تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 18 مرداد 1395-11:51 ق.ظ

شاید سلام شاید خدا حافظ

آدم ها گاهی بزرگ می شوند.



پ ن: به زودی برای مدتی نخواهم بود. سفری به طول یکی دو ماه و یا شاید خیلی خیلی خیلی بیشتر در پیش است. التماس دعا



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-09:48 ق.ظ

آمین

خدایا یه سوال!
تا حالا شده برای خواسته ای اینقدر پافشاری کرده باشم؟
خدایا دیده ای برای موضوعی تا همین حالا که اینجا در محضرت هستم اینقدر اشک ریخته باشم و التماس کرده باشم؟
خدایا هیچوقت بوده که گدای درگه پادشاهیت اینقدر بر در کوبیده باشه و جواب نگرفته باشه؟
گاهی شک برم میداره که می خوای اونقدر اشک بریزم تا خسته بشم و دست بردارم
که اگه اینطور باشه عیب و ایرادی به من بنده ضعیف و بی کست نیست
فدات بشم
من بنده کارم درخواست و التماس کردنه و اگر باز هم التماس کنم عیبی بهم وارد نیست
اینو که میگم بهت برنخوره
ولی یادت باشه
شایسته درگاه با شکوه خداوندیت نیست امر کنی به خواستن و اجابت نکنی
برای خودت خوبیت نداره وگرنه من این حاجت رو نگیرم میرم سراغ یکی بزرگترش
برای خودت خوبیت نداره که جلوی همه گفتی من رو بخونید تا اجابت کنم بعد حالا که خوندم اجابت نمی کنی
برای خودت خوبیت نداره که بنده ات رو حاجت روا نکنی و دلش رو بگیری و از اون طرف شیطان که دشمن جفتمونه دل شاد بشه
برای خودت خوبیت نداره که بنده ای رو به خودت امیدوار کردی، گفتی از فضل من بخواه بعد حالا که خواسته چشم به راهش بزاری. بدون هیچ نشونه ای
ولی بزار منم یه چیزی بهت بگم:
به همون بزرگیت قسم، به همون مهربونیت قسم، به همون کرمت قسم
من بنده کوچیک و ذلیل درگاهت
کفتر جلد آستان خودتم
ممکنه یکی دو روز ببرنم یه جای دیگه و آب و دونم بدن
ولی خودت خوب میدونی به جز تو جلد هیچ کس دیگه نمیشه
میدونی چرا؟
چون مزه آب و دون تو یه چیز دیگست
خدایا حالا که رفیق شدیم
دیگه بیا و کوتاه بیا
بیا و چشم انتظارم نزار
آمین یا رب




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 2 مرداد 1395-08:25 ق.ظ

فقط به خاطر دلم

با تشکر از دوست عزیز "هیدرا"


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1395-08:49 ق.ظ

یا رب نظر تو برنگردد

خدایا به لحظه های بی قراری رسیده ام
ولی همچنان به تو امیدوارم
هر چند که مردمت مرا نهی کنند از این خواهش و این درخواست ناهنجار
خدایا یک طرف تو هستی با یک دنیا کرم و فضل
و چه بسیار که از کرمت شنیده ام
و یک طرف من هستم و یک دنیا خواهش
خدایا این موازنه درستی نیست
انگار که در بعد انسانی بخواهیم پر و کوه را در دو کفه ترازو نسبت به هم بسنجیم
خدایا من در این بی وزنی فقط متکی به وزنه وزین رحمت و بخشش تو هستم
از سرزنش دیگران هم نمی رنجم
از سرزنش آن هایی که این خواهش و حاجت را احمقانه می پندارند
از آن هایی که حس نکرده اند خواهش کردن از کریمی چون تو چه حال خوشی دارد
مقصر نیستند چرا که هر کسی که مزه آن را نچشیده نمی تواند درکش کند
نمی تواند درک کند که اوج نیاز چیست و بی قراری یعنی چه؟
خدایا بسیار محتاج توام
خیلی بسیار
خدایا من به تو امیدوارم هر چند که عطا نکنی
خدایا من به تو ایمان دارم و به آنچه برای من پیش می آوری و خواهی آورد
من از طعن دیگران ترسی در دل ندارم
خواسته من اونقدرها هم دنیایی نیست که با متر دنیایی دیگران ارزیابی بشه
پس بگذار در جواب التماس دعای من
بگویند احمق شدی
خدایا این حماقت را به تمام آن اداهای روشنفکرانه و به ظاهر حق جویانه آن ها نمی دهم
خدایا به لطفت امیدوارم
بی قرارم یا رب، بی قرار
پس تو هم به من امیدوار باش
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-09:17 ق.ظ

طمع در فضل خدا

سلام خدا جان
صبح بخیر
خدایا یکی از صفات زیبای تو غیور هست
یه نگاهی به لغت نامه دهخدا کردم معنیش رو اینطوری نوشته بود:
بسیار غیرت کننده و رشک برنده
میشه بپرسم به چی غیرت می ورزی و به چی رشک میبری؟
دنبال جواب این سوال بودم که به این جمله برخوردم:
«القلب حرم الله،فلا تسکن فی حرم الله غیر الله/قلب حرم خداوند است،پس در حرم خدا غیر خدا را جای ندهید.»
خدایا اگر این قلب حرم توست پس چرا مراقبش نیستی؟
چرا اجازه میدی به حرم امنت هر کسی و چیزی وارد بشه؟
چرا وقتی میدونی متولی حرمت عرضه نگهداریش رو نداره خودت مراقبش نمیشی؟
خدایا نسبت به منم غیرت داری؟
اگر غیرت داری پس چرا این پکیج حاجت من رو روا نمیکنی؟
به غیرتت برنمی خوره که من از رحمتت نا امید بشم؟
به غیرتت بر نمی خوره که من تعریف فضل و کرمت رو بشنوم و ازش بی بهره باشم؟ مثل گرسنه ای که فقط بوی غذا به مشامش میرسه و از غذا بهره ای نمی بره؟
به غیرت بر نمی خوره شیطان از نا امیدی من خوشحال بشه؟
همون شیطانی که هم دشمنت توست و هم دشمن من.
به غیرتت برنمی خوره اگه بشنوی یه انسانی به گدایی که میاد در خونش احسان میکنه،  ولی من که این همه اومدم در خونت  و دارم التماس میکنم، اونم  از تویی که کریمی و ماشاالله این همه وضعت خوبه، جوابی نمیشنوم؟
به غیرتت بر نمی خوره بنده ای که ذلیل و ضعیفه و جز تو امیدی نداره نا امید از درگاهت بره؟
به غیرتت بر نمی خوره حسرتی همه عمر در گوشه قلب بنده ضعیف و کوچکت بمونه و تو توانایی براورده کردنش رو داشتی و انجام ندادی؟
به غیرتت بر نمی خوره اون دنیا جلوی فرشته هات و خوبان درگاهت یه جوری نگات کنم و گوشه چشم برات نازک کنم؟
به غیرتت بر نمی خوره اگه اون دنیا در جوابم بگی به خاطر صلاح خودت بوده و من جوابت بدم مگه تو قادر مطلق نیستی؟ پس یه کاری می کردی که به صلاحم باشه؟
قربونت برم تو که غیرتی هستی پس نسبت به منم یه خورده غیرتی باش دیگه؟ من که مال یه بابا ننه دیگه نیستم. اسم منم زیر همون لیستی نوشته شده که اسم بقیه بنده هات رو نوشتن.
خدایا دیگه وقتی نمونده. تو رو به جان عزیزترین هات قسم تا زمانش نگذشته و شیرینیش میتونه کامم رو شیرین کنه از فضل و کرمت پکیج حاجتم رو روا کن.
نزار زمانی که موهای سفید بر روی سرم جولان میدن فقط حسرت بخورم. رو غیرت و فضلت حساب کردم . خوب؟
اللهم صل علی محمد و آل محمد 
در ضمن خدایا یادم نرفته که همه اون چیزی که بهم عطا کردی از لطفت بوده. همه اون اتفاقاتی که می تونست بیوفته و نگذاشتی که بیوفته. خواننده های وبلاگم نمی دونن درباره چی دارم صحبت میکنم. ولی خودمون دو تا میدونیم. پس یه وقت خدای ناکرده فکر نکن نا راضی هستم. اتفاقا خیلی هم راضی ام. فقط از وقتی وصف کرم و فضلت رو شنیدم در اون ها طمع کردم.
فدای تو
پژمان






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1395-09:10 ق.ظ

إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیما

اللَّهُمَّ أَنْتَ‏ الْقَائِلُ
 وَ قَوْلُکَ‏ حَقٌّ
وَ وَعْدُکَ صِدْقٌ
وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ
إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیما
خداوندا، ای رحیم بی همتا و ای کریمی که بخل ورزیدن در دستگاه حکومتت جایی نداره. ای خداوندی که از عمد هزار رخنه و روزن در سرسرای احدیتت باز کردی، برای نفوذ خلایق و اجابت حاجات وجاری نمودن رحمتت بر خلق روزگار.
حالا دو کلام حرف حساب میزنم که بین من و شما باشه و خوانندگان وبلاگم شاهد این دو کلام حرف حساب. راستش می خوام یه جورایی حجت رو خدمت بزرگوارت تموم کنم.هر حرفی هم میزنم با سنده. امام سجاد (ع) رو که قبول داری؟ دعای ابوحمزه رو هم که شنیدی؟
حالا خوب گوش کن:
مگه شما خودت نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟ امام سجاد (ع) گفتن که شما گفتی. امام سجاد (ع) که خدای ناکرده دروغ نمیگه؟ میگه؟؟
گفته هات حقه. حق هست دیگه؟ درسته؟ اینو هم در قرآن خوندم و هم از ائمه شنیدم. ائمه و قرآن که دروغ نگفتن؟ گفتن؟
وعده و وعید هایی که میدی هم درست و راسته. راست نیست؟ برای اینم سند بیارم که خودت گفتی؟ به جان خودم اسنادشم موجوده
گفتی از فضل خدا سوال کنید. یعنی به زبون خودمونی از فضل خدا و بیچارگی خودتون گدایی کنید. دست دراز کنید به سمت خدا ازش بی محابا بخواهید.
آخرشم خودت گفتی که به ما مهربان هستی.
خوب حالا دو کلام حرف حساب
خدایا شما که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟؟؟؟
شمایی که این دعا رو از زبان بهترین بندگانت جاری کردی و به ما رسوندی چرا وقتی از فضلت درخواست میکنیم این بکم رحیمات اینقدر طول میکشه؟
چرا وقتی قول و حرف و وعدت راسته و خودت هم گفتی از من درخواست کنید و جایی دیگه هم گفتی(دقیقا همینو گفتی که درخواست کنید تا اجابت کنم) باز اجابت نمیکنی یا تاخیر میندازی؟
چرا من رو به حکمتت پاس میدی؟چرا من رو به صبرت پاس میدی؟
اگر در حکمتت هست که این حاجت برای من خیر نیست. چرا خودت کاریش نمیکنی که خیر بشه؟ خوب فکر کن این حاجت من یه پکیجه. همش رو با هم خودت راست و ریس کن بهم عطا کن.
من چکار به حکمت و صبرت دارم. خودت گفتی من حرفو و عمل و وعده هام راسته و ازمن درخواست کنید چون به شما رحیم هستم بهتون از فضلم می بخشم. اینا رو که از خودم درنمیارم. خودت گفتی مدارکشم موجوده.
فدات بشم یه وقتی خدای ناکرده فکر نکنی دارم لای منگنه میزارمت هاااا.چیزهایی که خودت گفتی رو خدمتت عرض کردم.
حالا با تمام این تفاسیر این پکیج حاجت من چی شد پس؟

التماس دعا

یک روز بعد نوشت:
دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. اونقدر که با فریاد از خواب بیدار شدم. خواب به حدی بد و ناراحت کننده بود که همون لحظه بیدار شدن، به استغاثه افتادم و گفتم خدایا غلط کردم. زیادی خواستم. به همین هم راضی ام. به نظر میاد خدای مهربون قصد داشت یه تلنگر به من بزنه. فقط دو نکته می خواستم در این خصوص خدمت بزرگوارش بگم و تمام:
* اول اینکه مهربان جان، من به این ریزی در حد و اندازه شما با این همه عظمت نیستم که شما بخوای با من کل کل کنی . اونم سر حاجتی که ازت خواستم.یه نظر به حقارت من بنداز و یه نظر به عظمت خودت. نام شما کریم هست یادت باشه.
* دوم اینکه غیور هم از صفاتت هست. با مرام ، غیرتی، به غرورت برنمی خوره که حاجت من برآورده نشه و من نا امید، و  شیطان از نا امیدی من خوشحال بشه؟
* سوم اینکه اصلا یه درصد هم فکر نکن که دست بردار هستم. من به کرم و فضلت طمع کردم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
فدای تو
پژمان


 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 14 تیر 1395-07:58 ق.ظ

گاهی دل خدا هم می سوزد

پسر داری با خودت چه میکنی؟
این چه حال خرابیه که داری؟
این چه درخواستیه که اینقدر تو رو به دلهره و نیاز و حال زار کشونده؟
نمی دونم چیه؟
نمیدونم چرا؟
فقط میدونم و شنیدم از خدا باید خواست و زیاد هم باید خواست
فقط شنیده ام که خدا بینهایت است
پس هرچه بخواهی باز هم کم گفته ای
به قول دوستی:
کم خواستن از خدا جفا در حق خداست. کوچک انگار کردن خداست
خدایا چشم به راهم
چشم به راه آن کار بزرگ
آن خواسته ای که از چشم و دست بندگانت نشد است
چشم انتظارم با چشم خود ببینم خواسته من بزرگتر است یا کرم تو؟
چشم انتظارم  شنیده ها از فضلت را با چشمم ببینم
یا بی درنگ اجابت کن
یا بی درنگ دلیل قانع کننده بیاور
دلیلت از دید بندگی من باشد و نه از سر چشمه حکمتت
من یکی نه با عدالتت میانه خوبی دارم و نه حوصله ام می کشد منتظر حکمتت باشم
مگر چقدر عمر به من دادی که کلیش را منتظر حکمتت باشم؟
تنها با فضل و کرم و رحمتت میانه ام خوب است
پس لطفا میانه ام را با اون ها شکر آب نکن
در ضمن به قول کودکان دلت بسوزد
من چیزی دارم که تو با این همه دبدبه و کبکبه نداری
نمی خواستم به رویت بیاورم ولی مجبورم کردی
خلاصه شرمنده
به قول حضرت نیایش:

خدایا خداوندا من در کلبه فقیرانه

خویش چیزی دارم که تو در عرش

کبریایی خود نداری و من همچون

تویی دارم و تو همچون خودی نداری

پس دلت بسوزد

حالا یا حاجتم روا میکنی یا یک چیز دیگر بگویم دلت بیشتر بسوزد؟





پ ن: گاهی باید خدا را غیرتی کرد
        گاهی هم  باید خدا را سر لج انداخت
        گاهی هم باید خدا را امتحان کرد
        گاهی هم باید نازش را کشید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 26 خرداد 1395-03:10 ب.ظ

بهشت همین جاست، درونت را بشکاف و ببین

این روزها یکی از دوستانم که خیلی هم با هم صمیمی نیستیم درگیر یه ماجرا شده. یه جور ماجرای عاشقانه و با پایانی تراژدی گونه. همین ماجرا باعث شده به هم نزدیک بشیم. با درد و دل شروع کرد و به راهنمایی خواستن رسید. و حالا هم تقریبا در این ماجرا آوند شده. فعلا تا همینجا رو داشته باشین تا بقیه ماجرا رو بعدا تعریف کنم.
راستی خسته ام
خیلی
دلم این روزها باز لبریز شده
باز یه جاییش لنگ میزنه
تو این روزهای قشنگ و شبهای نورانی
بسیار بسیار 
التماس دعا



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 10 خرداد 1395-08:02 ق.ظ

هنر بی هنران

تفهیم هنر چند کنی بی هنران را                                  

                                                             چون کله طاسیست بر او آب نماند

ماجرای این بیت شعر، ماجرای آقای رئیس سابق هست. ماجرای بی هنری و بی تدبیری ایشون. بی هنری مدیریتی که با اون دیگران رو از خودش زده میکنه. یه نمای خوب از خودش ساخته که به محض ورود به درونش متوجه میشی چه مخروبه ای هست.
دیروز متوجه شدم دقیقا در اون زمان هایی که من تمام قد مقابل خودم ایستاده بودم و تمام سعیم رو می کردم که ایشون رو ببخشم، ایشون همچنان سعی می کرده و سعی میکنه که به من ضربه وارد کنه. اصلا باورم نمیشد که ایشون اینقدر بین گفتار و رفتارش فاصله داشته باشه.
از دیروز دارم سعی میکنم  به خودم بقبولانم  که حتما ماجرا یه چیز دیگست و من دارم اشتباه میکنم. با خودم میگم احتمالا یه حکمتی در کارش بود و ... . خدا کنه این آیینه ای که دارم توش نگاه میکنم دروغ باشه. خدا کنه کارهاش واقعیت نداشته باشه. با خودم میگم احتمالا در این کارهاش حکمتی هست.
خدایا دوست دارم آدم باشم. همین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 4 خرداد 1395-07:50 ق.ظ

فاز استرس

دوباره وارد فاز استرس شدم .هر چند تا حدودی بی خیالی ذاتی و ژنیتکی درونی و خاص من، تنش ها رو به طرز محسوسی کاهش میده .به نظر میاد خزش آرام و نامحسوس به سمت روزمرگی ها سبب ایجاد این تنش های ناگهانی در زندگیه من هست. همیشه همینطوره اصلا متوجه نمیشیم که چطور به یه سری از چیزها خو کردیم و چطور همین موارد مثل آمپول بی حسی ما رو از واکنش به موقع در مورد درد ها و پیش آمد ها غافل می کنند.
هم این روزمرگی ها از یک طرف سبب عدم آمادگی مورد نیاز در مقابل اتفاقات و نبود هوشیاری لازم در برخورد با موانع و مشکلات میشه و از طرف دیگه حس جوشش و زنده بودن رو از ما میگیره. و من به شکل اعجاب آوری استعداد حل شدن در روزمرگی ها رو دارم. میل و کششم به سمت روتین شدن هاست. و حالا برای من دوباره فصل شروع تنش هاست.
گاهی اوقات نعمت ها در ذات موقتی هستن و چشم به هم که بزنی تمام شده و به فنا رفته خواهند بود. مثل یک واحه در بیابان و کویر . مدتی استراحت میکنی و دل خوش میکنی به آب خنک و گوارای اون، در حالی که چند روز که گذشت دیگه نه آبی می مونه و نه اثری از طراوت و تو می مونی با یه بیابون که آمادگی خودت رو در مقابل با تنش های بی آبی و گرماش از دست دادی.
خداوند واحه هایی رو در زندگی سر راهمون قرار میده تا لحظه ای نفس تازه کنیم و بعدش دنبال راهمون رو بگیریم ولی ما بهشون عادت میکنیم و ناگهان به خودمون میایم که کاسه به دست، چه کنم چه کنم راهی کوچه های سرگردانی میشیم.
بار خدایا به عزت و جلال و شکوه بی همتایت، لحظه ای ما رو به حال خودمون رها نکن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 28 اردیبهشت 1395-08:31 ق.ظ

تولد دوسالگی

دوسال پیش همین موقع ها دانه ای کاشتم. مثل تمام دانه هایی که قبلا کاشته بودم و به ثمر نرسیده بودن. اینبار نیز امیدی نداشتم که دانه ام به ثمر بنشیند. ولی تقدیر این بود که دانه ام جوانه بزند و اندک اندک سر از خاک بیرون بیاورد. حالا پس از دو سال نهال کوچکی دارم که ریشه در زمین احساسم دوانده. نهالی که همراهم شده در خوش و ناخوشی. مونسی که گاه گاهی ولی نه همیشه اندکی در اعماق قلبم کنجکاوی میکند و دست به افشای درونم میزند. اگر چه راز دار نیست ولی برایم دوست داشتنی شده. به او عادت کرده ام. به شخصیتش، به رفتارهای گاهی کج و معوجش و به چشمان تب دارش.
وبلاگم دوساله شد. دو بهار را با هم به نظاره نشستیم و دو تولد را برایم جشن گرفت. دوستان زیادی برایم دست و پا کرد.دوستانی که الان دیگر محرم اسرارم شده اند. دوستانی که بی مهابا رنج ها و غصه هایم را برای آن ها می گشایم و البته خنده هایم، کمتر.  بعضی هاشان که رفیق گرمابه و گلستان شده ایم، مثل همین جناب سرهنگ خودمان که با هم یکی شده ایم. و دوستان دیگری که هر کدام برای خودشان جای مخصوصی در قلبم باز کرده اند. بهمن خان عزیز، آقا رضای کم پیدا،رفیق عزیزم عرفان ، دکتر ربولی عزیز، خانم دکتر مریم .م (ایشون رو خیلی زحمت دادم)، سرکار خانم مریم. k (یه جورایی حق پدری به گردنش دارم) ، سرکار خانم هیوا، هیدرا با تمام افت و خیزهاش( یه مدتی نقش مادر مجازیم رو بازی می کردن ولی الان قراره مادرزنم بشن)، راوی عزیز( ایشون هر چندوقت یه بار میان و کنترات همه پست ها رو می خونن و برای همشون کامنت میزارن)، کاکتوس که نمی دونم گمش کردم یا منو گم کرده، سرکار خانم شکیبا و  همه اون عزیزانی که باهاشون دوست شدم و ارادت دارم خدمتشون و الان اسم شریفشون خاطرم نیست.
از همه دوستانی که کنارم بودن و کنارم هستن از صمیم قلب تشکر میکنم و آرزو میکنم باز هم کنار هم بمونیم.
وبلاگ جانم، قربون چشمای تب دارت برم، تولدت مبارک



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395-08:19 ق.ظ

....

.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 14 اردیبهشت 1395-03:12 ب.ظ

تصمیم کبری 3 پایان سری اول

این سری از تصمیم کبری به پایان رسید. و خوشحالم که نتیجش رضایت بخش بود. به عنوان اولین تجربه خواستگاری اگر چه مجموعا من و خانم خ به نتیجه مثبتی نرسیدیم ولی در عوض تجربه جدیدی به زندگیم اضافه شد که مطمئن هستم خیلی سودمند خواهد بود.
امروز به این نتیجه رسیدم که هر چند هم در کنار یه آدم زندگی کنی امکان شناخت ابعاد درونیش به صورت کامل میسر نیست. در طی چندین جلسه ای که با خانم خ صحبت کردم و در تمام مدت بعد از هر جلسه حرف هایی که رد و بدل شده بود رو میسنجیدم و سعی در تحلیل منطقی اون ها داشتم. هر بار سعی کردم که صادقانه موضوعاتی رو مطرح کنم و جواب هایی بشنوم که بتونم از اون ها سوالت دیگرم رو مطرح کنم. همینطور سعی می کردم سوالاتم طوری نباشه که ایشون حس کنن دارم تحت فشار میزارمشون. تمام مدت هم سعی کردم که احترامی که در مورد ایشون در قلبم قرار داشت به شیوه منطقی مطرح کنم. ولی متاسفانه در خصوص مفهیم بنیادی که در ذهنم بود و مطرح می کردم نظر موافقی نداشتیم. البته این موارد رو در حالی مطرح کردم که ایشون از طریق یه دوست نظر موافقش رو به من رسونده بود و حتی خواسته بود با خانوادش در این خصوص صحبت کنم. ولی با ذکر این موارد جواب های نقضی میشنیدم که موافق اصولم نبود.حتی زمانی که تا حدود زیادی از این موارد عدول کردم باز به نتیجه درستی نرسیدم.
خوشحالم که از همون اول احساسی پیش نرفتم و قدم به قدم منطق رو در صحبت هام لحاظ کردم. با این وجود همچنان و حتی در مواردی بیشتر از قبل برای ایشون ارزش قائل هستم و این عدم تفاهم از نظر من هیچ تاثیری در روابط ما نخواهد داشت. و مطمئنم ایشون هم اونقدر با شخصیت هستند که به این موضوع به دید یه تجربه نگاه میکنند و موضوع نمی گیرند.
خدا رو شکر میکنم که در همه حال تنهام نمیزاره و کمکم میکنه تصمیمات درست و به موقع بگیرم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 4 اردیبهشت 1395-09:30 ق.ظ

تصمیم کبری 2

هنوز از جواب خبری نیست. راستش خودم هنوز برای جواب اقدامی نکردم. می خوام خانم خ فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشه و البته دو تا دلیل هم داره که برگرفته از شیشه خرده های وجودم هست.
اول اینکه اگر جوابش بله باشه و ایشون هم حس خوبی به من داشته باشه کمی انتظار بکشه و فکر نکنه هول شدم (مثلا خیلی ریلکس هستم).
دوم اینکه اگر جوابش منفی باشه یه وقتی فکر نکنه دیگه دنیا برام تمومه. منم الکی مثلا ناراحت نمیشم. بگم خوب قسمت نبوده. ممنون که فکر کردین. البته این به غرورم مربوطه و شرایط همکاری و این حرف ها.
یعنی لا مصب نمی دونم با این یه مشت شیشه خرد وجودم چه کنم.خلاصه اینکه فعلا کمی زمان می کشیم ببینم چه میشود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 25 فروردین 1395-09:42 ق.ظ

تصمیم کبری 1

این روزها حال و احوالم درست مشابه حال و احوال کبرای عزیز است. همان کبری خانمی که کتابش را زیر درخت جا گذاشت و خیس شد. همان کبری خانمی که تصمیمی بزرگ گرفت. همان کبری خانمی که بابا وقتی ششمین و در حقیقت آخرین فرزند خانواده از کلاس دوم دبستان فارغ التحصیل شد با هیجانی وصف نشدنی گفت: بالاخره از دست کبری و تصمیمش راحت شدیم.
حال بنده هم به تاسی از آنم بانوی بزرگوار قصد دارم تصمیم مهمی در زندگیم بگیرم. تصمیمی که واقعا دارد از وقتش می گذرد. انتخابی که با تمام محدودیت هایی که دارم می تواند بزرگترین موتور محرک سرنوشت من به جلو و یا پسرفت به عقب باشد.
ازدواج
اشتباه نشنیدید. من بالاخره تصمیم گرفتم ازدواج کنم. با تمام آن موج عظیم محدودیت ها. و اکنون  آماج احساس های متفاوت هستم. و ترسی مبهم از انتخاب غلت. باور کنید خیلی سخت است، خیلی.
برای کسی مثل من که تا حالا به این موضوع به صورت جدی فکر نکرده بود گرفتن اینجنین تصمیمی واقعا سخت و راستش را بخواهید عذاب آور است. اون هم با وقتی عطف به سابقه میشه و یادم میاد از تمام اون کرور کرور تصمیمات عجولانه که که در زندگیم گرفتم. تصمیماتی که تنها فرقشون با این تصمیم اخیر در حوزه تاثیر پایین اون ها در زندگی من بود.
راستش گزینه های زیادی روی میز ندارم. یعنی دارم ولی بهشون خیلی خوب فکر نکردم. در ارتباطم با خانم های اطراف خوب عمل نکردم. یعنی از اشتباهاتم این بوده که همیشه خانم هایی که باهاشون به هر نحوی ارتباطی داشتم رو به چشم یه زن و یا همسر آینده ندیدم. درست همونطور به اون ها نگاه می کردم که به علی و حمید و رضا و ... بقیه دوستان نگاه می کردم. شاید به گناه نیفتاده باشم ولی خودم رو از شناختشون محروم کردم. شناختی که شاید منجر میشد به اینکه روزی یکی از اون ها مادر بچه های من میشد.
حالا در این میان یک انتخاب بیشتر از همه به من چشمک میزنه. و اون خانم خ هست. چند وقتیه به لطف صحبت های هر روزه حاجی عزیز(رئیس جدید) و ساعت های متمادی فک زدن های ایشون دارم جدی تر به موضوع ازدواج فکر می کنم. و خانم خ مورد مناسبی برای این موضوع به نظرم اومد. ویژگی های تحسین برانگیزی که می تونه در کمتر خانمی دیده بشه. و به همین دلیل می تونه کاندیدای خوبی برای ازدواج باشه.
ولی موضوع نگران کننده اینه که من یه ویژگی خاص دارم و اون هم اینه که وقتی چیزی چشمم رو می گیره در موردش غلو میکنم و معایبش رو نمیبینم و یا اگر میبینم نادیده میگیرمشون. و الان هم این ترس رو دارم که اشتباه کنم. حالا بماند که ایشون من رو به عنوان همسر آینده میپذیره یا نه.
خیلی غیر مستقیم بهش فهموندم که قصدی دارم و فکر میکنم البته فکر میکنم و ممکنه درست هم نباشه ولی به نظرم میاد ایشون هم منتظر باشه تا مطرح کنم. هرچند ایشون گاهی غیر منتظره هم عمل میکنه.
باید ببینیم که چطور پیش میره. لطفا اگر موردی به ذهنتون میاد برای همفکری بیان بفرمایید.

* نه اینکه یه جورایی سرم خیلی شلوغه و فکرم مشغول، یا از خیر غلط های نگارشی بگذرید و یا بفرمایید که کجا هستن تا اصلاحشون کنم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...