تبلیغات
چشمان تب دار من - هنر بی هنران

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 10 خرداد 1395-07:02 ق.ظ

هنر بی هنران

تفهیم هنر چند کنی بی هنران را                                  

                                                             چون کله طاسیست بر او آب نماند

ماجرای این بیت شعر، ماجرای آقای رئیس سابق هست. ماجرای بی هنری و بی تدبیری ایشون. بی هنری مدیریتی که با اون دیگران رو از خودش زده میکنه. یه نمای خوب از خودش ساخته که به محض ورود به درونش متوجه میشی چه مخروبه ای هست.
دیروز متوجه شدم دقیقا در اون زمان هایی که من تمام قد مقابل خودم ایستاده بودم و تمام سعیم رو می کردم که ایشون رو ببخشم، ایشون همچنان سعی می کرده و سعی میکنه که به من ضربه وارد کنه. اصلا باورم نمیشد که ایشون اینقدر بین گفتار و رفتارش فاصله داشته باشه.
از دیروز دارم سعی میکنم  به خودم بقبولانم  که حتما ماجرا یه چیز دیگست و من دارم اشتباه میکنم. با خودم میگم احتمالا یه حکمتی در کارش بود و ... . خدا کنه این آیینه ای که دارم توش نگاه میکنم دروغ باشه. خدا کنه کارهاش واقعیت نداشته باشه. با خودم میگم احتمالا در این کارهاش حکمتی هست.
خدایا دوست دارم آدم باشم. همین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


آیدا
چهارشنبه 26 خرداد 1395 07:35 ق.ظ
گرگ همیشه گرگ میزاد
و گوسفند همیشه گوسفند...
فقط آدمه که
گاهی گرگ میزاد و گاهی گوسفند!

پاسخ پژمان * : جمله سنگینیه.
یکشنبه 23 خرداد 1395 03:52 ب.ظ
سلام
طاعات قبول چون خواننده خاموشم یکمم خجالتی یکم طول میکشه یخم اب بشه علی الحساب پست های نخوانده را خوانده و مینماییم
پاسخ پژمان * : سلام
چه روشن چه خاموش ازتون ممنونم که این چهار خط درد و دل های من رو می خونید
آیدا
یکشنبه 23 خرداد 1395 12:46 ب.ظ
درود
به روز نمیفرمایید؟
پاسخ پژمان * : سلام
چشم
r@vi
شنبه 22 خرداد 1395 06:03 ق.ظ
و منم انسانم آرزوست !

آرزوی صبر می کنم واستون !
پاسخ پژمان * : ممنون راوی عزیز
آیدا
چهارشنبه 19 خرداد 1395 03:25 ب.ظ
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید ، باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست
پاسخ پژمان * : زیباست
بهمن
پنجشنبه 13 خرداد 1395 11:41 ب.ظ
به احساست شک نکن متاسفانه ...
روزگار غریبی است ...
بین حرف تا فکر آدمها خیلی فاصله افتاده ...
اگه رفتی به ملاقات خدا( البته همین جا منظورمه!) بهش بگو دو نفریم ... منم میخوام آدم باشم... بخدا فقط همین ...
پاسخ پژمان * : سلام بهمن خان

واقعا که روزگار خیلی غریبیه. خیلی غریب. انسانم آرزوست
خلیل
پنجشنبه 13 خرداد 1395 10:38 ب.ظ
سلام،

آرزوی منم هست.
پاسخ پژمان * : سلام

یه عارفی میگفت خدا از همون روز اول اختیار داد به موجودات که خودشون موجدیتشون رو انتخاب کنن. انسان هم آدمیت رو انتخاب کرد. الان می خوام بگم خدایا اشتباه کردم آیا راهی برای برگشت هست؟
مریم م
چهارشنبه 12 خرداد 1395 05:43 ب.ظ
خدا وكیلی اینم رئیسه كه دارین؟
اگه یه سر میومد پیش من یه حجامت اساسى سر براش تجویز مى كردم این اخلاط سوخته از كله اش خارج بشه.
شوخى نمى كنما جدى میگم!
پاسخ پژمان * : سلام
والله چکارش کنم آش کشک خاله هستش دیگه. الان دیگه رئیسم نیست. واحدم رو عوض کردم. ولی ترکشش هنوز منو می گیره.
ولی من به نظرم نیاز داره مغزش سوراخ بشه تا بخارات سمی از مغزش بزنه بیرون.
آیدا
دوشنبه 10 خرداد 1395 08:11 ب.ظ
خیلی خوب تونستم درکتون کنم ؛منم چنین موقعیت هایی داشتم
(نه از جانب رییسم) ،اما به اندازه شما نتونستم آرام باشم .
همینکه سعی کردین ببخشیدش ،خودش کمک بزرگیه به آرامش خودتون.
پاسخ پژمان * : سلام
ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.