تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-01:38 ب.ظ

اربعین 96 - 1

چهارشنبه زودتر از محل کارم خارج شدم. حس و حالم خیلی خوب نبود. راستش بد هم نبود. دلشوره داشتم. اضطرابی شبیه بی سر و سامانی. این حس آوند بودن رو قبلا هم تجربه کرده بودم. باهاش غریبه نبودم. میدونستم حالا حالا ها دست از سرم بر نمیداره. رفتم خونه و یه دوش گرفتم. مادر از چند روز قبل اومده بود خونه من و میهمانم بود. آبجی کوچیکه رو سپرده بودم که بیاد تا من برمی گردم مراقب مادر باشه.
واقعیت ماجرا این بود که دلهره داشتم. یه دلهره بزرگ از نشدن اونچیزی که باید بعد این سفر اتفاق می افتاد. لباس سرتا پا مشکی رو اتو کرده وبال رخت آویز کرده بودم. شب قبل هم کوله پشتی پر شده بود از اون چیزهایی که مثل سالهای قبل خیلی هاش اصلا به دردم نخورده بود و امسال هم دوباره تکرار شد.
ساعت 6 عصر،  کوله رو انداختم رو پشتم و زدم بیرون. مادر قرآن گرفته بود و یه کاسه آب. از پله ها که پایین میومدم صدای شلپ آب پشت سرم شنیده شد. برنگشتم عقب.
این سفر قرار بود تنها گام بردارم. قرار بود تمام لحظاتش پر باشه از ذکر و دعا و زیارت. دیگه قرار نبود همسفری باشه که مثل سالهای قبل نق زدن هاشون حوصله آدم رو سر ببره. این سفر مثل سفرهای دیگه نبود. پر شده بودم از یه حس نیاز بی اغنا. راستش رو بخواید گول خوردم . یه نفر تمام طول سفر وبال گردنم شده بود. یه نفر که جلوی چشمم رو گرفته بود و نمیزاشت زیبایی ها این سفر رو درست و حسابی بچشم. یه نفر که سالهای پیش با خودم نبرده بودمش. و همین نبردن باعث یه عالمه لذت شده بود. نه گذرنامه ای داشت و نه مجوزی. پنهانی با من از مرز گذشت. حضور سنگینش آزارم میداد. و اشتباهم این بود که اونو پشت مرز جا نزاشتم.
اینبار یه من همراه من شد. یه من که خودش رو به من تحمیل کرد. یه من که حاصل اوج نیازمندی من بود. نیازی که پرده ای شده بود جلوی چشمانم. نیازی که یک گل شده بود و من خیره به اون. و غافل از گلستانی که همه اطرافم رو فراگرفته بود.
 حدود ساعت 10 شب از مرز گذشتم. مرز شلوغ نبود. خیلی مانده بود تا اربعین و زوار ترجیح میدادند روز از مرز عبور کنند. قبل از مرز شام مختصری خوردم. ولی دلهره حالم رو دگرگون می کرد.
به راحتی اتوبوسی به مقصد نجف پیدا شد که گویا فقط منتظر مانده بود که من از مرز خارج شوم تا اون هم  تکمیل بشه و به راه بیوفته. خوب،  عراق بود و من انتظاری نداشتم که یه اتوبوس درجه یک باشه. همین که در اون موقع شب وسیله گیر آمده بود باید خدا رو شکر می کردم. هر چند که این صندلی کنار راننده بود و من باید دم به دقیقه برای تفتیش پایین می آمدم تا سربازهای سیگار به دست عراقی وارد اتوبوس شوند. راننده هم سیگار یک لحظه از دستش نمی افتاد و من فحش بود که زیر لب نثارش می کردم و نثار پدر مخترع سیگار.
 راننده هم که گویا از نحوه صلوات فرستادن ما ایرانی ها خوشش اومده باشه مدام یه چیزی میگفت و بلند صلوات می فرستاد. ولی با تمام این تفاسیر چند ساعتی را در طول مسیر خواب بودم.
برای نماز صبح تقریبا به نزدیکی های نجف رسیده بودیم. برای صبحانه و نماز کمی صبر کردیم و بعد دوباره حرکت کردیم. و حدود یک ساعت بعد به نجف رسیدیم. تو این سالها که به عراق سفر کردم هیچ وقت نجف رو دوست نداشتم. حس غربتی که نجف داره روح رو سمت غرق شدن می بره. انگار آدم رو خفه میکنن.
اتوبوس یه جایی میون شهر ما رو پیاده کرد و ما هم پیاده راه افتادیم سمت حرم. میون اون کوچه های نیمه مخروبه یه خونه بود که سخاوتمندانه در رو باز گذاشته بود تا زوار بتونن از امکانات خونه استفاده کنند. دست و صورتی شستم و تجدید وضو کردم. همون اطراف هم یه سیمکارت عراقی و یه هفته اینترنت نامحدود گرفتم. و به سمت حرم حرکت کردم.
کوچه پس کوچه ها رو رد کردم و حدود نیم ساعت بعد، از اول بازار تونستم گنبد بارگاه حضرت امیر رو ببینم. خدا میدونه اگر هزار هزار سال دیگه هم بگذره، دنیا از علی (ع) غریب تر پیدا نمیکنه. انگار غربت با علی (ع) زاده شده. هیچ وقت از دیدن حرم آقا امیرالمونین دلشاد نشدم. همیشه غربتش نشسته روی حنجره ام و راه نفسم رو بسته.
هر سال خدا که میشه موقع رفتن میگم امسال دست خالی میرم ولی باز این کوله، مزاحم میشه و میوفته روی دست من. نزدیک حرم که شدم گذرنامه و پولها رو برداشتم و کوله رو انداختم یه کنج  که سر راه نباشه. بند کفش ها رو به هم گره زدم و گذاشتم کنارش. گفتم یا امیر المومنین اینها امانت زائر شماست. اگر نبردنشون که شکر وگرنه حلال هر کسی که ببره. بعد هم موبایل رو تحویل دادم و رفتم داخل حرم.    

پ ن 1: محمد خیلی دعات کردم. شب اولی که در مسیر پیاده روی خوابیدم، خواب دیدم که شهید شدی. بیشتر مضطرب شدم.
پ ن 2: در تمام حرم هایی که توفیق زیارت داشتم، همه دوستان به ویژه عزیزانی که سفارش فرموده بودند رو ویژه دعا کردم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 3 آبان 1396-03:28 ب.ظ

چند قدم تا کربلا

نزدیک می شود و نزدیکتر.
هر چه نزدیک تر من بی قرار تر. هر چه نزدیک تر من آشفته تر.
بار خدایا، این لحظه وصال است یا کوره التهاب؟ این نوشیدن جام مستی است یا شوکران اضطراب؟
چند قدم بیشتر نمانده تا بوییدن خدا، تا طواف قبله گاه. و باز نمی دانم،  نمی دانم این قاعده را که وصل شور می کاهد یا طاقت و توان و جسم و جان؟
آخر این چه رسمیست که همه از باده مست می شوند و من از باد. از آن نسیمی که از عراق می وزد و هر لحظه بر قرار، تلنگر می زند که چه مانده ای؟ حسین (ع) هست و کربلا و عباس و آب.
اربعین حسین (ع) میزبان می شود و همه کائنات میهمان. آن گوشه هم عباس ماه می شود و دلم به اجبار جزر و مدش به التهاب دچار.
اربعین که می شود هر دو شرمنده می شویم. من شرمنده پای بی رمق و آب شرمنده دستان عباس. آب سالهاست حرمت دلم را شکسته است.از آن زمان که شنیدم مشک پر بود و کویر لبان ابوالفضل بی باران.
راستی چه قشنگ قافیه ها جور شد: مهریه مادر و عباس و آب.


پ ن 1: ان شاالله لطف خداوند شامل این حقیر بشه، هفته آینده عازم کربلا میشم. التماس دعا

پ ن 2: محمد جان خیلی به یادت هستم داداش. کربلا ویژه دعات میکنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-07:17 ق.ظ

فرشته هایی با پیکر انسانی

خداوند در مسیر زندگی همه آدم ها فرشته هایی قرار میده که درست همون وقت که نیاز دارن به دادشون میرسن. فرشته هایی که گاهی مسیر باطل زندگی یه فردی رو عوض میکنن. گاهی این فرشته ها رو خودمون فراخوان میکنیم و البته اغلب اوقات خداوند بدون درخواست ما اون ها رو سر راهمون قرار میده.
کلاس اول رو در یه دبستان شروع کردم که خیلی برام جالب بود. جالب از این نظر که تا حالا یه محیطی به اون بزرگی رو تجربه نکرده بودم. به نظرم خیلی خیلی بزرگ می اومد. حتی الان که بهش فکر می کنم یادم نمیاد محوطه مدرسه آخرش به کجا ختم میشد. اون روزها رو دقیقا به خاطر دارم. وقتی کتاب ها رو داخل کیفم گذاشتند دل تو دلم نبود تا برسم خونه و برگ برگشون رو ببینم. روزهای شیرین و تجربه جدیدی بود که از یاد آوریش لذت می برم.
هنوز مهر به پایان نرسیده بود که پدر منتقل شد به یه شهر دیگه. من معنی انتقالی رو نمی دونستم ولی همینکه بهم گفتن قراره بریم شهری که مادر بزرگ زندگی میکنه، برام کافی بود تا همه اون لذت های شیرین روزهای اول مدرسه رو پشت سر بزارم. همه میدونستن که من عاشق مادربزرگ بودم و البته هنوز هم هستم. هنوزی که 6 سال از رفتنش میگذره.
دهه شصتی ها مصیبت سه شیفته بودن کلاس ها رو خوب درک میکنن. کلاس های قدیمی که سانت به سانتش دانش آموز می چپاندن روی هم. هر نیمکت رو سه نفر صاحب میشد و روی اون با مداد مرز بندی میشد. مرز بندی که دقتش بالاتر از نقشه های سازمان جغرافیایی کشور بود. و وقتی که از این مرز تخطی میشد دیگه سازمان مللی نبود که میانجی گری کنه. در جا جنگ صورت می گرفت. و بیچاره اون نفری بود که همیشه مجبور بود وسط بشینه.
شهر جدید هر چند مرکز استان بود ولی اون زمان ها مثل اکثر شهرها خیلی بزرگ نبود. مادر پرونده در دست تمام شهر رو زیر پا گذاشت ولی دریغ از مدرسه ای که بیست سانت جا برای یه پسر بچه کنجکاو و بچه ننه مثل من توش پیدا بشه. مدرسه های بالا شهر تکمیل بودند. محله های متوسط هم جایی نداشتند. ناچاراً مادر رفت سمت پایین شهر و ناچارا من رو در  یه مدرسه  ثبت نام کرد. اون موقع ها توی اون شهر مدرسه های غیر انتفاعی هنوز جوانه نزده بودند. همه بچه ها کنار هم بودند. فقیر و غنی و ما که بچه کارمند بودیم و متوسط محسوب میشدیم. فاصله مدرسه و خونه خیلی زیاد بود. از روی اجبار آبجی بزرگه رو هم مدرسه دخترونه کناریش ثبت نام کردند که مراقب من باشه. اوایل مادر ما رو میرسوند مدرسه و بعد از تمام شدن کلاس ها میومد سراغمون. ولی یه خورده که گذشت ذهن استقلال طلب من پاش رو در یک کفش کرد که نباید بیای دنبالم.
بچه دهه شصتی که باشی برات فرق نمیکنه که همکلاست پایین شهری باشه یا بالا شهری. با همدیگه خوش هستین. برات فرق نمی کنه که همکلاست پدرش غسال باشه و خونه اون ها درست کنار غسالخانه روبروی مدرسه باشه. حتی نمی دونی مرده چیه. یه روز همین همکلاست میبره از پشت یه پنجره بهت مرده نشون میده و تو اصلا نمی ترسی. همش با خودت میگی مگه کسی که خوابه ترس داره؟
بین همه اون بچه ها که پدراشون در بهترین حالت کارگرهای روز مزد بودند من سر وضع مرتب تری داشتم و البته به مدد تربیت مادر، رفتار مودبانه تری هم با معلمین داشتم. همه پرسنل مدرسه خانم بودند. و گل سر سبد همه اون ها خانم کاکاوند معلم کلاس اولم. ماجراهای من و ایشون خودش چند پست جداگانه میطلبه.
خلاصه اینکه بین اون همه دانش آموز گل سر سبد بودم و شیطنت های مودبانه ام باعث شده بود بیشتر مورد توجه قرار بگیرم. کلاس اول گذشت و من طاقت دوری از معلمم رو نداشتم. به سختی جدا شدیم. باهاش شرط کردم که حتما باید بیاد و من رو ببینه. بگذریم که هیچ وقت نیومد. و الان سالهاست ازش خبری ندارم.
کلاس دوم شروع شد و من تصورم از همه معلم ها یکی بود مثل خانم کاکاوند. اصلا تصور دیگه ای نمی تونستم داشته باشم. تا اینکه خداوند بهم نشون داد آدم ها روی دیگه ای می تونن داشته باشند. از معلم جدیدم متنفر بودم. اینبار مدرسه ای که رفته بودم مدرسه بالاشهری ها بود و رفتار معلم ها خط مرز واضحی از بالاشهری، متوسط و پایین شهری داشت.
به یکباره دنیای شیرین مدرسه که هر لحظه اون برام پر از چیزهای رنگارنگ و شیرین بود تبدیل به یه دنیای خاکستری شد. اصلا همون موقع ها بود که از جوهر پاک کن بدم اومد. از دو رنگ بودن اون بدم میومد. همون موقع ها که معلم، جلوی خودم با یه جوهر پاک کن لعنتی کلمات درست رو پاک می کرد و به جاش دیکته دوست داشتنی من رو خیلی ماهرانه پر می کرد از غلط های کریح و زشت.
میگفت فردا حتما پدرت باید بیاد. اون موقع ها نمی دونستم چرا معلمم اصرار میکنه پدرت باید بیاد. چرا مادرم نیاد؟ اونقدر ماهرانه من رو دروغگو جلوه داده بود که حتی مادر هم حرکت پلیدانه معلم رو باورش نمیشد.
همه چیز مدرسه برام زننده بود. حتی حیاط پر از گل و گیاه. البته همه به جز درخت اناری که اون وسط بود و یه انار اون بالا بالاها برای خودش دیده بانی می کرد. همون موقع عاشق انار شدم.
کفش پاشنه بلند می پوشید.چند ماه از سال که گذشت دیگه نیازی نبود غلط های املایی رو اون پاک کنه. خودم باورم شده بود نمی تونم. پس درس نمی خوندم. فقط دنبال فرصتی بودم که زشتی هاش رو جبران کنم. از صدای تق و تق کفش های پاشنه بلدش متنفر بودم. یه روز بهش گفتم یا این کفش ها رو عوض کن یا میزنمشون تو سرت. جیغ کشید رفت دفتر مدیر مدرسه نشست. گفت می خواد من رو بزنه. پدرم که اومد با عشوه به پدرم گفت: آقای ... پسرتون کاری میکنه کارستون. دچار اختلال رفتاره. به نظرم بهتره با هم ببریمش پیش روانشناس. یادمه پدرم اون موقع سرش داد زد. گفت خانم این چه حرفیه جلو بچه میزنید؟
اون موقع ها نمی دونستم چی شد که بابا به مادر میگفت من دیگه مدرسه پژمان نمیرم اگر گفتن ولیش بیاد شما برو. من خیلی خجالت میکشیدم. فکر می کردم من سرشکستشون کردم.ولی خانم معلم همچنان اصرار داشت که پدرم باید بیاد. میگفت مادرش بچه ننه بارش آورده ولی پدرش باید باشه تا منطقی صحبت کنیم. بزرگتر که شدم فهمیدم ماجرا چی بوده و پدرم چرا دیگه نمی خواست بیاد مدرسه ما و معلم پیر دختر مجرد من رو ببینه.  هیچ وقت یادم نمیره چطور هدیه روز معلم من رو مسخره کرد.
اون سال به بدترین شکل گذشت. دیگه بدبین شده بودم. روحم خرد شده بود و مدرسه برام مثل شکنجه گاه به نظر می اومد. معلم کلاس سوم هم بهتر از معلم سال قبل نبود. دیگه رسما شاگرد تنبل و خنگ کلاس بودم.  هر بهانه ای می آوردم تا مدرسه نروم. از دل درد های ساختگی تا دعوا و ...
کابوس مدرسه و تمسخرهای معلم و همکلاس ها رهام نمی کرد. تنها چیزی که برام خوشایند بود صدای اذان ظهری بود که از مسجد نزدیک به مدرسه پخش می شد و نوید تمام شدن ساعات زجر آور مدرسه رو میداد. اون سال هم با تمام بدی هاش گذشت و من رفتم کلاس چهارم.
اول مهر طبق معمول داشتند من رو به مسلخ گاه می بردند. رفتم نشستم سر کلاس. منتظر بودم یه دیو و اژدهای دیگه بیاد  و بگه من معلمتون هستم. دقیقا یادم نیست چطور خودش رو معرفی کرد. یه خانم میانسال و کمی چاق. باورم بود که این هم یه دیو پلیده و باید از همین الان در مقابلش سنگر می گرفتم. مدرسه یه دفتر چه بهمون داده بود که اگر خانواده ها شکایتی یا نکته ای دارند در اون بنویسند و معلم و مدیر مدرسه پیگیری کنند. روز اول که به خونه برگشتم تا تنوستم از بدی این معلم گفتم. از تبعیض ها و حرف هایی که بهم زده. مادر هم ناراحت شد و در دفترچه یه یاداشت طولانی نوشت و به معلم اعتراض کرد.
من هم روز بعد  پیروزمندانه از اینکه حیله کارسازی به کار برده بودم دفترچه رو به مدیر مدرسه دادم. با خودم گفتم الان مدیر سرزنشش میکنه و اون هم میاد سر کلاس جلوی همه من رو کتک میزنه. منم لج میکنم و میگم دیگه این مدرسه نمیرم و مجبور میشن من رو از این مدرسه ببرن یه مدرسه دیگه.
قلبم تاپ تاپ می کرد. منتظر بودم هر لحظه خانم معلم بیاد و کار رو یکسره کنه. خانم معلم اومد و نشست سر کلاس. درس رو شروع کرد و چیزی نگفت. اصلا به من نگاه هم نکرد. با خودم می گفتم این دیو حتما داره نقشه میکشه چطور من رو اذیت کنه که دلش خنک بشه. ولی زنگ آخر هم تموم شد و خبری نشد.
با صدای زنگ، کلاس درس تموم شد و بچه همه رفتن بیرون. منم داشتم وسایلم رو جمع می کردم که برم. که خانم معلم گفت پژمان بمون باهات کار دارم.
به خودم گفتم کارم تمومه. می خواد شاهدی نباشه و من رو اونقدر بزنه که شهید بشم. اون موقع ها هر وقت می خواستن کسی رو تنبیه کنن می گفتن اونقدر میزنیمت تا شهید بشی. شاید این جمله برگرفته از فیلم هایی بود که در اون عراقی ها اسرای ایرانی رو اونقدر میزدند تا شهید میشدند.
با ترس رفتم نزدیکش.بهم گفت فردا به مادرت بگو بیاد مدرسه. گفتم اجازه خانم مادرم نمی تونه بیاد. و خداییش مادرم هم اون سال حتی یکبار با معلمم رو به رو نشد.
دستم رو گرفت و بی مقدمه سرم رو بوسید. گفت پسرم ببخشید اگه حرفی زدم که ناراحت شدی و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از کلاس رفت و البته همون لحظه یه چیز دیگه هم با خودش برد و اون قلب من بود.
در یه برزخ بودم. انتظارم چیز دیگه ای بود. با خودم میگفتم نکنه این یه دام هست و می خواد بعدا بیشتر اذیتم کنه؟ هم خوشحال بودم و هم یه حس مبهم داشتم. روی هوا راه میرفتم. تا خونه رو دویدم. ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم و گفتم معلمم گفته حتما باید بیای. مادر که دسته گل من رو فهمیده بود خیلی ناراحت شد. گفت پژمان من نمیام مدرسه اصلا خجالت میکشم با اون همه اعتراضی که در یاداشت نوشتم معلمت رو ببینم.
روز بعد دیکته داشتیم. از ذوق تا شب درس خوندم و تمرین کردم. روز بعد دیکته 18 شدم. اونقدر برام هیجان انگیز بود که به هرکی می رسیدم نشونش میدادم. چند تا همکلاس سالهای قبل داشتم که به من تنبل و خنگ می گفتن. اون سال در کلاس یه معلم دیگه بودند. همینکه زنگ تفریح شد رفتم و نمره دیکته رو بهشون نشون دادم. میگفتن دروغ میگی. این نمره رو خودت گذاشتی. بردمشون پیش خانم معلم، گفتم خانم مگه نه که این نمره منه؟ خانم معلم هم گفت بله. نمره پژمانه. البته باید بهش نمره 20 میدادم ولی 18 دادم که بیشتر تمرین کنه. بچه ها با تعجب بهم نگاه می کردن و من غرق در شادی بودم.
اون سال تمام شد و خانم طولابی، معلم عزیز من هم رفت یه مدرسه دیگه ولی من دیگه  شاگرد تنبل کلاس نبودم. خانم طولابی رو دیگه هیچ وقت ندیدم. نمی دونم الان کجا هستند. ولی در دنیا و آخرت براش بهترین ها رو آرزو میکنم.خانم طولابی همون فرشته ای بود که سر راهم من قرار گرفت و خاطره اون دیو رو از ذهن من برد. هر چند هر دو نفر اون ها رو بخشیدم.



پ ن: سلام محمد جان. خوشحالم که یه نشونه ازت پیدا کردم. حداقل الان میدونم زنده ای. خدا رو شکر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-10:40 ق.ظ

این اجابتک

فکر کردن بهش  دیگه برام جذاب نیست. بیشتر شبیه یه اعتیاد زجر آور شده. انتظارش بیشتر از اونکه مشتاق ترم کنه داره بیمار ترم میکنه. درست مثل زهر مخدر که اوایل سرخوشی میاره ولی همینکه از یه زمانی به بعد گذشت کرختی و افسردگی.
این خنگ چموش همه چیزش به اعتیاد می مونه. عمر رو تباه میکنه و امکان جدا شدن از خودش رو سخت. به یه جایی از راه که میرسی دیگه جوش نمیزنی، دیگه مضطرب نمیشی. حالت میشه مثل اسرایی که دست و پا در زنجیر هستند و به مسلخ گاه برده میشن. مات و مبهوتی. تلاشی نمیکنی. مثل اسرایی می مونی که تا دم گردن زدن کور سویی از امید دارن ولی یقینی نیست. از دور نشانه ای میبینی ولی نزدیک نمیشه.
آه از نشانه ها. آه از نشانه ها، آه از نشانه ها. از این مسکن هایی که گاهی در جسم رنجور و بیمار آرزوها تزریق میشه. لامذهب ها نه درمان هستند که درد رو ببرن اونجایی که اثری ازش نباشه و نه تیر خلاصی که این پیکر بیمار رو ببرن جایی که انگار هرگز زاده نشده. این روزها نشانه ها بیشتر از اونکه مرحم باشند برای من یادآور رنج ها هستند.
مدتیه به چهره خودم در آیینه بیشتر دقت میکنم. یواش یواش تارهای سفید مو بر چهره ام خودنمایی میکنند. حس خوبی نیست. اصلا حس شادی بخشی نیست. درست برعکس زمانی که از روییدن مو بر صورت و حس مرد شدن  لذت می بردم و مغرورانه به دیگر بی ریش های کلاس فخر می فروختم.   
کوتاهی عمر انسان یک افسانه نیست. واقعیتی زجر آور است. خصوصا اینکه آرزوهایت به جوانیت گره خورده باشند. مخصوصا اینکه هنوز بلیط آروزهایت پانچ نخورده باشد.
یار ما که تا دوش با یه گوشه چشمی و اندک خواهشی راضی میشد، این روزها بدجور سخت می گیره. خودم به چشم خودم دیدم که گفته بود کاسه ات رو بیار تا پر کنم از سبوی بی انتهای شراب طهور. ولی نمی دانم چه شده که در خم نمی گشاید و تشنه بر در، من رو یک پا در هوا نگه داشته. گاهی در خم رو باز میکنه و بوی شراب وصلش میبرتم که وصل بشم ولی چون دیوانه شدم سنگ می خورم از کودکان کوچه و بازار.

خدایا خودت گفتی که " از من درخواست کنید تا اجابت کنم". من درخواست کردم "این اجابتک؟"


پ ن: محمد جان چند شب پیش خواب دیدم حالت خوب نیست. صدقه کنار گذاشتم. دعا کردم خوابم هذیانی بیشتر نباشه.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 1 مهر 1396-07:11 ق.ظ

اومده ماه عزا

باز محرم آمد. باز ماه عاشقانه های من رسید. باز شوری در درونم جوشید، باز نوای حسین (ع) حسین (ع)  عاشقم می کند. باز عباس  مرا می برد به کربلا. باز زینب مرا  می برد به گودال قتلگاه، باز یک نوایی میکند مرا صدا، باز نجوای هل من ناصر ینصرنی از قلبم می تراود، باز این حس زیبای ناشناس می برد به کربلا مرا. باز محرم شد و این جنون مجنون وار میکشد مرا. این آشوب و دلهره که یک سال امان مرا می برد، در محرم طغیان محشر میکند. باز محرم شد و شب هایم مجاور جانب تو می شود حسین (ع). باز زینبت و داغ کربلا و خارها و دو دستان بریده عباس غوغا میکند به پا. یک سال این دشت تفتیده جنون لبی به آب تر نمی کند در عجبم که روز اول محرم سیراب می کند مرا.
حسین جان دلتنگتم. آقا جان گرفتارتم، آقا جان این محرم الامان الامان. آقا جان چشم انتظارم، آقا جان گدا رو چه به بالا نشینی همینکه نوکر خطابم کنید برام کافیه. فدای عباست بشم حسین (ع) دستم رو بگیر آقا جان.
آخ عباس عباس عباس
رفیق با معرفت من عباس جان. فدای غیرتت آقا جان. فدای اون ادبت با مرام. آخه جات کجای این دشت قلبم هست که از هر طرف نگاه میکنم قد رعنای تو جلوه میکنه؟ کجای قبله حاجات نشستی که از هر کسی حاجتی می طلبم گوشه چشمی سوی تو نازک میکنه. آقا جان عباس جان شما رو به داداشت حسین، شما رو به آبجیت زینب، شما رو به کربلا، شما رو به مشک پاره پاره... منو دریاب آقا منو دریاب رفیق. به همه گفتم عباس رفیقمه نزار فکر کنن لاف میزنم. به حسینت قسم آبروم رو نبر. منو دریاب آقا جان منو دریاب. این حال رو از من نگیر.

پ ن: محمد هر جا هستی خدا پشت و پناهت داداش




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1396-02:20 ب.ظ

انسان و نسیان

چقدر اشتباه کردم و چقدر پشیمون هستم. چرا من اینطور شدم؟ چرا از اینکه داشت آبروی یه بنده خدایی میرفت ذوق زده شده بودم؟ چرا فکر می کردم خدا برای من جای حق نشسته و برای دیگران نه؟ چرا به چند نفر این موضوع رو گفتم؟ چرا با آب و تاب این موضوع رو تعریف می کردم؟ واقعا انتقام ارزش این رو داشت که اینقدر به روح خودم چنگ بکشم؟ چرا منتقد شدم و دیگران رو نقد کردم؟ چرا اینهمه گناه و عیب و ایراد خودم رو فراموش کردم و مشغول گناه و آبروی دیگران شدم؟
کینه مثل پرده ای می مونه که مانع رسیدن نور و آفتاب به داخل خونه میشه. چشم ها رو کور میکنه و منطق رو ضایع.
از همون روزهای اول دارم با خودم زمزمه می کنم و البته خجالت میکشم که چرا با شنیدن این ماجرا طاقت از کف دادی؟ چرا با ذوق و هیجان انگار که جایزه میلیاردی بانک رو بردی گوشی رو برداشتی و به همون دو سه نفر زنگ زدی؟ به خودم میگم شکی نیست که در تمام اون ماجراها متهم ردیف اول بود و حق داشتی ازش دل چرکین باشی ولی انصاف این بود که اینطوری جبران کنی؟
لعنت به شیطان که بد جوری انسان ها رو وسوسه میکنه یه طوری در گوش آدم می خونه که خودت رو محق میدونی که هر کاری کنی. این روز ها هم اگرچه در این کشمکش بین وسوسه و وجدان پیروز شدم ولی این پیروزی دیر بود. دیرهنگام به دست اومد. و باز هم خدا بود که از غیب دستش رو بیرون آورد و کمکم کرد.
خدایا خودم خوب میدونم و خودت هم بهتر از من میدونی که چقدر بهت بدهکارم. ولی باز هم شکر که این هیجان رو زود خاتمه دادی. خدایا شکر که گوشم رو زود به زود میپیچونی. خدایا شکر که این حس رو بهم میدی که مراقبم هستی. خدایا این گوش پیچوندن درد داره ولی اگه قراره من رو کنارت نگه داره با جان و دل پذیراش هستم.


پ ن: محمد راستش به خودم قول دادم که کلا فراموشت کنم. ولی نمی دونم چرا هر بار چند روز که میگذره، کلا قولم از یادم میره. کاش یه خبر سلامتی ازت میرسید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1396-12:36 ب.ظ

پست موقت

از عزیزانی که وبلاگ بنده رو مطالعه می فرمایند خواهش میکنم
 برای پدر یکی از دوستان که به شدت بیمار هستند دعای بفرمایند. 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 30 مرداد 1396-11:07 ق.ظ

یه خورده غیبت

خداوند جای حق نشسته. این رو مطمئن باشید و بهش ایمان بیارید.
دوستان وبلاگی حتما ماجراهای من و آقای رئیس سابق رو خاطرشون هست. آزار و اذیت های بی دلیل و گاه و بیگاه آقای رئیس سابق که هیچ وقت دلیلی براش پیدا نمی کردم. و همچنین تلاش ایشون در خراب کردن من در سازمان که گاهی برام گرون تموم میشد. و حتما هم خاطرشون هست که آقای رئیس سابق به بیماری پارکینسون مبتلا هستند.
خاطرتون هست که از خانم خ (همکار سابق) خواستگاری کردم ولی بعد از یکی دو جلسه صحبت خیلی محترمانه پا پس کشیدم؟ دلیلش هم تند بودن و برخی رفتارهای غیر معقول خانم خ بود که خودش رو از چشمم انداخت.
حال یه بار دیگه میگم خدا جای حق نشسته و به موقع جواب بدی های دیگران رو میده به شرطی که ما صبر کنیم و در جواب رفتارشون کار غیر معقولی انجام ندیم.
چند روز پیش متوجه شدم آقای رئیس سابق همسرشون رو که اتفاقا از اساتید دانشگاه و بسیار محترم و با اصالت هستند رو طلاق داده و مجدد ازدواج کرده.
یادمه آقای رئیس سابق در مورد همسرش بسیار تعریف می کرد و اینکه چطور با التماس و خواهش ایشون رو تونسته بود بگیره، داستان ها می سرایید. به قول قدیمی ها یه همسرم میگفت صدتا از دهنش میریخت.
حالا با اون همه تریپ با شخصیتی و ادعا همسرش رو طلاق میده بماند. موضوع کاملا شخصیه و به منم ربطی نداره. ولی میتونید حدس بزنید کی رو گرفته؟
خانم خ!
بله ایشون رفتن خانم خ رو با 12 سال اختلاف سنی گرفتن. و در حقیقت ماجرای جدایی از همسرش زمانی اتفاق میوفته که همسرش از ارتباط ایشون و خانم خ با خبر میشه و طلاق می گیره. آقای رئیس سابق هم بلافاصله با خانم خ ازدواج میکنه و بدون هیچ گونه مراسمی و اطلاع خانواده، خانم خ تشریف میبره خونه ایشون. البته خانم خ پدر و مادر نداره و چهار تا برادر داره که ظاهرا به این خانم خ هم خیلی علاقه دارند.
تا اینجای کار هم به من مربوط نیست. حتی اون قسمت که چند تا از همکارها چند ماه قبل از جدایی، ایشون رو با خانم خ در حال خرید دیده بودند.اونجای کار به من و آقای م (یکی از همکارهای سابق) مربوط میشه که هر دوتا مجرد بودیم و ظاهرا ندانسته رغیب عشقی این آقای متوهم. این بود که از هر ترفندی برای کوبیدن و خراب کردن ما در سازمان استفاده می کرد. تا جایی که کار رو به کمیته انضباطی کشیده بود و من هاج و واج مونده بودم که آخه مگه چکاری انجام دادم؟ که البته با تدبیر یه دوست همه چیز ختم به خیر شد.
 حالا این آقای رئیس مونده و کوس رسواییش که در سازمان نواخته شده. دو سال پیش برام یه بحران بدی رو ایجاد کرده بود بهش گفتم برو خدا اسمت رو بندازه سر زبون ها. و حالا بعد دو سال این محقق شد.
از رفتن آبروی دیگران خوشحال نمیشم ولی به طریقی باید تمام اون دسیسه چینی ها و توطئه ها برملا میشد. حالا مشخص شد چرا بعد از اون خواستگاری نافرجام خانم خ با ایشون هم قسم شده بود و علیه من توطئه می چید.
به همین دلیل بود که گفتم خدا جای حق نشسته. حالا دیگه آقای مدیر با زبان خودش تمام اون ماجراها و اتفاقات رو اعتراف کرده و گفت که مقصر اصلی رو شناخته.

پ ن: بیادتم محمد جان




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-02:04 ب.ظ

هدیه تولد

یکی دو هفته گذشته برای من پر بود از روزهای قشنگ. حضور پسر خاله عزیز که دیگه الان تبدیل شده به برادر کوچیه خونه ما و خواهرهای مهربانم، رنگ و بوی تنهایی های خونه من رو عوض کرده. پسر خاله دنبال کارهای کار آموزیش اومد اهواز و خواهرهای همیشه نگران من هم همراهش اومدن که خونه من رو پر کنن از عطر زندگی.
پری چیزی حدود 11 ماه  از من کوچیکتره و از این جهت یه جورایی دوقلو محسوب میشیم. پری  همراه همیشگی بازی های کودکی من و البته شریک کتک هایی هست که از مادر به خاطر  شیطنت های بی حد و حصر من نوش جان می کردیم. من یه موجود به شدت کنجکاو و البته به قول مادرم خرابکار بودم. اون روزها گاهی شیطنت ها و خل و چل بازی هام به حدی خسته کننده و طاقت فرسا میشد که مادر مهربانم اول یه فصل کتک نصیب من و احیانا پری که خودش رو نخود هر آش می کرد حواله می نمود و بعد هم یه گوشه می نشست گریه می کرد. انصافا بچه بی ادبی نبودم ولی خوب انرژی زیاد و کنجکاوی بی حد و حصر همیشه کار دستم میداد و این پری بود که شریک اسرار و شیطنت هام بود درست بر عکس آبجی بزرگه که خیلی مهربان بود ولی صندوقچه اسرارش خیلی چفت و بست محکمی نداشت و با یه تشر مادر همه چیز رو لو میداد. البته الان هم که دیگه صندوقچه اسرار نداره. به دو دقیقه نکشیده اعتراف میکنه.
مثلا یادمه 9 سالم بود، نزدیک عید اتاق های پذیرایی طبقه بالا  رو خیلی تمیز نقاشی رنگ کرده بودیم.هزینه زیادی شده بود و البته چون اون سال مهمان های مهمی برای نوروز داشتیم مادر خیلی براش مهم بود همه چیز تر و تمیز باشه. راستش اصلا درک نمی کنم چرا اون کار وحشتناک رو انجام دادم. فقط یادمه شیطون رفت تو جلدم. رفتم انباری یه مقدار گچ ریختم تو آب و مثلا رنگ درست کردم. فرش ها رو جمع کردم وسط اتاق و به خیال خودم مشغول نقاشی شدم. خداییش لذت وافری هم می بردم. وسط های کار به نظر اومد بهتره برای زیبایی بیشتر چند تا گل و بوته هم بکشم. رفتم رنگ های نقاشی رو آوردم و ریختم تو آب گچ. دیدم ای وای که کچ سفت شده. مثل خمیر گچ رو مالیدم به دیوار و مثلا چند تا گچ بری هم درست کردم. اونقدر انرژی به کار برده بودم که از خستگی روی همون فرش های جمع شده خوابم برد. فکر کنم یک ساعتی خوابم برده بود. که با صدای جیغ بنفش مادرم از خواب پریدم. با چشمهای گرد شده داشتم مادرم رو نگاه می کردم. دست و پاش تقریبا بی حس شده بود و با یه حالت شوک شده داشت به در و دیوار نگاه می کرد. به نظر میومد خونی تو دست و پاش نیست و همه جمع شده تو سرش. دیدم هوا پسه. دو زاریم افتاد باز خرابکاری کردم. خیلی ریلکس با یه لبخند ملیح از جلوی مادرم در رفتم. که مادرم همچون ماده پلنگی دنبالم دوید. پری تازه از مدرسه اومده بود و با صدای جیغ مادرم اومده بود ببینه که چی شده. حالا من مجرم بودم و فرارم یه دلیلی داشت. پری بیچاره نمی دونم چرا کیفش رو انداخت زمین و دنبال من شروع به دویدن کرد. و عملا خودش رو شریک جرم کرد. مادر تا دم در دنبالمون دوید ولی دستش بهمون نرسید. ما هم طبق معمول فرار کردیم و رفتیم سر کوچه نشستیم تا ساعت 2 بشه و مثل همیشه پدر بیاد وساطت کنه. هر چی از دست مادر کتک خوردیم در عوض پدر یه بار هم دست روی ما بلند نکرد. ولی خداییش من اگر جای مادرم بودم همون لحظه این بچه سرتق رو مینداختم تو یه رودخونه ای چاهی چیزی. حساب کنید اونقدر اذیت کردم که الان با این سن و سال وقتی یادم میاد شرمنده مادرم میشم.
همه این ها رو گفتم که بگم چرا پری رو همیشه بیشتر از بقیه خواهر و برادرها دوست دارم. به هر حال شریک جرم هام میشد و البته هر وقت در عالم کودکی تو کوچه با پسرهای دیگه دعوام میشد عین یه برادر کنارم با پسرها گلاویز میشد. پری بهترین نخود هر آشی هست که تو عمرم دیدم.
چهار شنبه گذشته خسته و کوفته از باشگاه برگشتم. یه فایت سنگین داشتم که باعث شده بود کل بدنم کبود بشه و دردم به حدی بود که نشستن هم برام سخت شده بود.بچه ها اصرار کردند بریم بیرون یه دوری بزنیم. تو رودروایسی قبول کردم. یه دوش گرفتم و همگی زدیم بیرون. پسر خاله پشت فرمون بود. هنوز یکی دو تا خیابون نگذشته بودیم که به بچه ها به شوخی گفتم بریم قم زیارت حضرت معصومه؟ دیدم پسر خاله و خواهرهای همیشه پایه من دیگه کوتاه نیومدن که نیومدن. اونقدر تو چشماشون شوق بود که در کمال ناباوری برگشتیم خونه و نیم ساعت بعد تو جاده بودیم.
بین راه منزلگاه های زیادی ایستادیم تا استراحت کنیم و همین شد که حدود ساعت 10 صبح رسیدیم قم. من و پسر خاله لباس های راحتی پوشیده بودیم. و البته دخترها هم اصرار داشتند لباس ها مناسب تری برای زیارت بپوشند. تو این شهر به این بزرگی در هر مسجدی که می رسیدیم و میگفتیم مسافریم و می خوایم بریم حرم باید لباس عوض کنیم اجازه نمیدادند. حالا نمی دونم چرا به فکرمون نرسید اول بریم یه مهمانپذیر یا هتل بعد بریم زیارت.
خلاصه اینکه در یکی از محله های قدیمی یه مسجد بود که خادمش موافقت کرد و ما هم رفتیم لباس ها رو عوض کردیم. یک ساعت به اذان مونده بود که برای زیارت مشرف شدیم به حرم. بعد از زیارت هم رفتیم به قصد بهشت زهرا برای زیارت قبور چند تا از آشنایان که سالها بود نتونسته بودیم یه سری بهشون بزنیم. به سمت تهران حرکت کردیم. بهشت زهرا که رسیدیم یکسره رفتیم سر مزار پدر بزرگ مادریم که اونجا دفن شده و عجیب دلتنگ شدم. تمام خاطرات کودکی جلوی چشمم اومد. به اصرار پری یه سری هم به مزار مرضیه خانم زدیم. همون دختر خانمی که با اهدا کبدش پری عزیزمون رو نجات داد.
پری حس عجیبی به مرضیه خانم داره. و از سه چهار سال قبل هم از طریق همین پسر خاله تونست خانواده ایشون رو پیدا کنه و ارتباط صمیمانه ای بین دو تا خانواده برقرار شده.
نزدیک غروب بود که برگشتیم قم. هوای جمکران تو سرمون بود و شب جمعه های مثال زدنی جمکران که انصافا روح افزا هست. چند ساعتی در اون مکان مقدس سیر آفاق کردیم و برگشتیم قم. دیر وقت بود و خستگی دمار از روزگارمون درآورده بود. به سختی جایی برای استراحت پیدا کردیم و خوابیدیم.
صبح قبل حرکت گرفتار تعویض روغن ماشین شدیم و کلی وقتمون گرفته شد. تمام طول راه رفت و برگشت پسر خاله پشت فرمون بود و من دریغ از یه کیلومتر که بشینم پشت فرمون. خرم آباد رو که گذروندیم هوا دیگه تاریک شده بود. چند جا ماشین بازی درآورد که کلی زمان رو از دست دادیم. به اصرار پسر خاله نشستم پشت رل و تا اندیمشک رفتیم. بر عکس خیلی از جوان ها من علاقه ای به رانندگی ندارم و البته خیلی زود خسته میشم. خروجی اندیمشک برای خرید چیزی پارک کردم. و چند دقیقه بعد از پارک خارج شدم. هنوز سرعت پایین بود و تازه رفته بودم دنده 2 که در یک چشم به هم زدن ماشین با صدای برخورد وحشتناکی از مسیر منحرف شد.
اصلا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده. فقط مسیر رو نگاه کردم و برای اینکه به ماشین های دیگه برخورد نکنم مسیر جاده فرعی رو انتخاب و بعد از چند متر ترمز کردم. حالا که سمت چپ خودم رو نگاه کردم دیدم یه پژو 405 داره دوره خودش چرخ می خوره و یکدفعه پرید روی جدول. ارتفاع جدول تقریبا دو برابر معمول بود و اونطرف هم زمین کشاورزی با حدود 2 متر پاینتر قرار داشت.
وقتی از سلامت سرنشین های خودم مطمئن شدم با پسر خاله رفتیم سمت ماشین که ببینم کسی چیزیش شده یا نه. که یکدفعه راننده و یه پیرمرد و بقیه سرنشین ها که خانم بودند خارج شدند و به سمت ما هجوم آوردند. راننده مردی حدودا 40 ساله و بلند قد بود. به شدت شروع به فحاشی کرد و نمی دونم تو این زمان کوتاه یه کارد از کجا آورده بود و با خیال اینکه پسر خاله راننده هست بهش حمله کرد. سریع بهش نزدیک شدم و کارد رو از دستش خارج کردم. حدود یک ربع طول کشید تا راننده به خودش اومد ولی همچنان فحاشی می کرد و مدعی بود. تو این فرصت پسرخاله با پلیس تماس گرفت.
همه سرنشین ها حالشون خوب بود. با آرام شدن شخص پیر زنی که همراهشون بود و تا حالا داشت میانجی گری می کرد در یه حرکت عجیبی شروع به داد و بیداد کردن کرد و خودش رو به بیهوشی زد. دوباره مرد آتشی شد و برادرش هم با ماشین دیگه از راه رسید. و الفاض رکیکی رو نثارمون کردند. یواش یواش بقیه فامیل رو هم خبر کردند. خدا رو شکر من زبانشون رو بلد بودم و متوجه شدم دارند برامون برنامه می چینند. و پلیس هم که قربونش برم دو ساعت و نیم بعد رسید. ترجیح دادم تا حد ممکن آرومشون کنم تا پلیس از راه برسه. میدونستم درگیر شدن فایده ای نداشت.
آمبولانس که از راه رسید کمی ترس برم داشت. با خودم گفتم نکنه واقعا پیره زنه چیزیش شده باشه. مطمئن بودم که من اشتباهی نکردم ولی تصادف باعث شده بود کمی تمرکزم رو از دست بدم. پیرزن رو بردن داخل آمبولانس و کامل معاینه کردند. جالب اینجا بود که فشارش کاملا طبیعی بود. دختر پیرزنه که همراهش بود یه چشم غره بهش اومد و به زبان خودشون گفت بلند شو دیگه آبرومون رو نبر.
بعد از چند ده بار تماس با 110 مجبور شدیم با مرکز پلیس تهران تماس بگیریم و بالاخره گشت انتظامی در حالی که همراه با یه سرباز و یه استوار در حالی که مشهود بود که تا الان خواب بودند از راه رسید. پشت سرش هم گشت راهور اومد. پلیس راهوار تا خط ترمز رو دید بی درنگ به مرد که منتظر بود حرفی موافق خودش بشنوه گفت صد در صد مقصر هستی. از طرفی ما هم که دیدیم فرصت مناسبه به مامور گشت انتظامی گفتیم که به دلیل چاقو کشی و فحاشی از این اشخاص شاکی هستیم.
انتظار حداقلی ما این بود که پلیس یه شکایت نامه تنظیم میکنه. ولی با کمال تعجب دیدیم پلیس انتظامی هم داره سعی میکنه به نفع اون افراد عمل کنه و به هیچ وجه حاضر به ثبت شکایت نبود. از طرفی راننده که حالا دیده بود دستش به جایی بند نیست و ما هم کوتاه نمیام شروع به خواهش و التماس کرد و تمام خسارت وارده به ماشین رو نقدا قبول کرد که پرداخت کنه.
همون اول تصادف که داشتیم راننده رو آروم می کردیم متوجه بوی الکل از دهنش شدم. کاملا طبیعی بود که حالتش غیر عادیه و حالا بعد دو سه ساعت کمی مستی از سرش پریده بود. چندین بار از گشت راهور و گشت انتظامی خواستم از مرد تست الکل بگیرند ولی هر بار به بهانه ای انجام نمیدادند. اونجا بود که شک کردم احتمالا نسبتی با مامور انتظامی دارند. ناچارا مامور انتظامی رو تهدید کردم و بهش گفتم با فلان فرمانده انتظامی الان تماس میگیرم. مامور هم که اسناد و گواهینامه ها همراهش بود قهر کرد و رفت کلانتری که همون نزدیکی ها بود.
خلاصه اینکه بعد از کش و قوص های فراوان و رفتن به کلانتری، طرف با پرداخت خسارت و افتادن به دست و پای ما رضایت گرفت. و حالا نوبت اون بود که حال مامور رو بگیرم. واقعا خجالت آور بود که مامور قانون که باید حامی آدم باشه تبدیل بشه به شریک مجرم. در نهایت مامور هم وقتی دید اوضاع به ضررش هست شروع به عذرخواهی کردن و اظهار ندامت کرد. دیر وقت بود و باید برمی گشتیم اهواز. من هم دیگه صلاح دیدم ماجرا بیش از این کش نیاد. به سمت اهواز حرکت کردیم . حدودای 4 صبح رسیدیم اهواز.
حالا که به ماجرا فکر میکنم میبینم واقعا این تصادف از الطاف خداوند بود. اینکه من با فشار بچه بشینم پشت رل و طبق عادت با سرعت پایین حرکت کنم تماما از نشانه های لطف خدا بود چرا که اگر پسرخاله با اون عادت رانندگی با سرعت بالا به جای من بود خدا میدونه سر همه چی میومد.
با تمام تفاسیر سفر خوب و زیبایی داشتیم. به خصوص اینکه بدون برنامه ریزی بود و در روز تولدم مهمان خانم فاطمه معصومه س بودیم.


پ ن: محمد جان، عزیز برادر مطمئنم به اینجا سر میزنی. بی معرفت نباش. من رو از حالت با خبر کن.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-10:06 ق.ظ

حسن یوسف

دقیق یادم نیست که چند سال پیش بود. راستش اونقدر این سالهای اخیر اتفاقات مختلف در زندگی من افتاده که حساب و کتاب سالها از دستم خارج شده. فکر کنم حدود 10 سال پیش بود. به واسطه یکی از دوستان با یه روحانی بسیار سالخورده و عارف مسلک به نام میرزا آشنا شدم که این آشنایی محدود شد به چند تا دیدار و تمام. اینکه الان زنده هستند یا نه، نمی دونم.  راستش در گیر و دار روزمرگی ها و نسیان دنیا ایشون رو به فراموشی سپردم. تا اینکه اتفاقی دیشب این عزیز رو در خواب دیدم. و یه خاطره برام تداعی شد.
یه روز با همون دوستی که واسطه آشنایی ما بودند خدمت ایشون رفتیم. من کنارشون نشسته بودم و  محو تماشای موهای سپید و محاسن بلندشون بودم. شوخ طبع بود و گاهی سر به سر ما میزاشت و خودش غش غش می خندید. صدای خندیدنش شبیه صدای خندیدن پیرزن ها بود و همین خیلی بانمکش می کرد.
میرزا داشت یه کتاب می خوند. یادم نیست چه کتابی بود.  یه گلدون شاداب و زیبا هم  کنارش و درست جنب پنجره اتاق رنگ و رفته میرزا بود. گلدون  پر  از حسن یوسف و کاکتوس بود. کاکتوس یه گل زد بسیار زیبا داشت که عجیب دل ربایی می کرد.
خیلی تعجب کرده بودم. طاقت نیاوردم و از میرزا پرسیدم چطوره که کاکتوس که یه گیاه کم آبه با حسن یوسف که برعکس خیلی آبدوسته کنار هم اینقدر شاداب رشد کردند؟
جواب میرزا خیلی شنیدنی بود. گفت بابا جان اولش که اینطوری نبود. همش دعواشون بود. حسن یوسف شکایت از خارهای این خارخارو می کرد و خارخارو هم از آب زیادی معترض بود. کار به جاهای باریک که کشید دیدن دنیا ارزش این حرف ها رو نداره. یه کم این کوتاه اومد یه کم اون. حالا جفتشون سرزنده و سالمن. خارخارو به قدر خودش آب برمیداره و حسن یوسف هم اگه بعد سالی خاری به پرو و بالش رفت شکایتی نمیکنه.
هیچ وقت نفهمیدم نور حضور میرزا بود که اون گلدون اینقدر شاداب بود یا دلیل دیگه ای داشت. ولی میرزا بیراه هم نمی گفت. اگر دنیای ما اینطور نبود، اگر ما جور دیگه ای با هم کنار می اومدیم  الان وضعیت دنیای امروز ما به این صورت نبود. اگر یاد می گرفتیم هر کدوم فقط سهم خودمون رو برداریم و چشممون به دهن و لقمه دیگری نباش چقدر خوب میشد. اگر یاد می گرفتیم اگر کسی به هر دلیلی خارش به تنمون رفت شکیبایی کنیم چه دنیای زیبایی ساخته میشد. و چقدر خوب میشد اگر مثل نوشته هامون بودیم نه مثل من که ...




پ ن: محمد میدونم  ندیدن و گم شدنت تاوان کار مشابه ای هست  که در حق کسی دیگه کردم و تو این دنیا خدا از فضل و کرم خودش داره منو تنبیه میکنه.

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 24 تیر 1396-07:45 ق.ظ

کاسه صبر چون شکست...

صبر و تحمل هم حدی داره. طرف اگر روانی هم باشه دیگه باید اینقدر درک داشته باشه که وقتی طرف مقابلش داره گذشت میکنه، در عوض اون هم باید یه قدمی برداره. دیگه از رفتارهاش خسته شدم. واقعا رفتارهای زننده این آقا و لجبازی هاش به حدی رسیده که دیگه اون حس ترحمی که قبلا نسبت بهش داشتم رو هم ندارم. خدایا خودت به من صبر بده که کاری نکنم بعدها بابتش پشیمون بشم. خدایا آرامشی عطا کن که بتونم خوب صحبت کنم و درست تصمیم بگیرم.


پ ن: چقدر بی معرفت بودی تو داداش (محمد)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-02:47 ب.ظ

بی بی

یکی دو بار زیارت بی بی رفته بودیم. خیلی وقت قبل تر که جوانک بودم. اون وقت ها از نام و نشان بی بی چیزی نمی دونستم. همه میدونستیم امام زاده هستند و به احتمال زیاد از دختران اما موسی بن جعفر (ع) و البته خواهر آقا امام رضا (ع). بی بی ما گنبد و بارگاهی نداشت. هه بارگاه ایشون یه اتاقک بود در منطقه تقریبا کوهستانی. همیشه حس خوبی نسبت به زیارت حرم بی بی داشتم ولی متاسفانه سالهاست که مقدور نشده دوباره به زیارتشون برم.
سوالی که همیشه ذهن من رو غلغلک میداد این بود که چرا نام طایفه من با میر شروع میشه؟ و البته هیچ وقت جواب درستی براش پیدا نکرده بودم. هر وقت از قدیمی ها در این خصوص سوال می کردم می گفتند میر یعنی بزرگ و آقا. شجره نامه موجود هم تا حدود 16 نسل قبل مشخص بود و قبل از اون خیلی نام و نشان مشخصی وجود نداشت. نکته قابل توجه دیگه وجود نام های زیادی با پیشوند میرزا در شجره نامه حال حاضر بود که وجه تسمیه خاصی برای اون ذکر نمیشد.
چند وقت پیش فرد خیرخواهی پیدا میشه و اقدام به مرمت و بازسازی ساختمان کوچک حرم بی بی میکنه. و در این میان حلقه گمشده یا همون بقیه شجره نامه خانوادگی طایفه ما مشخص میشه. و با تطبیق اون شجره نامه قدیمی با تاریخ زندگی هر کدام از اجداد محترم بنده و شجره نامه موجود توسط یکی از اساتید تاریخ
، تکلیف بقیه اجدا محترم ما هم مشخص میشه.
نکته جالب ماجرا اینجاست که بی بی عزیزی که طایفه ما به صورت ژنتیکی به زیارتش انس داشتند و دختر بزرگوار امام موسی بن جعفر (ع) هستند در حقیقت جده بزرگ ما به حساب میان. و از اینجا دلیل اضافه شدن پیشوند میر به نام طایفه ای که از فرزندان ایشون ایجاد شده مشخص میشه و همینطوردلیل وجود اون همه نام با پیشوند میرزا در میان اسامی موجود در شجره نامه خانوادگی.
حس خیلی خوبی داره وقتی در حالی که از مزار اجدادت تا 6 نسل قبل بیشتر خبر نداری، یکدفعه مزار مادر بزرگت رو پیدا کنی. اونم چیزی حدود 1200 سال پیش.
و لذت بخش تر اینکه متوجه بشی امام رضا (ع) داییت میشه. خیلی بیشتر حال میده وقتی متوجه میشی آقا ابولفضل هم یه جورایی داییت میشه.خیلی خوبه که همه ائمه تا امام موسی بن جعفر(ع) اجداد مادری و بقیه این عزیزان دایی زاده های آدم باشند.مثلا من پسر داییم امام زمانه

پ ن: محمد جان به یادتم برادر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 7 تیر 1396-07:15 ق.ظ

این هم رمضان 96

این رمضان هم گذشت. چند سالی هست رمضان های متفاوتی دارم. امسال هم برایم متفاوت بود. حضور مادر عزیزم جان تازه ای به خانه بی جانم داده بود. وقتی غروب بر میگشتم خونه بوی غذا پیچیده بود توی خونه و دلم ضعف می کرد که زودتر افطار بشه و دست پخت مادر را بچشم. بوی زندگی خانه را پر می کرد و من گاهی شیطنت می کردم و خودم را بی حال تر از روزهای معمول رمضان نشان میدادم. عجیب دلسوزی ها و قربان صدقه رفتن های مادر برایم شیرین است. این ده روز آخر هم که خواهر محترم به جمعمان اضافه شد و نور علی نور. خواهر که داشته باشی یعنی به تعدادشان مادر زاپاس داری. یعنی می توانی بدون هیچ منتی موج موج محبت دریافت کنی.
رمضان تمام شده و انگار عمر حکومت شاهانه من هم دارد تمام می شود و مادر قصد کرده برگرده شیراز. پدر هر چند این مدت تنها نبود و پری و حسین کنارش بودند ولی دلتنگ مادر شده. غر غر های این روزهایش حوصله پری رو سر برده. مادر فردا می رود و من دوباره دلتنگش می شوم و ...
فردا خودم هم مسافرم. چند روزی میرم گوشه شمال غربی کشور. شاید این رفتن و این سفری که پیش آمده تقدیری بوده که خانه نمانم و دلتنگ جای خالی مادر نشوم.


پ ن: وقتی گمشده داشته باشی هیچ وقت قلبت آرام نیست. همیشه دلت مثل دریا مواج و طوفانیست. محمد به یادت هستم داداش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1396-10:25 ق.ظ

گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری


یه شیر خام خورده ای رفته گفته فلانی پشت سرت حرف زده. گفته خانم خ عصبیه، کنترل رفتار خودش رو نداره و ... . حالا از اینکه واقعا اینطور هستی که شکی در اون نیست. اینو خودت هم قبول داری. ولی گناه نکرده من این وسط چیه؟چرا بدون اینکه حتی از خودم جویا بشی و حداقل منو محاکمه کنی رفتی بین جمع های دخترونه خودتون از من بد گفتی؟ گفتی فلانی دروغ زیاد میگه؟ گفتی فلانی الکی میگه مرخصی رفتم شیراز ولی معلوم نیست کجا میره؟
من یه سوال از شما دارم. حتی اگر هم گفته شما درست باشه چه ربطی به شما داره که من مرخصی استحقاقی خودم رو کجا میرم؟ یا اصلا تو این 6 سالی که همکار بودیم کدوم دروغ رو از من شنیدی که میری تو جمع های خاله زنکی خودتون از من بد میگی؟
الان یعنی می خواستی جبران کنی؟ می خواستی هر طور شده کاری که من نکردم رو به بدترین شکل ممکن جبران کنی؟
شما که میدونی آقای رئیس سابق مشکلش چیه. میدونی به خاطر بیماریش به همه کس و همه چیز مشکوک شده. چرا تحت تاثیر رفتار و حرف هاش قرار گرفتی؟من در این چند سال حتی سر سوزن بی احترامی نسبت به شما داشتم؟
بین ما فقط دو جلسه صحبت  در خصوص ازدواج بود. صحبت هایی کاملا مودبانه و عاقلانه بیان شد. در نهایت هم من و فکر میکنم هم شما   به این نتیجه رسیدیم نمی تونیم یه زندگی مشترک داشته باشیم. گناه من اینه که عقلانی برخورد کردم و شما اونی نبودی که فکر می کردم و نشون میدادی؟ من به شما وعده وعیدی داده بود؟ من با شما با بی احترامی برخورد کرده بودم؟ تا حالا یه بار شده که حتی مستقیم تو چشمای شما نگاه کنم؟ پس چرا محاکمه نکرده رفتید قضاوت کردید؟تنها گناهم این بود که شرطی گذاشتم که شما از پسش برنیاید. اون هم  به خاطر اینکه خود شما آسیب نبینید. نمی خواستم مستقیم تو روی شما بگم اونی نیستید که فکر می کردم.
اصلا بر فرض که من هم این حرف ها رو زده باشم. این دلیل میشه شما برید حرف های خلاف واقع بگید. اون هم در جمع های زنانه ای که مثل رادیو بی بی سی در کسری از ثانیه هر چیزی رو به تمام شرکت مخابره می کنن.
این وسط اگر کسی باید گله مند باشه اون منم که شما و اون همکار هم اتاقیتون تحت تاثیر حرف های رئیس سابق رفتید نشستید تو اتاق مدیر گفتید یا جای ما در این واحده یا جای فلانی. رفتید یه سری حرف های غیر واقع و متوهمانه رئیس سابق رو مطرح کردید. که اگر درایت و البته آگاهی آقای مدیر از وضعیت بیماری رئیس سابق نبود من باید چه ها میکشیدم تا ثابت کنم چیزهایی که میگید غیر واقعی و فقط و فقط  از روی دشمنیه. که خدا خواست و در اون جلسه آخر سال آقای رئیس به ظاهر مودب و مبادی آداب از کوره در رفت و من رو فحش بارون کرد و تمام اون صحنه سازی ها نقش بر آب شد. وآقای مدیر هم اینبار به رفتار رئیس سابق معترض شد.
خانم خ، شما دخترک 15 ساله نیستید که نتونید خودتون رو کنترل کنید. شما از سی سال گذشتید. انتظار رفتار عاقلانه و منطقی تری از شما می رفت. الان هم تمام این حرف ها رو اومدم اینجا زدم چون نمی تونستم درون خودم نگهشون دارم. ولی از اونجایی که هیچ وقت علاقه ای به حرف های خاله زنکی و جمع های فتنه برانگیز زنانه نداشتم ترجیح دادم مثل همیشه بدون اعتنا از کنارشون بگذرم. نمی خوام هزینه نادانی دیگران رو من پرداخت کنم. و وجهه خودم رو با پرداختن به این حرف ها بین همکاران خراب کنم.




پ ن: هیچ توجیه عاقلانی ای برای این همه علاقه ندارم. برادر عزیزم محمد جان چشم انتظارتم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 21 خرداد 1396-09:56 ق.ظ

به نیمه رسید و من سالهاست که از نیمه گذشته ام

رمضان هم از نیمه گذشت. رمضان امسال با حضور مادر در کنارم خیلی لذت بخش تر شده. پس از چندین سال این اولین رمضانی هست که در کنار مادر هستم. همیشه رمضان رو دوست داشتم. روزه گرفتن زیباترین نوستالژی زمان کودکی من هست و حضور مادر این حس دوست داشتنی رو دوست داشتنی تر میکنه.
نیمه ماه رمضان برای من یه حس متفاوت تر داره. حس روزهای آخر تعطیلات. روزهای آخری که ناخداگاه شروع به شمارش معکوس میکنم و دلهره تمام شدنش تمام وجودم رو میگیره. لطفا در این روزهای عزیز و دوست داشتنی من رو از دعای خیرتون محروم نکنید. حتی به قدر یک صلوات


پ ن: وابستگی به انسان جماعت حماقت محضه. محمد دلتنگتم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :11
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...