تبلیغات
چشمان تب دار من - اربعین 95-7

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-01:08 ب.ظ

اربعین 95-7

دوباره خیابان دور و دراز الوائلی رو در پیش گرفتم.  دل پر از تردید بود. بین رفتن و نرفتن. وقتی شیطان بخواد وسواس باشد هر چیزی رو وسیله قرار میده. در اون لحظات، خستگی و درد پا هر دو عامل وسوسه شیطان شده بودند. گاهی با خودم میگفتم برگردم یه موکب پیدا کنم و بخوابم. ولی دل کمی زورش بیشتر بود. اجازه برگشتن نمیداد. از یکی از شرطه ها آدرس ترمینال کاظمین رو پرسیدم. گفت حدود 2 کیلومتر جلوتره. قبلا کاظمین نرفته بودم. راستش اصلا نمی دونستم که کاظمین یکی از محله های بغداد به حساب میاد. حدس میزدم فاصله زیادی تا اونجا نباشه. لنگان لنگان ولی با انرژی بیشتری سعی می کردم خیابان رو طی کنم  تا به ترمینال کاظمین برسم. به روز اربعین نزدیک تر شده بودیم و جمعیت غلیان کرده بود. در راه گاهی پیر زن یا پیر مردی رو سوار بر گاری میدیم و با حالت حسرتی به اون ها نگاه می کردم. واقعا خودم رو در حد اونا ناتوان میدیدم.
به هر جان کندنی بود خودم رو به انتهای خیابان رسوندم. تعداد زیادی اتوبوس و مینی بوس ایستاده بودند. مقصد ها متفاوت بود. با یه عده که به سمت کاظمین میرفتن همراه شدم و با یکی از اتوبوس ها حرکت کردیم. دقیق یادم نیست. ولی فکر کنم 6 هزار تومن کرایه گرفتند. به همین خاطر یقین کردم حتما فاصله باید خیلی نزدیک باشه که اینقدر پول کمی گرفته شده. اتوبوس حدود یک ربع در جاده ای غبار آلود حرکت کرد. و کنار یک ترمینال ایستاد. تازه دوزاریم افتاد که تازه رسیدیم ترمینال و اونجایی که فکر می کردم اصلا ترمینال نبود.
همه پیاده شدیم و اونجا بود که دیدم باید با ماشین رفتن رو کاملا بی خیال بشیم. جمعیت افرادی که هر کدوم در تلاش بودند تا خودرویی رو به دست بیارن، آدم رو یادصحرای محشر و بی قراری هاش می انداخت. به معنای واقعی هر کسی به فکر خودش بود و بس. مطمئن بودم اینجا هیچ نوع خودرویی برای رفتن پیدا نمی کنم. اطرافیان گفتند برید در مسیر جاده، شاید اونجا بشه یه وسیله نقلیه پیدا کرد.
کوله رو به سختی حمل می کردم و از کنار جاده لنگان لنگان قدم برمی داشتم. دقیقا یادم نیست چطور بود که با محمد آشنا شدم. محمد یه جوان عرب اهوازی بود که همراه پدر فوق العاده محترمش که لباس عربی به تن کرده بود برای زیارت راهی عراق شده بودند. بین مسیر متوجه شدیم هم شهری هستیم. به پدرش میگفتم حاجی. همش نگران بودم حاجی در زمانی که من و محمد گرم صحبت هستیم از ما عقب بیوفته. به همین خاطر هر چند وقت یه بار برمی گشتم عقب و کنترل می کردم که همسفرم عقب نیوفته. ماشاالله پیرمرد به اندازه سه تا جوون بنیه داشت. خم به ابرو نمیاورد.انصافا محمد و پدرش هم سفر های خوبی بودند. وجودشون خیلی کمک کرد.
جالب اینجا بود که من و محمد یه دوست مشترک هم داشتیم که مدافع حرم بود و یکی دو سال پیش در سوریه شهید شده بود. حین همین صحبت ها یه جوان قزوینی که بیشتر بهش میخورد اروپایی باشه تا ایرانی به ما نزدیک شد. ریش بلند و بوری داشت. حدود 28 سالش بود. اضطراب و ترس از وجناتش می بارید. بیشتر از همه قیافه و ظاهر غیرعادیش توجه و سوال عراقی ها رو برانگیخته بود. و چون این شخص آشنایی با اخلاق و زبان عراقی ها نداشت از این نوع برخورد به شدت ترسیده بود. گاهی زیر لب با خودش می گفت خدایا من چه غلتی کردم. خدایا خودت کمکم کن. دنبال یه ماشین بود که اون رو به مرز مهران برسونه. از همون کربلا هم می تونست برگرده ولی ظاهرا مسیر رو اشتباه فهمیده بود. خلاصه اینکه با ما راه افتاد و میگفت یه کاری کنید ماشین گیرم بیاد. چندین بار هم بعدش تکرار می کرد جبران میکنم جبران میکنم.
 
تو همین مسیر یه مرد حدود 30 ساله دیگه که ساکن کرج بود به جمع ما اضافه شد. اسمش یادم نیست. راستش از همون بدو ورود خوشم ازش نیومد.
اول یه سوال پرسید که ما هم جوابش رو دادیم. بعد با ما همراه شد و مدام سوالهای دیگه می پرسید. طوری که تقریبا تو اون شرایط از دستش کفری شدم. میگفت مسیر رو درست میرید؟ ما هم میگفتیم آره؟ میگفت از کجا می دونید؟ شاید بردید منو گم کردید؟
آخر سر بهش تشر زدم گفتم آقا اطمینان نداری بی خیال ما بشو. راه خودت رو برو. اگر هم می خوای بیای دنبال ما کمتر حرف بزن. اول قبول کرد. گفت باشه حرف نمیزنم. ولی یه ربع بیشتر طاقت نیاورد و دوباره شروع کرد سوال و جواب کردن و غر زدن. به شوخی به محمد گفتم اگر زائر نبودم الان تو همین نیزارها خفش کرده بودم.
چندین ساعت پیاده روی کردیم. هوا تاریک شده بود. به خاطر همراهی با محمد و حاجی سرعت پیاده رویم زیاد شده بود. حدود 40 کیلومتر پیاده روی کرده بودیم. واقعا توانی در بدنم نبود. به مانند غریقی می ماندم که آخرین دست و پاها رو برای نجات خودش میزنه. در دلم مدام متوسل میشدم به ائمه. درد پای مجروح واقعا غیر قابل تحمل شده بود. به کمک محمد که عربی رو به لهجه عراقی خوب صحبت می کرد تونستیم پشت یه تریلی جا پیدا کنیم. . همون جوون قزوینی و آقای مزاحم رو هم هر جوری بود پشت تریلی جا دادیم. کنار خودم نشوندمش که کمتر نگاه های متعجب عراقی ها آزارش بده. گاهی قطره ای اشک رو می شد در گوشه چشمش دید.
بعضی از صحبت های عراقی ها رو که متوجه میشدم براش ترجمه کردم و بهش اطمینان می دادم که کاری باهاش ندارن و فقط ظاهر غیر عادیت متعجبشون کرده.
بعد از نیم ساعت  این ماشین هم ما رو پیاده کرد و ما بودیم و جاده و دل شب که پیش می رفتیم. جاده به معنای واقعی امنیت نداشت. نیزارها حائل بین جاده و رود فرات بودند. و اصلا دور از انتظار نبود که گروهی تکفیری از داخل نیزارها مردم رو به گلوله ببندند. چه اینکه در ایام عادی بارها این اتفاق افتاده بود.
ساعت از یک بامداد گذشته بود که بالاخره تونستیم با همت محمد یه ماشین برای این برادر قزوینی مضطرب پیدا کنیم. و این دوست ما که تا نیم ساعت پیش دم به دقیقه میگفت جبران میکنم جبران میکنم از فرط خوشحالی حتی خداحافظی هم نکرد.
خدا رو شکر کردیم که حداقل این بنده خدا به سلامت یه ماشین گیرش اومد و رفت سمت مرز. ما هم چند کیلومتری دیگه مسیر و با پای پیاده طی کردیم. تقریبا 20 کیلومتر مونده به شهر یه مینی بوس پیدا شد که ما رو با سه برابر قیمت به کاظمین رسوند. کاظمین شهر خیلی غریبیه. اصلا از خونگرمی و مهمان نوازی مردم نجف و کربلا اثری در این شهر نیست. مخصوصا اینکه به وضوح میشد کینه ای از ایرانی ها رو در رفتارشون دید. محمد گفت شما هیچ حرفی نزنید تا من با لهجه خودشون صحبت کنم که نفهمن عراقی نیستیم. ولی کی می تونست جلوی دهن آقای مزاحم رو بگیره. یا غر می زد یا چیزی می پروند. به شدت اعصاب خرد کن بود. اظهار نظر کردن هاش به شکل بدی تو ذوق می زد.
به کاضمین رسیدیم. ساعت از 2 صبح گذشته بود. یه تاکسی گرفتیم و به ورودی خیابان حرم رسیدیم. چندیدن ایست و بازرسی رو پیاده طی کردیم تا به چادر هایی که در ورودی حرم برای زوار تدارک دیده بودند رسیدیم. چادر ها رو در اون تاریکی یکی یکی سر زدیم ولی یه وجب جا هم پیدا نمیشد. برای حاجی و محمد دوتا پتو پیدا کردیم. من تقریبا در حال بیهوش شدن بودم. می خواستم برم حرم ولی هم خیلی سر بود و هم من نایی نداشتم. وارد یکی از چادرها شدیم. کوله رو یه گوشه گذاشتم. در نور کمی که به داخل چادر می تابید جایی با عرض بسیار کم کنار یه پیرمرد پیدا کردم. خیلی ریلکس رفتم پتوی خودم رو انداختم روی زمین و پتوی پیرمرد رو کنار زدم و عملا بغل پیرمرد دراز کشیدم. برای یه لحظه چشمهاش رو باز کرد و باز بی خیال از حضور من خوابید. منم همونجا زیر پتوش بی هوش شدم.
اون لحظه واقعا قوه ادراکم اجازه کار دیگه ای به من نمیداد.با صدای اذان صبح بیدار شدم. در شب های گذشته این اولین شبی بود که یه جای گرم خوابیده بودم و واقعا خواب عمیقی تمام وجودم رو با خود برده بود. بسیار سر حال تر از روزهای قبل از خواب بیدار شدم. حاجی هم بیدار شده بود. بعدا متوجه شدم همون موقع که من به خواب رفتم حاجی و محمد رفته بودند زیارت و برگشته بودند. کوله ها رو به امید خدا در موکب رها کردیم و رفتیم برای وضوع گرفتن. بر عکس کربلا و نجف و مسیر بین دو شهر، کاظمین خلوت بود و اطراف حرم خلوت تر. وضوع گرفتیم و روبه روی حرم سلام دادیم. یکی دو تا ایست بازرسی و تفتیش بود که گذراندیم و وارد صحن حرم شدیم.
خنکای هوا بدن مجروح و خسته من رو نوازش میداد. عطر و بوی حرم آرامش عجیبی در دلم می نشوند. درست بر عکس اون غوغایی که در حرم آقا امام حسین (ع) وجودم رو پر کرده بود. رنگ غربتی نبود. انگار نشسته بودم وسط حرم آقا امام رضا (ع). همون رنگ، همون بو و همون آرامش امام رضایی. حرم شلوغ نبود. نماز صبح و نمازهای زیارت رو  به نیابت از پدر و مادر و دوستان خوندم و روبروی ضریح ایستاده زیارت نامه را زمزمه کردم.
بوی امام رضا (ع) همه صحن رو پر کرده بود. ما ایرانی ها جون به جونمون هم که کنن باز امام رضایی هستیم. اصلا کفتر جلد حرمیم. هر کجا بریم برمی گردیم سمت حرم امام رضا (ع). اینجا حرم پدربزرگ بود و نوه،  هر دو باب الحوائج. اینجا دیگه اونقدر خلوت بود که دستت راحت برسه به ضریح. اونقدر که تمام حاجت های دنیا رو یکجا طلب کنی. فدای مظلومیت مادرتون زهرا (س) برم که انگار این مظلومیت به ارث در این خاندان پاک و مطهر مونده. یک دل سیر راز و نیاز کردم. درست مثل زمانی که از حرم امام رضا (ع) برمیگردیم سبک شدم. دلم می خواست ساعت ها همونجا می نشستم و فقط تماشا می کردم.
تو حال خودم بودم که محمد اومد سراغم. گفت اگر نجنبیم برای برگشت به مشکل برمی خوریم. یک روز به اربعین مونده بود و جمعیت زوار چند ده میلیونی شده بود. از صحن حرم به سختی دل کندم. سلام مجدد دادیم و راهی کوچه های کاظمین شدیم.
محمد مسیر رو تقریبا از قبل به خاطر داشت و هر جا گم میشدیم با پرس و جو راهمون رو پیدا می کردیم.حاجی چند تا نوه داشت و از مغازه های سر راه چند تیکه لباس برای نوه ها خرید. ولی من نه پول کافی همراه داشتم و نه حس و حال خرید کردن. اصلا به نظرم اربعین زمان خرید کردن نبود.
با محمد، حاجی و اون همراه مزاحم کوچه ها رو طی کردیم تا به خیابان اصلی رسیدیم. یه ترمینال اونجا بود. رفتیم ترمینال ولی ماشین نبود. یکی دو تایی هم که بودند قیمت بالایی داشتند. شاید اگر خودم تنها بودم سریع زیر بار اون قیمت می رفتم ولی محمد اصرار داشت که به ترمینال بغداد بریم. چند خیابان رو مجبور بودیم از مرکز شهر پیاده بریم. بغداد اصلا اون شهری نبود که انتظارش رو داشتم. برای یه پایتخت واقعا اوضاع نامناسبی داشت. البته برای کشور جنگ زده ای مثل عراق دور از انتظار نبود. رد گلوله ها روی اکثر دیوارهای شهر دیده میشد. و ترس از ادامه حمله ها مانع بازسازی بود.
بالاخره یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت ترمینال بغداد. نیمه های راه راننده تاکسی که با محمد گرم گرفته بود بهش گفت که بهتره به همون ترمینال قبلی برگردید. ترمینال بغداد ماشینی برای مرز شلمچه نیست. ناچار برگشتیم. یه مینی بوس اونجا بود که با نفری 50 هزارتومن راضی شد که ما رو به مرز شلمچه برسونه. محمد با هر زحمتی که بود تونست مسافرها رو تکمیل کنه و ماشین حرکت کرد. خودش هم کف ماشین نشست.



پ ن : رفیق، برادر، با معرفت "چشم انتظارتم"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


مریم م
جمعه 18 فروردین 1396 09:14 ق.ظ
چرا دیگه هیچی نمی نویسین؟
من سفرنامه های شما رو خیلی دوست دارم.
پاسخ پژمان * : سلام. به رو چشم. یه مدتیه به شدت گرفتارم.
r@vi
شنبه 12 فروردین 1396 04:45 ق.ظ
تشکر از دعای خوبتون
پاسخ پژمان * :
r@vi
چهارشنبه 9 فروردین 1396 04:59 ق.ظ
سلام خدمت رسیدم با تاخیر سال نورو بهتون تبریک بگم و آرزو کنم یکی از بهترین سالای عمرتونو تجربه کنین
پاسخ پژمان * : سلام. ممنونم. سال نو بر شما هم مبارک. سالی پر از سلامتی و برکت رو برای شما آرزومیکنم
دوشنبه 30 اسفند 1395 02:56 ب.ظ
سلام
عیدتون مبارک
با خوندن سفرنامه هاتون حسودیم شد بعبارت بهتر حسرت خوردم
متاسفانه تو هیچکدوم از سفرای زیارتیم (مشهد و قم) حس و حال معنوی ای رو که شما وصفشون کردین نداشتم حتی یه کوچولو!
حتی تو سفر اخرم به مشهد گفتم کاش نمیرفتم
خوش بسعادتتون خدا و اهل بیتش خیلی دوستتون دارن
پاسخ پژمان * : سلام
ممنونم از لطفتون و سال نو بر شما مبارک هیچ وقت از زیارت رفتن پشیمون و دلسرد نشید. همینکه وارد یه حرم مطهر میشید یعنی اینکه لایق زیارت شدین و صاحب حرم اذن دخول داده.
مریم م
سه شنبه 24 اسفند 1395 07:14 ق.ظ
اون موقع كه براى ویزیت یه مریض رفتم بغداد، خانواده اش نبردنمون كاظمین. اجازه هم ندادن كه خودمون بریم. اصلا در خونه شون رو به رومون قفل كرده بودن، مى گفتن یا با راننده ما بیرون مى رین یا هیچ. مى گفتن بغداد نا امنه، ما مسئول جون شمائیم. ما به راننده شون گفتیم كه ما رو ببره كاظمین اما نبرد. گفت به من دستور دادن فقط كربلا و نجف ببرمتون. به این ترتیب ما تا نزدیك كاظمین رفتیم و اونجا نرفتیم....
پاسخ پژمان * : سلام
بله واقعا بغداد نا امنه. هر لحظه امکان انفجار یه بمب وجود داره. جاده کربلا بغداد هم به شدت نا امن هست. چه اینکه چند عشیره که طرفدار داعش هستند بین مسیر زندگی میکنند.
r@vi
سه شنبه 24 اسفند 1395 04:08 ق.ظ
سلام
خوش به سعادتتون و خداروشکر که زور دلتون بیشتر از وسوسه شیطان بود

من وقتی ماجراهایی مثل سفر شما به کربلارو می خونم بیشتر به این نتیجه می رسم که کلا این سفر معجزه است!حالا این معجزه می تونه محمد و حاجی ، یه جوون قزوینیه هراسون یا یه کرجی غرغرو باشه که شمارو با درد شدید و ناتوونی میرسونه به جایی که ختم به آرامش میشه !

امیدوارم حداقل آقا امام رضا منو بطلبه !

شنیدم قبلا بغداد واسه خودش عروسی بوده !

این قسمت سفرنامه اتونم خیلی جالب بود !مرسی بابت نوشتنش
پاسخ پژمان * : سلام. مثل همیشه شما به بنده لطف دارید. سعی کردم خیلی از ماجراها رو خلاصه کنم . یه قسمت دیگه حداکثر مونده که امیدوارم امروز بتونم بنویسمش.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.