دلیل سوختگی صورت مرد جهرمی، ایشون تقریبا نصف دوران زندگیش رو برامون به تفضیل تعریف کرد. و در این میان مرد کرمانی مثل مار در کف ماشین به خودش می پیچید. حال و احوال مرد کرمانی رو به وخامت گذاشته بود. و گه گاهی دچار تهوع میشد. حاجی با صبر زیاد ازش مراقبت می کرد.
خستگی بیش از حد و این ماجراها طاقت آدم رو کم میکنه. و برای من عجیب بود پیرمردی که درست به اندازه ما و بلکم به دلیل کهولت سن قائدتا باید بیشتر خسته می بود چطور با صبر و حوصله از اون مرد مراقبت می کرد.
ساعتی گذشت و نزدیکی های ظهر بود که مرد کرمانی از فشار درد به اشهد گفتن افتاد. ظاهرا همون موقع که من خواب بودم به محمد وصیت کرده بود و تمام پول و مدارکش رو بهش داده بود که در صورتی که بمیره خانوادش رو باخبر کنند. آه و ناله مرد کرمانی و بوی استفراغ کف ماشین حالم رو به شدت بد کرده بود. بینیم رو گذاشته بودم کنار درز شیشه ماشین تا با عبور جریان هوا بتونم این بو و این فضا رو تحمل کنم. بدتر از همه پرگویی های مرد جهرمی و همسرش و خاطرات صدتا یه غاز که دروغ بودن اون ها واضح بود یواش یواش داشت عصبیم می کرد.
ظهر شده بود و وقت نماز. مینی بوس برای نهارو نماز کنار یه موکب توقف کرد. خوشحال بودم که حداقل کمی استراحت میکنم و هوای تازه به کله ام می خوره. رفتم نماز خوندم و یه آب معدنی خریدم. موکب خیلی بزرگ بود ولی وضعیت بهداشتی به شدت وخیم و چندش آور بود. نتونستم به خودم بقبولانم که از غذای نذری بخورم. مرد کرمانی هم کلا مزاج من رو به هم ریخته بود.
نیم ساعتی گذشت که راننده ما رو صدا کرد که سوار مینی بوس بشیم. همه سوار شدیم ولی خبری از مرد کرمانی و محمد نبود. چند دقیقه ای منتظر موندیم که دیدیم محمد اومد و مرد کرمانی به سختی پشت سرش خودش رو به اتوبوس رسوند. ظاهرا محمد تو این مدت که ما مشغول نمازبودیم به قول معروف از زیر سنگ برای اون مرد کمی مواد جور کرده بود.
حال مرد کرمانی کمی بهتر شده بود. همون کف اتوبوس کز کرده و آرام گرفت. برای ساعتی آرامش حکمفرما شد. دوباره مجالی دست داده بود که اندکی به خواب برویم. چشمام گرم  و آفتاب هم ملایم شده و رو به افق در حرکت بود. در خواب پا گذاشته بودم در حرم و سیر آفاق می کردم. پر شده بودم از یه احساس خوب. انگار خستگی ها که کم میشدند تازه متوجه میشدم که در چه بهشتی پای گذاشته بودم. این حس خوب هنوز سیرابم نکرده بود که با صدای جر و بحث اون آقا و دو تا خانمی که همراهش بودند از خواب پریدم. گویا خانمی که جوان تر بود حال و احوال خوشی نداشت. عرق کرده و حالت تهوع داشت. مرد از راننده خواست ماشین رو نگه داره .
مرد و دو تا خانم همراهش پیاده شدند. دبه کوچک آب رو همراه خودشون بردن و با فاصله و پشت به مینی بوس نشستند.  زن جوان در حال مصرف مواد بود و مرد می خواست اینطور نشون بده که داره به دست و صورت زن آب میزنه که حالش بهتر بشه. چند دقیقه گذشت. و زن ها سوار ماشین شدند. نکته جالب این بود که خیلی از زن جوان مراقبت میشد. و در طول سفر اجازه ندادند حتی یه قطره آب بخوره. مرد دشداشه (لباس عربی مردانه) پوشیده بود برای بالا اومدن دشداشه رو بالا زد تا بتونه راحت بیاد بالا. در همین حین هم من و هم محمد خیلی واضح اسلحه کمری رو روی کمر مرد دیدیم.
همین که اومدم به محمد که کنارم نشسته بود بگم دیدم اون پیش دستی کرد. حدسمون این بود که مرد در عراق به خاطر نا امنی اسلحه حمل میکنه. ترجیح دادیم به خاطر امنیت خودمون حداقل تا مرز چیزی به کسی نگیم. زن جوان هم بهتر شده بود.
دیگه خوابم نمی اومد. با محمد گرم صحبت شدیم. یکی دو ساعت گذشت. گرسنگی خیلی فشار می آورد و چیزی هم نبود که بشه خودمون رو باهاش سیر کنیم. آفتاب دیگه سویی نداشت که این بار نوبت رسیده بود که دوستان مشهدی هنر نمایی کنند. دو تا دوستی که جلو نشسته بودند شروع به جر و بحث کردند. راستش رو بخواین آخر سر هم نفهمیدیم دقیقا چه مرگشون بود. هر چی که بود نیم ساعت از وقت ما رو هدر دادند و تو اون نا امنی جاده های عراق مجبور شدیم کنار بزنیم و آقایون رو از هم جدا کنیم.
آفتاب غروب کرده بود که به بصره رسیدیم. راننده بصره رو نمی شناخت و پرس و جو کنان خیابان های بی در و پیکر شهر رو طی می کرد. بصره به مراتب اوضاع بهتری نسبت به شهر های دیگه عراق داشت و امنیت نسبی بیشتری برخوردار بود. به ظاهر کمی تمیز تر هم به نظر می آومد که شاید نتیجه همجواری با ایران بود.
خیابان ها به ندرت چراغ داشتند. به انتهای شهر رسیدیم و راننده مسیر را اشتباه رفته بود. به زحمت و پرس و جو کنان مسیر را پیدا کردیم . در خروجی خیابانی که به سمت مرز میرفت صدای شلیک چند گلوله هم ما هم راننده رو در جا خشکاند. ماشین متوقف شد و چندین نفر جلوی ماشین رو گرفتند. هر حدسی میشد زد الا اینکه این بنده های خدا از اهالی بصره هستند و اینطوری به پیشواز زوار برگشته از زیارت اومدن تا مهمانشان باشند. راننده برای مرد مسلح و کسانی که همراه اون بودند توضیح داد که این زوار باید به مرز برسند و عجله دارند. ولی گوش اون بنده های خدا به این حرف ها بدهکار نبود. مرد اسلحه رو گذاشته بود زیر چانه خودش و قسم می خورد که شلیک میکنه. میگفت پسر فلجی داره که نذر کرده اگه شفا پیدا کرد از زوار امام حسین پذیرایی کنه و حالا شفا پیدا کرده بود.
واقعا چاره ای نبود. اون ها سوار بر تویوتا شدند و ما پشت سرشون با اتوبوس حرکت کردیم. روستا زیاد دور نبود. به محض رسیدن ما چند نفر که اسلحه کلاش در دست داشتند شروع به تیراندازی هوایی کردند و به سبک شیوخ از ما استقبال کردند. در این میون محمد شوخیش گل کرده بود و به یکیشون گفت این آقا از سادات هست . من اول متوجه نشدم ولی همین که دیدم سمت دستم اومدن تا ببوسن به شیطنت محمد پی بردم. مونده بودم چی بگم. فقط به محمد می گفتم پسر خدا خیرت بده و چشم غره می رفتم.
خانم ها تو ماشین نشستند و همونجا شام خوردند. ما هم وضوع گرفتیم که نماز بخونیم.  محمد شیطنت دیگه ای کرد و تا من اومدم نماز بخونم دیدم پشت سرم قامت بست. تا به خودم جنبیدم دیدم اون بنده های خدا هم پشت سرم ایستادند. از زور شرمندگی جلوی خدا نفسم بالا نمی اومد. تو اون شرایط نه میشد بگم به خدا من سید نیستم نه میشد نگم. دلم رو به این خوش کردم جده بزرگ ما دختر امام موسی بن جعفر(ع) بوده و بالاخره ما هم رگه ای از سیادت داریم. با سختی نماز رو خوندم. هنوز سلام نماز تموم نشده بود که سفره رو انداختند و پذیرایی مفصلی شدیم. و با سلام و صلوات ما رو راهی مرز کردند.
با این اتفاقاتی که افتاده بود هر لحظه منتظر این بودم که یه اتفاق جدید بیوفته. همش حس می کردم ما هرگز به مرز نمی رسیم. ولی خدا رو شکر کمتر از نیم ساعت از حرکت ما که  گذشت به مرز رسیدیم.
به علت ترافیک حدود دو کیلومتر جلوتر از مرز پیاده شدیم و بقیه راه رو پیاده رفتیم. زن و مرد جهرمی بین راه بدون خدا حافظی غیبشون زد و مردی که همراه اون دو تا خانم بود هم قبل از بازرسی ناپدید شد. به مرز که رسیدیم دیگه بجز من، حاجی، محمد، مرد کرمانی و اون دو تا خانم دیگه از همراهان کسی نبود. از ایست و بازرسی مرز عراق بدون مشکلی گذشتیم. ولی همین که به مرز ایران رسیدیم اون دو تا خانم تو اون شلوغی بازداشت شدند. ظاهرا از قبل شناسایی شده و مشخصاتشون رو به مرز اعلام کرده بودند. هر دوتا قاچاقچی مواد مخدر بودند و به روش انباری قرص های روان گردان انتقال میدادند. تازه پی بردم که چرا به خانم جوان حتی یه قطره آب هم نمی دادند.
محمد و حاجی ماشین مرد کرمانی رو پیدا کردند و قرار شد وقتی به آبادان رسیدند بنده خدا رو به یه بیمارستان برسونن. خداحافظی مختصری با هم کردیم و چون هوا سرد بود به سمت خروجی دروازه ها رفتم. نکته شیرین ورود به مرز خوشامد گویی پرسنل سختکوش مرزبانی بود که ضمن خوشامد گویی زیارت قبولی می گفتند و حس خوب ورود به وطن رو در جانمان زنده می نمودند.
به سختی تونستم ماشین بگیرم و مستقیم به سمت اهواز حرکت کنم در حالی که پر بودم از تجربه، از حس های خوب، از حسینی شدن و کربلایی شدن. اونقدر اون حس ها قشنگ بود که خدا رو قسم میدم به آیت اعظم کربلا به دردانه امام حسین (ع) حضرت علی اصغر (ع) که دوباره توفیق زیارت کربلا رو نصیب من و نصیب هر شیعه و عاشق اهل بیت قرار بده.
یا حسین (ع)


پ. ن: داداش عزیزم، از دوریت خیلی دلتنگم، ای کاش که قسمت بشه و اینجا رو بخونی، بیادت هستم بیادم باش.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 02:40 ق.ظ
چه طراحی این کپچای جدید جالبه آدمو تحریک می کنه کامنت بذاره شبیه بازیه
پاسخ پژمان * :
r@vi
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 02:38 ق.ظ
آمیییین بازم مرسی از دعاهای خوبتون

پاسخ پژمان * : خواهش میکنم
r@vi
جمعه 8 اردیبهشت 1396 02:40 ق.ظ
حستون موقع برگشتو کاملا میتونم درک کنم حس خرمالورو می گم !
ماجراهارو همونطور که ازتون انتظار می رفت عالی توصیف کردین فضای اتوبوس و همسفرا و ...

چه قدرم همسفر مرتبط با مواد مخدر داشتین

استقبال بصره ایا واقعا آخرش بود دیگه

امان از دست آقا محمد البته مشخصه که ایشونم حسابی بهتون ارادت پیدا کرده بودن تو این همسفری

خداروشکر که ورودتون به مرز شیرین بوده و خاطره خوش واستون داشته چون آخر سفر و شروع تازه خیلی مهمه که چه جوری باشه !

با همه ی سختیای که تو این تجربه سفر از شما خوندنم و می دونم میتونه خیلی سخت باشه ( فکر می کنم ذره ای از مصائب اهل بیت امام حسین نمیشه ) واقعا دلم میخواد زیارت اربعین و این پیاده روی و تجربه کنم پس بابت دعای آخرتون آمین ؛آمین ؛ آمین
پاسخ پژمان * : سلام
کلا این سفر اربعین با سفرهای پیشین متفاوت بود. حس های متفاوت و جالبی رو تجربه کردم. آرزو میکنم که ان شالله سلامت باشید و یه سفر اربعین خوب و با صفا در انتظارتون باشه.
مریم م
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 07:55 ق.ظ
چقدر تو اون چند ساعت راه اتفاق براتون افتاد! با چه آدمهاى عجیبى هم همسفر بودین! موندم دوستتون از كجا مواد براى مرد كرمانى جور كرده بود! به هر حال سفر عجیب و جالبى بوده. اما من تحمل اینهمه شلوغى و بی بهداشتى رو تو مسافرت ندارم. به خاطر همین هیچوقت تصمیم نگرفتم اربعین برم كربلا. دوست دارم یه وقتى برم كه خلوت باشه. اما خب شما كه سفرتون رو دوست داشتین انشاالله خدا دوباره قسمتتون كنه.
پاسخ پژمان * : سلام
راستش برای منم ماجرای تهیه مواد عجیب بود ولی هیچ وقت نپرسیدم. بحث مواد برام جالب نبود. ولی اگر بخوایم به اربعین بریم باید خیلی چیزها رو نادیده بگیریم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.