زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 7 دی 1395-05:41 ب.ظ

اربعین 95-3

چهارشنبه ظهر بود .یعنی درست پنج روز مانده به اربعین. درد پا دمار از روزگارم درآورده بود. ولی حس قدرتمندی از درونم نمی گذاشت که از حرکت بایستم. گاهی تند و گاهی کند مسیر رو پیش میرفتم. در مسیر گاهی چای و گاهی خوارکی می خوردم. خرماهای زاهدی خودم تمام شده بودند و چشمم رو تیز کرده بودم که کجا این نمونه خرما را برای نذر بر روی سینی گذاشته اند تا بی توجه به اطراف یک مشت را برای این جیب و یک مشت را برای اون جیبم بردارم و بی خیال از سختی راه و درد پا گاه گاهی دانه ای خرما به دهان بگذارم و رمقی داشته باشم برای طی طریق. ولی از اونجا که من وقتی خوارکی در دسترسم هستم (مخصوصا خرما) تا ذره آخرش رو نخورم آرام و قرار نمی گیرم همه خرما ها در چند دقیقه اول تمام میشدند. 
نزدیکی های ظهر بود که به عمود 400 رسیده بودم. دیگه تقریبا امید نداشتم همراهانم رو پیدا کنم. اگر چه همچین بدم هم نمی اومد که تنها این سفر رو طی کنم. کوله خیلی هم برای من سنگین نبود. به حمل بار سنگین یه جورایی عادت داشتم. تنها چیزی که آزارم میداد این بود که مجبور بود برای تجدید وضوح یا دستشویی به کسی بسپارمش یا اینکه به امان خدا رهاش کنم. خیلی دست و پاگیر شده بود.
هنوز اذان نشده بود. چشمم به آفتاب بود. حدس زدم که نزدیکی های اذان باشه. سمت راست خیابان، موکب بزرگی بود که داخل و بیرون اون رو موکت کرده بودند. محلی هم برای وضوع تعبیه شده بود که مثل بقیه سرویس های بهداشتی عراق باید دلت رو پاک می کردی و بدون توجه به بهداشت و اینجور حرف ها میرفتی پی کارت. وضویی گرفتم و رفتم داخل موکب و  نشستم. البته قبلا موکب پر شده بود و فقط یه راهرو برای رفت و آمد در وسط وجود داشت. من هم بی توجه به رفت و آمد زوار کوله رو گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم. کنارم یه پریز چندراهی بود که زوار موبایل هاشون رو برای شارژ بهش وصل کرده بودند. یه بنده خدایی هم با پسرش و چند تا پسر قد و نیم قد نشسته بودند کنارش. یه جورایی داشتند از موبایل ها مراقبت می کردند. در همین حین اذان شد. نماز خوندم و برگشتم سمت محل شارژ موبایل ها.
نه اینکه عادت به این سبک چهره ها در ایران نداشتیم، غریبه بودن چهره ها اعتماد کردن رو کمی سخت می کرد. با دلهره موبایل رو کنار بقیه موبایل ها گذاشتم که شارژ بشه و خودم چند دقیقه ای چشم هام رو بستم و به خواب رفتم. خواب شیرین چند دقیقه ای من با لگد شدن توسط یکی از زوار به بیداری ختم شد. نا امید از خوابیدن به کوله تکیه دادم و نگاهی هم به موبایل انداختم و درصد شارژش رو چک کردم.  یکی از پسر بچه هایی که اونجا دور موبایل ها نشسته بود حدودا 6 ساله بود و به نظر می اومد کمی شیرین عقل باشه. ولی نکته جالب در موردش معصومیت خاصی بود که در وجودش هویدا بود. یه پسر 15 یا 16 ساله دیگه هم بود که مثل اکثر نوجوان های عراقی سیگار میکشید. و از من تقاضای سیگار کرد. اومدم بهش بگم تو هنوز بچه ای چرا سیگار میکشی که ناخوداگاه یاد جمله اون دوست دزفولیمون افتادم. خندم گرفت. بهش گفتم من سیگار نمیکشم. همین نوجوان علاقه عجیبی به موبایل داشت و مدام درباره قیمت انواع موبایل در ایران از من می پرسید. و من هم بدون استثنا همه قیمت هایی رو که گفتم توهمی بود. بعضی ها رو بلد بودم و بعضی ها رو نه. از طرفی حوصله تبدیل ریال به دینار رو نداشتم. مثلا قیمت گلگسی S7 رو گفتم 200 دینار عراقی. و اصلا هم متوجه پرت بودن بیش از حد این عدد نشدم. 200 دینار عراقی چیزی حدود 600 هزار تومن ایران میشد. با تعجب بیش از حدشون تازه دوزاریم افتاد. خداییش روم نشد اصلاحش کنم.
اونجا یه جوان حدودا 25 ساله به اسم زهیر بود که دانشجوی فوق لیسانس معارف بود. اهل بصره و بسیار مودب. دست و پاشکسته با هم عربی و انگلیسی صحبت می کردیم. چند تا کلمه فارسی رو هم براش ترجمه کردم. در همین حین نهار رو هم آوردند. یه سفره یکبار مصرف رو پهن کردند وسط همون راهرویی که من دراز کشیده بودم. به همین خاطر مجبور شدم وسایل رو یه گوشه بزارم. خودم هم انگار نه انگار قبل اذان نهار خورده بودم. نشستم سر سفره. راستش بیشتر دوست داشتم با زهیر صحبت کنم. نهار وقت خوبی برای این کار بود. در مورد محبوبیت مراجع تقلید پرسیدم. از وضعیت شیعه و سنی بودن شهرهای عراق و خیلی سوال های دیگه.البته جنس سوالهای زهیر برخلاف من کمتر سیاسی بود. بیشتر در مورد وضعیت تحصیل در ایران سوال می کرد.
نهار پلو بود با یه خورشت که از یه جور لوبیا سفید درست شده بود. زهیر میگفت این خورشت مورد علاقه عراقی هاست.
حس خوبی نسبت به زهیر پیدا کرده بودم و ظاهرا این حس متقابل بود. نهار رو که خوردیم هنگام خداحافظی از من شماره موبایل خواست که منم طبق معمول شماره موبایلم رو از هیچ کسی دریغ نمی کنم. از طریق تلگرام هنوز هم با هم در ارتباط هستیم.
موقع خداحافظی دوباره با اون پسرک چشم تو چشم شدم. دلم می خواست یه یادگاری بهش بدم. یه گردنبند آیت الکرسی به سبک پلاک های نظامی ها داشتم که یادگار سفر چند وقت پیشم بود. بی درنگ گردنبند رو درآوردم و خواستم بندازم  گردن اون پسر. برعکس خیلی از بچه های عراقی که یادگرفته بودند از زوار چیزی یادگاری بگیرند پسرک گردنبند رو از من 
قبول نکرد. یه نگاهی به پدرش کرد و پدرش که تازه فهمیده بودم این مدت روبروم نشسته بود، اجازه داد. پسرک گرچه به نظر عقب مانده میامد ولی چنان خنده شیرینی تحویلم داد که لذتش هنوز در وجودم جاری هست.
از همه خداحافظی کردم و دوباره مسیر رو پیش گرفتم.
چند باری میون مسیر به بهانه نوشیدن چای استراحتی می کردم و برام چقدر جالب بود که الان دیگه چای ایرانی برای عراقی ها جا افتاده. وقتی می خواستی چای بگیری، میپرسیدن چای ایرانی یا عراقی؟
عمودها رو یکی یکی رد می کردم و گاهی دعایی زمزمه کنان و یا حسینی میگفتم. درد پا رو کاملا بی خیال شده بودم. درست مثل سربازی که در میدان جنگ زخمی میشه و خون رو میبینه ولی بهش اهمیت نمیده. هدفم خیلی برام مهم بود. در طی این مسیر بارها میبریدم و باز جان می گرفتم. به راستی که حسین اعجوبه ای در عشق بازی بوده و هست. هم معشوق هست و هم در عین حال عاشق.
خیابان موکب ها خیلی شلوغ بود و پذیرایی بی دریغ عراقی ها برای آدم خوش اشتهایی مثل من سبب کند شدن حرکتم میشد. از طرفی نمی خواستم آثار این سفر و پیاده روی رو با شکم چرانی حیف و میل کنم. به خیابان کنار موکب ها رفتم. خیابانی که جنب اتوبان نجف کربلا بود. آفتاب تابش خودش رو به حداکثر رسانده و اندکی هوای گرم آزار دهنده شده بود. البته نه برای آدم گرما دوستی مثل من. بعد از گم شدن چفیه خودم در حرم مولا علی (ع) چند متری اون طرف تر از قبرستان وادی السلام یه چفیه بزرگتر خریده بودم که انصافا در این نوع سفر ها وسیله بسیار مفیدی هست. در تمام طول سفر شبیه روسری از این چفیه استفاده کردم.
در حالی که در کنار دیگر زائران طی طریق می کردم، چفیه رو انداختم روی سرم طوری که توجهم به دیگر زائر ها جلب نشه. برای آدمی مثل من که تمام رفتار و حرکات دیگران براش جالبه، این کار ضروری بود. مفاتیح کوچکی که همراه داشتم رو از کوله بیرون آوردم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم. چندین و چند بار زیارت عاشورا را خواندم و عجیب این بود که احساس کسالتی دست نمیداد. برعکس زیارت عاشوراهای پنج شنبه صبح های هر هفته که به نظرم خیلی طولانی می آمدند. و اتفاقا اشک هایی که گاهی از روی نیاز و امید به برآورده شدن حاجتی بر گونه هایم می نشستند. و از همه مهمتر مهربانی آدم هایی که من از زیر چفیه اون ها رو نمیدیدم و اون ها هم صورت من رو نمیدیدن. فقط گاهی دستی به شانه ام زده میشد و التماس دعایی از سمت صاحب دست و دور شدن صدای قدم ها. با هر التماس دعا به نیتشون صلواتی می فرستادم.
حالا دیگه عمود 800 رو رد کرده بودم و غروب هم نزدیک شده بود. خوشحال بودم این تمرکز باعث شده بود مسیر زیادی رو بدون توقف طی کنم. هوای گرم درد پام رو کمتر کرده بود. گرسنه شده بودم و گلوم هم خشک شده بود. به سمت خیابان موکب ها برگشتم تا چایی بنوشم. کنار یکی از موکب ها کباب توزیع می کردند. نزدیک شدم ولی جلوتر کاسه آش رو در دست زوار دیدم. از غذای گوشتی صرف نظر کردم و رفتم به سمت محلی که آش توزیع می کردند. کاسه ای آش و تکه ای نان گرفتم و گوشه ای نشستم و در حالی که محو رفتار و حرکات زوار شده بودم فکرم رو پرواز دادم سمت عالم خیال. نمی دونم چقدر گذشت که با صدای اذان به خودم اومدم.
به سمت یه موکب رفتم و وضوع گرفتم. همونجا به سرعت برق و باد نمازم رو خوندم. در حالی که دلم می خواست تو همون موکب دراز بکشم و استراحت کنم ولی به خودم وعده 200 عمود دیگه رو دادم.بعد نماز کوله به پشت حرکت کردم. البته خادم موکب جلوم رو گرفت و طوری کوله ام رو گرفت که انگار دزد گرفته باش. بهم گفت وین اخی؟ (همون کجای خودمون) می خواست بمونم برای شام. در حالی که از شدت خوشونتش در تعارف کردن تعجب کرده بودم تشکری کردم و به راهم ادامه دادم.
از باجه های وای فای تقریبا دل بریده بودم. عملا دیگه جوابگوی نیاز نبودند. و سعی می کردم شارژ موبایل رو برای عکس گرفتن حفظ کنم. هوا تاریک شده بود و حدودهای ساعت 10 شب بود که به عمود 1000 رسیدم. به شدت خسته بودم. در گوشه ای موکبی بود که تعداد زیادی پریز تدارک دیده بود بود تا زوار بتونن موبایل هاشون رو شارژ کنند. شارژر و موبایل رو به یکی از پریزها وصل کردم و منتظر، روی یه صندلی همونجا نشستم.
دو جوان حدودا 22 یا 23 ساله عراقی که لاغر اندام هم بودند کنارم روی صندلی ها نشسته بودند و منتظر شارژ شدن گوشی هاشون گاهی با هم گپی میزدند. دنبال شرایطی بودم که بتونم سر صحبت رو باهاشون باز کنم. یه جوان ایران اهل کرج این فرصت رو پیش آورد. یه سوال درباره چیزی پرسید و می خواست به عربی عددی رو بگه و نتونست. من هم به عربی عدد رو براشون ترجمه کردم. و دیگه سررشته کلام رو به دست گرفتم.
دست و پا شکسته با هم عربی صحبت می کردیم. از نیروهای حشد الشعبی بودند و این چند روز رو برای زیارت اربعین مرخصی گرفته بودند. در خصوص اوضاع عراق و مخصوصا حشد الشعبی کلی سوال ازشون پرسیدم و همه رو خیلی کامل جواب دادند. دوستان خوزستانی میدونند برادران عرب زبان علاقه خاصی به صحبت کردن دارند و معمولا وقتی باهاشون همراه میشی باید انتظار داشته باشی از هر دری صحبت کنند. البته این نکته اینجا به نفع من بود.
نکته جالب ارادت عجیب این دو جوان به سردار سلیمانی بود و از اینکه در یکی از عملیات هاشون کنار سردار بودند. جوان خوش صحبت تر که بیشتر با هم صحبت می کردیم از موبایلش یه عکس از خودش و سردار به من نشون دارد. اونجا سردار سلیمانی رو قائد صدا می کردند.  جوان پیش قدم شد و از من شماره موبایل خواست. خودم هم بدم نمی آمد هر از گاهی اخبار جنگ رو ازش بگیرم. همین که خواستم شماره بدم یکدفعه تمام برق منطقه قطع شد. سراسیمه از ترس اینکه مبادا موبایلم قاطی موبایل های دیگه گم بشه، رفتم وموبایل رو پیدا کردم. خیلی شارژ نشده بود. گفتم که برق های عراق جون نداشتن :)
در تاریکی دو جوان رو گم کردم و بدون اینکه خداحافظی کرده باشیم از هم جدا شدیم. چند ده متر را در خیابان موکب ها در پناه نور ماه طی کردم که دوباره برق اومد. به اطراف نگاه کردم ولی اثری از دو جوان نبود.
هوا مجددا داشت سرد میشد. روند سرشدن هوا یکدفعه ای بود. انگار که از هوای گرم می پریدیم داخل هوای سرد. پیاده روی رو ادامه دادم. و یکی یکی موکب ها رو سرک می کشیدم. بلکم جایی باشه که بتونم شب رو اونجا اطراق کنم. تا حدود 12 شب گشتنم ادمه داشت ولی عملا جایی برای خوابیدن ندیدم. ناچارا در یکی از موکب ها که مثل شب قبل موکت پهن کرده بودند جلوس کردم. فرقش با موکب شب قبل این بود که اینجا دوتا پتو گیرم اومد که اندکی من رو از سرما حفظ می کرد. این که میگم اندک واقعا اندک بود. چند تا از همشهری های مادرم کنارم خوابیده بودند که همون سر شبی چند کلامی باهاشون صحبت کرده بودم. ساعت حدودای 3 شب بود که حس کردم گرمم شده. و نگاه کردم دیدم اون بنده های خدا زمان رفتنشون همه پتوها رو انداختن سر من.
حدود ساعت 5 صبح بود که با صدای زوار صلات خادم موکب از خواب بیدار شدم. ولی گرمای زیر پتوها شده بود عمله شیطان و نمیزاشت از زیر پتو بیام بیرون. تا 6 صبح مقاومت کردم تا اینکه بالاخره پیروز شدم و قبل از طلوع آفتاب رفتم با آب یخ وضوع گرفتم و همونجا نماز خوندم. فرصتی نبود. تقریبا هوا روشن شده بود. کمی خودم رو زیر پتوها گرم کردم . دیدم فایده ای نداره. گرسنه هم بودم. پتوهای اطراف خودم رو تا کردم و همونجا گذاشتم و به راه افتادم.


پ ن: با امید اینکه برادر عزیزم این پیام رو بخونه:
داداش دلم برات خیلی تنگ شده. میدونم بعیده ولی اگر اینجا رو سر زدی خواهش میکنم خبر سلامتیت رو بزار.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شکیبا
سه شنبه 14 دی 1395 01:00 ب.ظ
زیارت قبول
چه کامل و خوب نوشتین
از بس دنیامون پرا ز فریب و دور رویی شده این نوع سفرها که معنویه و دلها همه به یه سو کشیده میشه مهربونی ها زیاد لذت بخشه ایکاش همیشه با هم همینطوری باشیم
پاسخ پژمان * : ممنونم.ان شاالله
شکیبا
سه شنبه 14 دی 1395 12:50 ب.ظ
سلام
یا خدا چقدر طولانیه باید سر فرصت بخونم
عرض ادب و احترام
پاسخ پژمان * : سلام
خوش آمدید. هر وقت فرصت کردین مطالعه کنید
مریم م
سه شنبه 14 دی 1395 11:46 ق.ظ
چقدر دوست عراقى پیدا كردین! شما مگه عربین كه به این راحتى با اونها حرف مى زدین؟ من وقتى رفته بودم بغداد حتى یك كلمه از عربى كه اونها حرف مى زدن رو نمى فهمیدم. من عربى تا حدودى بلدم اما اونها كتابى حرف نمى زنن، واژه هاى محاوره اى خاص خودشونو دارن. مثلا كلمه اى كه من ترجمه عربیش رو مى دونستم اونها بهش یه چیز دیگه مى گفتن. برام جالبه كه شما مى تونستین بفهمین.
راستى موقعى كه زیارت عاشورا مى خوندین براى ماها هم دعا كردین؟
پاسخ پژمان * : سلام. برای همه دوستان دعا کردم.
عرب نیستم ولی چون خوزستان زندگی میکنم دوستان عرب زبان زیاد دارم. به هر حال عربیم زیاد خوب نیست ولی در حد برقراری ارتباط هست. من با زبان دلم با مردم صحبت میکنم. زبان دل همه یکیه
r@vi
سه شنبه 14 دی 1395 06:12 ق.ظ
سلام
اینم یه مزیت دیگه ی مرد بودن راحتتر می تونین اعتماد کنین و همکلام پیدا کنین ...البته بگذریم از اشخاص محتاط !
تو این پست آشناییتون با زهیر و قسمتی که از خوندن زیارت عاشورا گفتین خیلی جالب بود برام

فکرکنم شما واسه زمان خواب درست برنامه ریزی نمی کردین یا شاید بقیه زودتر از موعد می خوابیدن

این پست هم مثل بقیه ی پست های مرتبط عالی بود ...مرسی
پاسخ پژمان * : سلام
برنامه ریزی من کمی غیر عادی بود.
ممنون از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.