تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1395-09:42 ق.ظ

اربعین 95-1

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
همه چیز با این جمله زیبا آغاز شد. وسوسه ای که در جانم افتاد و نا امیدانه در حالی که میدونستم هم مرخصی ندارم و هم به اون دلیل خاص اوضاع مالی خیلی مناسب نیست ولی به خودم وعده وعید میدادم که چه نشستی که اربعین نزدیکه و مبادا که از خاک پای زائران حسینی جا بمونی. ضامن یه بنده خدایی شده بودم که بعد از دو سال کش و قوس های فراوان و پرداخت نکردن اقساط، مجبور شدم به یکباره به خاطر حفظ اعتبار خودم 10 میلیون تومان رو به بانک پرداخت کنم. اونم درست زمانی که گرفتار پرداخت اقساط عظیم الشان خونه هستم. از طرفی فشارکاری این روزها و این پایان نامه که مثل بختک نشسته رو گلوم و داره راه نفسم رو بند میاره مزید بر علت شده بودن که هر طوری شده نزارن من به این سفر بروم.
تعطیلی اربعین در ایران یکشنبه بود و ما با دوستان هم گروه قرار گذاشتیم که زمان سفر به صورتی باشه که برگشت مصادف بشه با چند روز قبل از اربعین. چراکه تجربه سال های قبل نشون داده بود برای برگشت به شدت تهیه وسیله نقلیه سخت میشه. پس تصمیم گرفتیم چهارشنبه دو هفته قبل حرکت کنیم و دوشنبه هفته قبل از اربعین برگردیم اهواز.
متاسفانه مثل بقیه برنامه ریزی های ما ایرانی ها، این برنامه هم جور نشد و نهایتا همون دوشنبه ای که قرار بود برگردیم شد زمان شروع سفرمون.
ساعت 4 بعد از ظهر از محل کارم رفتم خونه و دقیقه نودی شروع کردم به چیدن کوله. کوله خیلی بزرگ بود و تا تونستم توش وسیله چپوندم. جالب اینه که مدام به دیگران توصیه می کردم سبک سفر کنند ولی خودم رعایت نکردم. محل قرارمون کنار مسجد جامع و ساعت 7 غروب بود. مینی بوسی برای رفتن از قبل هماهنگ شده بود. ساعت 7:05 به محل قرار رسیدم و پیش خودم ناراحت بودم که چرا 5 دقیقه دیر تر رسیدم. همون موقع رسول هم رسیده بود. پیش خودم گفتم الان همه بچه ها منتظر من هستند. ولی متاسفانه این جماعت تا ساعت 8 شب ما رو معطل کردند. بالاخره ساعت 8 گروه آخر رسید و پس از جا دادن وسایل به سمت محل قرار دوم حرکت کردیم. چند تا از دوستان قرار بود که اونجا سوار شوند.
در محل قرار دوم تازه متوجه شدیم که مینی بوس معاینه فنی نداره و باید سوار یه مینی بوس دیگه بشیم. اونقدر وقت تلف کردیم که زمان خروج ما از شهر شد ساعت 10 شب. حوالی ساعت 12 شب رسیدم چزابه و بعد هم عبور از مرز و مسائل خودش.
همون جا 4 نفر از تیم ما جدا شدند و این شروع جدایی های بعدی بود.
منطقه مرزی متناظر چزابه در عراق به شیب معروفه. ون ها و مینی بوس ها و خیلی کمتر اتوبوس های عراقی در مرز آماده بودند تا با نرخ هایی وحشتناک زائران رو به نجف، کربلا، کاظمین و سامرا برسونند. دوستان همراه ما که اندکی عربی میدونستند شروع به چانه زنی کردند و دو ساعت رو دقیقا با همین چانه زنی ها هدر دادند.غافل از اینکه عراقی ها مرغشون یه پا داره و از قبل با هم هماهنگ بودند. جالب اینکه در نهایت با همون نرخ قبلی و  ماشین داغون تر راضی شدیم.
راننده دو تا جوان شیعه بودند که به نوبت رانندگی می کردند و اصلا اعتقادی به سرعت مطمئنه نداشتند. یکیشون به شدت معتقد بود که هر پستی و بلندی که در جاده وجود داره باید از روش عبور کنه. جاده هم به شدت نامناسب بود. استان میسان  قبل از تجاوز آمریکایی ها و زمان صدام هم به شدت دچار محرومیت بود. از جمله استان هایی که مورد بغض و کینه صدام قرار گرفته و مردمش به شدت تحت تحریم های سیاسی صدام زندگی می کردند.
بین راه گاهی چرتی میزدیم و گاهی هم گپی با دوستان. دم صبح برای نماز در کنار یه موکب توقف کردیم و نماز رو خوندیم. هوا به شدت سرد بود و نماز ما همراه بود با لرزش شدید بدن و صدای دندانهایی که به هم کوبیده میشدند. بعد نماز بلافاصله رفتیم سمت چای. صبحانه مختصری خوردیم که شامل ساندویچ فلافل و آش میشد. خیلی برام جالب بود این اولین باری میشد که ساعت 6 صبح ساندویچ فلافل می خوردم.
بعد صبحانه دوباره حرکت کردیم. در بین راه با بالا اومدن خورشید و گرم شدن هوا، بچه ها جان تازه ای گرفتن و انگار باتری های خورشیدیشون  شارژ شده باشه شروع به تیکه پرانی به همدیگه و شوخی کردند. برادران دزفولی وشوشتری تکیه کلام های خاص و جالبی دارند. یکیشون یتیم مونده هست که وقتی می خوان به کسی اعتراض کنند اون رو به کار می برند. یکی از برادران دزفولی که از سیگار کشیدن بیش از حد راننده ها کفری شده بود با ترکیبی از زبان های فارسی، عربی و لهجه غلیظ دزفولی بهش گفت یتیم مونده تو شبابی مازا سیگار کثیر؟ حالا بماند که ما داشتیم از خنده روده بر میشیدیم ولی جوابی بی ربط ولی جالب از راننده شنیدیم.
 راننده به زبان عربی گفت: کدوم جوان؟ داعش مگه جوانی دیگه تو عراق گذاشته؟
این جمله خیلی منقلبم کرد. دقیقا میشد حسرت های یه جوان رو در این کلام و حسی که این جوان منتقل می کرد درک کرد.
نزدیکی های دیوانیه که رسیدیم تازه یادم افتاد که من قرار بود وقتی به عراق رفتم با یه دوست عراقی تماس بگیرم. از شرطه های دیوانیه بود و از چند ماه قبل وعده گرفته بود که وقتی رفتم عراق حتما برم و مهمونش باشم.
هرچند میدونستم که وقت نیست برای رفتن ولی برای رفع تکلیف تماس گرفتم. با خودم درگیر بودم که چه بهانه ای بیارم که این رفیق عراقی با شرمندگی بسیار بسیار زیاد گفت که برای ماموریت اعزام شده بغداد و خودش نمی تونه که میزبان ما باشه.
دوستان خوزستانی میدونن که عرب زبان ها چقدر شرمنده میشن وقتی کسی مهمانشون باشه و نتونن پذیرایی کنند. با التماس از من خواست که بریم خونشون و برادرش میزبانمون باشه. منم از خدا خواسته گفتم: نه برادر قصدم دیدن شما بود. ان شاالله سفر بعدی مزاحم میشم. و هرچه بنده خدا قسم داد قبول نکردم وبا شرمندگی زیاد خداحافظی کرد.
حوالی اذان ظهر بود که رسیدیم نجف. اونقدر داخل ماشین این ور و اون ور شده بودیم که بدنمون خرد و خمیر بود. داخل شهر هم یه مسیر با تاکسی رفتیم تا نزدیکی های حرم رسیدیم.
همینجا یکی دوتا از بچه ها رفتن وضوع بگیرند و ما هم آرومتر رفتیم و بهشون زنگ زدیم که کنار یه ایستگاه پلیس که شبیه کلاه پلیس بود منتظرشونیم. حدود یک ساعت منتظر موندیم ولی خبری از دوستان نشد. گوشی ها هم هیچ کدوم خط نمیدادند. وقتی خوب به اطراف نگاه کردیم دیدیم به صورت نامنظم تعداد زیادی از این ایستگاه های کلاه مانند پلیس اون اطراف هست.
نا امید شدیم و سه نفری رفتیم زیارت. من کوله رو در قسمت امانات گذاشتم و رفتم سمت حرم حضرت امیر.
حرم به شدت شلوغ بود و صدای حیدر حیدر دسته های عزاداری که اغلب ایرانی بودند ابهت خاصی به جو و فضای حرم داده بود. دسته های سینه زنی گوشه و کنار حلقه زده بودند و به شکل حماسی و زیبایی نوحه خوانی و سینه زنی می کردند. به زحمت اندک جایی پیدا کردم و نمازهای زیارت رو خوندم. همونجا به نیابت از همه دوستان و کسانی که سفارش دعا کرده بودند هم نماز خوندم.
فضای حرم چنان از جمعیت فشرده بود که غیر ممکن بود بشه رفت و به ضریح رسید. قید دیدن ضریح رو زدم و به سمت در خروج رفتم. موقع خروج خواستم سلام بدم که دلم یکدفعه آشوب شد. با خودم گفتم این همه راه بیام و ضریح آقا رو ندیده برگردم؟
میدونستم نفس زیارت مهمه ولی این دل عنانش دست خودشه. میکشد آنجا که خاطر خواه اوست.
کفش ها رو گوشه ای گذاشتم و پای برهنه دل دادم به جمعیت. خودم رو سپردم به موج حیدریان و رفتم که ببینم قسمتم چی میشه. دستم رو بلند کردم به این امید که به ضریح برسه و دلم رو دادم به آقا. به شکل باور نکردنی بدون اینکه کوچکترین فشاری به کسی بیارم موج من رو برد و رسوند به ضریح. از اون موج نیم طوافی گرد حرم و قبله عدالت خواهان عالم سهم من شد و با موج از حرم خارج شدم. در حالی که انگار کودکی از مادرش جدا شده باشه اشک می ریختم. گفتم ضریح آقا رو میبینم و دریای مواج درونم آروم میشه. ضریح رو دیدم و موجها تبدیل به سونامی و طوفان شدند.
رفتم سراغ کفش ها ولی اثری از اون ها نبود. یه پیرمرد نحیف اونجا نشسته بود. وقتی دید دنبال کفش ها می گردم از زیر پاش کفش ها رو بیرون آورد. گفت می خواستم برم ولی وقتی دیدم داری میری زیارت گفتم مراقب کفش هات باشم تا بر می گردی. و رفت بی آنکه منتظر تشکر من باشه.
از حرم بیرون زدم و به دنبال رسول اطراف رو سرک کشیدم. کمی جلوتر رسول رو دیدم که تو صف قیمه نجفی ایستاده. رفتم کوله رو از امانات گرفتم. برعکس خادمان حرم آقا علی ابن موسی الرضا، خادمان اینجا خیلی خوش برخورد نیستند. یا شاید این چند باری که رفتم برای من اینطور به نظر اومده باشه.
بعد از بیرون اومدن از حرم و پیدا کردن رسول و بقیه دوستان، برای استراحت و خوردن غذای  نذری به یه موکب رفتیم . بین راه دوستان از اینکه آدرس اشتباه داده بودیم گله کردند. جالب بود تا اون لحظه ما فکر می کردیم مقصر اون ها هستند. 
بعد از استراحت و کلی جر و بحث بالاخره به این نتیجه رسیدیم که اول بریم قبرستان وادی السلام و از اونجا مسجد کوفه و سهله و  بعد هم شروع پیاده روی.
مسجد کوفه بسیار شلوغ بود. قرار شد یکی از ما کنار کوله ها بمونه و بقیه برن نماز بخونن. من پیش قدم شدم. راستش می خواستم ثواب زیارتم بیشتر باشه ولی اونقدر بچه ها دیر کردند که تقریبا پشیمون شدم.
یکی از دوستانی که با همسر و دختر کوچکش اومده بود ترجیح داد با ماشین تا عمود 200 بره و فردا اونجا منتظر ما بمونه که به هم ملحق بشیم. مسیر مسجد کوفه تا مسجد سهله که خیلی هم زیاد نبود رو پیاده طی کردیم. ولی چون دیروقت بود از نماز مسجد سهله چشم پوشی کردیم و پیاده راه افتادیم به سمت مسیر عمودها.
از یه مسیر فرعی حرکت کردیم. ساعت از 10 شب گذشته بود و هوا رو به سردی میگذاشت.
ادامه دارد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 1 آذر 1395-03:18 ب.ظ

سلام ...

این سفر هم با تمام اتفاقات و ماجراهای عجیب و باور نکردنیش تموم شد. خدا رو هزار بار شکر میکنم که توفیق داد که من میون بنده های خوبش راهی سفری بشم که ختم به کعبه دل ها میشد.
سفری که به جز زیبایی در اون ندیدم و انصافا وصف ناشدنی ترین سفر زندگیم بود. هر چند که بار اولم نبود که به این سفر می رفتم ولی انگار قرار بود این سفر رنگ و بوی دیگه ای داشته باشه.
ماجراهای جالبی در طول سفر پیش آمد که ان شاالله اگر عمری باشه در پست های بعدی درباره اون ها می نویسم.
دعا گوی همه دوستان بودم

دوست جامانده: شما همین حالا هم با خدمت به اون عزیز داری دور قبله حسینی طواف میکنی. اجرش خیلی خیلی بیشتر از طواف ماست. ان شاالله به زودی به حرم آقا امام حسین (ع) مشرف میشید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 24 آبان 1395-09:29 ق.ظ

یاس خوش بوی حسین (ع)

شمع راهم روشن
تک چراغی حاضر
و مرا می خواند
راه خوش بوی حسین (ع)
یک قدم مانده به عشق
یک نفس مانده به بوییدن عرش

عازم کربلا هستم. از همه دوستان عزیز التماس دعای خیر دارم.
دعا بفرمایید قلب و روحم آماده درک این سفر شود.
حلال بفرمایید
در پناه حق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 15 آبان 1395-04:53 ب.ظ

چند تا خاطرک زیر پوستی

1- پدر محترم رفتن یه ماشین خریدن از خود خود خودرو ساز. صفر صفر صفر. سه میلیون جریمه رانندگی داره.
2- آقای عبیات آبدارچی واحدمون اومد گفت یارانم قطع شده چکار کنم. راهنمایشش کردیم که کجا بره. رفت و برگشت. دیدم غمگینه. گفتیم په چت شد؟میگه گفتن تو دوسال پیش مردی. باید یارانه این دو سال رو که گرفتی پس بدی وگرنه زندانیت می کنیم.حالا این بماند موندم چرا این بنده خدا خودش باورش شده بود؟
3- مدیر عامل سابق شرکت رو به خاطر رشوه 3 میلیارد تومنی از کار برکنار کردن. حالا شنیدیم شده مدیر عامل یه شرکت دولتی بزرگتر.( شایسته سالاری)
4- یه بنده خدایی یه کیسه نایلونی دستش بود حداقل 6 یا 7 کیلو گوشت توش چپونده بود. اومده به من میگه کرایه برگشت به خونه ندارم یه دو تومن میشه بهم بدی. خو بنده خدا یه 50 گرم کمتر می خریدی که کرایه رو مجبور نشی از ملت بگیری.
5- رفیقم در یه خیابان خلوت با ماشین نیروی انتظامی تصادف میکنه بیهوش میشه. میبرن میندازنش خارج شهر. روستایی ها پیداش میکنن و میرسوننش به درمانگاه.بهش میگم برو شکایت کن. میگه با این شرایط میترسم ازم خسارت ماشین پلیس و پول بنزین رو هم بگیرن.
6- یه بنده خدایی که قاتل بوده رو اعدام میکنن. فامیلشون که پلیس بوده مستقیم  از سر کار با لباس نظامی پلیس میره برای عرض تسلیت. فامیل های محترم میگیرن تا می خوره میزننش. گفتن رفقای تو برادر ما رو گرفتنو اعدام کردن.
7- برادرم بعد از 4 سال سربازیش تموم شده. رفته مرخصی پایان خدمت حالا که برگشته دیده دوباره سیستم از نوع معرفیش کرده به یه یگان دیگه برای خدمت. تمام سوابق هم آب شدن رفتن تو زمین. (بسوزه پدر پارتی بازی. با پارتی حلش کردم)
8- یه کاری پیش اومد که باید با یکی از مدیران ارشد سازمان مشورت و یه سری اطلاعات ازش دریافت می کردم. هر چی زنگ زدم دفترش کسی برنداشت. خدا خدا می کردم پیداش بشه وگرنه به شدت گرفتار میشدم. موبایلش رو چندین و چند بار گرفتم ولی باز جواب نداد. حوالی ظهر یه کار دیگه پیش اومد که باید به یه بنده خدایی در خارج از شرکت زنگ میزدم. شماره منزلش رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده. میدونید کی پشت خط بود؟ همون مدیری که صبح باهاش کار داشتم من اصلا شماره منزل این آقای مدیر رو نداشتم. اطلا می خواستم با کس دیگه ای صحبت کنم. چطور شماره ایشون افتاد خدا میدونه. (کلید اسرار، این قسمت عاقبت در رفتن از سر کار)
  9- امروز صبح به یه همکار زنگ زدم. شماره داخلی 3314 بود و فامیلش هم طالبی. واحد خدمات کار می کرد. من اشتباه شماره 4413 رو گرفتم. یه بنده خدای دیگه جواب داد و گفت طالبی هستم بفرمایید. قاطی کردم گفتم من با آقای طالبی خدمات کار دارم. گفتم من طالبی واحد حسابرسی هستم. جل الخالق
10- برای تولد بهترین دوستم با زحمت و جستجوی زیاد یه کتاب قطور و به قول بچه ها ارزشی پیدا کردم. مطمئن بودم با علایقش سازگاره. چند وقت بعد گفتم کتاب رو خوندی؟ چطور بود؟ گفت: عالیه و کاربردی. اون لحظه معنی کاربردی رو متوجه نشدم. چند وقت بعد رفتم خونش که بهش سر بزنم دیدم کتاب رو گذاشته روی میز نهار خوردی و هر وقت قابلمه رو میذاره روی میز ازش استفاده میکنه که رومیزی نسوزه.
11- مدیر خیلی خیلی باسابقه (فسیل شده) یکی از قسمت های سازمان مانیتورش رو فرستاده مرکز رایانه شرکت برای تعمیر، ولی نوع مشکل رو ذکر نکرده بود. بهش زنگ زدن و مشکل رو پرسیدن. گفت فرستادم برای تعویض ویندوز
12- یه فایل برای همین مدیر محترم فرستاده بودم. تلفنی شروع کردم براش توضیح دادن. یه نکته گفتم. اونم گفت دقیقا کجای فایله؟. منم گفتم درست سمت راست گوشه پایینی صفحه مانیتور رو نگاه کن. برگشته میگه سمت راست من یا سمت راست شما؟
13- آبدارچی واحد سه هفته پیش یه بطری آب گذاشته بود توی یخچال. امروز بهش گفتم فلانی آب نیست تو یخچال لطفا یه بطری آب بزار. با تعجب پرسید آب تموم شد؟؟؟شما چقدر مصرفتون بالاست. فکر کنم این آبدارچی ما عجیب به آبیاری قطره ای اعتقاد داره.

پ ن: این پست به سبک دکتر ربولی نوشته شده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-08:00 ق.ظ

خونه عمه 2

خلاصه این برادرگروهبان یکم ما پرسید چیزی شده؟
همین که گفت چیزی شده پریدم روش و شروع به کندن موهاش و زدن مشت تو شکمش کردم. داشتم میزدمش و دق و دلی خودم رو سرش خالی می کردم که دیدم یکی به دستم زد و گفت آقا میگم چیزی شده. متوجه شدم برای یه لحظه توهم بر من غالب شده بود.
از مابقی ماجرا به علت طولانی شدن بیش از حد که بگذریم. ایشون یه گزارش تنظیم کرد و اظهارات بنده رو نیز مکتوب کرد.اون دزد محترمی که زده بودم پاش رو ناکار کرده بودم و  به شدت می لنگید رو  به کلانتری انتقال دادند و نفر بیهوش هم با آمبولانس به بیمارستان اعزام شد. تو این فاصله هم ظاهرا به هوش اومده بود.
حالا اون چیزهایی که باعث شد این قصه حسین کرد شبستری رو براتون تعریف کنم این نکات پایین بود. ملاحظه بفرمایید:
1_ موقع انتقال آقا دزده به بیمارستان،گروهبان یکم عزیز گفت: خدا بهت رحم کنه بلایی سرش نیومده باشه.
2- در کلانتری از اون بنده خدای محترم دزد به کرات خواستند که اگر در خصوص ضرب و شتم از من شکایت داره با کمال میل حاضر به پیگیری هستند.
3- از من تعهد گرفتند تا به هوش اومدن شخص شخیص دزد و تایید اینکه مشکلی براش پیش نیومده از شهر خارج نشوم. مبادا چیزیشان بشود.
4- تا صبح در راهروی کلانتری برای ثبت گزارش عملا به جای سرباز نگهبان اونجا پست دادم. چون عزیزی که در قسمت مرفوع و کامپیوتر بودند دندان درد داشتند و قرص خواب میل کرده و خواب تشریف داشتند. مادر مرده
5-تمام کلانتری به اون بزرگی یک صندلی نداشت که من شاکی بتونم لحظه ای بنشینم.
6 -
.
.
.
و حالا قسمت عجیب ماجرا:
1_ آقایان دزد با بزرگواری تمام از بنده بابت ضرب و شتم شکایتی نکردند.
2- آقایان محترم دزد هر دو لیسانسه بودند. یکیشون مکانیک و دیگری معدن (به همین خاطر همش میگفتم محترم)
3- خوشبختانه آقایان محترم دزد هیچ آسیب جدی ندیده بودند وگرنه من باید به خوردن آب خنک عادت می کردم.
4- به شکایت ما رسیدگی نشد تا اینکه زنگ زدیم یکی از فرماندهان پلیس استان که با بنده دوست بودند و سفارش کردند. بعد از اون کل کارهای من بیست دقیقه بیشتر طول نکشید.
5- مبلغ 100 هزار تومان وجه رایج مملکت بابت درمان سرپایی اون دزد عزیزم پرداخت کردم.
6- شب موقع عزیمت به کلانتری ماشین پلیس محترم بنزین نداشت. براشون بنزین زدم.
7- ولش کنید همین قدر کافیه...

خلاصه ساعت 8 صبح برگشتم خونه عمه و چون پنج شنبه بود گفتم بگیرم بخوابم تا ظهر و بعد برم خونه خودم. حوالی ساعت یازده از خواب بیدار شدم. خونه به هم ریخته بود. تر و تمیز کردم و چای گذاشتم. داشتم فلاکس رو میشستم که یه لحظه از زیر میز نهار خوری چیزی توجهم رو جلب کرد. فکر می کنید چی بود؟؟؟؟؟؟؟
قبلش یه سوال می پرسم. من به پلیس که زنگ زدم نوع سرقت رو چی گفتم؟
پلیس که دم درب خونه اومد دزدها رو برد. توگزارش نوع سرقت رو چی اعلام کرده بود؟
در کلانتری که گزارش نوشتن و شکایت رو تنظیم کردند نوع سرقت روچی نوشتند؟
بله، سرققققققققققققتتتتتتت مسلحانه
من که گیج و هنگ بودم اون موقع ولی خداییش این آقایون پلیس یه بار هم به فکرشون نرسیده بود پس اسلحه این سرقت مسلحانه کجاست؟؟؟؟؟؟
هیچی دیگه مثل فیلم ها با یه کیسه فریزر اسلحه رو برداشتم و دوباره زنگ زدم به اون دوستم که فرمانده پلیس بود. نفر فرستادند اسلحه رو تحویل گرفتند و رفتند.
اینی که عرض کردم جای همه چیز عوض شده اینه. مثلا من شاکی بودم از متشاکی باید رضایت می گرفتم. به جای اینکه از من بپرسند بلایی سرت نیامده مدام به آقایون دزد القاء می کردند که از من شکایت کنند و ... .
خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه.ان شاءالله
البته واضح هست این ماجرا اصلا به همه جان برکفان نیروی سر افراز انتظامی تعمیم داده نمی شود. منکر زحمات بی دریغ این عزیزان نیستم. چراکه چند نفر از دوستان صمیمی بنده در این نیرو خدمت میکنند و با این نیرو به خوبی آشنایی دارم.
 
نکته پلیسی: با دزد ها به هیچ وجه درگیر نشوید.

نکته تجربی: وقتی دزد آمد خونه شما مودبانه همه چیز را تقدیم کنید یا اینکه اگر خواستید برخورد کنید بزنید در جا بکشیدش. باور کنید نسبت به زمانی که ناقص می شود ارزانتر با شما حساب میکنند
نکته تربیتی: هیچ وقت از پیراهن کهنه و وا رفته شوهر عمه تان به عنوان دستبند استفاده نکنید. ایشان تازه از سفربرگشته اند و به جای تشکر فرمودند. اااا نگاه کن. این همون پیرهن قشنگه بود هاااا.(چقدر از شوهر عمه و شوهر خاله جماعت بدم میاد. اه اه اه )
من الله توفیق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1395-10:27 ق.ظ

خونه عمه 1

عجب دنیایی شده این دنیای ما. یه وقتی پدرم میگفت دیگه هیچ چیز مثل قدیم ها نیست و هیچ چیزی هم سر جایش نیست که نیست. اون موقع من هرچی فکر می کردم به مفهوم عمیق این جمله پی نمی بردم. تا اینکه چند روز پیش ماجرایی اتفاق افتاد که دقیقا درک کردم که پدر محترم چه فرمایشی می کردند. واقعا دیدم که هیچ چیزی مثل قدیم نیست.
ماجرا اینطور بود که عمه محترم بنده مشرف شدند کربلا و قرار بر این شد بنده تا زمان بازگشت ایشون و همسرشون از مسافرت شب ها خونه اون ها بخوابم. پسرهای مجرد درک میکنند چی میگم. هرجا قرار باشه فامیل تشریف ببرند مسافرت، جورکش و پاسبان امنیت خونه این عزیزان جوانان مجرد فامیل هست. (لطفا به جنبه های مثبت بیاندیشید).
حالا این وسط چون من  در خونه سازمانی زندگی میکنم بهترین گزینه برای بکارگماری در پست شریف پاسبانی شبانه در منزل عزیزان فامیل هستم. با این توجیه که منزل من نیاز به نگهبانی نداره. منم طبق معمول تو رودربایستی (شایدم رو دروایستی؟)گیر افتادم و چنان چشمی گفتم که عمه کلی قربان صدقه برادرزاده شاخ شمشادش رفت. کلی غذا و میوه هم تدارک دیده بودند در یخچال که مثلا گرسنه نمانم (همه غذاها بلا استثنا بی نمک بودند).
چند شب پیش بعد از یه روز کاری سنگین و همینطور کلی کت خوری در باشگاه، خسته و کوفته راهی منزل عمه شدم. شامی گرم کردم و خوردم و خوابیدم. و به عادت همیشه که باید تمام چراغ ها خاموش باشند که بخوابم، خانه را در تاریکی مطلق فرو بردم. حوالی نیمه شب بود که صدای چرخیدن کلید یا یه چیزی شبیه به اون رو در درب ورودی خونه که بعد از گذشتن از حیاط باید بهش میرسیدی شنیدم. اونقدر خسته بودم که هیچ توجهی به اون نکردم. دوباره خوابیدم. نمیدونم چند دقیقه بعد با باز شدن درب هال از خواب بیدار شدم. درب با یه صدای جیییییییییییر ممتد باز شد. منم که روی کاناپه یه پتو انداخته بودم رو خودم داشتم از زیر پتو نگاه می کردم.
دو نفر جوان رشید رو تونستم در نور بسیار اندکی که از چراغ معابر داخل کوچه به اتاق میتابید ببینم. ماشاالله چشم بدشون کور دو تا یل بودند برای خودشون. با چراغ قوه شروع به کاویدن اطراف کردند. نور یکی دوبار از روی من هم عبور کرد ولی چون تاریکی زیاد بود و کاناپه هم بزرگ به حضور من پی نبردند. ظاهرا تمایلی به روشن کردن چراغ هم نداشتند. کمی صبرکردم ببینم شرایط چطور میشه. سعی می کردم حتی بدون صدا نفس بکشم. در همین حین متوجه شدم یکی از این سارقین محترم مسلح به سلاح کمری هست. و اون یکی هم یه چیزی مشابه  یه دسته بیل نصف شده داشت.
آقا ما حقیقتش با دسته بیل مشکل چندانی نداشتیم. چون دفاع شخصی کار میکنم و مشابه تمریناتش رو زیاد داشتیم. نگران ضربه خوردن هم نبودم چون اونقدر تو این باشگاه لنگ و لگد می خورم و برای تنشیواری تمرین می کنم که خیلی با ضربه اینطوری از پا نمیفتم. مشکل اسلحه کمری بود که هرچند تمرین دفاع شخصیش رو خوب بلدم ولی به صورت زنده تا حالا انجام نداده بودم.
این عزیزان جان تقریبا هم قد خودم بودند ولی چهار شانه تر و به نظر قوی تر.
همینکه دو تاشون رفتن تو یکی از اتاق ها، من از زیر پتو مثل یه گربه خزیدم تو آشپزخونه. دنبال یه کارد یا چاقو بودم که دیدم اونی که اسلحه داشت جلوم سبز شد. البته من رو ندیده بود داشت بنده خدا کار خودش رو می کرد که یهو با من چشم تو چشم شد. فاصله نیم متر بیشتر نبود. فکر کنم برای یه لحظه تصور کرده بود همکار محترمش هستم. امونش ندادم با ساعد دست چنان محکم کوبیدم تو گردنش که درجا افتاد کف آشپزخونه. عکس العملم کاملا غیر ارادی بود. اصلا نفهمیدم چرا زدم تو گردنش. تو اون تاریکی نفهمیدم اسلحه کجا افتاد.
پریدم تو اتاقی که آقای دزد محترم داشتن کند و کاو می کردند. ایشون هم همزمان به طرف درب اتاق حرکت کرده بود که ببینه چی شده. ضربه گدانی نوش جانش کردم. حالا بماند که تو تاریکی پنجه پای راستم به دیوار خورد و الانم اندکی لنگ میزنم. بچه های رزمی کار میدونن ضربه گدان اگر کاری زده بشه مساوی با ایپن (ضربه تمام کننده در مسابقات کیوکوشین) کردن طرفه. این بنده خدا هم قشنگ نشست همونجا. منم سه چهار تا لگد و مشت درست حسابی دیگه نثارش کردم که داد و بیدادش به هوا بلند شد.
سریع چراغ رو روشن کردم که اوضاع بهتر دستم بیاد. که دیدم ای بابا چه ریسکی کردم. این دو تا عزیز از دست رفته از آنچه در تاریکی دیده بودم خیلی درشت دونه تر بودند.
این بنده خدا رو سریع کت بستم و نشستم رو کمرش. مشکل اینجا بود تا اینجا کار رو بلد بودم ولی بقیش رو دیگه نه. هر چند ثانیه هم یه مشت حواله کتفش می کردم که نفسش بند میومد. اینا رو میزدم مبادا جون بگیره. چون اگر جون می گرفت بعید میدونم حریفش میشدم. نگران اون یکی هم بودم که نکنه مرده باشه.
به زور با یه پیرهن دست های این یکی رو بستم و رفتم زنگ زدم پلیس محترم. با آب و تاب تمام ماجرا رو تعریف کردم و آدرس رو دادم. اون دوست پلیس بهتر از جانم فکر کنم هنوز خوابش کامل نپریده بود.  چون چند بار آدرس رو از اول پرسید. همسایه های محترم هم که کلا به روی خودشون نیاوردند.البته از یه جنبه دیگش خوشم اومد. این نشون میداد عمه جان اینا همسایه فضول ندارند.
من که هر لحظه منتظر بودم ماموران سیاه پوش با اسلحه های خفن سر برسند، مناسب ندیدم با شورتک و زیر پوش ظاهر بشم. چون مطابق تمام فیلم هایی که دیده بودم قطعا یه تیم خبرنگار خبره هم بعدشون میومدند و ماجرا رو برای دنیا مخابره می کردند. سریع لباس پوشیدم و یه سری هم به اون دوست بیهوشمون زدم. خدا روشکر زنده بود.راستش خیلی هم دوست نداشتم به هوش بیاد. فقط با نخ های نایلونی مخصوص جعبه شیرینی دست های اونم از پشت بستم.
دل تو دلم نبود. وارد یه ماجرای جنایی شده بودم. و منتظر بودم که گزارش کامل رو به ماموران تیم عملیاتی بدم. انتظارم کمی طولانی شد. گفتم اشکال نداره راه رو پیدا نکردند. خلاصه بعد 45 دقیقه مجدد تماس گرفتم با پلیس و اون شماره معروف. دیدم اون عزیز قبلی نبود و یه صدای کمی عصبانی برداشت. اینبار شمرده تمام ماجرا رو تعریف کردم. بهم گفت نکشتیشون که؟ گفتم نه غلط بکنم. فقط یکیشون بیهوشه.
گفت برو بیرون مامورها دارن میان خونه روگم نکنن. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون نگران آرامش همسایه ها بودم که وقتی اون همه ماشین پلیس آژیر کشان میان و تک تیراندازها و تیم ویژه مستقر میشن مزاحم خواب همسایه ها نشن یه وقتی.
بعد یه ربع دیگه که وایسادم برگشتم تو خونه که ببینم چه خبره. همین که رسیدم تو هال دیدم زنگ به صدا درومد. برگشتم سمت درب حیاط که دیدم یه ماشین کنار در ایستاده. یه پژو 405 وارفته که یه سرباز پشتش نشسته بود و آقای گروهبان عزیز هم پشت به من ایستاده بود رو به روی ماشین.
ذوق مرگ شده وایساده بودم نگاهشون می کردم که دیدم آقای گروهبان برگشت سمتم. ماشاالله ماشاالله شکم اندازه یه خانم پا به ماه. چشم ها هم که تابلو بود. معلوم بود به زور از خواب بیدارش کردند. سرباز هم الهی دورش بگردم اصلا ما رو به ... حساب نکرد.
ادامه دارد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 26 مهر 1395-10:59 ق.ظ

این یک تحلیل روانشناسی نیست فقط نظر بنده هست و بس

هنوز خیلی از دهه شصتی بودن فاصله نگرفتم و  همینطور از دوران جوانی و به قولی در شروع دوران بزرگسالی هستم. نسل ما نسلی بودکه نه به نسل قبل تعلق داشت و نه با نسل بعد یکی بود. شاید خیلی کمتر پیش بیاید که در طول تاریخ شکاف هویتی به این بزرگی در بین دو نسل ایجاد شده باشد. نسلی که دغدغه هایی داشتیم که جنسش با دغدغه های دو نسل پیش و پسمان زمین تا آسمان متفاوت بود. باز به قول دوست عزیزی این نسل را باید نسل مجردها گذاشت. نه فقط به معنای تجرد و ازدواج نکردن بلکه به معنای غوطه ور شدن هایی از جنس دوران مجردی. و در این بین دخترانمان بیش از همه از این تجرد آسیب دیدند. چرا که بیشتر شاهزاده هایی که قرار بود بر اسب سفید سوار شده و دختران دهه شصتی با روحیه هایی از جنس کلاسیک رمانیتک را خوشبخت کنن جوانان پر شر و شور دهه قبل بودند که در گیر و دار جنگی نابرابر به جای در کنار داشتن حور و پری های پاک سرشت سرزمینم به نوشیدن شربت شهادت راضی شدند.
همه این چند خط بهانه ای بود که نسلی را یادآور شوم که هم کمبود داشتند و هم نداشتند. هم ترسیدند  هم نترسیدند. نسلی که مدارس چند شیفت را تجربه کردند و درس خواندن در زیر باران موشک را لمس کردند علی الخصوص مردم مناطق ما که برای همیشه انگار قرار است مهر محرومیت بر پیشانیشان باشد. راستی چقدر از این کلمه استان های محروم متنفرم. درست مثل دهک سه یا همون خوشه بیچاره 3 که آفریننداش آن آقای دکتر خوش تیپی بود که بگم بگمی فرمود و رفت که برود.
دیشب زیر یک پست در اینستاگرام یه دوست دهه هفتادی مجازی کامنتی گذاشتم. بسیار مودبانه و با مضمون دعا و دلتنگی . با سابقه پست های قبل و حال و هوای این پست فکر می کردم که جمله مناسبی نوشته ام. در جواب فرمودند: بی خیال حاجی فضا را معنوی نکن. با سابقه ذهنی قبلی فکر کردم شاید منظورش اینه که دلتنگ نباش. منم هم کامنت دیگه گذاشتم . اصلا فضای پست و مابقی پست های این دوست هم همین بود. جواب کامنت بعدی این دوست تمام تصوراتم رو از این شخص به ویرانه ای تبدیل کرد. جواب داد حاجی بی خیال بکش بیرون.
حالا شما تصور کنید دارید با یک جوانی صحبت میکنید که کم و بیش اون رو میشناسید. به مذهبی بودن معروف هست و شمایلش و آرزوهایش یه چیزی شبیه بچه بسیجی ها زمان جنگ هست. اونقدر دلنشین به نظر می آید که دوست داری همیشه جویای احوالش باشی.بعد یکدفعه اون جوان بگوید بی خیال حاجی ... .
حالا این را هم تصور کن که آن جوان هم شان تو را میداند و هم سوابق قبلی دارد. حالا بماند وقتی متوجه ناراحتی من شد بسیار عذرخواهی کرد. و حتی صبح امروز هم ابراز شرمندگی و ندامت. و منم هم قاعدتا ترک دوستی.
اینکه در اول بحث مدام دهه دهه کردم می خواستم به اینجا برسم. به اینجا که از دهه شصتی هایی که یاغی گریشان در حد کشیدن سیگار در کوچه پس کوچه ای ته شهر و دور از چشم خانواده و یا ارتباطی فوق سری و پنهانی با جنس مخالف بود یکدفعه پریدیم وسط نسلی که عجیب از خود در شکستن حدود جسارت نشان دادند. نسلی که ساختار ادبیاتی را هم یک جورایی به هم ریختند و هر روز شکل جدیدی از کلمات ناموزون و گاهی به شدت بی ادبانه را آفریدند. هیچ وقت یادم نمی رود وقتی برای اولین بار به مادرم سر یه موضوعی گفتم: گیر دادی ها. مادرم چه ماجرایی را به پا کرد. بابا که شنید انگار فحش ناموسی داده باشم عرق شرم به پیشانیش نشست. راستش برای بچه های دوران ما لغت نامه فحاشی تعداد زیادی کلمات نداشت. همه هم برایمان خط قرمز بود. اصلا فحش هایمان دو پهلو هم نبود. یا بد بود یا نبود. ولی الان همین دو نسل اخیر وارد عرصه شده را که میبینم خوف میکنم از دهن به دهن شدن و همکلام شدن.
اونقدر کلمات عجیب و غریب به کار می برند که آدم می ماند کدومشون فحش هست و کدومشون اظهار ارادت.
همین دیروز غروب یکی از شاگردهایم در باشگاه پرسید که راستی خانم ها روی لباس رزمی مثل ما محافظ ... می پوشند؟ کلی سرخ و سفید شدم که چطور به یه بچه 7 یا 8 ساله دلیل علمیش رو توضیح بدم ولی هم باشگاهیش که هم سن خودش بود خیلی راحت براش توضیح داد. اونم جلوی من و نکته وحشتناک هم این بود که به راحتی اسم اندام ج ن س ی رو هم بدون خجالت بیان می کرد. انگار واقعا کلمات عادی بودند.فکرش را بکنید تازه این نسل اواخر 80 ما هستند.
واقعیت این هست این نسل ها جسارت و خودباوری را با وقاحت اشتباه گرفته اند. بعضی اونقدر وقیح و رک هستند که به هیچ وجه ملاحظه هیچ معیاری رو نمی کند.
از دیشب فکرم مشغول بود. به خودم میگفتم پدر و مادر ما و حتی ما چه اشتباهی کردیم که اینطور نسلی حاصل اون بود. پر واضح هست و مطمئنم متوجه هستید منظورم همه این نسل نیستند و یا اینکه حالا از دهه شصتی ها همه پرفسور و ادیب و شاعر تربیت شده.نه موضوع چیز دیگریست. موضوع این هست که هیچ وقت در طول این سالها برای آینده این بچه های فکر نکردیم، برنامه نریختیم. دولت های محترم هم که همیشه خدا درگیر مشکلات سیاسی بودند و توجه نداشتند که آینده سازان این مملکت دارند چطور تربیت می شوند. کامیون کامیون مدرک صادر کردیم. لیسانس و فوق لیسانس و دکترا. ولی از تربیت وا ماندیم.
تربیتی که اخلاق و مسئولیت پذیری را تعلیم دهد و جوانانی پرورش دهد که رویای همه ره صد ساله به یک شب رفتن نباشد. حالا هی بزنیم تو سر خودمان که کار نیست. لیسانس پر ادعای بی سواد تربیت کرده اید، ببخشید یه جورایی بی تربیت کرده اید. بعد انتظار کار هم دارید. نه ولله. با این سابقه و تجربه نیم بند خود دیده ام که فقط پشت میز نشستن و نهایت زحمت امضاء کردن، کار مورد پسند این نسل هاست.
بحث اونقدر پیچیده و مفصل هست که با این چند خط ناقص من به جایی نمی رسیم. این خانه از پای بست ویران است. ولی همچنان تاکید میکنم طرف صحبت من با همه جوانان این نسل ها نیست بلکه با آن عده معلوم الحال هست که متاسفانه کم هم نیستند.
من روانشناس نیستم و این نوشتار بخشی از اون چیزی بود که فکرم رو آزار میداد. امیدوارم اگر از دوستان دهه هفتادی به بعد کسی این مطلب رو می خونه این نوشته ها رو دال بر توهین انگار نکنه. بیشتر درد دل بود تا شکایت.
یا حسین






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 17 مهر 1395-10:24 ق.ظ

به ابی انت و امی یا ثارالله صل الله علیک یا اباعبدالله.

آخ که محرم چقدر زیبایی، چقدر دلنشین، چقدر ماهی
 انگار آسمان و زمین به هم رسیده اند و مشتاقانه از دوری دور و دراز یک سال، همدیگه رو در آغوش میگیرند.
حسین جان عجیب دل می بری. دل ربایی میکنی تا عرش میبری منه فرش نشینه کهنه پوشه بی نوا را.حسین جان چه خلق کردی در کربلا که راه آسمان شده این دشت سوخته نینوا؟
وای زینب جان فدایت منم غلام بی ریایت. خدا داند که قرار از کف داده ام دوباره بده اذن نوکریت.
میون این همه زیبایی، آخ عباس جان تو چه غوغایی. دل می سوزانی دل می بری ولله ولله مردی آقایی.
التماس دعا




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 3 مهر 1395-08:13 ق.ظ

سفر یه شعره

بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی.
سفر شاید و البته حتما یکی از نعمت های خاص خداوند هست. البته وقتی میگم خاص معنای عام اون رو منظورم نیست. بلکه منظورم معنای ژرف و عمیقی هست که از سفر به روح و جان آدمی نفوذ میکنه و اگر آدم آدم باشه میتونه زمینه ساز تحول و دگرگونی و البته تعالی روح انسان رو محیا کنه.
این سفر هم اگرچه قدش به دو ماه نرسید ولی پر بود از تجربه های تلخ و شیرین. تجربه هایی که شاید خیلی ها شانس مزه مزه کردنش رو به دست نیاورند و به قول دوستان فیضش حاصل نشه.
از این جنس سفر رو قبلا هم تجربه کرده بودم. دو بار و هر بار پر از دستاوردهایی که فراموش نشدنی و گرانبها بودند.شناخت آدم هایی که در دنیای واقعی شکل دیگری ظاهر میشدند.اگر بخوام بهتر بگم انگار این سفر بستری هست برای اینکه انسان ذات واقعی و فطری خودش رو نشون بده. بستری که در اون گذشت، ایثار، فداکاری، دوست داشتن و حتی خواستن ها و آرزوها جنس متفاوتی پیدا می کنند. یه جورایی همه چیز علی رغم شرایط موجود لطیف تر به نظر میان.
و این بار رنگ و بوی این همه حس خوب رو خیلی قوی تر استشمام کردم. خیلی خیلی قوی تر. شاید چون قبلش و خیلی قبل ترش پر شده بودم از نیاز. پر شده بودم از حس خواستن و شاید نیاز روحم رو برای پذیرش این سفر و اونچه که درونش نهفته بود آماده کرده بود. سفری که در بی خبری شروع شد و انگار یکی اون بالا بالا ها دستم رو گرفته بود برای کندن و کنده شدن. حتی فکر کردن بهش دل آدم رو آشوب میکنه. یه هول و اضطراب شیرین. هر چند این بار نشد ولی شاید تقدیر رغم خورده باشه برای جایی دیگر و زمانی دیگر.
جای تعجب نبود وقتی این همه حس زیبا رو برای دوستی تعریف کردم و با تعجب گفت: فلانی اصلا تو رو نمی فهمم. زیبایی این سفر کجا بود؟ این چیزها که میگی کجاش قشنگ و دلنشینه؟ بله جای تعجب نیست وقتی برای ماهی از باغی پر از گل و ریاحین و عود و عنبر صحبت کنی و اون ماهی هیچ وقت دنیای خارج از آب رو تجربه نکرده باشه.


پ ن: کاش میهن بلاگ چند تا فونت زیبا به لیستش اضافه می کرد.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 18 مرداد 1395-11:51 ق.ظ

شاید سلام شاید خدا حافظ

آدم ها گاهی بزرگ می شوند.



پ ن: به زودی برای مدتی نخواهم بود. سفری به طول یکی دو ماه و یا شاید خیلی خیلی خیلی بیشتر در پیش است. التماس دعا



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-09:48 ق.ظ

آمین

خدایا یه سوال!
تا حالا شده برای خواسته ای اینقدر پافشاری کرده باشم؟
خدایا دیده ای برای موضوعی تا همین حالا که اینجا در محضرت هستم اینقدر اشک ریخته باشم و التماس کرده باشم؟
خدایا هیچوقت بوده که گدای درگه پادشاهیت اینقدر بر در کوبیده باشه و جواب نگرفته باشه؟
گاهی شک برم میداره که می خوای اونقدر اشک بریزم تا خسته بشم و دست بردارم
که اگه اینطور باشه عیب و ایرادی به من بنده ضعیف و بی کست نیست
فدات بشم
من بنده کارم درخواست و التماس کردنه و اگر باز هم التماس کنم عیبی بهم وارد نیست
اینو که میگم بهت برنخوره
ولی یادت باشه
شایسته درگاه با شکوه خداوندیت نیست امر کنی به خواستن و اجابت نکنی
برای خودت خوبیت نداره وگرنه من این حاجت رو نگیرم میرم سراغ یکی بزرگترش
برای خودت خوبیت نداره که جلوی همه گفتی من رو بخونید تا اجابت کنم بعد حالا که خوندم اجابت نمی کنی
برای خودت خوبیت نداره که بنده ات رو حاجت روا نکنی و دلش رو بگیری و از اون طرف شیطان که دشمن جفتمونه دل شاد بشه
برای خودت خوبیت نداره که بنده ای رو به خودت امیدوار کردی، گفتی از فضل من بخواه بعد حالا که خواسته چشم به راهش بزاری. بدون هیچ نشونه ای
ولی بزار منم یه چیزی بهت بگم:
به همون بزرگیت قسم، به همون مهربونیت قسم، به همون کرمت قسم
من بنده کوچیک و ذلیل درگاهت
کفتر جلد آستان خودتم
ممکنه یکی دو روز ببرنم یه جای دیگه و آب و دونم بدن
ولی خودت خوب میدونی به جز تو جلد هیچ کس دیگه نمیشه
میدونی چرا؟
چون مزه آب و دون تو یه چیز دیگست
خدایا حالا که رفیق شدیم
دیگه بیا و کوتاه بیا
بیا و چشم انتظارم نزار
آمین یا رب




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 2 مرداد 1395-08:25 ق.ظ

فقط به خاطر دلم

با تشکر از دوست عزیز "هیدرا"


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1395-08:49 ق.ظ

یا رب نظر تو برنگردد

خدایا به لحظه های بی قراری رسیده ام
ولی همچنان به تو امیدوارم
هر چند که مردمت مرا نهی کنند از این خواهش و این درخواست ناهنجار
خدایا یک طرف تو هستی با یک دنیا کرم و فضل
و چه بسیار که از کرمت شنیده ام
و یک طرف من هستم و یک دنیا خواهش
خدایا این موازنه درستی نیست
انگار که در بعد انسانی بخواهیم پر و کوه را در دو کفه ترازو نسبت به هم بسنجیم
خدایا من در این بی وزنی فقط متکی به وزنه وزین رحمت و بخشش تو هستم
از سرزنش دیگران هم نمی رنجم
از سرزنش آن هایی که این خواهش و حاجت را احمقانه می پندارند
از آن هایی که حس نکرده اند خواهش کردن از کریمی چون تو چه حال خوشی دارد
مقصر نیستند چرا که هر کسی که مزه آن را نچشیده نمی تواند درکش کند
نمی تواند درک کند که اوج نیاز چیست و بی قراری یعنی چه؟
خدایا بسیار محتاج توام
خیلی بسیار
خدایا من به تو امیدوارم هر چند که عطا نکنی
خدایا من به تو ایمان دارم و به آنچه برای من پیش می آوری و خواهی آورد
من از طعن دیگران ترسی در دل ندارم
خواسته من اونقدرها هم دنیایی نیست که با متر دنیایی دیگران ارزیابی بشه
پس بگذار در جواب التماس دعای من
بگویند احمق شدی
خدایا این حماقت را به تمام آن اداهای روشنفکرانه و به ظاهر حق جویانه آن ها نمی دهم
خدایا به لطفت امیدوارم
بی قرارم یا رب، بی قرار
پس تو هم به من امیدوار باش
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-09:17 ق.ظ

طمع در فضل خدا

سلام خدا جان
صبح بخیر
خدایا یکی از صفات زیبای تو غیور هست
یه نگاهی به لغت نامه دهخدا کردم معنیش رو اینطوری نوشته بود:
بسیار غیرت کننده و رشک برنده
میشه بپرسم به چی غیرت می ورزی و به چی رشک میبری؟
دنبال جواب این سوال بودم که به این جمله برخوردم:
«القلب حرم الله،فلا تسکن فی حرم الله غیر الله/قلب حرم خداوند است،پس در حرم خدا غیر خدا را جای ندهید.»
خدایا اگر این قلب حرم توست پس چرا مراقبش نیستی؟
چرا اجازه میدی به حرم امنت هر کسی و چیزی وارد بشه؟
چرا وقتی میدونی متولی حرمت عرضه نگهداریش رو نداره خودت مراقبش نمیشی؟
خدایا نسبت به منم غیرت داری؟
اگر غیرت داری پس چرا این پکیج حاجت من رو روا نمیکنی؟
به غیرتت برنمی خوره که من از رحمتت نا امید بشم؟
به غیرتت بر نمی خوره که من تعریف فضل و کرمت رو بشنوم و ازش بی بهره باشم؟ مثل گرسنه ای که فقط بوی غذا به مشامش میرسه و از غذا بهره ای نمی بره؟
به غیرت بر نمی خوره شیطان از نا امیدی من خوشحال بشه؟
همون شیطانی که هم دشمنت توست و هم دشمن من.
به غیرتت برنمی خوره اگه بشنوی یه انسانی به گدایی که میاد در خونش احسان میکنه،  ولی من که این همه اومدم در خونت  و دارم التماس میکنم، اونم  از تویی که کریمی و ماشاالله این همه وضعت خوبه، جوابی نمیشنوم؟
به غیرتت بر نمی خوره بنده ای که ذلیل و ضعیفه و جز تو امیدی نداره نا امید از درگاهت بره؟
به غیرتت بر نمی خوره حسرتی همه عمر در گوشه قلب بنده ضعیف و کوچکت بمونه و تو توانایی براورده کردنش رو داشتی و انجام ندادی؟
به غیرتت بر نمی خوره اون دنیا جلوی فرشته هات و خوبان درگاهت یه جوری نگات کنم و گوشه چشم برات نازک کنم؟
به غیرتت بر نمی خوره اگه اون دنیا در جوابم بگی به خاطر صلاح خودت بوده و من جوابت بدم مگه تو قادر مطلق نیستی؟ پس یه کاری می کردی که به صلاحم باشه؟
قربونت برم تو که غیرتی هستی پس نسبت به منم یه خورده غیرتی باش دیگه؟ من که مال یه بابا ننه دیگه نیستم. اسم منم زیر همون لیستی نوشته شده که اسم بقیه بنده هات رو نوشتن.
خدایا دیگه وقتی نمونده. تو رو به جان عزیزترین هات قسم تا زمانش نگذشته و شیرینیش میتونه کامم رو شیرین کنه از فضل و کرمت پکیج حاجتم رو روا کن.
نزار زمانی که موهای سفید بر روی سرم جولان میدن فقط حسرت بخورم. رو غیرت و فضلت حساب کردم . خوب؟
اللهم صل علی محمد و آل محمد 
در ضمن خدایا یادم نرفته که همه اون چیزی که بهم عطا کردی از لطفت بوده. همه اون اتفاقاتی که می تونست بیوفته و نگذاشتی که بیوفته. خواننده های وبلاگم نمی دونن درباره چی دارم صحبت میکنم. ولی خودمون دو تا میدونیم. پس یه وقت خدای ناکرده فکر نکن نا راضی هستم. اتفاقا خیلی هم راضی ام. فقط از وقتی وصف کرم و فضلت رو شنیدم در اون ها طمع کردم.
فدای تو
پژمان






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1395-09:10 ق.ظ

إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیما

اللَّهُمَّ أَنْتَ‏ الْقَائِلُ
 وَ قَوْلُکَ‏ حَقٌّ
وَ وَعْدُکَ صِدْقٌ
وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ
إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیما
خداوندا، ای رحیم بی همتا و ای کریمی که بخل ورزیدن در دستگاه حکومتت جایی نداره. ای خداوندی که از عمد هزار رخنه و روزن در سرسرای احدیتت باز کردی، برای نفوذ خلایق و اجابت حاجات وجاری نمودن رحمتت بر خلق روزگار.
حالا دو کلام حرف حساب میزنم که بین من و شما باشه و خوانندگان وبلاگم شاهد این دو کلام حرف حساب. راستش می خوام یه جورایی حجت رو خدمت بزرگوارت تموم کنم.هر حرفی هم میزنم با سنده. امام سجاد (ع) رو که قبول داری؟ دعای ابوحمزه رو هم که شنیدی؟
حالا خوب گوش کن:
مگه شما خودت نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟ امام سجاد (ع) گفتن که شما گفتی. امام سجاد (ع) که خدای ناکرده دروغ نمیگه؟ میگه؟؟
گفته هات حقه. حق هست دیگه؟ درسته؟ اینو هم در قرآن خوندم و هم از ائمه شنیدم. ائمه و قرآن که دروغ نگفتن؟ گفتن؟
وعده و وعید هایی که میدی هم درست و راسته. راست نیست؟ برای اینم سند بیارم که خودت گفتی؟ به جان خودم اسنادشم موجوده
گفتی از فضل خدا سوال کنید. یعنی به زبون خودمونی از فضل خدا و بیچارگی خودتون گدایی کنید. دست دراز کنید به سمت خدا ازش بی محابا بخواهید.
آخرشم خودت گفتی که به ما مهربان هستی.
خوب حالا دو کلام حرف حساب
خدایا شما که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟؟؟؟
شمایی که این دعا رو از زبان بهترین بندگانت جاری کردی و به ما رسوندی چرا وقتی از فضلت درخواست میکنیم این بکم رحیمات اینقدر طول میکشه؟
چرا وقتی قول و حرف و وعدت راسته و خودت هم گفتی از من درخواست کنید و جایی دیگه هم گفتی(دقیقا همینو گفتی که درخواست کنید تا اجابت کنم) باز اجابت نمیکنی یا تاخیر میندازی؟
چرا من رو به حکمتت پاس میدی؟چرا من رو به صبرت پاس میدی؟
اگر در حکمتت هست که این حاجت برای من خیر نیست. چرا خودت کاریش نمیکنی که خیر بشه؟ خوب فکر کن این حاجت من یه پکیجه. همش رو با هم خودت راست و ریس کن بهم عطا کن.
من چکار به حکمت و صبرت دارم. خودت گفتی من حرفو و عمل و وعده هام راسته و ازمن درخواست کنید چون به شما رحیم هستم بهتون از فضلم می بخشم. اینا رو که از خودم درنمیارم. خودت گفتی مدارکشم موجوده.
فدات بشم یه وقتی خدای ناکرده فکر نکنی دارم لای منگنه میزارمت هاااا.چیزهایی که خودت گفتی رو خدمتت عرض کردم.
حالا با تمام این تفاسیر این پکیج حاجت من چی شد پس؟

التماس دعا

یک روز بعد نوشت:
دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. اونقدر که با فریاد از خواب بیدار شدم. خواب به حدی بد و ناراحت کننده بود که همون لحظه بیدار شدن، به استغاثه افتادم و گفتم خدایا غلط کردم. زیادی خواستم. به همین هم راضی ام. به نظر میاد خدای مهربون قصد داشت یه تلنگر به من بزنه. فقط دو نکته می خواستم در این خصوص خدمت بزرگوارش بگم و تمام:
* اول اینکه مهربان جان، من به این ریزی در حد و اندازه شما با این همه عظمت نیستم که شما بخوای با من کل کل کنی . اونم سر حاجتی که ازت خواستم.یه نظر به حقارت من بنداز و یه نظر به عظمت خودت. نام شما کریم هست یادت باشه.
* دوم اینکه غیور هم از صفاتت هست. با مرام ، غیرتی، به غرورت برنمی خوره که حاجت من برآورده نشه و من نا امید، و  شیطان از نا امیدی من خوشحال بشه؟
* سوم اینکه اصلا یه درصد هم فکر نکن که دست بردار هستم. من به کرم و فضلت طمع کردم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
فدای تو
پژمان


 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...