زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-08:00 ق.ظ

خونه عمه 2

خلاصه این برادرگروهبان یکم ما پرسید چیزی شده؟
همین که گفت چیزی شده پریدم روش و شروع به کندن موهاش و زدن مشت تو شکمش کردم. داشتم میزدمش و دق و دلی خودم رو سرش خالی می کردم که دیدم یکی به دستم زد و گفت آقا میگم چیزی شده. متوجه شدم برای یه لحظه توهم بر من غالب شده بود.
از مابقی ماجرا به علت طولانی شدن بیش از حد که بگذریم. ایشون یه گزارش تنظیم کرد و اظهارات بنده رو نیز مکتوب کرد.اون دزد محترمی که زده بودم پاش رو ناکار کرده بودم و  به شدت می لنگید رو  به کلانتری انتقال دادند و نفر بیهوش هم با آمبولانس به بیمارستان اعزام شد. تو این فاصله هم ظاهرا به هوش اومده بود.
حالا اون چیزهایی که باعث شد این قصه حسین کرد شبستری رو براتون تعریف کنم این نکات پایین بود. ملاحظه بفرمایید:
1_ موقع انتقال آقا دزده به بیمارستان،گروهبان یکم عزیز گفت: خدا بهت رحم کنه بلایی سرش نیومده باشه.
2- در کلانتری از اون بنده خدای محترم دزد به کرات خواستند که اگر در خصوص ضرب و شتم از من شکایت داره با کمال میل حاضر به پیگیری هستند.
3- از من تعهد گرفتند تا به هوش اومدن شخص شخیص دزد و تایید اینکه مشکلی براش پیش نیومده از شهر خارج نشوم. مبادا چیزیشان بشود.
4- تا صبح در راهروی کلانتری برای ثبت گزارش عملا به جای سرباز نگهبان اونجا پست دادم. چون عزیزی که در قسمت مرفوع و کامپیوتر بودند دندان درد داشتند و قرص خواب میل کرده و خواب تشریف داشتند. مادر مرده
5-تمام کلانتری به اون بزرگی یک صندلی نداشت که من شاکی بتونم لحظه ای بنشینم.
6 -
.
.
.
و حالا قسمت عجیب ماجرا:
1_ آقایان دزد با بزرگواری تمام از بنده بابت ضرب و شتم شکایتی نکردند.
2- آقایان محترم دزد هر دو لیسانسه بودند. یکیشون مکانیک و دیگری معدن (به همین خاطر همش میگفتم محترم)
3- خوشبختانه آقایان محترم دزد هیچ آسیب جدی ندیده بودند وگرنه من باید به خوردن آب خنک عادت می کردم.
4- به شکایت ما رسیدگی نشد تا اینکه زنگ زدیم یکی از فرماندهان پلیس استان که با بنده دوست بودند و سفارش کردند. بعد از اون کل کارهای من بیست دقیقه بیشتر طول نکشید.
5- مبلغ 100 هزار تومان وجه رایج مملکت بابت درمان سرپایی اون دزد عزیزم پرداخت کردم.
6- شب موقع عزیمت به کلانتری ماشین پلیس محترم بنزین نداشت. براشون بنزین زدم.
7- ولش کنید همین قدر کافیه...

خلاصه ساعت 8 صبح برگشتم خونه عمه و چون پنج شنبه بود گفتم بگیرم بخوابم تا ظهر و بعد برم خونه خودم. حوالی ساعت یازده از خواب بیدار شدم. خونه به هم ریخته بود. تر و تمیز کردم و چای گذاشتم. داشتم فلاکس رو میشستم که یه لحظه از زیر میز نهار خوری چیزی توجهم رو جلب کرد. فکر می کنید چی بود؟؟؟؟؟؟؟
قبلش یه سوال می پرسم. من به پلیس که زنگ زدم نوع سرقت رو چی گفتم؟
پلیس که دم درب خونه اومد دزدها رو برد. توگزارش نوع سرقت رو چی اعلام کرده بود؟
در کلانتری که گزارش نوشتن و شکایت رو تنظیم کردند نوع سرقت روچی نوشتند؟
بله، سرققققققققققققتتتتتتت مسلحانه
من که گیج و هنگ بودم اون موقع ولی خداییش این آقایون پلیس یه بار هم به فکرشون نرسیده بود پس اسلحه این سرقت مسلحانه کجاست؟؟؟؟؟؟
هیچی دیگه مثل فیلم ها با یه کیسه فریزر اسلحه رو برداشتم و دوباره زنگ زدم به اون دوستم که فرمانده پلیس بود. نفر فرستادند اسلحه رو تحویل گرفتند و رفتند.
اینی که عرض کردم جای همه چیز عوض شده اینه. مثلا من شاکی بودم از متشاکی باید رضایت می گرفتم. به جای اینکه از من بپرسند بلایی سرت نیامده مدام به آقایون دزد القاء می کردند که از من شکایت کنند و ... .
خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه.ان شاءالله
البته واضح هست این ماجرا اصلا به همه جان برکفان نیروی سر افراز انتظامی تعمیم داده نمی شود. منکر زحمات بی دریغ این عزیزان نیستم. چراکه چند نفر از دوستان صمیمی بنده در این نیرو خدمت میکنند و با این نیرو به خوبی آشنایی دارم.
 
نکته پلیسی: با دزد ها به هیچ وجه درگیر نشوید.

نکته تجربی: وقتی دزد آمد خونه شما مودبانه همه چیز را تقدیم کنید یا اینکه اگر خواستید برخورد کنید بزنید در جا بکشیدش. باور کنید نسبت به زمانی که ناقص می شود ارزانتر با شما حساب میکنند
نکته تربیتی: هیچ وقت از پیراهن کهنه و وا رفته شوهر عمه تان به عنوان دستبند استفاده نکنید. ایشان تازه از سفربرگشته اند و به جای تشکر فرمودند. اااا نگاه کن. این همون پیرهن قشنگه بود هاااا.(چقدر از شوهر عمه و شوهر خاله جماعت بدم میاد. اه اه اه )
من الله توفیق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ربولی حسن کور
یکشنبه 16 آبان 1395 02:58 ب.ظ
سلام
نمیدونم این دو عزیز توی سرشماری شاغل محسوب میشن یا بیکار؟!
پاسخ پژمان * : سلام دکتر جان.
از اونجا که بیش از دو ساعت کار در هفته دارند شاغل محسوب می شوند.
r@vi
جمعه 14 آبان 1395 07:27 ب.ظ
چه خوب که سنتی هستین البته سنتی عمل می کنین چون خیلیا واسه بقیه سنتو می پسندن ولی خودشون خیلی مدرن برخورد می کنن

اوخ اوخ واااام !!! خب شد درگیر شدینا
یعنی معتقدین جون سالم به در می بردین دیگه
پاسخ پژمان * :
بهمن
پنجشنبه 13 آبان 1395 05:32 ب.ظ
خانمم ندیده، کلی شمارو قبول دارن ولی از اینکه بهش بگم مملکت شیر تو شیر شده ، قبول نمیکنه...میگه هنوز ما از بقیه ی جاهای دیگه توی دنیا بهتریم...
خواستم از اعتبار شما سوء استفاده کنم و یه ضربه ی " ایپن " به افکارش بزنم!
صداش زدم و دو تا عمه ! رو براش خوندم، کلی هم با آب و تاب خوندم...
وقتی ماجرا تموم شد منتظر بودم که بگه واقعیت نداره! تا منم بهش بگم اینارو من نگفتم، آقا پژمان گفته... که دیدم گفت: اینا خوو تکراریه! این داستان خوو چیز تازه ای نیست...
یعنی قصه ی عجیب شما یه طرف و عکس العمل عجیب تر عیال بنده یه طرف دیگه...
راستی پژمان جان، حالا که فکرشو میکنم میبینم حق با عیال بنده است... اینی که نوشتی خوو یه داستان تکراری از هزاران نمونه ایه که روزانه در این دیار کهن داره اتفاق میفته...
ولی بازم میگم اگه کسی غیر از شما بود معلوم نبود سر اون بنده خداها چی میومد...!!!( و این یعنی همیشه حق با ارباب رجوعه... هر چی باشه اونا توی خونه ی عمه ی محترم شما حکم ارباب رجوع رو داشتن)
پاسخ پژمان * : والله منم در این مورد با همسرتون موافقم. درسته مملکته خیلی هم روی روال نیست ولی بچه هایی هستن که روز و شب دارن میدون که امنیت برقرار بشه. منظورم اونهایی نیست که در ظاهر میبینیم. کسایی رو میشناسم که باور کنید با اینکه تو شهر خودشون هستن ولی فرصت نمیکنن ماه به ماه خانوادشون رو ببینن. ولی در مجموع با شما موافقم. مخصوصا سیستم قضایی که نمی دونم چی بگم دربارش.
در مورد عکس العملم باید عرض کنم اشتباه بود. اون ها مهمون بودن و احترام مهمون رو باید داشت. الان که فکرش رو میکنم همچین بد نبود همه چیزها رو تحویلشون میدادم . این شوهر عمه رو باید درست حسابی چزوند. من موندم چرا عمه نازنین من رو دادن به این بنده خدا
خدمت همسر محترم سلام برسونید. ایشون خیلی لطف به بنده. شما که کلا ما رو خجالت زده میکنید. راستی از پسرا چه خبر؟
یلدا
پنجشنبه 13 آبان 1395 02:15 ب.ظ
سلام احوال شما؟
خدا رو شکر که براتون دردسری درست نشد
پاسخ پژمان * : سلام خواهر عزیز.
ممنون. تجربه شد برام. حدستون درست بود.
r@vi
پنجشنبه 13 آبان 1395 03:24 ق.ظ
امان از این فشار روحی که روز به روز حتی میشه گفت لحظه به لحظه داره بیشتر میشه و شده خوره روح !

حرفای عمه خانومتونعالی بود

ببینید عمه جانتون شرایط پارتی براتون فراهم کرده بودن شما از دست دادینا

فکر می کنین اگه باهاشون درگیر نمی شدین نتیجه چی میشد؟

پاسخ پژمان * : عمه جان ما روشنفکر مدرن هستن. حیف برادرزادش خیلی سنتیه
والله اگر درگیر نمیشدم باید الان دنبال وام بودم برای خریدن چیزهایی که دزدها برده بودن. تا از دست غر غر های شوهر عمه راحت میشدم
r@vi
سه شنبه 11 آبان 1395 11:46 ب.ظ
عرق شرم ...تاسف....شرم ...افسوس...شرم...ترس و بازم شرم دیدین وقتی یه اتفاق خوبی تو کشور میفته مثلا یه تیم مقامی میاره یا یه هموطن در دنیا مقامی کسب می کنه آدم چه قدر احساس غرور می کنه ؟ بعد از خوندن این دوتا پست شما چه قدر احساس شرم کردم و چه قدر احساس ترس !!!واقعا چی به سرمون اومده و داره میاد؟!!!

همه ی ماجرا به کنار شوهر عمه محترمتون

بازم خداروشکر که از اون ماجرا یه پادرد موند و یه خورده خسارت مالی !

و همچنان به اون قضیه ی "جنم" که گفتم معتقدم

اگه همه ی دزدای این مملکت با افرادی مثل شما برخورد می کردن احتمالا تا الان ریشه ی دزدی خشکیده بود البته اگه نیروی های حامی این دزدان محترمو ندید بگیریم
پاسخ پژمان * : سلام مجدد
والله یه جوریایی خیلی از اتفاقاتی که تو کشور میوفته رو باید بی خیال شد. وگرنه فشار روحیش از خسارت مالیش خیلی بیشتره.
بابا شوهر عمه رو بی خیال بشید ماجرای عمه جان خیلی جالبه. دیشب زنگ زده میگه عمه جان خدا خیرت بده چرا غذا برات درست کرده بودم رو نخوردی؟ منو داییت(به شوهر عمه میگم دایی) مجبور شدیدم همش غذای مونده بخوریم تو این چند روز. اندازه 40 نفر غذا درست کرده بود گذاشته تو یخچال. انتظار داشت تو 5 روز من همه رو بخورم. به نظرم فکر کرده بود می خوام وقتی رفتن پارتی بگیرم تو خونشون
ولی جدا در برخورد با سارقین، درگیری آخرین راه هست. واقعا کار خطرناکیه. چون اونا چیزی برای از دست دادن ندارند. به راحتی میتونن آسیب جدی برسونن به شخص.
مریم م
سه شنبه 11 آبان 1395 07:04 ب.ظ
والا چى بگم. نكته اول اینكه: من جاتون بودم اسلحه رو تحویل نمى دادم، حداقل یه غنیمتى از این دزدها گرفته بودین. میاوردین تهران بازار سید اسماعیل ازتون به قیمت خوب مى خریدن.
نكته دوم هم اینكه: من رو به وسوسه انداختین، بد شغلى هم نیست این دزدی. اگر موافق باشین من و شما كه حالا تجربه هم دارین یه باند تشكیل بدیم با هم كار كنیم، هر چى هم دزدیدیم نصف نصف!
پاسخ پژمان * : سلام خانم دکتر
بابا اینجا اهوزه خانم دکتر. نشنیدین؟ ما خودمون فروشنده سلاح هستیم. اصلا صادر میکنیم
والله شانس که نداریم یکدفعه دیدی یکی بدتر از من پیدا شد شل و پلمون کرد.ولی در صورتی که 60 من و 40 شما باشه قابل مذاکره هستمن تجربه دارم کتک هاش رو می خورم. بقیه کار با شما
عکس ازش گرفتم قبل از تحویل میفرستم به تلگرام.
زرین
سه شنبه 11 آبان 1395 05:02 ب.ظ
با اینکه خیلی تاسف برانگیز بود ..ولی خوب طنز پردازی کرده بودید وکلی خندیدم..باجمله آخری هم موافقم..از وبلاگ آقا بهمن اومدم ..عچیبه امروز هر وبلاگی میرم یا از دزدی هست یا زور گیری یا زدوخوردوبی تفاوتی مردم ومسولین
پاسخ پژمان * : سلام. خوش آمدین. بله با طنز نوشتم که تلخیش کمتر بشه.
سه شنبه 11 آبان 1395 02:00 ب.ظ
در قسمت اول که قلبم تو دهنم بود
این قسمت هم که انگشت بدهنم موند

و اما اشتباهات شما
چرا استقبال دزدان با حلقه گل اسپند نرفتید؟؟؟ چرا براشون گوسفندی شتری قربونی نکردید
اخه چرا؟؟؟؟
پارتی بازی هم که کردید با دوستان فرمانده تون
واقعا دزدها خیلی بزرگواری کردند و شکایت نکردند من ازشون سپاسگزارم
پیرهن نازنین شوهر عمه رو هم که نابود کردید

یه شعری بود شبا که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره و... اون افسانه ای بیش نیست باید شعر اصلاح بشه به این:شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه هم خوابه صدای خروپفشم میاد
البته منکر پلیسهای زحمت کش و با وجدان نمیشم
با این اوصاف خدا بهتون رحم کرد اتفاق بدی براتون نیافتاد و خدای نکرده آب خنک میل نکردید
شما دیگه بهتره قید مراقبت از منزل اقوام هنگام سفر رو بزنی! بد زمونه ای شده
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون از توجهتون. ببخشید یه خورده طولانی شد. سعی کردم خلاصه کنم ولی نشد. به توصیه هاتون هم توجه خاص مبذول خواهم فرمود
ناگزیر بودم پارتی بازی کنم وگرنه الان هم باید همچنان موزاییک های کلانتری رو طولی و عرضی میشمردم.
واقعا خودم هم شرمندشون شدم. مردونگی کردند شکایت کردند. الهی دستم بشکنه که دست روشون بلند کردم.
خدا خیلی خیلی هوامو داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.