تبلیغات
چشمان تب دار من - پنجره، بارون، چای لیوانی

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 9 شهریور 1394-06:26 ق.ظ

پنجره، بارون، چای لیوانی

امروز از اون روزهایی هست که دلم بارون می خواد. یه بارون تند که صدای رعد و برق تموم شهر رو بلرزونه و من پشت شیشه به تماشای بارون بشینم و از شر شرش به وجد بیام.
امروز از اون روزهایی هست که دلم تنهایی می خواد. تعطیلی می خواد و یه چای داغ. دلم یه پنجره می خواد که از ورای اون زل بزنم به شهر و آدم هاش. اصلا امروز حس کار کردن نیست. حس دویدن و گرفتن حقم از دنیا نیست. امروز فقط یه پنجره می خوام و یه بارون و یه چای لیوانی.
راستی چی شد که این احساس ها رو گم کردم؟ اصلا کجا جاشون گذاشتم؟ کجاست اون پاییزهای دوست داشتنیم و اون بهارهای عاشقانه ام. همون زمانهایی که مثل بچه روباه ها عاشقانه و بی خیال غرق طبیعت میشم.

راستی گفتم روباه ها! من چقدر عاشق این موجوداتم. عاشق اون ظرافت بی مثالشون. یادش بخیر نوجوون بودم و شازده کوچولو رو می خوندم و این شد که پا به پای روباهه اهلیه رنگ طلایی گندم زار شدم. حرف های روباهه به دلم نشست و شدم عاشق این موجودات زیبا.

از صبح دارم این تیکه از ترانه رو با خودم زمزمه میکنم. " الهی خیر نبینه مرد صیاد که همتای منو برده به شیراز"
 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


بهار شیراز
چهارشنبه 25 شهریور 1394 06:25 ق.ظ
سلام. اگه آورده شیراز چرا من ندیدمش پس؟
منم قراره امسال ارشد بخونم...
پاسخ پژمان * : سلام
اگه زحمتی نیست صیاد رو که دیدین بهش بگین همتای منو که شیراز برده برام بفرستش. اینجا بهش خیلی نیاز دارم. با تشکر



مبارکه. ان شالله مقاطع بالاتر
مریم
شنبه 21 شهریور 1394 10:41 ق.ظ
یه هفته پیش دخترت ک من باشم بابایی رفتم جنگلهای لاویج شمال اونم بدونِ تو
بابایی برام سگ خریدی/؟
پاسخ پژمان * : سلام دخترم
خوش به حالت. البته منم همچین یکجانشین نبودم. امسال الکی الکی کلی جا رفتم.

دیگه نبینم اسم سگ بیاری هااااااا
ravi
سه شنبه 17 شهریور 1394 04:30 ق.ظ
با این پست باید بگم حسابی امروز جاتون اینجا خالی بوده پس چون بارون بود چه بارونی ازون بارونا که رعد و برقش تموم شهرو می لرزوند
جاتون سبز
پاسخ پژمان * : اخییی من بارون دوست دارم
بهمن
یکشنبه 15 شهریور 1394 02:47 ب.ظ
میگم حتمن خدا حس و حالمونو میدونه ...!
حتمن میدونه ...
یعنی میشه اگه بنده ی قابلی باشیم دوباره ، یه جای دیگه ، یه زمان دیگه ، یه فضای دیگه ، همون حس و حالهای حسرت شده برامونو بهمون پس بده ...؟
پژمان عزیز ؛
یه دفه فكر نكنی دارم ازت كپی برداری میكنم ...
خدا شاهده اینقدر دلم برا بچه گیهام تنگ شده كه نگو ...
از طرف دیگه هم گاهی اوقات اینقدر دلم برا رفتن تنگ شده كه خودمم نمیدونم چم شده ...
راستی پژمان جان ؛
از اینكه با انسان با احساسی چون شما ، دوست ندیده آشنا شدم واقعن به خودم میبالم ...
پاسخ پژمان * : سلام عمو بهمن عزیز
عمو تا حالا کسی بهت گفته بود که چقدر ماهی؟
من کوچیک شما هستم

روزگار کودکی برنگردد ای دریغااااااااااا
مریم م
شنبه 14 شهریور 1394 08:52 ب.ظ
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش كرده‌اند اما تو نباید فراموشش كنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی كه اهلی كرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُل ات هستی. . .
شازده كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: من مسئول گلمَ هستم. . .
پاسخ پژمان * : سلام خانم دکتر
شما هم میدونید این روباهه منو دیونه خودش کرده و اومدین دست گذاشتین رو حساس ترین قسمتش.

مسئول بودن کلمه غرور انگیز و در عین حال هراس آوره
x
جمعه 13 شهریور 1394 01:35 ب.ظ
سلام

روز جمعتون به خیر و خوشی

برای تشکر اومدم

همون جمله چند کلمه ای «جوون قدر لحظه هات رو بدون» باعث شد خیلی به این مساله فکر کنم که چجوری میشه قدر لحظه ها رو دونست ...

نتایجی که بعد از فکر کردن بدست اومد ..حس می کنم مقدمه یه تغییره برای زندگیم .

ممنون



پاسخ پژمان * : سلام
وقت شما هم به خیر و شادی. ان شالله که موفق باشید
شکیبا
پنجشنبه 12 شهریور 1394 09:56 ب.ظ
یه شکیبای جدیدم
پاسخ پژمان * : سلام
خدمت میرسم شکیبای قصه گوی وبلاگ ها
افت و خیز !
پنجشنبه 12 شهریور 1394 12:43 ب.ظ
سلام. هرچی بیشتر دلتنگ گذشته ها باشیم یعنی امروزمون بیشتر درگیر بیمهری و سردی شدیم.
اما هنوزم هستن آدمایی که توی همین رنگ های خاکستری مدرنیته ، سبزی روستا و صفای مناجات اذان گاهی رو تقدیم همه میکنن... جوینده یابنده است پسرکم
خوبی؟ سر حالی؟ مارو نمیبینی خوشی؟
پاسخ پژمان * : سلام
سلام مادر جان
خدا رو شکر. نفسی میاد و میره. من هر روز سر میزنم. پسر بی وفایی نیستم. به قول اون بنده خدا سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست.
x
چهارشنبه 11 شهریور 1394 04:27 ب.ظ
سلام

قدر لحظه هات رو بدون ؟!

دوست دارم بدونم ولی چجوری‌ میشه قدرشو دونست ؟ یکم درکش برام سخته ذهنیت روشنی ازش ندارم !

پاسخ پژمان * : سلام
همیشه همینطوره. تا نعمت رو از کف ندیم قدرش رو نمی دونیم.
نیمه سیب سقراطی
چهارشنبه 11 شهریور 1394 12:07 ب.ظ
باز بوی پاییز اومد و همه رو مجنون خودش کرد
پاسخ پژمان * : پاییز و بهار گلچین عاشقی های من است
فریبا
چهارشنبه 11 شهریور 1394 11:53 ق.ظ
سلام روز چهارشنبه تون به خیر من چهارشنبه ها رو خیلی دوست دارم چون 2 روز بعدش تعطیلیم واسه خودمونیم منم خوشحالم که با صفحه شما و شما آشنا شدم دارم مطالب قدیمی تر شما رو البته با اجازتون میخونم صمیمت و سادگی شاخص نوشته های شماست و برای من جذابیت داره من وبلاگ ندارم اما ایمیل دارم اگه خواستین منم از خودم میگم براتون ....از خدا آرامش میخوام و اینکه در مسیری قرار بگیرین که سادگی تون رو گم نکنین
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون که وقت میزارید و مطالب بنده رو می خونید.
فریبا
سه شنبه 10 شهریور 1394 07:35 ب.ظ
پژمان خان حالت رو خوب میفهمم ولی همین که تو این دنیای دیجیتالیک و شلوغ دلت هوای قدیم و سادگی گذشته ها رو کرده یعنی هنوز زنده ای یعنی احساست بی ریاست و اینها تو زمونه ای که ارزشها جاشونو با ضد ارزش عوض کردن کیمیاست از نظر من من تهران هستم شما کجا تشریف دارین؟ خاطرات کودکیت تهران بوده؟ اگه از من بپرسی میگم دوز دلتنگیت یه کم بالا رفته که دلت هوای قدیمو کرده ولی خوشحال باش که گذشته ای داشتی که از یادآوریش حال خوبی پیدا می کنی و این جای شکر داره چه میدونی شاید زندگی به یه مسیری بردت که حال و هوای گذشته باز هم برات زنده شد که اگه نشه هم هوای صداقت و صمیمیتت رو به فال نیک بگیر
پاسخ پژمان * : سلام دوست عزیز
من شروع زندگیم رو از تهران آغاز کردم و در مسیر تهران تا اهواز در چند شهر دیگه زندگی کردم. این خیلی خوبه که حس من رو درک می کنید.احساس خوبی به من میده
فریبا
سه شنبه 10 شهریور 1394 10:40 ق.ظ
نمیدونم اسمتون همین پژمان هست یا نه... به لحاظ سنی من کمی بیشتر از شما زندگی کردم راستش رو بخوای هرچی پیشتر جلو میری هوای قدیم ها بیشتر به سرت میزنه نمیدونم یه سادگی یه بی آلایشی تو قدیم تر ها بود که هر روز داریم بیشتر از دستش میدیم این تو روابط عاشقانه تو رابطه های دوستانه، فامیلی و حتی همکاری وجود داره نمیدونم رسم زمونه است یا ما آدمها عوض شدیم ولی طعم گس صمیمیت و دلتنگی عجیبی به گذشته ها دارم ... ولی خوبه که با خودت خلوت میکنی و این وقفه ها رو تو سرعت زیاد و سرسام آور زندگی برای خودت ایجاد میکنی این لحظه ها هستند که بعدها وقتی بهش فکر میکنی لبخند میزنی
پاسخ پژمان * : اسمم پژمانه. راستش من کودکیم در یه محیط سنتی طی شد. محیطی که زن هاش چادر گلگلی داشتن و سبدی صورتی به دستشون میرفتن خرید. محیطی که خونه هاش آپارتمانی نبود. ای چی بشه یه خونه ای طبقه دوم داشت. روی پشت بوم که میرفتیم نصف شهر رو میشد دید. خبری از این غول های نتراشیده و نخراشیده نبود. همه روزهاش خاطره بود. محرم و عیدش برامون جذاب بود. نون سنگک هاش اونقدر خوشمزه بود که با یه پیاله ماست محلی خودش یه وعده غذایی به حساب میومد. مادرهاش غذاهاشون همیشه گرم بود. حتی مادر من که پشت میز نشین بود هم غروب ها که خونه میومد کنار زن های دیگه یه گوشه کوچه رو اشغال می کردند و حرف زنونه می زدن.
دلم هوای اون روزها رو داره. روزهایی که هیچ چیش بوی بدو بدو و عجله نمیداد. انگار یک قرن پیش بود که من کودک بودم.
الی
سه شنبه 10 شهریور 1394 09:10 ق.ظ
به ماهم سری بزنید....
پاسخ پژمان * : چشم قبلا خدمت رسیدم . سر فرصت دوباره خدمت خواهم رسید
الی
سه شنبه 10 شهریور 1394 09:10 ق.ظ
سلام دوست عزیز
متاسفانه توی این زمونه انقدر مشغله ماها زیاد شده که خیلی چیزهارو از یاد بردیم....دیروز داشتم به این فکر میکردم چقدر دچار روزمرگی شدیم هممون....
یادم تو گذشته از کوچکترین چیزها لذت میبردیم...اما الان همه چیزاهای خوب به فراموشی سپرده شده...گاهی انقدر دلمون میگیره که دنبال منبع دلتنگی هامون میگردیم...و بعدش میفهمیم این فراموشی ها و غرق کارشدنها منبع تموم دلتنگی هامون....
با خودم گفتم از امروز سعی میکنم مثل گذشته نزدیک زندگی کنم تا بتونم ساده وبی آلایش از همه چیز لذت ببرم....
موفق باشیدو خوشحال...
پاسخ پژمان * : سلام
درسته. و من فکر میکنم اون چیزهایی که مدرنیته داره بهمون میده در مقابل اون چیزهایی که داره ازمون می گیره واقعا ارزش چندانی نداره
شکیبا
دوشنبه 9 شهریور 1394 03:56 ب.ظ
سلام
پنجره و بارون و لیوان چای و یه بانوی خوب و مهربون
دیگه وقتشه که به جمع متاهلین بپیوندین
پاسخ پژمان * : سلام
والله وقتش که خیلی وقته رسیده. ولی کی به فکر ماست
x
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:25 ب.ظ
سلام


از اون آرزوهای دور ِ نزدیک ِ ! شایدم نزدیک دور ... (بارون و لیوان چای اونم یه روز مشخص...)
پاسخ پژمان * : سلام
جوون قدر لحظه هات رو بدون. یه روزی مثل ما حسرتشون رو می خوری
فریبا
دوشنبه 9 شهریور 1394 12:22 ب.ظ
سلام
چقدر خوب و ساده حس تون رو ببان کردین این خیلی خوبه گاهی وقتها مشکلات و روزمرگی های زندگی از یادمون میبره که زندگی همین جیزهای خیلی ساده است یادمون میره که واسه کارهای خیلی بزرگ یه عالمه نقشه و ایده داریم اما این کوچیکهای مهم رو از یاد میبریم حال و هوات خیلی شبیه به حال و هوای خودم بود برای همین براتون نوشتم منم با همه مشکلات و درگیری ها خیلی وقتها دل تنگ همین هام به وقتهایی کار و مشغله هاشو تعطیل میکنم میمونم خونه که اینها رو تجربه کنم یه فاصله یه وقفه واسه خودم و برگشتن به خودم که کجام و میخوام به کجا برم.... یا علی
پاسخ پژمان * : سلام
ممنون فریبای عزیز. از قدیم گفتن آنچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند. اگه بدونید چقدر یاد قدیم ها رو میکنم. حال فهمیدم که تمام اون چیزهای ساده و کوچکی که از دستشون دادم چقدر بزرگ بودن.
ترنم
دوشنبه 9 شهریور 1394 10:56 ق.ظ
شاد باش نه یک روز,هزاران روز . . .
بگذار آواز شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که روسیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند.
پاسخ پژمان * :
مریم
دوشنبه 9 شهریور 1394 08:23 ق.ظ
و همینطور کلاغ ها :دی
منم دلم همه ی اینها رو خواست کلاغها روباه ها پاییز تنهایی خل بازی
پاسخ پژمان * : سلام
صدای خش خش برگ ها زیر پا، یه خیابون که دو طرفش تا افق دور پر باشه از درخت ها چنار که سرهاشون رو به هم زدن(این ها الان به هوس هام اضافه شدن)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.