تبلیغات
چشمان تب دار من - خونه عمه 1

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1395-10:27 ق.ظ

خونه عمه 1

عجب دنیایی شده این دنیای ما. یه وقتی پدرم میگفت دیگه هیچ چیز مثل قدیم ها نیست و هیچ چیزی هم سر جایش نیست که نیست. اون موقع من هرچی فکر می کردم به مفهوم عمیق این جمله پی نمی بردم. تا اینکه چند روز پیش ماجرایی اتفاق افتاد که دقیقا درک کردم که پدر محترم چه فرمایشی می کردند. واقعا دیدم که هیچ چیزی مثل قدیم نیست.
ماجرا اینطور بود که عمه محترم بنده مشرف شدند کربلا و قرار بر این شد بنده تا زمان بازگشت ایشون و همسرشون از مسافرت شب ها خونه اون ها بخوابم. پسرهای مجرد درک میکنند چی میگم. هرجا قرار باشه فامیل تشریف ببرند مسافرت، جورکش و پاسبان امنیت خونه این عزیزان جوانان مجرد فامیل هست. (لطفا به جنبه های مثبت بیاندیشید).
حالا این وسط چون من  در خونه سازمانی زندگی میکنم بهترین گزینه برای بکارگماری در پست شریف پاسبانی شبانه در منزل عزیزان فامیل هستم. با این توجیه که منزل من نیاز به نگهبانی نداره. منم طبق معمول تو رودربایستی (شایدم رو دروایستی؟)گیر افتادم و چنان چشمی گفتم که عمه کلی قربان صدقه برادرزاده شاخ شمشادش رفت. کلی غذا و میوه هم تدارک دیده بودند در یخچال که مثلا گرسنه نمانم (همه غذاها بلا استثنا بی نمک بودند).
چند شب پیش بعد از یه روز کاری سنگین و همینطور کلی کت خوری در باشگاه، خسته و کوفته راهی منزل عمه شدم. شامی گرم کردم و خوردم و خوابیدم. و به عادت همیشه که باید تمام چراغ ها خاموش باشند که بخوابم، خانه را در تاریکی مطلق فرو بردم. حوالی نیمه شب بود که صدای چرخیدن کلید یا یه چیزی شبیه به اون رو در درب ورودی خونه که بعد از گذشتن از حیاط باید بهش میرسیدی شنیدم. اونقدر خسته بودم که هیچ توجهی به اون نکردم. دوباره خوابیدم. نمیدونم چند دقیقه بعد با باز شدن درب هال از خواب بیدار شدم. درب با یه صدای جیییییییییییر ممتد باز شد. منم که روی کاناپه یه پتو انداخته بودم رو خودم داشتم از زیر پتو نگاه می کردم.
دو نفر جوان رشید رو تونستم در نور بسیار اندکی که از چراغ معابر داخل کوچه به اتاق میتابید ببینم. ماشاالله چشم بدشون کور دو تا یل بودند برای خودشون. با چراغ قوه شروع به کاویدن اطراف کردند. نور یکی دوبار از روی من هم عبور کرد ولی چون تاریکی زیاد بود و کاناپه هم بزرگ به حضور من پی نبردند. ظاهرا تمایلی به روشن کردن چراغ هم نداشتند. کمی صبرکردم ببینم شرایط چطور میشه. سعی می کردم حتی بدون صدا نفس بکشم. در همین حین متوجه شدم یکی از این سارقین محترم مسلح به سلاح کمری هست. و اون یکی هم یه چیزی مشابه  یه دسته بیل نصف شده داشت.
آقا ما حقیقتش با دسته بیل مشکل چندانی نداشتیم. چون دفاع شخصی کار میکنم و مشابه تمریناتش رو زیاد داشتیم. نگران ضربه خوردن هم نبودم چون اونقدر تو این باشگاه لنگ و لگد می خورم و برای تنشیواری تمرین می کنم که خیلی با ضربه اینطوری از پا نمیفتم. مشکل اسلحه کمری بود که هرچند تمرین دفاع شخصیش رو خوب بلدم ولی به صورت زنده تا حالا انجام نداده بودم.
این عزیزان جان تقریبا هم قد خودم بودند ولی چهار شانه تر و به نظر قوی تر.
همینکه دو تاشون رفتن تو یکی از اتاق ها، من از زیر پتو مثل یه گربه خزیدم تو آشپزخونه. دنبال یه کارد یا چاقو بودم که دیدم اونی که اسلحه داشت جلوم سبز شد. البته من رو ندیده بود داشت بنده خدا کار خودش رو می کرد که یهو با من چشم تو چشم شد. فاصله نیم متر بیشتر نبود. فکر کنم برای یه لحظه تصور کرده بود همکار محترمش هستم. امونش ندادم با ساعد دست چنان محکم کوبیدم تو گردنش که درجا افتاد کف آشپزخونه. عکس العملم کاملا غیر ارادی بود. اصلا نفهمیدم چرا زدم تو گردنش. تو اون تاریکی نفهمیدم اسلحه کجا افتاد.
پریدم تو اتاقی که آقای دزد محترم داشتن کند و کاو می کردند. ایشون هم همزمان به طرف درب اتاق حرکت کرده بود که ببینه چی شده. ضربه گدانی نوش جانش کردم. حالا بماند که تو تاریکی پنجه پای راستم به دیوار خورد و الانم اندکی لنگ میزنم. بچه های رزمی کار میدونن ضربه گدان اگر کاری زده بشه مساوی با ایپن (ضربه تمام کننده در مسابقات کیوکوشین) کردن طرفه. این بنده خدا هم قشنگ نشست همونجا. منم سه چهار تا لگد و مشت درست حسابی دیگه نثارش کردم که داد و بیدادش به هوا بلند شد.
سریع چراغ رو روشن کردم که اوضاع بهتر دستم بیاد. که دیدم ای بابا چه ریسکی کردم. این دو تا عزیز از دست رفته از آنچه در تاریکی دیده بودم خیلی درشت دونه تر بودند.
این بنده خدا رو سریع کت بستم و نشستم رو کمرش. مشکل اینجا بود تا اینجا کار رو بلد بودم ولی بقیش رو دیگه نه. هر چند ثانیه هم یه مشت حواله کتفش می کردم که نفسش بند میومد. اینا رو میزدم مبادا جون بگیره. چون اگر جون می گرفت بعید میدونم حریفش میشدم. نگران اون یکی هم بودم که نکنه مرده باشه.
به زور با یه پیرهن دست های این یکی رو بستم و رفتم زنگ زدم پلیس محترم. با آب و تاب تمام ماجرا رو تعریف کردم و آدرس رو دادم. اون دوست پلیس بهتر از جانم فکر کنم هنوز خوابش کامل نپریده بود.  چون چند بار آدرس رو از اول پرسید. همسایه های محترم هم که کلا به روی خودشون نیاوردند.البته از یه جنبه دیگش خوشم اومد. این نشون میداد عمه جان اینا همسایه فضول ندارند.
من که هر لحظه منتظر بودم ماموران سیاه پوش با اسلحه های خفن سر برسند، مناسب ندیدم با شورتک و زیر پوش ظاهر بشم. چون مطابق تمام فیلم هایی که دیده بودم قطعا یه تیم خبرنگار خبره هم بعدشون میومدند و ماجرا رو برای دنیا مخابره می کردند. سریع لباس پوشیدم و یه سری هم به اون دوست بیهوشمون زدم. خدا روشکر زنده بود.راستش خیلی هم دوست نداشتم به هوش بیاد. فقط با نخ های نایلونی مخصوص جعبه شیرینی دست های اونم از پشت بستم.
دل تو دلم نبود. وارد یه ماجرای جنایی شده بودم. و منتظر بودم که گزارش کامل رو به ماموران تیم عملیاتی بدم. انتظارم کمی طولانی شد. گفتم اشکال نداره راه رو پیدا نکردند. خلاصه بعد 45 دقیقه مجدد تماس گرفتم با پلیس و اون شماره معروف. دیدم اون عزیز قبلی نبود و یه صدای کمی عصبانی برداشت. اینبار شمرده تمام ماجرا رو تعریف کردم. بهم گفت نکشتیشون که؟ گفتم نه غلط بکنم. فقط یکیشون بیهوشه.
گفت برو بیرون مامورها دارن میان خونه روگم نکنن. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون نگران آرامش همسایه ها بودم که وقتی اون همه ماشین پلیس آژیر کشان میان و تک تیراندازها و تیم ویژه مستقر میشن مزاحم خواب همسایه ها نشن یه وقتی.
بعد یه ربع دیگه که وایسادم برگشتم تو خونه که ببینم چه خبره. همین که رسیدم تو هال دیدم زنگ به صدا درومد. برگشتم سمت درب حیاط که دیدم یه ماشین کنار در ایستاده. یه پژو 405 وارفته که یه سرباز پشتش نشسته بود و آقای گروهبان عزیز هم پشت به من ایستاده بود رو به روی ماشین.
ذوق مرگ شده وایساده بودم نگاهشون می کردم که دیدم آقای گروهبان برگشت سمتم. ماشاالله ماشاالله شکم اندازه یه خانم پا به ماه. چشم ها هم که تابلو بود. معلوم بود به زور از خواب بیدارش کردند. سرباز هم الهی دورش بگردم اصلا ما رو به ... حساب نکرد.
ادامه دارد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


واگویه
دوشنبه 25 تیر 1397 07:25 ب.ظ
فکر کنم وقتی که این شعر میگفتند طرف داشت رویا میدید
شبا که ما میخوابیم
آقا پلیسه بیداره
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:08 ب.ظ
It's really a great and helpful piece of info. I'm glad that you shared
this useful information with us. Please keep us up to date like this.

Thank you for sharing.
بهمن
پنجشنبه 13 آبان 1395 05:00 ب.ظ
تا بقیه اش رو نخونم نظر نمیدم...
فقط تو فکر اینم اگه من یه روزی خونه پا بشم و خدای نکرده اینا یا حتی کمتر از اینا بیان توی خونه ی امانتی دست من! باور کن کمکشون ماشینشونو بار میزنم...
پاسخ پژمان * : سلام بهمن خان عزیز.
مریم م
سه شنبه 11 آبان 1395 07:00 ق.ظ
آیا این داستان واقعی است؟ یا یك رمان جنایی؟
پاسخ پژمان * : سلام
نه خانم دکتر داستان نیست. واقعیه متاسفانه.
r@vi
سه شنبه 11 آبان 1395 12:53 ق.ظ
یا بسم الله این اتفاقا واقعا واسه خودتون افتاده ؟ خدا رحم کرده بهتونا

این جایی که گفته بودین:" دیدم ای بابا چه ریسکی کردم. این دو تا عزیز از دست رفته از آنچه در تاریکی دیده بودم خیلی درشت دونه تر بودند."...خواست خدا بوده دیگه اگه می دیدینشون احتمالا اعتماد به نفس و قدرتتون تحلیل می رفت !

ولی مرحبا واقعا بعد از مدت ها "جَنم" می بینم

آدم احساس می کنه داره یه داستان می خونه نه یه ماجرای واقعی احسنت



پاسخ پژمان * : سلام
والله به نظرم بیشتر حماقت بود تا جنم. اگر طرف در استفاده از سلاح مهارت داشت یا زودتر منو رو میدید فکر نمیکنم همچین راحت می تونستم از پسش بر بیام. ولی واقعیت اینه که اون موقع خیلی زمان برای فکر کردن و تصمیم گیری نداشتم. خدا رو شکر به خیر گذشت. هرچند پام هنوز درد میکنه.
بله واقعا خدا رحم کرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.