زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 18 دی 1395-11:15 ق.ظ

اربعین 95-4

صبح پنج شنبه  خورشید در دوردست های کربلا طلوع کرده بود هرچند هنوز جانی نداشت که زمین رو گرم کنه. بعد نماز صبح حرکت کردم. خیابان موکب ها رو در پیش گرفته و در مسیر صبحانه مختصری از فضل برادران عراقی نصیب ما شد. ترجیح دادم سبکتر پیاده روی کنم. به همین خاطر به روال روز قبل از مسیر خیابان موکب ها جدا شدم و در جاده جنب اتوبان به حرکتم ادامه دادم. خنکای صبح و انوار طلایی خورشید حس زیبایی را برایم تداعی کرده بود. به همین خاطر دوباره مفاتیح رو باز کردم و به سبک روز قبل شروع کردم به خواندن دعای فرج. حس بسیار زیبایی برایم آشکار شده بود. بی توجه به اطراف با صدای بلند تر از روز قبل دعای فرج را زمزمه می کردم و انصافا خیلی به روح و جانم می نشست.
دیگه خیلی توجهی به شمردن عمودها نداشتم. چند ساعتی را پیاده روی کردم. درد پا از یک طرف و خستگی از طرف دیگه مجبورم کردند که به سمت خیابان موکب ها منحرف بشم و به بهانه نوشیدن چای لحظه ای استراحت کنم. در این میان دخترکی با سینی پر از خرما زاهدی توجهم رو به خودش جلب کرد. سادگی و صفای وجود دخترک خیلی شیرین تر از خرمایی بود که بر روی سینی تعارف می کرد. برای گرفتن عکس از دخترک اجازه گرفتم. گویا انتظار نداشت کسی برای گرفتن عکس از اون اجازه بگیره. لبخند شیرینی تحویلم داد و رضایتش رو در همون لبخند هویدا کرد.
ترجیح دادم کمی سرعت پیاده روی را کم کنم و مسیر خیابان موکب ها رو طی کنم. وجود صندلی در بین مسیر باعث میشد که بتونم کمی به پای لنگان خودم استراحت بدم. در همین مسیر بودم که به یه عکاس حرفه ای برخوردم. حرفه ای بودنش رو میشد از دوربین عکاسی پیشرفته و بزرگ و تجهیزات عکاسی همراهش فهمید. برام جالب بود که سوژه های یه عکاس چی میتونه باشه؟ دلم می خواست از دریچه دیدش به بیرون نگاه کنم. بدون اینکه متوجه بشه به دنبالش راه افتادم. با دوربین موبایل شروع به عکس گرفتن کردم.و نتیجه این تعقیب شد چیزی حدود صدتا عکس که در همه اون ها عکاس با سوژه عکس دیده میشدند.  عکاس از سوژه و من از سوژه و عکاس با هم. نمی دونم این تعقیب کنجکاوانه چقدر طول کشید که صدای یه مداحی زیبا من رو به خودم آورد. به عقب برگشتم که ببینم این مداحی زیبا از کدوم موکب پخش میشه. اونقدر حس خوبی به من داده بود که مشتاق بودم بدونم از کجاست.
در خیابان جنب اتوبان یه کامیون بزرگ کابین دار تماما سیاه پوش شده بود.کامیون شماره ایران و ظاهرا از مرز مهران تا اینجا رو به آرامی طی کرده بود. چند روحانی جوان گاهی بالای این موکب متحرک مداحی می کردند و گاهی از بلندگوی نصب شده صدای مداحی میامد. جمعیت زیادی هم در این مسیر با این کامیون همراه شده بودند. عکاس رو بی خیال شدم و به طرف کامیون رفتم و منم با بقیه هم مسیر شدم. جوان ها اغلب سینه می زدند و من هم همینطور. بی اغراق باید بگم شاید از بهترین ساعات سفرم همین لحظات بود. حس بسیار زیبایی بود وقتی بین اون همه زائر عاشق باشی و سینه بزنی و یا حسین بگی. انگار خدا بغلت کرده باشه و محکم تو رو به قلبش چسبونده. و از همه زیباتر مداحی بسیار زیبای آقای بنی فاطمه (جان آقا جان آقا) بود که انصافا عاشقانه بود.
این عاشقانه ادامه داشت تا اینکه صدای اذان ظهر این مستی را  دعوت به  عاشقانه ای دیگر کرد و کامیون در گوشه ای برای نماز توقف کرد. به طرف خیابان موکب ها رفتم و در یکی از موکب ها تجدید وضوعی و اقامه نماز ظهر. نماز که تمام شد یه گوشه موکب جایی پیدا کردم تا کمی دراز بکشم و درد پام رو التیامی بدم. چشمام کمی گرم شده بودند. سعی می کردم که خوابم نبره. قصد کرده بودم هر طوری شده امشب خودم رو به کربلا برسونم. هرچند خستگی بی سابقه داشت کم کم از رسیدن به کربلا نا امیدم می کرد. اونقدر درد پا و اثر اون مجروهیت مختصر آزار دهنده شده بود که از خودم و حال زارم خجالت میکشیدم.
کم کم خواب داشت من رو به عالم دیگه می برد که حسی کردم کسی پام رو لگد کرد. در حالی که ناخودآگاه پام رو جمع کرده بودم چشمم رو باز کردم. قبل از اینکه تصویر شخص رو ببینم صدای عذرخواهیش رو شنیدم. چشم هام که باز شد مقابل خودم عکاس سوژه رو دیدم. بی اختیار خنده ام گرفت. عکاس در حالی که داشت وسایلش رو کنارم می گذاشت تا بتونه اون هم دراز بکشه با تعجب و چهره ای پر از سوال به من نگاه می کرد. همینطور که داشتم به تقدیر فکر می کردم با همون لبخند چشمام رو دوباره بستم. و عکاس بنده خدا رو با همون حالت پر از سوال تنها گذاشتم.
حدود نیم ساعت به خواب شیرینی فرو رفتم.ولی ضعف هم مثل خودم قصد نداشت بزاره بخوابم. تقریبا از صبح چیزی نخورده بودم. اما عکاس قصه ما به خواب عمیقی فرورفته بود. آرام وسایل رو جمع کردم . بخشی از چفیه من زیر کوله عکاس گیر افتاده بود. به سختی خارجش کردم و به راه افتادم.
به دنبال همون موکب متحرک گشتم ولی ظاهرا وقتی من در خواب بودم موکب حرکت کرده بود و حالا هم خیلی از من دور شده بود. بعد از خوردن نهار مجددا حرکت کردم. تو فکر این بودم که حمامی پیدا کنم و دوش بگیرم ولی نمی دونم چرا برعکس پارسال اینبار اصلا یه حمام درست حسابی نصیبم نمیشد.
به سبک قبل تصمیم گرفتم تا غروب زیارت عاشورا بخونم. هم مسیر برام کوتاه تر میشد و هم تمرکز باعث میشد کمتر به درد پا فکر کنم. به خیابان جنب اتوبان رفتم و چفیه رو انداختم رو سرم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم.
برای دفعه سوم و یا چهارم بود که زیارت عاشورا رو زمزمه می کردم که یه حسی باعث شد چفیه رو از روی صورتم کنار بزنم و به سمت چپم نگاه کنم. تعجب زده عکاس سوژه رو دیدم که اینبار من رو سوژه کرده بود و داشت عکس مینداخت. همینکه خندیدم اون هم خندید. من رو شناخت. جلو اومد و انگار که یه دوست قدیمی رو دیده باشه دست داد و روبوسی کرد. حس جالبی داشتم. انگار خیلی سال بود که میشناختمش. ظاهرا این طور حسی رو هم ایشون داشتند. به نظر هم سن و سال میومدیم. اولین سوالش دلیل خنده من زمان لگد کردن پام بود. انتظار داشته بود اون لحظه من بهش بپرم و بد برخورد کنم. ولی خنده من براش سوال انگیز بود. اول نخواستم ماجرای سوژه شدنش رو براش تعریف کنم. فکر کردم ممکنه از من ناراحت بشه. ولی اصرار کرد. منم موضوع سوژه شدنش رو براش تعریف کردم. برعکس تصورم خیلی خوشحال شد و اصرار کرد که عکس ها رو نشونش بدم. از دیدن عکس ها ذوق زده شده بود. خیلی از حرفه ای بودن عکس ها تعریف کرد. نکته ای که بیش از همه برای من جالب بود عکس هایی بود که روز قبل  همین عکاس  بدون اینکه اصلا متوجه بشم
از من گرفته بود.
کمی از راه رو با هم طی کردیم و عکاس همسفر ما با دیدن یه سوژه ناب دیگه بدون خداحافظی از من جدا شد. رفتنش هم مثل آمدنش کاملا بی مقدمه بود. غروب شده بود. یادم نمیاد دقیقا عمود چند بود. ولی مطمئن هستم عمود 1200 رو رد کردم. چرا که بین راه چشمم به عمود افتاده بود.
به موکب صدا و سیمای ایران رسیده بودم و در حالی که پای نارفیقم دیگه اجازه حرکت بهم نمیداد کنار یکی از موکب ها توقف کردم. آش نذری موکب ایرانی حس وطن رو بهم القاء می کرد و شاید تنها جایی بود که با خیال راحت و بدون نگرانی از بحث بهداشت چیزی می خوردم. البته اقرار میکنم هر چقدر هم که عدم رعایت بهداشت در عراق مشهود بود ولی دست و دلبازی بی حد و حصر عراقی ها اون رو جبران می کرد. این رو وقتی میشد خوب درک کرد که دو موکب ایرانی و عراقی کنار هم بودند. ناخداگاه اندکی تنگ نظری رو میشد در موکب های ایرانی دید. در یکی از همین موکب ها، روی یه سینی مقدار زیادی سوهان خورد شده قرار داده بودند. و یک نفر مسئول پخش کردن اون بودو به اندازه یه حبه قند یا شاید بیشتر به هر زائر میداد. خانم عراقی با ظاهری موجه درخواست کرد که یه تکه دیگه برای کودکی که همراهش بود بگیره. اطراف موکب خلوت بود. اصلا انتظار نداشتم اون فرد امتناع کنه. به خانم فهموند که این برای سیر کردن نیست و فقط برای تغییر ذائقه هست. خانم عراقی هم که ظاهرا این دست رد زدن براش بسیار گران تمام شده بود. خیلی ناراحت دست کودکش رو گرفت و از موکب خارج شد. اونقدر دیدن این صحنه برام زننده بود که بی میل به خوردن بقیه آش، کاسه رو گذاشتم همونجا و از موکب زدم بیرون.
بعد از حدود 50 عمود ایست بازرسی ها شروع شد. تقریبا هر 50 عمود یه ایست بازرسی وجود داشت. نماز رو در یه موکب خوندم و به راه افتادم. قصد کرده بودم هر طوری شده شب جمعه کربلا باشم. از طرفی دیگه خستگی بی سابقه و درد پا شده بود مثل شیطان و مدام من رو وسوسه می کرد که در یه موکب استراحت کنم  و فردا بقیه راه رو طی کنم. هرچند نصیحت بدی نبود و اگر یه شب خوب استراحت می کردم، شاید بهتر می تونستم روزها بعد دوام بیارم. ولی یه حس قوی اجازه فکر کردن رو از من گرفته بود. فقط به سمت جلو می رفتم.
حدودای عمود 1300 مسیر به یکباره تغییر کرد. و مسیر کنار ارتوبان به مسیر فرعی سمت چپ اتوبان کج شد. حدس زدم احتمالا به دلایل امنیتی این اتفاق افتاده باشه. در هر صورت کمی راه رو طولانی کرده بود. لنگان لنگان مسیر رو پیش میرفتم.نسیم خنک شبانه وزیدن گرفته بود. ساعت حدود 10 شب بود و اگر کمی می جنبیدم در کمتر از یک ساعت دیگه وارد شهر کربلا میشدم.
به خودم فشار بیشتری میاوردم و با زمزمه یا حسین سعی می کردم تمرکزو رو زیاد تر کنم. این بار تقریبا داشتم خودم رو روی زمین می کشیدم. اصلا درک نمی کنم چرا در این سفر به این اندازه ناتوان شده بودم. من سابقه چند روز پیاده روی اون هم با تجهیزات نظامی کامل رو بارها داشتم. ولی این بار قسمت بود وقتی به کربلا می رسم گرد و غبار و خستگی راه من رو با خاک پای زائران یکی کنه. و چه خوش سعاتی که از این موضوع نصیبم شد.
همینطور که پیش میرفتم جوانی عراقی از روبروی من به استقبال آمد. کمی قبل تر به عربی از زائر عراقی مسیر جدید رو پرسیده بودم و ظاهرا این شخص متوجه شده بود من میتونم کمی عربی صحبت کنم. موبایلی رو به من نشون داد و توضیح داد که خانم زائر ایرانی اون رو در موکب جا گذاشته. ظاهرا موبایل چند باری زنگ خورده بود.  وقتی تلفن مجدد زنگ خورد با شخص پشت خط صحبت کردم. خودش رو معرفی کرد و در نهایت قرار بر این شد که در کربلا موبایل را به دست صاحب موبایل برسونم. قدرت نه گفتنم نداشتم. حس بدی بهم می گفت اینکار دردسری زیادی خواهد داشت ولی هرچه کردم نتوانستم به زائر حسینی نه بگم. ناچار موبایل رو با خودم بردم که در کربلا به اون خانم برسانم. 


پ. ن:
محمد جان داداش عزیزم، نمی دونم اینجا سر زدی یا نه. ولی بدون خیلی دلم برات تنگ شده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


r@vi
پنجشنبه 30 دی 1395 12:36 ق.ظ
البته شاید بستگی بهنوع زندگی کردن آدما داره وقتی آدم امروزش با دیروزش فرق چندانی نکنه و یکنواخت زندگی کنه طبیعی که اتفاق جالبی ام براش نیفته
پاسخ پژمان * : بله شاید اینطوری باشه. خیلی بهش فکر نکرده بودم.
r@vi
سه شنبه 28 دی 1395 12:17 ق.ظ
همش فکر می کنم چه اتفاقای جالبی واسه شما میفته عکاس و سوژه عکس !

وچون اعتقاد دارم هرچی سختی سفر به کربلا بیشتر باشه اجر و لذتش بیشتره (شاید چون معتقدم حکمت اربعین بیشتر مصائب اسرای کربلاس) واسه همین فکر می کنم این که سخت سفر کردین شاید حکمتش عزیزتر بودن پیش خداست !

مشتاقم ببینم قضیه موبایل چی شد ؟
پاسخ پژمان * : سلام
شما خیلی به بنده لطف دارین.
اتفاقات جالب در زندگی همه ما میوفته. ولی دیدنشون بستگی داره به نحوه دید ما نسبت به محیط داره.
مریم م
دوشنبه 27 دی 1395 08:08 ب.ظ
انگار خدا بغلت کرده باشه و محکم تو رو به قلبش چسبونده....
چه تعبیر زیبایی! با تمام وجود می فهمم یعنی چی. در شرایط دیگه ای به نوعی خیلی کوتاه تجربه اش کردم. بعدش حس عجیبی نصیب آدم میشه، طوری که مثلا در اوج سرما عرق کنی.
پاسخ پژمان * : سلام
گاهی اوقات دلم اونقدر میگیره و تنگ میشه که حتی گریه هم نمی تونه آرومم کنه. امروز غروب سرکار بودم که همین اتفاق افتاد. یه تلنگر لازم بود که بغضم در سکوت تنهایی اتاقم بشکنه. بی اختیار قرآن رو باز کردم. به الله قسم خداوند اونقدر واضح در مورد مشکلم با من صحبت کرد که این مقدار وضوح برام قابل باور نبود. این یکی از همون لحظه هایی بود که خداوند من رو عاشقانه به قلبش فشرده بود. به قول شما انگار وسط سرما عرق کرده باشیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.