زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-08:18 ق.ظ

اربعین 95-6

صدای اذان صبح از گلدسته های مساجد کربلا طنین انداز شده بود. به سختی چشمانم رو باز کردم و در زیر پتو، بدن یخ کرده و کرخت شده خودم رو اندکی جابه جا کردم. هر چند زیر پتو خیلی هم گرم نبود ولی به هر حال  می چربید به هوای سرد بیرون. کمی طول کشید تا بر نفس خودم غالب بشم. به سختی از پتو جدا شدم و برای وضو گرفتن به دستشویی موقتی که در کوچه کنارموکب تدارک دیده بودند رفتم. چند دقیقه ای باید در صف منتظر میماندم. وضوع گرفتم ولی سرما چنان آزارم میداد که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. به ناچار پتو رو به حالت عبا بر روی دوشم انداختم و نماز صبح رو خوندم. بعد نماز به هیچ وجه نمی تونستم از پتو دل بکنم. البته هوا آنچنان هم سرد نبود. ولی برای آدم گرما دوستی مثل من یه نمه سرما هم زیاد به نظر می اومد.
یک ساعتی گذشت. کم کم هوا روشن میشد و جمعیت بیشتری در خیابان تردد می کردند. گرسنگی بر من غالب شده بود و بوی شیر گرم در اون سرما آدم رو مست می کرد. چند موکب اون طرف تر شیر گرم توزیع میشد. وسایل رو در کوله رو هم چپوندم و به راه افتادم. چند لیوان شیر گرم و یه کاسه آش داغ حالم رو جا آورد.راه رفتن گرمم کرده بود. چند خیابان از حرم دور شده بودم. موبایل امانتی هم چندین بار زنگ خوده بود که من متوجه نشده بودم. با زنگ آخر متوجه ویبره موبایل شدم و گوشی رو برداشتم. همون بنده خدایی بود که از ایران پیگیر حال مسافرشون بود. با عذر خواهی آدرس یه هتل رو در انتهای خیابان الوائلی داد. قرار شد که من موبایل رو اونجا تحویل یه خانم بدم.
به سمت حرم رفتم و ایست بازرسی ها رو پشت سر گذاشتم. رو به روی حرم سلام دادم . قصدم این بود که کوله رو یه جا تحویل بدم و هر طور شده برای زیارت وارد حرم بشم. جمعیت زیاد بود. برای یه لحظه دیدم با وجود این موبایل امانتی خیالم راحت نیست. به همین خاطر از سمت خیابان صدره از محوطه اطراف حرم خارج شدم. خیابان الوائلی رو نمی شناختم. خیلی پرس و جو کردم. ولی معمولا از عراقی ها آدرس درستی درنمیاد. تقریبا هیچ وقت نشد در طول این سفر آدرسی رو پرسیده باشم و جواب سر راستی داده باشند. اکثر جواب هاشون با انحراف زیاد از واقعیت بود.
نمی دونم مسافت ها اینقدر زیاد بود یا اینکه درد پای من اینطوری می نمود که راه زیادی رفتم. کوچه های پیچ در پیچ که آدم رو یاد ایران قدیم و کوچه بازارهای در هم تنیده اون مینداخت. ساختمون هایی که اغلب بسیار قدیمی  و الله توکل سرپا نگهداشته شده بودند. گه گاهی در ورودی هر خیابان یا کوچه ایست بازرسی هایی هم بود که سرعت رو خیلی کند تر می کرد. حالا این رو هم اضافه کنید که گاهی در میون این کوچه های تنگ و باریک موکبی بود که گوساله یا گوسفندی رو قربانی کرده و در حال پوست کندن اون و پختن نذری بودند.
بالاخره با مشقت زیاد خیابان الوائلی رو پیدا کردم. تازه متوجه شدم اگر از سمت حرم می رفتم فقط چند صد متر با خیابان سدره فاصله داشت و نیاز به طی این همه مسافت پر پیچ و خم نبود. تقریبا تا انتهای این خیابان پر بود از هتل ها و مهمانپذیر هایی که در اون روزها مملو بود از جمعیت زوار. از یکی از مهمانپذیر ها آدرس هتل مورد نظر رو پرسیدم . گفت حدود 200 متر جلوتر سمت راست. حالا بماند وقتی رسیدم متوجه شدم هتل سمت چپ بود. ولی این 200 متر عملا تبدیل شد به چیزی حدود 3 کیلومتر پیاده روی. هیچ گونه وسیله نقلیه هم پیدا نمی شد. البته اگر گاری های دستی رو جزو وسائل نقلیه به حساب نیاریم. و بنده هم شرمم میشد مثل پیر مردهای ناتوان بشینم روی گاری و یه نوجوان هلم بده.
نکته جالب این بود که این خیابان تقریبا پر بود از چیزهایی که برای آدم کنجکاوی مثل من یه جورایی سوپرایز محسوب میشد. حرکات و رفتار و فرهنگ های مردم مختلف برام خیلی جالب هست. و جالبتر اینکه با تمام این اختلاف فرهنگ و رفتار باز مشترکات زیادی در رفتارهای انسانی ما دیده میشه.
وسط های مسیر یه موکب بود که آش رشته نذری پخش می کرد و نفراتی که در موکب بودند به زبانی شبیه لر های لرستان صحبت می کردند. تسلطم به این زبان باعث شد کنجکاو بشم. به بهانه خوردن آش رفتم سمت موکب و یه کاسه آش گرفتم. کمی به صحبت کردنشون گوش دادم و دیدم کاملا متوجه میشم. از یه نفر که مسن تر از بقیه بود به زبان لری لرستان پرسیدم شما لرستانی هستید؟ گفت نه ما عراقی هستیم. گفتم شما چطور عراقی هایی هستین که به لری لرستان ایران صحبت می کنید؟ گفت ما از قدیم اینجا بودیم و در خانقین زندگی میکنیم.
قبلا شنیده بودم که در زمان صفویه چند طایفه بزرگ از اقوام لرستان برای مرزبانی به عراق و حوالی خانقین فرستاده شده بودند. براش توضیح کمی دادم. جالب اینجا بود که خودشون فکر می کردند که کرد هستند. ولی وقتی براش توضیح دادم که این زبان مربوط به لرستان هست تعجب کردند. پیرمرد اصلا نمی دونست لرستانی هم در ایران وجود داره. نکته خیلی جالب تر این دیدار نوع آش رشته ای بود که پخته بودند. درست شبیه همون آشی که در لرستان میپزن. در لرستان آش رشته رو با کشک زیاد می جوشونن. انگار این رسم به صورت ژنتیکی بین این لرهای خانقین مونده بود.کمی برای پیرمرد در خصوص لرستان و اقوام لر ایران توضیح دادم. دقیقا حس اشتیاق رو میشد در چشمانش دید. مثل کودکی که نشانی از گذشته خودش پیدا کرده. علی رغم تعارف های زیاد پیرمرد مجبور به خداحافظی شدم. نگران بودم صاحب موبایل رو دیگه نتونم پیدا کنم.
مسیر خیابان رو شروع به پیاده روی کردم. یک جایی نهر بی وفای علقمه از وسط خیابان رد میشد. پل بدقواره ای روی نهر نصب بود. کلا در عراق نباید دنبال زیبایی معماری بود. سالیان طولانی جنگ و توالی جنگهای مخرب، مهلت خلق آثار معماری رو از این مردم گرفته و اندک امارت هایی هم که وجود داشت باقی مانده از دروان بعث بود که حالا یا سربازخانه شده بودند و یا اداره دولتی. و مزید بر علت، داعیه خلیفه گری داعش تیشه زده بود به بنیان  این کشور فرسوده و رنجیده از زخم های تاریخ.
راه واقعا طولانی بود و در دلم گاهی به خودم ناسزایی می گفتم. این همه خستگی و این دردسر موبایل ماجرایی شده بود. با خودم میگفتم کاش اصلا همون اول موبایل رو قبول نمی کردم. واقعا توانی در بدن نداشتم که بخوام صرف کار دیگری کنم.
بعد از طی راهی طولانی و بسیار خسته کننده به هتل مورد نظر رسیدم. هتلی که بیش از 20 بار شنیده بودم حدود 200 متر جلوتر هست. بهشون میگفتم قریب یا بعید. می گفتن قریب قریب. چند کیلومتر راه براشون نزدیک بود. وارد هتل شدم. رزروشن هتل، عراقی بود ولی فارسی رو تا حدودی متوجه میشد. نشان خانم مورد نظر رو ازش پرسیدم. ظاهرا اون خانم محترم اول وقت علی رغم  اینکه به من گفته بود که منتظرم می مونه تا موبایل رو بهش برسونم تشریف برده بودند حرم. خیلی دلخور شدم. با اون همه خستگی انتظار نداشتم وقتی میرسم ایشون اونجا نباشه. در حال صحبت با رزروشن هتل بودم که یه مرد حدود 45 ساله به من نزدیک شد. و خودش رو صاحب کاروانی معرفی کرد که اون خانم همراهشون به کربلا اومده بود. موبایل رو به ایشون دادم و خداحافظی کردم. مجبور بودم دوباره اون مسیر طولانی رو برگردم.
اینبار سعی کردم دیگه جایی استراحت نکنم و سرعتم رو بیشتر کردم. بین راه چند دسته عزاداری در حال حرکت به سوی حرم بودند. خانم های عراقی در انتهای دسته های عزاداری سینه زن ها رو بدرقه می کردند و بینشون خانم هایی بودند که مثل مردها زنجیر می زدند. به خاطر حضور دسته های عزاداری و شلوغ شدن خیابان، ایست و بازرسی ها دقت بیشتری می کردند و سرعت هم کند شده بود. در مسیر با خودم فکر کردم چه خوبه برای یه شب هتل بگیرم. حداقلش اینه که  خوب می خوابم و یه دوش درست حسابی  هم میگیرم. رو همین حساب به هتل های سر راه سر میزدم. تقریبا هیچ کدوم اتاق خالی نداشتند. البته هتل فقط برای این ساختمان ها یه اسم بود. در واقع همه در حد مسافر خانه بودند. اون هم نه مسافرخانه درجه یک. هر جا هم که تمیز بود جای خالی نداشت. آخرین جایی که سر زدم یه مهمانپذیر 4 طبقه بود. این همون مهمانپذیری بود که اولین بار آدرس رو ازش پرسیده بودم. یه پیرمرد ایرانی رزروشن و یا احتمالا صاحب اونجا بود. فقط یه اتاق سه تخته خالی داشت.
به پول ایران هر شب حدود 400 هزار تومن برای اون اتاق باید پرداخت می کردم. پول زیادی هم همراهم نبود. ولی اونقدر خسته بودم که در کشمکش بین خستگی و وجدان ، بالاخره خستگی برنده شد و اتاق رو گرفتم. خوشحال از اینکه می تونم یه دوش حسابی و یه خواب خوب داشته باشم رفتم به طبقه چهارم. کاخ آرزوهام با دیدن اتاق فرو ریخت. خیلی هم خوشبین که باشی به اون اتاق تمیز نمی شد گفت. سرویس بهداشتی و حمام هم تعریفی نداشت. آب با جون کندن از دوش خارج میشد.
با این همه راضی بودم. حداقل خوب می خوابیدم. اتاق یه پنجره به سمت خیابان داشت. از بالا یه نگاهی به پایین انداختم. تمام طول خیابان پر شده بود از زوار و چادرهای موکب. یه لحظه تردید تمام وجودم رو گرفت. با خودم گفتم پسر مگه تو چه فرقی با این همه زائر میکنی؟ تو زیارت اومدی اون ها هم زیارت اومدن. انصاف نیست تو راحت بخوابی و بقیه نه. دلم آشوب شد. هزار تا توجیه برای خودم آوردم ولی آخر سر حریف وجدانم که بی خوابی به سرش زده بود نشدم. و چه خوب که تسلیم نشدم.
وسایل رو نزاشته زمین برگشتم پایین که اتاق رو پس بدم. نزدیک رزروشن دو تا خانم ایرانی که یکیشون مسن بود داشتن با پیرمرد مسئول اونجا صحبت می کردند. یه دخترک رنجور هم اون طرف تر روی مبل نشسته بود. ظاهرا بین راه دخترک و خانم مسن حالشون بد شده بود. و مقدور نبود که دیگه در موکب بخوابند. دخترک کمی تب داشت. هر چی هم گشته بودند یه اتاق پیدا نشده بود. پیرمرد به من اشاره کرد و گفت آخرین اتاق رو به این آقا اجاره دادم و اتاق دیگه ای نداریم. پیرزن به سمت من برگشت و نا امیدانه نگاهی به من که کوله رو داشتم روی دوشم می انداختم کرد. تازه حکمت اون همه تردید رو متوجه شدم. به پیرمرد گفتم من منصرف شدم و می تونی اتاق رو به این خانم ها بدین.
بنده های خدا اونقدر تشکر کردند که خودم خجالت کشیدم. فکر می کردند به خاطر اون ها منصرف شدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون با اون همه تعریف و تشکر دیگه روم نشد بگم اگر اوضاع اتاق بهتر بود شاید وجدانم مقلوب تنم میشد. فقط یه سرویس بهداشتی رفتم و تجدید وضوع کردم.  گذرنامه رو از رزروشن گرفتم و از مهمانپذیر خارج شدم . با خودم فکر می کردم که خداوند وقتی مقدر کنه که به بنده ای خیری برسه حتما میرسه حتی اگر اون بنده خودش بی خبر باشه و کاری انجام نده.
به سمت حرم آقا امام حسین (ع) حرکت کردم. همه اون پیچ و خم ها و ایست و بازرسی ها رو دوباره طی کردم تا مقابل حرم آقا رسیدم. عرض ادب و سلامی کردم. کفش ها رو از پا کندم و داخل کوله گذاشتم. و رفتم داخل صحن. تمام امانت داری ها پر بودند و جایی برای کوله نبود. این کوله در این سفر بیشتر از خیر برای من زحمت داشت. از آوردنش پشیمون بودم. پاسپورت رو برداشتم و کوله رو انداختم بالای یکی از صندوق هایی که برای وسایل زوار در نظر گرفته بودند. در مقابل زیارت امام حسین اون کوله و محتویاتش اصلا برام ارزشی نداشتند.
جمعیت به شدت فشرده بود. اصلا قابل توجیه نبود با اون همه فشردگی و ازدحام چطور میشه که برای کسی اتفاق بدی نمی افته. هر طوری بود یه گوشه جا همون بیرون حرم پیدا کردم و زیارت عاشورا رو خوندم. ولی به دلم نمی چسبید. گریه می کردم ولی سبک نمیشدم. اونقدر حیران و سرگشته بودم که دوست داشتم از ته دل فریاد بزنم. اونقدر فریاد بزنم که از حال برم. عصبی بودم. چرا بعد این همه رنج و سختی برای رسیدن به حرم آقا امام حسین (ع) لبریز نمیشم.چرا سبک نمیشم خدایا.
صدای اذان ظهر همه جا پیچید. وضوع داشتم. من بودم و یه پای لنگ و یه چفیه غبار گرفته و یه حرم که همه چیزم بود. رفتم  حسینیه طبقه بالای حرم. خیلی شلوغ بود. جمعه ها یادمه نماز جماعت برگزار نمی کردند. نمازم رو فرادا خوندم. داشتم ذکر تسبیح رو می گفتم که یه سید پیر رفت جلوی همه. دیدم پشت سرش دارن قامت میبندن. دلم نیومد نماز جماعتی با این عظمت رو از دست بدم. با سرعت رفتم جلو. قامت بستم. تو اون همهمه عجب صفایی داشت اون نماز. حسین (ع) قلب ها رو یکجا شسته بود. دیگه  هاله ای نبود میان من و ما و عرش خدا. مستقیم تا خدا بود و بس.
نماز که تموم شد عهد کردم. عهد کردم از کربلا نرم مگر اینکه دستم به ضریح برسه. میدونستم نفس زیارت مهمه نه دست رسوندن به ضریح. ولی دیدن معشوق از دور کجا و در آغوش گرفتن از نزدیک کجا.
از درب اصلی و رو به حرم با یه سلام وارد شدم. جمعیت بود و جمعیت بود و جمعیت. و موجی که به قبله حسین ختم میشد. جمعیت یکصدا بودند. "ابوالفضل نیامد علمدار نیامد" وای خدا عاشق شدن غیر حسین معنایی نداره. با موج همراه شدم. نه فشاری نه تلاشی. فقط در آغوش موج محو شدم. انگار تخته پاره ای که به امواج دریا روان شده. روان بر موج رفتم تا در اون غوغا و کربلا دستانم بر ضریح بوسه زد. باورم نمیشد. باورم نمیشد که این ضریح مطلا شده، ضریح حسین (ع) است. گفتم آقا جان یک عمر حسین حسین گفتیم.حالا این دست من و دامن آن سرو بلند. چشمه درونم جوشیدن گرفت. آتشفشانی که منتظرش بودم فوران کرد. با خودم گفتم آره همینه. همین رو می خوام. بارید بارید بارید. سیل اشک، من رو با خودش برد. سهمم رو از حسین گرفته بودم. بر روی موج بی اختیار از حرم دور شدم. اونقدر که خودم رو کنار درب حرم دیدم. حسینی شده بودم. کربلایی کربلایی. دنیای چشمانم رو فقط حسین پر کرده بود.
در این غوغا و پریشانی من، جوان شیدا شده ای دست هاش رو بر اشک های من میزد و به سر و صورت خودش می مالید. در دلم رشک و غبطه ای بزرگ نسب به اون حال شیدایی جوان ایجاد شد. با گامهای به عقب از حرم خارج شدم. سهمم رو از حسین (ع) گرفته بودم. حالا نوبت عباس بود. آخ عباس آخ عباس جان.
بین الحرمین غوغا بود. قدم به قدم هیئتی بود و جمعی که سینه میزدن. به هر هیئت که میرسیدم باهاشون همراه میشدم. تا به باب حرم عباس جانم رسیدم. حرم علمدار کربلا. حرم یکه تاز شهر وفا. حرم عباس عباس عباس.
من کجا حرم عباس کجا؟ من کجا زائری فرزند حیدر کرار کجا. دیگه یاد گرفته بودم. میدونستم اگر عاشق باشی آقا خودش می رسونت به ضریح. درب حرم رسیدم. اومدم سلام بدم علقمه یادم اومد. شرم عباس از حرم آقام امام حسین یادم اومد. لعنت به تو دنیا که چه داغی به دل ما گذاشتی.
با موج رفتم و رفتم و رفتم تا برای ثانیه ای دست های حقیرم در دست های کریم عباس گره خورد. عباس همون رفیقی که عاشقش هستم. همون کسی که همیشه می خواستم شبیهش باشم و نشد. به نوکری عباس هم نرسیدم. دلم می خواست فریاد بزنم بگم شما رو به حسین قسم در حرم عباس نوحه "علمدار نیامد" رو نخونید. آقام عباس، رفقیم عباس غرور داره. هزار ساله حسرت نهر علقمه و مشک خالی و نینوا رو داره.نخونید . آقام خجالت میکشه. دلش رو نشکونید.شرمش میشه.
وای خدا. چطور میتونم چند کلمه بگم و توصیف کنم اون فضایی که انگار که  عرش خدا شده و سهم زمینیان از بهشت خداست. نمی دونم مغز منجمد تکفیری ها چطور این همه زیبایی رو درک نمیکنه. چطور این عظمت و روح ملکوتی رو حس نمیکنه که قصد ریشه کن کردن اون رو داشت. لعنت به ذات کثیفشون که آبروی انسانیت رو بردن.
شیر مرد من عباس،  پاک، قوی، نافذ. همه اون چه از مرد بودن میدانم. سهمم رو از عباس نگرفته بودم. یعنی گرفته بودم ولی راضی نبودم . انتظارم بیشتر بود. آخر با عباس رفاقت داشتم. از رفیق بیشتر انتظار میره. از حرم بیرون اومدم. دیگه من بودم و بین الحرمین و دست هایی که به آسمان میرفت و بر سینه ها کوبیده میشد. روحم سبک بود. شسته و طاهر شده بود. وقتش بود که دعا کنم. برای همه برای خودم برای حاجتی که چشم انتظارش بودم.
 به سختی دل از حرم کندم. کوله رو بدون اینکه کوچکترین اتفاقی براش بیوفته از همونجا که گذاشته بودم برداشت. دلم هوایی جای دیگه شده بود. هرچه که با دل گفتم و گفتم و گفتم ولی حریفش نشدم. مسیر دیگه ای رو پیش گرفتم. رفتم که زیارت کنم کسی رو که دردانه اش پادشاه ایران زمینه.
 
پ. ن: محمد جان، داداش، چشم براهت هستم.یه خبر از خودت بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


نیلگون
چهارشنبه 14 تیر 1396 07:46 ب.ظ
بزرگوارید شما، من اگر قابل باشم حتما یادتون میکنم. مگه میشه عاشقان عمو عباس جان، عموی باغیرت و مهربونمون، همدیگه رو یاد نکنن؟
با این متن بی نظیری که نوشتین، و احساس عشق و ارادتی که بعد از خوندن این نوشته دل انگیز شما به آقا عباس جان مان به ادم دست میده، دعای خیر برای شما کمترین کاریه که از دست یه عاشق عباسی برمیاد....
انشالله همیشه در پناه دستگیر بی دست کربلا باشید.
راستی، از دیروز هر موقع کوچکترین فرصتی پیدا میکنم، سریع میام این پست رو میخونم....و عجیب که تکراری نمیشه
پاسخ پژمان * : سلام مجدد
بسیار از محبت و ابراز لطف شما سپاسگذارم. راستش رو بخواین بعد از کامنت شما، یکی دو بار متن رو خوندم و متوجه شدم خیلی هم اعجازی در متن نیست و در حقیقت این احساس پاک و ارادت شما به آقا ابوالفضل هست که باعت دیدن به قول خودتون این متن بی نظیر شده و دلنشین شدن اون میشه.
نیلگون
سه شنبه 13 تیر 1396 08:43 ب.ظ
داشتم وبتون رو با دقت میخوندم و محو قلم تون شده بودم که این پست منو میخکوب کرد.....دلم بیقرارم کربلایی شد... بیقرار عباس و غیرت و مهربونیش....منو بردین به آغوش نور.... با این پستتون همونقدر اشک ریختم که اولین بار وقتی دستانم رو به ضریح آقا عباس جانم گره زده بودم....
الهی که آقام عباس جان نگهدارتون باشه.... دلتون سرشار از شور حسینی و عشق عباسی...
پاسخ پژمان * : سلام. خوشحالم از حضورتون و خوشحالم که چند خط دلنوشته حقیری چون من شما رو یاد گوشه ای از عظمت آقا عباس جان انداخته. بی جهت نیست که میگن آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. خواهش میکنم هر وقت دلتون حسینی میشه به زکات این نعمت، من رو هم دعا کنید.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:53 ق.ظ
Great goods from you, man. I've understand your stuff previous
to and you're just extremely great. I really like what
you have acquired here, really like what you are saying and the
way in which you say it. You make it enjoyable and you still care for to keep it
smart. I can not wait to read much more from you. This is really a wonderful
website.
شنبه 14 اسفند 1395 03:59 ب.ظ
ان شا الله هر مشکلی که هست بزودی زود حل و ختم بخیر بشه
پاسخ پژمان * : ممنونم.
پنجشنبه 12 اسفند 1395 08:58 ق.ظ
سلام
قصد ندارید ادامه سفرنامه تونو بنویسید؟؟؟
پاسخ پژمان * : سلام. نوشتم ولی ویرایش نشده. متاسفانه این روزا به شدت گرفتارم و یه مشکلی هم هست که بیشتر فکرم رو مشغول کرده. لطفا دعا کنید. ممنونم
r@vi
یکشنبه 24 بهمن 1395 02:44 ق.ظ
من اصلا طولانی بودنشو حس نکردم !ممنون که همه ی اینارو نوشتین
پاسخ پژمان * : سپاسگزارم
r@vi
پنجشنبه 21 بهمن 1395 01:53 ق.ظ
واسه این پستاتتون کامنت گذاشتن خیلی سخته کلی حرف هست وانگاری هیچی نمیشه گفت یا نوشت فقط این که این پستو باید بیشتر از یه بار خوند همون کاری که من کردم ...ممنون که این تجربه اتونو نوشتین واقعا ممنون فکرکنم همیشه منتظر بودم این حرفارو از یکی بشنوم یا یه جایی بخونم حالا اینجا همونجاست !

# آشنایی با طایفه ی لرزبان خیلی جالب بود!
پاسخ پژمان * : سلام. ممنون از شما بابت حسن نظرتون نسبت به نوشته های بنده. و شرمنده که خیلی پست عریض و طویلی شد.
مریم م
چهارشنبه 20 بهمن 1395 01:59 ب.ظ
چقدر پر احساس نوشتین. نمی دونم برای شما هم اینطوریه یا نه اما آدم وقتی از فضای زیارت خارج میشه و می خواد برگرده به شهر خودش، اصلا انگار دلش نمی خواد برگرده. دلش می خواد همونجا بمونه. کنده شدن از فضای زیارت خیلی سخته. مخصوصا که آدمهایی مثل من با فاصله گرفتن از اون مکانها دوباره آلوده شهر و دنیای فریبکار می شن. حیف. کاش اثر زیارت همیشگی بود.
پاسخ پژمان * : سلام. ممنونم دوست محترم. خیلی طولانی بود. سعی کردم جزئیات رو تا حد امکان کم کنم ولی نشد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.