تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-10:06 ق.ظ

حسن یوسف

دقیق یادم نیست که چند سال پیش بود. راستش اونقدر این سالهای اخیر اتفاقات مختلف در زندگی من افتاده که حساب و کتاب سالها از دستم خارج شده. فکر کنم حدود 10 سال پیش بود. به واسطه یکی از دوستان با یه روحانی بسیار سالخورده و عارف مسلک به نام میرزا آشنا شدم که این آشنایی محدود شد به چند تا دیدار و تمام. اینکه الان زنده هستند یا نه، نمی دونم.  راستش در گیر و دار روزمرگی ها و نسیان دنیا ایشون رو به فراموشی سپردم. تا اینکه اتفاقی دیشب این عزیز رو در خواب دیدم. و یه خاطره برام تداعی شد.
یه روز با همون دوستی که واسطه آشنایی ما بودند خدمت ایشون رفتیم. من کنارشون نشسته بودم و  محو تماشای موهای سپید و محاسن بلندشون بودم. شوخ طبع بود و گاهی سر به سر ما میزاشت و خودش غش غش می خندید. صدای خندیدنش شبیه صدای خندیدن پیرزن ها بود و همین خیلی بانمکش می کرد.
میرزا داشت یه کتاب می خوند. یادم نیست چه کتابی بود.  یه گلدون شاداب و زیبا هم  کنارش و درست جنب پنجره اتاق رنگ و رفته میرزا بود. گلدون  پر  از حسن یوسف و کاکتوس بود. کاکتوس یه گل زد بسیار زیبا داشت که عجیب دل ربایی می کرد.
خیلی تعجب کرده بودم. طاقت نیاوردم و از میرزا پرسیدم چطوره که کاکتوس که یه گیاه کم آبه با حسن یوسف که برعکس خیلی آبدوسته کنار هم اینقدر شاداب رشد کردند؟
جواب میرزا خیلی شنیدنی بود. گفت بابا جان اولش که اینطوری نبود. همش دعواشون بود. حسن یوسف شکایت از خارهای این خارخارو می کرد و خارخارو هم از آب زیادی معترض بود. کار به جاهای باریک که کشید دیدن دنیا ارزش این حرف ها رو نداره. یه کم این کوتاه اومد یه کم اون. حالا جفتشون سرزنده و سالمن. خارخارو به قدر خودش آب برمیداره و حسن یوسف هم اگه بعد سالی خاری به پرو و بالش رفت شکایتی نمیکنه.
هیچ وقت نفهمیدم نور حضور میرزا بود که اون گلدون اینقدر شاداب بود یا دلیل دیگه ای داشت. ولی میرزا بیراه هم نمی گفت. اگر دنیای ما اینطور نبود، اگر ما جور دیگه ای با هم کنار می اومدیم  الان وضعیت دنیای امروز ما به این صورت نبود. اگر یاد می گرفتیم هر کدوم فقط سهم خودمون رو برداریم و چشممون به دهن و لقمه دیگری نباش چقدر خوب میشد. اگر یاد می گرفتیم اگر کسی به هر دلیلی خارش به تنمون رفت شکیبایی کنیم چه دنیای زیبایی ساخته میشد. و چقدر خوب میشد اگر مثل نوشته هامون بودیم نه مثل من که ...




پ ن: محمد میدونم  ندیدن و گم شدنت تاوان کار مشابه ای هست  که در حق کسی دیگه کردم و تو این دنیا خدا از فضل و کرم خودش داره منو تنبیه میکنه.

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 24 تیر 1396-07:45 ق.ظ

کاسه صبر چون شکست...

صبر و تحمل هم حدی داره. طرف اگر روانی هم باشه دیگه باید اینقدر درک داشته باشه که وقتی طرف مقابلش داره گذشت میکنه، در عوض اون هم باید یه قدمی برداره. دیگه از رفتارهاش خسته شدم. واقعا رفتارهای زننده این آقا و لجبازی هاش به حدی رسیده که دیگه اون حس ترحمی که قبلا نسبت بهش داشتم رو هم ندارم. خدایا خودت به من صبر بده که کاری نکنم بعدها بابتش پشیمون بشم. خدایا آرامشی عطا کن که بتونم خوب صحبت کنم و درست تصمیم بگیرم.


پ ن: چقدر بی معرفت بودی تو داداش (محمد)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-02:47 ب.ظ

بی بی

یکی دو بار زیارت بی بی رفته بودیم. خیلی وقت قبل تر که جوانک بودم. اون وقت ها از نام و نشان بی بی چیزی نمی دونستم. همه میدونستیم امام زاده هستند و به احتمال زیاد از دختران اما موسی بن جعفر (ع) و البته خواهر آقا امام رضا (ع). بی بی ما گنبد و بارگاهی نداشت. هه بارگاه ایشون یه اتاقک بود در منطقه تقریبا کوهستانی. همیشه حس خوبی نسبت به زیارت حرم بی بی داشتم ولی متاسفانه سالهاست که مقدور نشده دوباره به زیارتشون برم.
سوالی که همیشه ذهن من رو غلغلک میداد این بود که چرا نام طایفه من با میر شروع میشه؟ و البته هیچ وقت جواب درستی براش پیدا نکرده بودم. هر وقت از قدیمی ها در این خصوص سوال می کردم می گفتند میر یعنی بزرگ و آقا. شجره نامه موجود هم تا حدود 16 نسل قبل مشخص بود و قبل از اون خیلی نام و نشان مشخصی وجود نداشت. نکته قابل توجه دیگه وجود نام های زیادی با پیشوند میرزا در شجره نامه حال حاضر بود که وجه تسمیه خاصی برای اون ذکر نمیشد.
چند وقت پیش فرد خیرخواهی پیدا میشه و اقدام به مرمت و بازسازی ساختمان کوچک حرم بی بی میکنه. و در این میان حلقه گمشده یا همون بقیه شجره نامه خانوادگی طایفه ما مشخص میشه. و با تطبیق اون شجره نامه قدیمی با تاریخ زندگی هر کدام از اجداد محترم بنده و شجره نامه موجود توسط یکی از اساتید تاریخ
، تکلیف بقیه اجدا محترم ما هم مشخص میشه.
نکته جالب ماجرا اینجاست که بی بی عزیزی که طایفه ما به صورت ژنتیکی به زیارتش انس داشتند و دختر بزرگوار امام موسی بن جعفر (ع) هستند در حقیقت جده بزرگ ما به حساب میان. و از اینجا دلیل اضافه شدن پیشوند میر به نام طایفه ای که از فرزندان ایشون ایجاد شده مشخص میشه و همینطوردلیل وجود اون همه نام با پیشوند میرزا در میان اسامی موجود در شجره نامه خانوادگی.
حس خیلی خوبی داره وقتی در حالی که از مزار اجدادت تا 6 نسل قبل بیشتر خبر نداری، یکدفعه مزار مادر بزرگت رو پیدا کنی. اونم چیزی حدود 1200 سال پیش.
و لذت بخش تر اینکه متوجه بشی امام رضا (ع) داییت میشه. خیلی بیشتر حال میده وقتی متوجه میشی آقا ابولفضل هم یه جورایی داییت میشه.خیلی خوبه که همه ائمه تا امام موسی بن جعفر(ع) اجداد مادری و بقیه این عزیزان دایی زاده های آدم باشند.مثلا من پسر داییم امام زمانه

پ ن: محمد جان به یادتم برادر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 7 تیر 1396-07:15 ق.ظ

این هم رمضان 96

این رمضان هم گذشت. چند سالی هست رمضان های متفاوتی دارم. امسال هم برایم متفاوت بود. حضور مادر عزیزم جان تازه ای به خانه بی جانم داده بود. وقتی غروب بر میگشتم خونه بوی غذا پیچیده بود توی خونه و دلم ضعف می کرد که زودتر افطار بشه و دست پخت مادر را بچشم. بوی زندگی خانه را پر می کرد و من گاهی شیطنت می کردم و خودم را بی حال تر از روزهای معمول رمضان نشان میدادم. عجیب دلسوزی ها و قربان صدقه رفتن های مادر برایم شیرین است. این ده روز آخر هم که خواهر محترم به جمعمان اضافه شد و نور علی نور. خواهر که داشته باشی یعنی به تعدادشان مادر زاپاس داری. یعنی می توانی بدون هیچ منتی موج موج محبت دریافت کنی.
رمضان تمام شده و انگار عمر حکومت شاهانه من هم دارد تمام می شود و مادر قصد کرده برگرده شیراز. پدر هر چند این مدت تنها نبود و پری و حسین کنارش بودند ولی دلتنگ مادر شده. غر غر های این روزهایش حوصله پری رو سر برده. مادر فردا می رود و من دوباره دلتنگش می شوم و ...
فردا خودم هم مسافرم. چند روزی میرم گوشه شمال غربی کشور. شاید این رفتن و این سفری که پیش آمده تقدیری بوده که خانه نمانم و دلتنگ جای خالی مادر نشوم.


پ ن: وقتی گمشده داشته باشی هیچ وقت قلبت آرام نیست. همیشه دلت مثل دریا مواج و طوفانیست. محمد به یادت هستم داداش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1396-10:25 ق.ظ

گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری


یه شیر خام خورده ای رفته گفته فلانی پشت سرت حرف زده. گفته خانم خ عصبیه، کنترل رفتار خودش رو نداره و ... . حالا از اینکه واقعا اینطور هستی که شکی در اون نیست. اینو خودت هم قبول داری. ولی گناه نکرده من این وسط چیه؟چرا بدون اینکه حتی از خودم جویا بشی و حداقل منو محاکمه کنی رفتی بین جمع های دخترونه خودتون از من بد گفتی؟ گفتی فلانی دروغ زیاد میگه؟ گفتی فلانی الکی میگه مرخصی رفتم شیراز ولی معلوم نیست کجا میره؟
من یه سوال از شما دارم. حتی اگر هم گفته شما درست باشه چه ربطی به شما داره که من مرخصی استحقاقی خودم رو کجا میرم؟ یا اصلا تو این 6 سالی که همکار بودیم کدوم دروغ رو از من شنیدی که میری تو جمع های خاله زنکی خودتون از من بد میگی؟
الان یعنی می خواستی جبران کنی؟ می خواستی هر طور شده کاری که من نکردم رو به بدترین شکل ممکن جبران کنی؟
شما که میدونی آقای رئیس سابق مشکلش چیه. میدونی به خاطر بیماریش به همه کس و همه چیز مشکوک شده. چرا تحت تاثیر رفتار و حرف هاش قرار گرفتی؟من در این چند سال حتی سر سوزن بی احترامی نسبت به شما داشتم؟
بین ما فقط دو جلسه صحبت  در خصوص ازدواج بود. صحبت هایی کاملا مودبانه و عاقلانه بیان شد. در نهایت هم من و فکر میکنم هم شما   به این نتیجه رسیدیم نمی تونیم یه زندگی مشترک داشته باشیم. گناه من اینه که عقلانی برخورد کردم و شما اونی نبودی که فکر می کردم و نشون میدادی؟ من به شما وعده وعیدی داده بود؟ من با شما با بی احترامی برخورد کرده بودم؟ تا حالا یه بار شده که حتی مستقیم تو چشمای شما نگاه کنم؟ پس چرا محاکمه نکرده رفتید قضاوت کردید؟تنها گناهم این بود که شرطی گذاشتم که شما از پسش برنیاید. اون هم  به خاطر اینکه خود شما آسیب نبینید. نمی خواستم مستقیم تو روی شما بگم اونی نیستید که فکر می کردم.
اصلا بر فرض که من هم این حرف ها رو زده باشم. این دلیل میشه شما برید حرف های خلاف واقع بگید. اون هم در جمع های زنانه ای که مثل رادیو بی بی سی در کسری از ثانیه هر چیزی رو به تمام شرکت مخابره می کنن.
این وسط اگر کسی باید گله مند باشه اون منم که شما و اون همکار هم اتاقیتون تحت تاثیر حرف های رئیس سابق رفتید نشستید تو اتاق مدیر گفتید یا جای ما در این واحده یا جای فلانی. رفتید یه سری حرف های غیر واقع و متوهمانه رئیس سابق رو مطرح کردید. که اگر درایت و البته آگاهی آقای مدیر از وضعیت بیماری رئیس سابق نبود من باید چه ها میکشیدم تا ثابت کنم چیزهایی که میگید غیر واقعی و فقط و فقط  از روی دشمنیه. که خدا خواست و در اون جلسه آخر سال آقای رئیس به ظاهر مودب و مبادی آداب از کوره در رفت و من رو فحش بارون کرد و تمام اون صحنه سازی ها نقش بر آب شد. وآقای مدیر هم اینبار به رفتار رئیس سابق معترض شد.
خانم خ، شما دخترک 15 ساله نیستید که نتونید خودتون رو کنترل کنید. شما از سی سال گذشتید. انتظار رفتار عاقلانه و منطقی تری از شما می رفت. الان هم تمام این حرف ها رو اومدم اینجا زدم چون نمی تونستم درون خودم نگهشون دارم. ولی از اونجایی که هیچ وقت علاقه ای به حرف های خاله زنکی و جمع های فتنه برانگیز زنانه نداشتم ترجیح دادم مثل همیشه بدون اعتنا از کنارشون بگذرم. نمی خوام هزینه نادانی دیگران رو من پرداخت کنم. و وجهه خودم رو با پرداختن به این حرف ها بین همکاران خراب کنم.




پ ن: هیچ توجیه عاقلانی ای برای این همه علاقه ندارم. برادر عزیزم محمد جان چشم انتظارتم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 21 خرداد 1396-09:56 ق.ظ

به نیمه رسید و من سالهاست که از نیمه گذشته ام

رمضان هم از نیمه گذشت. رمضان امسال با حضور مادر در کنارم خیلی لذت بخش تر شده. پس از چندین سال این اولین رمضانی هست که در کنار مادر هستم. همیشه رمضان رو دوست داشتم. روزه گرفتن زیباترین نوستالژی زمان کودکی من هست و حضور مادر این حس دوست داشتنی رو دوست داشتنی تر میکنه.
نیمه ماه رمضان برای من یه حس متفاوت تر داره. حس روزهای آخر تعطیلات. روزهای آخری که ناخداگاه شروع به شمارش معکوس میکنم و دلهره تمام شدنش تمام وجودم رو میگیره. لطفا در این روزهای عزیز و دوست داشتنی من رو از دعای خیرتون محروم نکنید. حتی به قدر یک صلوات


پ ن: وابستگی به انسان جماعت حماقت محضه. محمد دلتنگتم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 6 خرداد 1396-04:20 ب.ظ

خستگی

دیگه خسته شدم  از خودم از این فکر که مثل بختک افتاده روی زندگیم و به هیچ قیمتی هم ول کن ماجرا نیست. خسته شدم از ساعت هایی که ذهنم رو درگیر میکنه. خسته شدم از تلاشی که به کوبیدن آب در هاونگ می مونه. آخه تا کی باید به نشدی فکر کنم که شد بشه؟ نه کمکی  نه نشونه ای. پس کی؟
این چاهی بود که چاهکنش خودم بودم. اونقدر آهسته آهسته کندم و پایین رفتم که نفهمیدم خیلی وقته در قعر چاه تک و تنها هستم. یه طورایی انگار صدا و فریادم رو جز خودم دیگه کسی نمی شنوه. چاه پر شده از طنین صدای خودم و انتظار جوابی که انگار قرار نیست هیچ وقت پاسخ داده بشه.


پ ن: چشم به راه یه رفیق.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1396-01:38 ب.ظ

مادر مادر است

مادر مدت هاست که  از درد  آرتروز شدید زانو و کمر روزگار خوشی نداره. کم تحرکی  باعث افزایش وزن شده که درد رو چندین برابر میکنه. برای کاهش وزن هم همتی نشون نمیده و همینطور برای انجام حداقل حرکات ورزشی و فیزیوتراپی هزار تا بهانه میاره.
دایی جوان که در دست های خواهر بزرگ شده بود یکدفعه رفت. عامل خردل سوغاتی جنگ بود و  موزیانه در تنش پنهان شده بود. ولی یکباره طغیان کرد و در یکی دو ماه اوج گرفت و بالاخره درست زمانی که همه فکر می کردیم خوب شده، یه شب نیمه خردادی  با کاهش پلاکت خون و یه خون ریزی داخلی تموم کرد.همه چیز با سرعت پیش به سوی تقدیر در حرکت بود و دایی برای همیشه رفت.
مادر غصه دار شد و بی خیال دنیا. چند سال کارش فقط گریه بود و گاه و بی گاه روانه قبرستان شدن. بعد کوچ از شهر زادگاه مادر، مادر کمی بهتر شد و صد البته در ظاهر. در واقع چیزی که از مادر مونده بود زخم های باز شده خیلی خیلی قبل تر بود که رفتن دایی بازشون کرده بود. مادر مهربان و رنج کشیده من تبدیل شد به زنی که اگر چه سعی می کرد نشون نده ولی دائم در اضطراب به سر می برد. اضطراب از دست دادن عزیزان و گاهی حس عدم اطمینان و چیزهایی در این مایه ها.
پزشک های مختلفی رو تجربه کردیم. ولی از روانکاو و روانپزشک هایی که ویزیتشون به قول معروف نجومی بود عملا به جز قرص های اعصاب برای مادر سودی حاصل نشد. تپش قلب و اضطراب هایی که اکثرا غروب ها به سراغش میاد و خوردن چندین قرص خواب قوی برای اینکه شب بتونه بخوابه.
مادر زن خودساخته ایه. زنی با تحصیلات متناسب و کمی قبل تر شاغل در یه سازمان و با پست نسبتا بالا. خیلی قبل تر ها جور خانواده رو کشیده بود بعد ازدواج هم که یه طور دیگه. ولی از اونجا که مرد بودن جسم و روح مردونه هم می خواد زود شکست. تن زنانه مادر جان مرد بودن رو نداشت. دایی که رفت انگار تحمل مادر رمق برید.
درد زانو های مادر نشان رنج های قدیم بود. و این شکستن، درد رو طغیانگر کرده بود. حالا وزن بالا که بخش زیادیش مدیون کورتن های تجویزی پزشکان محترم بود و عدم تحرک مزید بر علت شده که به سختی بتونه حرکت کنه.
زنی با این همه درد رو تصور کنید. سر ظهر می خوابه و خواب میبینه برای من اتفاق بدی افتاده. پر میشه از اضطراب. اونقدر که با اون وضیعت بلند میشه میره ترمینال و با اولین اتوبوس از شیراز راهی اهواز میشه. تو اون ساعت هیچ کسی خونه نبوده. موبایل رو هم فراموش میکنه و البته مثل همه ماها شماره موبایل کسی یادش نبود. بچه ها که برمی گردن خونه و مادر رو نمی بینن کل شهر رو زیر پا میزارن. همه به شدت نگران بودیم و نمی دونستیم دیگه باید کجا رو گشت.
کسی اصلا فکر نمی کرد که اهواز اومده باشه. همه با توجه به اوضاع جسمی مادر فکر می کردند ممکنه حالش بد شده و رفته بیمارستان. یه شب تا صبح رو بدون خواب گذروندم. می خواستم با اولین پرواز برم شیراز. ساعت 7 صبح بود که کسی به در خونه زد. در رو که باز کردم مادر رو دیدم که پشت در به کمک دو تا عصا به زور ایستاده خودش رو نگه داشته. بماند که با چه سختی و البته به کمک یکی از کارگر های شهرک سازمانی محل زندگی تونسته بود خونه رو پیدا کنه.
نمی دونستم از حضورش خوشحال باشم یا دعواش کنم. این یک شب خدا میدونه چی بر من گذشت. ولی مطمئنم چندین برابر اون بر مادر سخت گذشته بود. اونقدر سخت که  اول مطمئن شد من سالم هستم بعد اومد داخل خونه.
با وجود اینکه فشار روحی زیادی تحمل کرده بودم ولی وقتی خودم رو جای اون تصور کردم فهمیدم این فقط عشق مادریه که میتونه اینقدر قوی باشه که یه زن با این همه درد رو اینطوری بکشونه سمت فرزندش.
راستی مادر مادر است.

پ ن: محمد جان چشم به راهم برادر.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-07:33 ق.ظ

مناظره و دم خروس

فقط چند ساعت وقت هدر دادیم، توهین شنیدیم و شرمسار شدیم. حیف ساعتی که پای مناظره نشستیم تا نامزدهای محترم ریاست جمهوری ضمن مناظره به تشریح اهداف و برنامه های خود بپردازند. ولی انگار نه انگار که هدف از این مناظره ها چیست و بعضی ها از دو جناح، فضای مناظره را با میدان جنگ اشتباه گرفته بودند و ادبیات صحبت کردن در حد چاله میدانی نزول کرده بود.
انگار که این حدیث شریف را هرگز نشنیدند که فرموده :الناس علی دین ملوکهم. مردم به دین حاکمانشان هستند. شما که در یک مناظره تلوزیونی اینطور پته همدیگر را به روی آب انداختید و در حقیقت آبروی نظام را بردید چطور از مردم انتظار اخلاق دارید؟ چطور انتظار دارید همین مردم نسبت به هم با گذشت و مدارا رفتار کنند؟
با این تفاسیر قانون گذار باید شرط رجال سیاسی را از شروط کاندیداتوری ریاست جمهوری حذف کند. چرا که این کسانی که ما در مناظره ها می بینیم تنها ویژگی که اصلا نداشتند رجال سیاسی بودن بود. بیشتر به مجرمان هم دستی شبیه بودند که حالا در محکمه داشتند گناه جرم خود را به گردن دیگری می انداختند.
به نظرم شایسته است که قوه قضاییه نه به جهت ابعاد سیاسی موضوع بلکه برای حفظ شان و ارتقاء اخلاق در جامعه، طرفین مناظره را در خصوص اظهاراتشان  به شکل جدی مورد بازخواست و محاکمه قرار بده.
با این تفاسیر خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه...




پ ن : جای خالی دوست رو هیچ چیزی در قلب آدم پر نمیکنه. محمد جان به یادتم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396-07:48 ق.ظ

شاید تغییر

احتمال خیلی کمی هست به زودی تغییرات زیادی در کار و زندگیم انجام بشه. به تاثیر خوب و خیر و برکت تغییرات در زندگی معتقدم. هر چند با سختی و ترک بعضی از عادت ها همراه هستند. تقریبا همه تغییراتی که برام اتفاق افتاده منشا خیری بوده که شاید اگر اتفاق نمی افتاد هیچ وقت به اون خیر و برکت دست پیدا نمی کردم. امیدوارم این بار هم خیر باشه

پ.ن محمد جان نمی خوام و دوست ندارم هیچ وقت فراموشت کنم. هیچ وقت بهت نگفتم و شاید دیگه هیچ  فرصتی پیش نیاد که بگم چرا اینقدر دوست داشتم.  داداش خوبم، درسته تقریبا دیگه دیدنت محاله ولی این رو بدون به یادتم و امیدورم یه روزی ببینمت.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-08:18 ق.ظ

آرزوهای درااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

وقتی چیزی رو با تمام وجود می خوای همه وجودت هم تبدیل به اون میشه. نوع فکر کردنت، نوع نگاه کردنت و همه و همه. داشتنش برات یه جور ضرورت حیاتی میشه. طوری که فکر میکنی اگر به دست نیاریش از دست میری. درست مثل درختی که سعی میکنه برای جذب آب تا اونجا که میتونه باید زمین رو بشکافه و پایین بره. حتی اگر ریشه هاش لای سنگهای سفت و سخت محبوس بشه.
و من آرزویی دارم که همه وجودم رو گرفته. اونقدر که گاهی از فکر کردن بهش خسته میشم هر چند از شیرینی فکر کردن به اون هم نمی تونم بگذرم. از نرسیدنی که امکانش محتمل ترین امکانه. و واقعیتی که خودم هم میدونم. کاش میشد شب می خوابیدم و صبح موقع بیداری تمام ذهنم از این آرزو پاک شده بود.
آهای خودم آهای خود از خود بی خود اگر چند سال دیگه داری این پست رو می خونی ازت خواهش دارم به این زمانم نخند. یادت بیاد چقدر قلب و دلت محصور این آرزو شده بود. به قلبت احترام بزار و پوزخند نزن.
برام دعا کنید

حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده اند: برای امت خود از دو چیز بیش از هر چیز خائف و ترسانم، اول هوای نفس و دوم آروزی دراز.

حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده اند: فرزند آدم به پیری می رسد، ولی دو صفت در وجودش جوان می شود و شکوفا می گردد. یکی حرص است و دیگری آرزو.


پ.ن: برادرجان. رفیق گم شده من. چشم به راهت هستم. اینکه چطور بهت اینقدر علاقه مند شدم و اینکه اصلا درست بود یا نه رو نمی دونم. فقط دلتنگ دوری و بی خبریت هستم.کاش...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1395-11:31 ق.ظ

اربعین 95-8


ساعت حدود 10 صبح رو نشون میداد. مینی بوس خیابان های زخم خورده بغداد رو یکی یکی پشت سر می گذاشت و گاهی برای بازرسی متوقف میشد. شهر شلوغ نبود. و به جز ایست و بازرسی ها به ترافیکی بر نمی خوردیم. از طرفی خوشحال بودم که خستگی ها تقریبا پایان گرفته بود و داشتم به شهر و کشور خودم بر می گشتم و از طرفی دیگه اندوهی تلخ کامم رو آزار میداد. قصه قصه همون خرمالو شیرین و گسی بعد از خوردنش بود. اینکه این همه حس خوب داشت تموم میشد آزارم میداد. احساسی که مطلقا نمیشه در شرایط دیگه ای تجربه اش کرد.
نیت کرده بودم امسال حتما سامرا هم برم. ولی با اوضاع امنیتی که به وجود اومده بود ترجیح دادم زیارت سامرا رو  به وقتی دیگه موکول کنم. مسافران هر کدوم  غرق در افکار خودشون بودند و کمتر پیش میامد که حرفی زده بشه. حتی آقای مزاحم هم صحبتی نمی کرد. سه تا جوان مشهدی همسفر ما بودند که دو تاشون کنار راننده و یکیشون این عقب کنار آقای مزاحم نشسته بودند و گهگاهی با لهجه غلیظ مشهدی با راننده عرب صحبت می کردند. راننده هم عربی جوابشون رو میداد. ظاهر امر به نظر می رسید که هر دو طرف منظور همدیگه رو خوب می فهمند.
سه تا صندلی پشت سر راننده بود که یه مرد عراقی با همسرش (البته فکر کنم همسرش بود) و یه زن مسن تر نشسته بودند. بعدا فهمیدیم که مرد عراقی و اون دو تا خانم، شناسنامه ایرانی هم دارند. پشت سر اون ها یه مرد و زن جوان نشسته بودند. و صندلی پشت سر اون ها هم من و حاجی نشسته بودیم.محمد یکی از پتو مسافرتی های من رو کف ماشین پهن کرده بود و دراز کشیده چرت میزد. پشت سر من یه زن و شوهر جهرمی حدودا 40 یا 50 ساله نشسته بودند. مرد کمی چاق بود و جای سوختن نیمی از صورتش رو پوشانده بود. تک صندلی کنار من و حاجی هم یه مرد تکیده و حدودا 40 ساله کرمانی بود که از همون اول سفر به نظر می آمد حال خوشی نداره.
اونطور که راننده میگفت باید حدود 9 ساعت در راه می بودیم تا به مرز شلمچه می رسیدیم. اتوبان بزرگی بود و ماشین ها با سرعت سرم سام آوری حرکت می کردند. کسانی که عراق رفتند میدونن که پلیس و چراغ راهنمایی و رانندگی در کشور عراق مفهومی غریب و ناشناخته است. کسی معتقد به قوانین راهنمایی و رانندگی نیست. یا شاید اصلا این قوانین در عراق وجود خارجی ندارند.
کم کم خوابم گرفت. صندلی ها کوچک و به هم چسبیده و  زانوهام رو اذیت می کرد. گاهی از دردش بیدار می شدم. دو یا سه ساعتی از سفر گذشته بود. حال همسفر کرمانی رفته رفته بدتر میشد. در اینکه اعتیاد داشت مطمئن بودیم ولی خودش انکار می کرد. ظاهرا حین سفر موادش تمام شده بود و درد و حالت تهو بی طاقتش کرده بود. اونقدر بی طاقتی کرد که حاجی جاش رو عوض کرد. مرد کرمانی نشست کف ماشین و محمد هم کنار من نشست.
بقیه مسافرها که تا این لحظه هیچ صدایی ازشون شنیده نمی شد هر کدوم شروع کردند به اظهار نظر کردن. هر کس یه نظری میداد. آقای مزاحم خودش به تنهایی اندازه همه مسافرها حرف میزد و نظر میداد. بعد از کلی اصرار از ما و انکار از مرد کرمانی کاشف به عمل اومد که ایشون مواد مخدر شیشه مصرف می کنند.  در این بین یه چیزی دیگه هم متوجه شدیم و اون اینکه آقای مزاحم که خودش رو مهندس یه شرکت معروف معرفی می کرد هم به قرص های ترامادول اعتیاد دارند. البته با اینکه من و محمد متوجه شده بودیم ولی به روی خودمون نیاوردیم.
محمد بچه پایین شهر بود و اگرچه پدر و خانواده ای بسیار محترم  داشت ولی به اقتضای محل زندگیش خیلی از این مسائل معطل و آگاه بود. از طرف دیگه مرد و زن جهرمی هم وارد گود شده بودند. با سوال محمد در خصوص دلیل سوختگی صورت مرد جهرمی، ایشون تقریبا نصف دوران زندگیش رو برامون به تفضیل تعریف کرد. و در این میان مرد کرمانی مثل مار در کف ماشین به خودش می پیچید. حال و احوال مرد کرمانی رو به وخامت گذاشته بود. و گه گاهی دچار تهوع میشد. حاجی با صبر زیاد ازش مراقبت می کرد.
خستگی بیش از حد و این ماجراها طاقت آدم رو کم میکنه. و برای من عجیب بود پیرمردی که درست به اندازه ما و بلکم به دلیل کهولت سن قائدتا باید بیشتر خسته می بود چطور با صبر و حوصله از اون مرد مراقبت می کرد.
ساعتی گذشت و نزدیکی های ظهر بود که مرد کرمانی از فشار درد به اشهد گفتن افتاد. ظاهرا همون موقع که من خواب بودم به محمد وصیت کرده بود و تمام پول و مدارکش رو بهش داده بود که در صورتی که بمیره خانوادش رو باخبر کنند. آه و ناله مرد کرمانی و بوی استفراغ کف ماشین حالم رو به شدت بد کرده بود. بینیم رو گذاشته بودم کنار درز شیشه ماشین تا با عبور جریان هوا بتونم این بو و این فضا رو تحمل کنم. بدتر از همه پرگویی های مرد جهرمی و همسرش و خاطرات صدتا یه غاز که دروغ بودن اون ها واضح بود یواش یواش داشت عصبیم می کرد.
ظهر شده بود و وقت نماز. مینی بوس برای نهارو نماز کنار یه موکب توقف کرد. خوشحال بودم که حداقل کمی استراحت میکنم و هوای تازه به کله ام می خوره. رفتم نماز خوندم و یه آب معدنی خریدم. موکب خیلی بزرگ بود ولی وضعیت بهداشتی به شدت وخیم و چندش آور بود. نتونستم به خودم بقبولانم که از غذای نذری بخورم. مرد کرمانی هم کلا مزاج من رو به هم ریخته بود.
نیم ساعتی گذشت که راننده ما رو صدا کرد که سوار مینی بوس بشیم. همه سوار شدیم ولی خبری از مرد کرمانی و محمد نبود. چند دقیقه ای منتظر موندیم که دیدیم محمد اومد و مرد کرمانی به سختی پشت سرش خودش رو به اتوبوس رسوند. ظاهرا محمد تو این مدت که ما مشغول نمازبودیم به قول معروف از زیر سنگ برای اون مرد کمی مواد جور کرده بود.
حال مرد کرمانی کمی بهتر شده بود. همون کف اتوبوس کز کرده و آرام گرفت. برای ساعتی آرامش حکمفرما شد. دوباره مجالی دست داده بود که اندکی به خواب برویم. چشمام گرم  و آفتاب هم ملایم شده و رو به افق در حرکت بود. در خواب پا گذاشته بودم در حرم و سیر آفاق می کردم. پر شده بودم از یه احساس خوب. انگار خستگی ها که کم میشدند تازه متوجه میشدم که در چه بهشتی پای گذاشته بودم. این حس خوب هنوز سیرابم نکرده بود که با صدای جر و بحث اون آقا و دو تا خانمی که همراهش بودند از خواب پریدم. گویا خانمی که جوان تر بود حال و احوال خوشی نداشت. عرق کرده و حالت تهوع داشت. مرد از راننده خواست ماشین رو نگه داره .
مرد و دو تا خانم همراهش پیاده شدند. دبه کوچک آب رو همراه خودشون بردن و با فاصله و پشت به مینی بوس نشستند.  زن جوان در حال مصرف مواد بود و مرد می خواست اینطور نشون بده که داره به دست و صورت زن آب میزنه که حالش بهتر بشه. چند دقیقه گذشت. و زن ها سوار ماشین شدند. نکته جالب این بود که خیلی از زن جوان مراقبت میشد. و در طول سفر اجازه ندادند حتی یه قطره آب بخوره. مرد دشداشه (لباس عربی مردانه) پوشیده بود برای بالا اومدن دشداشه رو بالا زد تا بتونه راحت بیاد بالا. در همین حین هم من و هم محمد خیلی واضح اسلحه کمری رو روی کمر مرد دیدیم.
همین که اومدم به محمد که کنارم نشسته بود بگم دیدم اون پیش دستی کرد. حدسمون این بود که مرد در عراق به خاطر نا امنی اسلحه حمل میکنه. ترجیح دادیم به خاطر امنیت خودمون حداقل تا مرز چیزی به کسی نگیم. زن جوان هم بهتر شده بود.
دیگه خوابم نمی اومد. با محمد گرم صحبت شدیم. یکی دو ساعت گذشت. گرسنگی خیلی فشار می آورد و چیزی هم نبود که بشه خودمون رو باهاش سیر کنیم. آفتاب دیگه سویی نداشت که این بار نوبت رسیده بود که دوستان مشهدی هنر نمایی کنند. دو تا دوستی که جلو نشسته بودند شروع به جر و بحث کردند. راستش رو بخواین آخر سر هم نفهمیدیم دقیقا چه مرگشون بود. هر چی که بود نیم ساعت از وقت ما رو هدر دادند و تو اون نا امنی جاده های عراق مجبور شدیم کنار بزنیم و آقایون رو از هم جدا کنیم.
آفتاب غروب کرده بود که به بصره رسیدیم. راننده بصره رو نمی شناخت و پرس و جو کنان خیابان های بی در و پیکر شهر رو طی می کرد. بصره به مراتب اوضاع بهتری نسبت به شهر های دیگه عراق داشت و امنیت نسبی بیشتری برخوردار بود. به ظاهر کمی تمیز تر هم به نظر می آومد که شاید نتیجه همجواری با ایران بود.
خیابان ها به ندرت چراغ داشتند. به انتهای شهر رسیدیم و راننده مسیر را اشتباه رفته بود. به زحمت و پرس و جو کنان مسیر را پیدا کردیم . در خروجی خیابانی که به سمت مرز میرفت صدای شلیک چند گلوله هم ما هم راننده رو در جا خشکاند. ماشین متوقف شد و چندین نفر جلوی ماشین رو گرفتند. هر حدسی میشد زد الا اینکه این بنده های خدا از اهالی بصره هستند و اینطوری به پیشواز زوار برگشته از زیارت اومدن تا مهمانشان باشند. راننده برای مرد مسلح و کسانی که همراه اون بودند توضیح داد که این زوار باید به مرز برسند و عجله دارند. ولی گوش اون بنده های خدا به این حرف ها بدهکار نبود. مرد اسلحه رو گذاشته بود زیر چانه خودش و قسم می خورد که شلیک میکنه. میگفت پسر فلجی داره که نذر کرده اگه شفا پیدا کرد از زوار امام حسین پذیرایی کنه و حالا شفا پیدا کرده بود.
واقعا چاره ای نبود. اون ها سوار بر تویوتا شدند و ما پشت سرشون با اتوبوس حرکت کردیم. روستا زیاد دور نبود. به محض رسیدن ما چند نفر که اسلحه کلاش در دست داشتند شروع به تیراندازی هوایی کردند و به سبک شیوخ از ما استقبال کردند. در این میون محمد شوخیش گل کرده بود و به یکیشون گفت این آقا از سادات هست . من اول متوجه نشدم ولی همین که دیدم سمت دستم اومدن تا ببوسن به شیطنت محمد پی بردم. مونده بودم چی بگم. فقط به محمد می گفتم پسر خدا خیرت بده و چشم غره می رفتم.
خانم ها تو ماشین نشستند و همونجا شام خوردند. ما هم وضوع گرفتیم که نماز بخونیم.  محمد شیطنت دیگه ای کرد و تا من اومدم نماز بخونم دیدم پشت سرم قامت بست. تا به خودم جنبیدم دیدم اون بنده های خدا هم پشت سرم ایستادند. از زور شرمندگی جلوی خدا نفسم بالا نمی اومد. تو اون شرایط نه میشد بگم به خدا من سید نیستم نه میشد نگم. دلم رو به این خوش کردم جده بزرگ ما دختر امام موسی بن جعفر(ع) بوده و بالاخره ما هم رگه ای از سیادت داریم. با سختی نماز رو خوندم. هنوز سلام نماز تموم نشده بود که سفره رو انداختند و پذیرایی مفصلی شدیم. و با سلام و صلوات ما رو راهی مرز کردند.
با این اتفاقاتی که افتاده بود هر لحظه منتظر این بودم که یه اتفاق جدید بیوفته. همش حس می کردم ما هرگز به مرز نمی رسیم. ولی خدا رو شکر کمتر از نیم ساعت از حرکت ما که  گذشت به مرز رسیدیم.
به علت ترافیک حدود دو کیلومتر جلوتر از مرز پیاده شدیم و بقیه راه رو پیاده رفتیم. زن و مرد جهرمی بین راه بدون خدا حافظی غیبشون زد و مردی که همراه اون دو تا خانم بود هم قبل از بازرسی ناپدید شد. به مرز که رسیدیم دیگه بجز من، حاجی، محمد، مرد کرمانی و اون دو تا خانم دیگه از همراهان کسی نبود. از ایست و بازرسی مرز عراق بدون مشکلی گذشتیم. ولی همین که به مرز ایران رسیدیم اون دو تا خانم تو اون شلوغی بازداشت شدند. ظاهرا از قبل شناسایی شده و مشخصاتشون رو به مرز اعلام کرده بودند. هر دوتا قاچاقچی مواد مخدر بودند و به روش انباری قرص های روان گردان انتقال میدادند. تازه پی بردم که چرا به خانم جوان حتی یه قطره آب هم نمی دادند.
محمد و حاجی ماشین مرد کرمانی رو پیدا کردند و قرار شد وقتی به آبادان رسیدند بنده خدا رو به یه بیمارستان برسونن. خداحافظی مختصری با هم کردیم و چون هوا سرد بود به سمت خروجی دروازه ها رفتم. نکته شیرین ورود به مرز خوشامد گویی پرسنل سختکوش مرزبانی بود که ضمن خوشامد گویی زیارت قبولی می گفتند و حس خوب ورود به وطن رو در جانمان زنده می نمودند.
به سختی تونستم ماشین بگیرم و مستقیم به سمت اهواز حرکت کنم در حالی که پر بودم از تجربه، از حس های خوب، از حسینی شدن و کربلایی شدن. اونقدر اون حس ها قشنگ بود که خدا رو قسم میدم به آیت اعظم کربلا به دردانه امام حسین (ع) حضرت علی اصغر (ع) که دوباره توفیق زیارت کربلا رو نصیب من و نصیب هر شیعه و عاشق اهل بیت قرار بده.
یا حسین (ع)


پ. ن: داداش عزیزم، از دوریت خیلی دلتنگم، ای کاش که قسمت بشه و اینجا رو بخونی، بیادت هستم بیادم باش.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-01:08 ب.ظ

اربعین 95-7

دوباره خیابان دور و دراز الوائلی رو در پیش گرفتم.  دل پر از تردید بود. بین رفتن و نرفتن. وقتی شیطان بخواد وسواس باشد هر چیزی رو وسیله قرار میده. در اون لحظات، خستگی و درد پا هر دو عامل وسوسه شیطان شده بودند. گاهی با خودم میگفتم برگردم یه موکب پیدا کنم و بخوابم. ولی دل کمی زورش بیشتر بود. اجازه برگشتن نمیداد. از یکی از شرطه ها آدرس ترمینال کاظمین رو پرسیدم. گفت حدود 2 کیلومتر جلوتره. قبلا کاظمین نرفته بودم. راستش اصلا نمی دونستم که کاظمین یکی از محله های بغداد به حساب میاد. حدس میزدم فاصله زیادی تا اونجا نباشه. لنگان لنگان ولی با انرژی بیشتری سعی می کردم خیابان رو طی کنم  تا به ترمینال کاظمین برسم. به روز اربعین نزدیک تر شده بودیم و جمعیت غلیان کرده بود. در راه گاهی پیر زن یا پیر مردی رو سوار بر گاری میدیم و با حالت حسرتی به اون ها نگاه می کردم. واقعا خودم رو در حد اونا ناتوان میدیدم.
به هر جان کندنی بود خودم رو به انتهای خیابان رسوندم. تعداد زیادی اتوبوس و مینی بوس ایستاده بودند. مقصد ها متفاوت بود. با یه عده که به سمت کاظمین میرفتن همراه شدم و با یکی از اتوبوس ها حرکت کردیم. دقیق یادم نیست. ولی فکر کنم 6 هزار تومن کرایه گرفتند. به همین خاطر یقین کردم حتما فاصله باید خیلی نزدیک باشه که اینقدر پول کمی گرفته شده. اتوبوس حدود یک ربع در جاده ای غبار آلود حرکت کرد. و کنار یک ترمینال ایستاد. تازه دوزاریم افتاد که تازه رسیدیم ترمینال و اونجایی که فکر می کردم اصلا ترمینال نبود.
همه پیاده شدیم و اونجا بود که دیدم باید با ماشین رفتن رو کاملا بی خیال بشیم. جمعیت افرادی که هر کدوم در تلاش بودند تا خودرویی رو به دست بیارن، آدم رو یادصحرای محشر و بی قراری هاش می انداخت. به معنای واقعی هر کسی به فکر خودش بود و بس. مطمئن بودم اینجا هیچ نوع خودرویی برای رفتن پیدا نمی کنم. اطرافیان گفتند برید در مسیر جاده، شاید اونجا بشه یه وسیله نقلیه پیدا کرد.
کوله رو به سختی حمل می کردم و از کنار جاده لنگان لنگان قدم برمی داشتم. دقیقا یادم نیست چطور بود که با محمد آشنا شدم. محمد یه جوان عرب اهوازی بود که همراه پدر فوق العاده محترمش که لباس عربی به تن کرده بود برای زیارت راهی عراق شده بودند. بین مسیر متوجه شدیم هم شهری هستیم. به پدرش میگفتم حاجی. همش نگران بودم حاجی در زمانی که من و محمد گرم صحبت هستیم از ما عقب بیوفته. به همین خاطر هر چند وقت یه بار برمی گشتم عقب و کنترل می کردم که همسفرم عقب نیوفته. ماشاالله پیرمرد به اندازه سه تا جوون بنیه داشت. خم به ابرو نمیاورد.انصافا محمد و پدرش هم سفر های خوبی بودند. وجودشون خیلی کمک کرد.
جالب اینجا بود که من و محمد یه دوست مشترک هم داشتیم که مدافع حرم بود و یکی دو سال پیش در سوریه شهید شده بود. حین همین صحبت ها یه جوان قزوینی که بیشتر بهش میخورد اروپایی باشه تا ایرانی به ما نزدیک شد. ریش بلند و بوری داشت. حدود 28 سالش بود. اضطراب و ترس از وجناتش می بارید. بیشتر از همه قیافه و ظاهر غیرعادیش توجه و سوال عراقی ها رو برانگیخته بود. و چون این شخص آشنایی با اخلاق و زبان عراقی ها نداشت از این نوع برخورد به شدت ترسیده بود. گاهی زیر لب با خودش می گفت خدایا من چه غلتی کردم. خدایا خودت کمکم کن. دنبال یه ماشین بود که اون رو به مرز مهران برسونه. از همون کربلا هم می تونست برگرده ولی ظاهرا مسیر رو اشتباه فهمیده بود. خلاصه اینکه با ما راه افتاد و میگفت یه کاری کنید ماشین گیرم بیاد. چندین بار هم بعدش تکرار می کرد جبران میکنم جبران میکنم.
 
تو همین مسیر یه مرد حدود 30 ساله دیگه که ساکن کرج بود به جمع ما اضافه شد. اسمش یادم نیست. راستش از همون بدو ورود خوشم ازش نیومد.
اول یه سوال پرسید که ما هم جوابش رو دادیم. بعد با ما همراه شد و مدام سوالهای دیگه می پرسید. طوری که تقریبا تو اون شرایط از دستش کفری شدم. میگفت مسیر رو درست میرید؟ ما هم میگفتیم آره؟ میگفت از کجا می دونید؟ شاید بردید منو گم کردید؟
آخر سر بهش تشر زدم گفتم آقا اطمینان نداری بی خیال ما بشو. راه خودت رو برو. اگر هم می خوای بیای دنبال ما کمتر حرف بزن. اول قبول کرد. گفت باشه حرف نمیزنم. ولی یه ربع بیشتر طاقت نیاورد و دوباره شروع کرد سوال و جواب کردن و غر زدن. به شوخی به محمد گفتم اگر زائر نبودم الان تو همین نیزارها خفش کرده بودم.
چندین ساعت پیاده روی کردیم. هوا تاریک شده بود. به خاطر همراهی با محمد و حاجی سرعت پیاده رویم زیاد شده بود. حدود 40 کیلومتر پیاده روی کرده بودیم. واقعا توانی در بدنم نبود. به مانند غریقی می ماندم که آخرین دست و پاها رو برای نجات خودش میزنه. در دلم مدام متوسل میشدم به ائمه. درد پای مجروح واقعا غیر قابل تحمل شده بود. به کمک محمد که عربی رو به لهجه عراقی خوب صحبت می کرد تونستیم پشت یه تریلی جا پیدا کنیم. . همون جوون قزوینی و آقای مزاحم رو هم هر جوری بود پشت تریلی جا دادیم. کنار خودم نشوندمش که کمتر نگاه های متعجب عراقی ها آزارش بده. گاهی قطره ای اشک رو می شد در گوشه چشمش دید.
بعضی از صحبت های عراقی ها رو که متوجه میشدم براش ترجمه کردم و بهش اطمینان می دادم که کاری باهاش ندارن و فقط ظاهر غیر عادیت متعجبشون کرده.
بعد از نیم ساعت  این ماشین هم ما رو پیاده کرد و ما بودیم و جاده و دل شب که پیش می رفتیم. جاده به معنای واقعی امنیت نداشت. نیزارها حائل بین جاده و رود فرات بودند. و اصلا دور از انتظار نبود که گروهی تکفیری از داخل نیزارها مردم رو به گلوله ببندند. چه اینکه در ایام عادی بارها این اتفاق افتاده بود.
ساعت از یک بامداد گذشته بود که بالاخره تونستیم با همت محمد یه ماشین برای این برادر قزوینی مضطرب پیدا کنیم. و این دوست ما که تا نیم ساعت پیش دم به دقیقه میگفت جبران میکنم جبران میکنم از فرط خوشحالی حتی خداحافظی هم نکرد.
خدا رو شکر کردیم که حداقل این بنده خدا به سلامت یه ماشین گیرش اومد و رفت سمت مرز. ما هم چند کیلومتری دیگه مسیر و با پای پیاده طی کردیم. تقریبا 20 کیلومتر مونده به شهر یه مینی بوس پیدا شد که ما رو با سه برابر قیمت به کاظمین رسوند. کاظمین شهر خیلی غریبیه. اصلا از خونگرمی و مهمان نوازی مردم نجف و کربلا اثری در این شهر نیست. مخصوصا اینکه به وضوح میشد کینه ای از ایرانی ها رو در رفتارشون دید. محمد گفت شما هیچ حرفی نزنید تا من با لهجه خودشون صحبت کنم که نفهمن عراقی نیستیم. ولی کی می تونست جلوی دهن آقای مزاحم رو بگیره. یا غر می زد یا چیزی می پروند. به شدت اعصاب خرد کن بود. اظهار نظر کردن هاش به شکل بدی تو ذوق می زد.
به کاضمین رسیدیم. ساعت از 2 صبح گذشته بود. یه تاکسی گرفتیم و به ورودی خیابان حرم رسیدیم. چندیدن ایست و بازرسی رو پیاده طی کردیم تا به چادر هایی که در ورودی حرم برای زوار تدارک دیده بودند رسیدیم. چادر ها رو در اون تاریکی یکی یکی سر زدیم ولی یه وجب جا هم پیدا نمیشد. برای حاجی و محمد دوتا پتو پیدا کردیم. من تقریبا در حال بیهوش شدن بودم. می خواستم برم حرم ولی هم خیلی سر بود و هم من نایی نداشتم. وارد یکی از چادرها شدیم. کوله رو یه گوشه گذاشتم. در نور کمی که به داخل چادر می تابید جایی با عرض بسیار کم کنار یه پیرمرد پیدا کردم. خیلی ریلکس رفتم پتوی خودم رو انداختم روی زمین و پتوی پیرمرد رو کنار زدم و عملا بغل پیرمرد دراز کشیدم. برای یه لحظه چشمهاش رو باز کرد و باز بی خیال از حضور من خوابید. منم همونجا زیر پتوش بی هوش شدم.
اون لحظه واقعا قوه ادراکم اجازه کار دیگه ای به من نمیداد.با صدای اذان صبح بیدار شدم. در شب های گذشته این اولین شبی بود که یه جای گرم خوابیده بودم و واقعا خواب عمیقی تمام وجودم رو با خود برده بود. بسیار سر حال تر از روزهای قبل از خواب بیدار شدم. حاجی هم بیدار شده بود. بعدا متوجه شدم همون موقع که من به خواب رفتم حاجی و محمد رفته بودند زیارت و برگشته بودند. کوله ها رو به امید خدا در موکب رها کردیم و رفتیم برای وضوع گرفتن. بر عکس کربلا و نجف و مسیر بین دو شهر، کاظمین خلوت بود و اطراف حرم خلوت تر. وضوع گرفتیم و روبه روی حرم سلام دادیم. یکی دو تا ایست بازرسی و تفتیش بود که گذراندیم و وارد صحن حرم شدیم.
خنکای هوا بدن مجروح و خسته من رو نوازش میداد. عطر و بوی حرم آرامش عجیبی در دلم می نشوند. درست بر عکس اون غوغایی که در حرم آقا امام حسین (ع) وجودم رو پر کرده بود. رنگ غربتی نبود. انگار نشسته بودم وسط حرم آقا امام رضا (ع). همون رنگ، همون بو و همون آرامش امام رضایی. حرم شلوغ نبود. نماز صبح و نمازهای زیارت رو  به نیابت از پدر و مادر و دوستان خوندم و روبروی ضریح ایستاده زیارت نامه را زمزمه کردم.
بوی امام رضا (ع) همه صحن رو پر کرده بود. ما ایرانی ها جون به جونمون هم که کنن باز امام رضایی هستیم. اصلا کفتر جلد حرمیم. هر کجا بریم برمی گردیم سمت حرم امام رضا (ع). اینجا حرم پدربزرگ بود و نوه،  هر دو باب الحوائج. اینجا دیگه اونقدر خلوت بود که دستت راحت برسه به ضریح. اونقدر که تمام حاجت های دنیا رو یکجا طلب کنی. فدای مظلومیت مادرتون زهرا (س) برم که انگار این مظلومیت به ارث در این خاندان پاک و مطهر مونده. یک دل سیر راز و نیاز کردم. درست مثل زمانی که از حرم امام رضا (ع) برمیگردیم سبک شدم. دلم می خواست ساعت ها همونجا می نشستم و فقط تماشا می کردم.
تو حال خودم بودم که محمد اومد سراغم. گفت اگر نجنبیم برای برگشت به مشکل برمی خوریم. یک روز به اربعین مونده بود و جمعیت زوار چند ده میلیونی شده بود. از صحن حرم به سختی دل کندم. سلام مجدد دادیم و راهی کوچه های کاظمین شدیم.
محمد مسیر رو تقریبا از قبل به خاطر داشت و هر جا گم میشدیم با پرس و جو راهمون رو پیدا می کردیم.حاجی چند تا نوه داشت و از مغازه های سر راه چند تیکه لباس برای نوه ها خرید. ولی من نه پول کافی همراه داشتم و نه حس و حال خرید کردن. اصلا به نظرم اربعین زمان خرید کردن نبود.
با محمد، حاجی و اون همراه مزاحم کوچه ها رو طی کردیم تا به خیابان اصلی رسیدیم. یه ترمینال اونجا بود. رفتیم ترمینال ولی ماشین نبود. یکی دو تایی هم که بودند قیمت بالایی داشتند. شاید اگر خودم تنها بودم سریع زیر بار اون قیمت می رفتم ولی محمد اصرار داشت که به ترمینال بغداد بریم. چند خیابان رو مجبور بودیم از مرکز شهر پیاده بریم. بغداد اصلا اون شهری نبود که انتظارش رو داشتم. برای یه پایتخت واقعا اوضاع نامناسبی داشت. البته برای کشور جنگ زده ای مثل عراق دور از انتظار نبود. رد گلوله ها روی اکثر دیوارهای شهر دیده میشد. و ترس از ادامه حمله ها مانع بازسازی بود.
بالاخره یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت ترمینال بغداد. نیمه های راه راننده تاکسی که با محمد گرم گرفته بود بهش گفت که بهتره به همون ترمینال قبلی برگردید. ترمینال بغداد ماشینی برای مرز شلمچه نیست. ناچار برگشتیم. یه مینی بوس اونجا بود که با نفری 50 هزارتومن راضی شد که ما رو به مرز شلمچه برسونه. محمد با هر زحمتی که بود تونست مسافرها رو تکمیل کنه و ماشین حرکت کرد. خودش هم کف ماشین نشست.



پ ن : رفیق، برادر، با معرفت "چشم انتظارتم"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-08:18 ق.ظ

اربعین 95-6

صدای اذان صبح از گلدسته های مساجد کربلا طنین انداز شده بود. به سختی چشمانم رو باز کردم و در زیر پتو، بدن یخ کرده و کرخت شده خودم رو اندکی جابه جا کردم. هر چند زیر پتو خیلی هم گرم نبود ولی به هر حال  می چربید به هوای سرد بیرون. کمی طول کشید تا بر نفس خودم غالب بشم. به سختی از پتو جدا شدم و برای وضو گرفتن به دستشویی موقتی که در کوچه کنارموکب تدارک دیده بودند رفتم. چند دقیقه ای باید در صف منتظر میماندم. وضوع گرفتم ولی سرما چنان آزارم میداد که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. به ناچار پتو رو به حالت عبا بر روی دوشم انداختم و نماز صبح رو خوندم. بعد نماز به هیچ وجه نمی تونستم از پتو دل بکنم. البته هوا آنچنان هم سرد نبود. ولی برای آدم گرما دوستی مثل من یه نمه سرما هم زیاد به نظر می اومد.
یک ساعتی گذشت. کم کم هوا روشن میشد و جمعیت بیشتری در خیابان تردد می کردند. گرسنگی بر من غالب شده بود و بوی شیر گرم در اون سرما آدم رو مست می کرد. چند موکب اون طرف تر شیر گرم توزیع میشد. وسایل رو در کوله رو هم چپوندم و به راه افتادم. چند لیوان شیر گرم و یه کاسه آش داغ حالم رو جا آورد.راه رفتن گرمم کرده بود. چند خیابان از حرم دور شده بودم. موبایل امانتی هم چندین بار زنگ خوده بود که من متوجه نشده بودم. با زنگ آخر متوجه ویبره موبایل شدم و گوشی رو برداشتم. همون بنده خدایی بود که از ایران پیگیر حال مسافرشون بود. با عذر خواهی آدرس یه هتل رو در انتهای خیابان الوائلی داد. قرار شد که من موبایل رو اونجا تحویل یه خانم بدم.
به سمت حرم رفتم و ایست بازرسی ها رو پشت سر گذاشتم. رو به روی حرم سلام دادم . قصدم این بود که کوله رو یه جا تحویل بدم و هر طور شده برای زیارت وارد حرم بشم. جمعیت زیاد بود. برای یه لحظه دیدم با وجود این موبایل امانتی خیالم راحت نیست. به همین خاطر از سمت خیابان صدره از محوطه اطراف حرم خارج شدم. خیابان الوائلی رو نمی شناختم. خیلی پرس و جو کردم. ولی معمولا از عراقی ها آدرس درستی درنمیاد. تقریبا هیچ وقت نشد در طول این سفر آدرسی رو پرسیده باشم و جواب سر راستی داده باشند. اکثر جواب هاشون با انحراف زیاد از واقعیت بود.
نمی دونم مسافت ها اینقدر زیاد بود یا اینکه درد پای من اینطوری می نمود که راه زیادی رفتم. کوچه های پیچ در پیچ که آدم رو یاد ایران قدیم و کوچه بازارهای در هم تنیده اون مینداخت. ساختمون هایی که اغلب بسیار قدیمی  و الله توکل سرپا نگهداشته شده بودند. گه گاهی در ورودی هر خیابان یا کوچه ایست بازرسی هایی هم بود که سرعت رو خیلی کند تر می کرد. حالا این رو هم اضافه کنید که گاهی در میون این کوچه های تنگ و باریک موکبی بود که گوساله یا گوسفندی رو قربانی کرده و در حال پوست کندن اون و پختن نذری بودند.
بالاخره با مشقت زیاد خیابان الوائلی رو پیدا کردم. تازه متوجه شدم اگر از سمت حرم می رفتم فقط چند صد متر با خیابان سدره فاصله داشت و نیاز به طی این همه مسافت پر پیچ و خم نبود. تقریبا تا انتهای این خیابان پر بود از هتل ها و مهمانپذیر هایی که در اون روزها مملو بود از جمعیت زوار. از یکی از مهمانپذیر ها آدرس هتل مورد نظر رو پرسیدم . گفت حدود 200 متر جلوتر سمت راست. حالا بماند وقتی رسیدم متوجه شدم هتل سمت چپ بود. ولی این 200 متر عملا تبدیل شد به چیزی حدود 3 کیلومتر پیاده روی. هیچ گونه وسیله نقلیه هم پیدا نمی شد. البته اگر گاری های دستی رو جزو وسائل نقلیه به حساب نیاریم. و بنده هم شرمم میشد مثل پیر مردهای ناتوان بشینم روی گاری و یه نوجوان هلم بده.
نکته جالب این بود که این خیابان تقریبا پر بود از چیزهایی که برای آدم کنجکاوی مثل من یه جورایی سوپرایز محسوب میشد. حرکات و رفتار و فرهنگ های مردم مختلف برام خیلی جالب هست. و جالبتر اینکه با تمام این اختلاف فرهنگ و رفتار باز مشترکات زیادی در رفتارهای انسانی ما دیده میشه.
وسط های مسیر یه موکب بود که آش رشته نذری پخش می کرد و نفراتی که در موکب بودند به زبانی شبیه لر های لرستان صحبت می کردند. تسلطم به این زبان باعث شد کنجکاو بشم. به بهانه خوردن آش رفتم سمت موکب و یه کاسه آش گرفتم. کمی به صحبت کردنشون گوش دادم و دیدم کاملا متوجه میشم. از یه نفر که مسن تر از بقیه بود به زبان لری لرستان پرسیدم شما لرستانی هستید؟ گفت نه ما عراقی هستیم. گفتم شما چطور عراقی هایی هستین که به لری لرستان ایران صحبت می کنید؟ گفت ما از قدیم اینجا بودیم و در خانقین زندگی میکنیم.
قبلا شنیده بودم که در زمان صفویه چند طایفه بزرگ از اقوام لرستان برای مرزبانی به عراق و حوالی خانقین فرستاده شده بودند. براش توضیح کمی دادم. جالب اینجا بود که خودشون فکر می کردند که کرد هستند. ولی وقتی براش توضیح دادم که این زبان مربوط به لرستان هست تعجب کردند. پیرمرد اصلا نمی دونست لرستانی هم در ایران وجود داره. نکته خیلی جالب تر این دیدار نوع آش رشته ای بود که پخته بودند. درست شبیه همون آشی که در لرستان میپزن. در لرستان آش رشته رو با کشک زیاد می جوشونن. انگار این رسم به صورت ژنتیکی بین این لرهای خانقین مونده بود.کمی برای پیرمرد در خصوص لرستان و اقوام لر ایران توضیح دادم. دقیقا حس اشتیاق رو میشد در چشمانش دید. مثل کودکی که نشانی از گذشته خودش پیدا کرده. علی رغم تعارف های زیاد پیرمرد مجبور به خداحافظی شدم. نگران بودم صاحب موبایل رو دیگه نتونم پیدا کنم.
مسیر خیابان رو شروع به پیاده روی کردم. یک جایی نهر بی وفای علقمه از وسط خیابان رد میشد. پل بدقواره ای روی نهر نصب بود. کلا در عراق نباید دنبال زیبایی معماری بود. سالیان طولانی جنگ و توالی جنگهای مخرب، مهلت خلق آثار معماری رو از این مردم گرفته و اندک امارت هایی هم که وجود داشت باقی مانده از دروان بعث بود که حالا یا سربازخانه شده بودند و یا اداره دولتی. و مزید بر علت، داعیه خلیفه گری داعش تیشه زده بود به بنیان  این کشور فرسوده و رنجیده از زخم های تاریخ.
راه واقعا طولانی بود و در دلم گاهی به خودم ناسزایی می گفتم. این همه خستگی و این دردسر موبایل ماجرایی شده بود. با خودم میگفتم کاش اصلا همون اول موبایل رو قبول نمی کردم. واقعا توانی در بدن نداشتم که بخوام صرف کار دیگری کنم.
بعد از طی راهی طولانی و بسیار خسته کننده به هتل مورد نظر رسیدم. هتلی که بیش از 20 بار شنیده بودم حدود 200 متر جلوتر هست. بهشون میگفتم قریب یا بعید. می گفتن قریب قریب. چند کیلومتر راه براشون نزدیک بود. وارد هتل شدم. رزروشن هتل، عراقی بود ولی فارسی رو تا حدودی متوجه میشد. نشان خانم مورد نظر رو ازش پرسیدم. ظاهرا اون خانم محترم اول وقت علی رغم  اینکه به من گفته بود که منتظرم می مونه تا موبایل رو بهش برسونم تشریف برده بودند حرم. خیلی دلخور شدم. با اون همه خستگی انتظار نداشتم وقتی میرسم ایشون اونجا نباشه. در حال صحبت با رزروشن هتل بودم که یه مرد حدود 45 ساله به من نزدیک شد. و خودش رو صاحب کاروانی معرفی کرد که اون خانم همراهشون به کربلا اومده بود. موبایل رو به ایشون دادم و خداحافظی کردم. مجبور بودم دوباره اون مسیر طولانی رو برگردم.
اینبار سعی کردم دیگه جایی استراحت نکنم و سرعتم رو بیشتر کردم. بین راه چند دسته عزاداری در حال حرکت به سوی حرم بودند. خانم های عراقی در انتهای دسته های عزاداری سینه زن ها رو بدرقه می کردند و بینشون خانم هایی بودند که مثل مردها زنجیر می زدند. به خاطر حضور دسته های عزاداری و شلوغ شدن خیابان، ایست و بازرسی ها دقت بیشتری می کردند و سرعت هم کند شده بود. در مسیر با خودم فکر کردم چه خوبه برای یه شب هتل بگیرم. حداقلش اینه که  خوب می خوابم و یه دوش درست حسابی  هم میگیرم. رو همین حساب به هتل های سر راه سر میزدم. تقریبا هیچ کدوم اتاق خالی نداشتند. البته هتل فقط برای این ساختمان ها یه اسم بود. در واقع همه در حد مسافر خانه بودند. اون هم نه مسافرخانه درجه یک. هر جا هم که تمیز بود جای خالی نداشت. آخرین جایی که سر زدم یه مهمانپذیر 4 طبقه بود. این همون مهمانپذیری بود که اولین بار آدرس رو ازش پرسیده بودم. یه پیرمرد ایرانی رزروشن و یا احتمالا صاحب اونجا بود. فقط یه اتاق سه تخته خالی داشت.
به پول ایران هر شب حدود 400 هزار تومن برای اون اتاق باید پرداخت می کردم. پول زیادی هم همراهم نبود. ولی اونقدر خسته بودم که در کشمکش بین خستگی و وجدان ، بالاخره خستگی برنده شد و اتاق رو گرفتم. خوشحال از اینکه می تونم یه دوش حسابی و یه خواب خوب داشته باشم رفتم به طبقه چهارم. کاخ آرزوهام با دیدن اتاق فرو ریخت. خیلی هم خوشبین که باشی به اون اتاق تمیز نمی شد گفت. سرویس بهداشتی و حمام هم تعریفی نداشت. آب با جون کندن از دوش خارج میشد.
با این همه راضی بودم. حداقل خوب می خوابیدم. اتاق یه پنجره به سمت خیابان داشت. از بالا یه نگاهی به پایین انداختم. تمام طول خیابان پر شده بود از زوار و چادرهای موکب. یه لحظه تردید تمام وجودم رو گرفت. با خودم گفتم پسر مگه تو چه فرقی با این همه زائر میکنی؟ تو زیارت اومدی اون ها هم زیارت اومدن. انصاف نیست تو راحت بخوابی و بقیه نه. دلم آشوب شد. هزار تا توجیه برای خودم آوردم ولی آخر سر حریف وجدانم که بی خوابی به سرش زده بود نشدم. و چه خوب که تسلیم نشدم.
وسایل رو نزاشته زمین برگشتم پایین که اتاق رو پس بدم. نزدیک رزروشن دو تا خانم ایرانی که یکیشون مسن بود داشتن با پیرمرد مسئول اونجا صحبت می کردند. یه دخترک رنجور هم اون طرف تر روی مبل نشسته بود. ظاهرا بین راه دخترک و خانم مسن حالشون بد شده بود. و مقدور نبود که دیگه در موکب بخوابند. دخترک کمی تب داشت. هر چی هم گشته بودند یه اتاق پیدا نشده بود. پیرمرد به من اشاره کرد و گفت آخرین اتاق رو به این آقا اجاره دادم و اتاق دیگه ای نداریم. پیرزن به سمت من برگشت و نا امیدانه نگاهی به من که کوله رو داشتم روی دوشم می انداختم کرد. تازه حکمت اون همه تردید رو متوجه شدم. به پیرمرد گفتم من منصرف شدم و می تونی اتاق رو به این خانم ها بدین.
بنده های خدا اونقدر تشکر کردند که خودم خجالت کشیدم. فکر می کردند به خاطر اون ها منصرف شدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون با اون همه تعریف و تشکر دیگه روم نشد بگم اگر اوضاع اتاق بهتر بود شاید وجدانم مقلوب تنم میشد. فقط یه سرویس بهداشتی رفتم و تجدید وضوع کردم.  گذرنامه رو از رزروشن گرفتم و از مهمانپذیر خارج شدم . با خودم فکر می کردم که خداوند وقتی مقدر کنه که به بنده ای خیری برسه حتما میرسه حتی اگر اون بنده خودش بی خبر باشه و کاری انجام نده.
به سمت حرم آقا امام حسین (ع) حرکت کردم. همه اون پیچ و خم ها و ایست و بازرسی ها رو دوباره طی کردم تا مقابل حرم آقا رسیدم. عرض ادب و سلامی کردم. کفش ها رو از پا کندم و داخل کوله گذاشتم. و رفتم داخل صحن. تمام امانت داری ها پر بودند و جایی برای کوله نبود. این کوله در این سفر بیشتر از خیر برای من زحمت داشت. از آوردنش پشیمون بودم. پاسپورت رو برداشتم و کوله رو انداختم بالای یکی از صندوق هایی که برای وسایل زوار در نظر گرفته بودند. در مقابل زیارت امام حسین اون کوله و محتویاتش اصلا برام ارزشی نداشتند.
جمعیت به شدت فشرده بود. اصلا قابل توجیه نبود با اون همه فشردگی و ازدحام چطور میشه که برای کسی اتفاق بدی نمی افته. هر طوری بود یه گوشه جا همون بیرون حرم پیدا کردم و زیارت عاشورا رو خوندم. ولی به دلم نمی چسبید. گریه می کردم ولی سبک نمیشدم. اونقدر حیران و سرگشته بودم که دوست داشتم از ته دل فریاد بزنم. اونقدر فریاد بزنم که از حال برم. عصبی بودم. چرا بعد این همه رنج و سختی برای رسیدن به حرم آقا امام حسین (ع) لبریز نمیشم.چرا سبک نمیشم خدایا.
صدای اذان ظهر همه جا پیچید. وضوع داشتم. من بودم و یه پای لنگ و یه چفیه غبار گرفته و یه حرم که همه چیزم بود. رفتم  حسینیه طبقه بالای حرم. خیلی شلوغ بود. جمعه ها یادمه نماز جماعت برگزار نمی کردند. نمازم رو فرادا خوندم. داشتم ذکر تسبیح رو می گفتم که یه سید پیر رفت جلوی همه. دیدم پشت سرش دارن قامت میبندن. دلم نیومد نماز جماعتی با این عظمت رو از دست بدم. با سرعت رفتم جلو. قامت بستم. تو اون همهمه عجب صفایی داشت اون نماز. حسین (ع) قلب ها رو یکجا شسته بود. دیگه  هاله ای نبود میان من و ما و عرش خدا. مستقیم تا خدا بود و بس.
نماز که تموم شد عهد کردم. عهد کردم از کربلا نرم مگر اینکه دستم به ضریح برسه. میدونستم نفس زیارت مهمه نه دست رسوندن به ضریح. ولی دیدن معشوق از دور کجا و در آغوش گرفتن از نزدیک کجا.
از درب اصلی و رو به حرم با یه سلام وارد شدم. جمعیت بود و جمعیت بود و جمعیت. و موجی که به قبله حسین ختم میشد. جمعیت یکصدا بودند. "ابوالفضل نیامد علمدار نیامد" وای خدا عاشق شدن غیر حسین معنایی نداره. با موج همراه شدم. نه فشاری نه تلاشی. فقط در آغوش موج محو شدم. انگار تخته پاره ای که به امواج دریا روان شده. روان بر موج رفتم تا در اون غوغا و کربلا دستانم بر ضریح بوسه زد. باورم نمیشد. باورم نمیشد که این ضریح مطلا شده، ضریح حسین (ع) است. گفتم آقا جان یک عمر حسین حسین گفتیم.حالا این دست من و دامن آن سرو بلند. چشمه درونم جوشیدن گرفت. آتشفشانی که منتظرش بودم فوران کرد. با خودم گفتم آره همینه. همین رو می خوام. بارید بارید بارید. سیل اشک، من رو با خودش برد. سهمم رو از حسین گرفته بودم. بر روی موج بی اختیار از حرم دور شدم. اونقدر که خودم رو کنار درب حرم دیدم. حسینی شده بودم. کربلایی کربلایی. دنیای چشمانم رو فقط حسین پر کرده بود.
در این غوغا و پریشانی من، جوان شیدا شده ای دست هاش رو بر اشک های من میزد و به سر و صورت خودش می مالید. در دلم رشک و غبطه ای بزرگ نسب به اون حال شیدایی جوان ایجاد شد. با گامهای به عقب از حرم خارج شدم. سهمم رو از حسین (ع) گرفته بودم. حالا نوبت عباس بود. آخ عباس آخ عباس جان.
بین الحرمین غوغا بود. قدم به قدم هیئتی بود و جمعی که سینه میزدن. به هر هیئت که میرسیدم باهاشون همراه میشدم. تا به باب حرم عباس جانم رسیدم. حرم علمدار کربلا. حرم یکه تاز شهر وفا. حرم عباس عباس عباس.
من کجا حرم عباس کجا؟ من کجا زائری فرزند حیدر کرار کجا. دیگه یاد گرفته بودم. میدونستم اگر عاشق باشی آقا خودش می رسونت به ضریح. درب حرم رسیدم. اومدم سلام بدم علقمه یادم اومد. شرم عباس از حرم آقام امام حسین یادم اومد. لعنت به تو دنیا که چه داغی به دل ما گذاشتی.
با موج رفتم و رفتم و رفتم تا برای ثانیه ای دست های حقیرم در دست های کریم عباس گره خورد. عباس همون رفیقی که عاشقش هستم. همون کسی که همیشه می خواستم شبیهش باشم و نشد. به نوکری عباس هم نرسیدم. دلم می خواست فریاد بزنم بگم شما رو به حسین قسم در حرم عباس نوحه "علمدار نیامد" رو نخونید. آقام عباس، رفقیم عباس غرور داره. هزار ساله حسرت نهر علقمه و مشک خالی و نینوا رو داره.نخونید . آقام خجالت میکشه. دلش رو نشکونید.شرمش میشه.
وای خدا. چطور میتونم چند کلمه بگم و توصیف کنم اون فضایی که انگار که  عرش خدا شده و سهم زمینیان از بهشت خداست. نمی دونم مغز منجمد تکفیری ها چطور این همه زیبایی رو درک نمیکنه. چطور این عظمت و روح ملکوتی رو حس نمیکنه که قصد ریشه کن کردن اون رو داشت. لعنت به ذات کثیفشون که آبروی انسانیت رو بردن.
شیر مرد من عباس،  پاک، قوی، نافذ. همه اون چه از مرد بودن میدانم. سهمم رو از عباس نگرفته بودم. یعنی گرفته بودم ولی راضی نبودم . انتظارم بیشتر بود. آخر با عباس رفاقت داشتم. از رفیق بیشتر انتظار میره. از حرم بیرون اومدم. دیگه من بودم و بین الحرمین و دست هایی که به آسمان میرفت و بر سینه ها کوبیده میشد. روحم سبک بود. شسته و طاهر شده بود. وقتش بود که دعا کنم. برای همه برای خودم برای حاجتی که چشم انتظارش بودم.
 به سختی دل از حرم کندم. کوله رو بدون اینکه کوچکترین اتفاقی براش بیوفته از همونجا که گذاشته بودم برداشت. دلم هوایی جای دیگه شده بود. هرچه که با دل گفتم و گفتم و گفتم ولی حریفش نشدم. مسیر دیگه ای رو پیش گرفتم. رفتم که زیارت کنم کسی رو که دردانه اش پادشاه ایران زمینه.
 
پ. ن: محمد جان، داداش، چشم براهت هستم.یه خبر از خودت بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 3 بهمن 1395-06:31 ب.ظ

اربعین 95-5

ساعت از یازده شب گذشته بود. قدم ها رو اگر چه سخت ولی تندتر برمی داشتم. رفته رفته بر تراکم جمعیت در مسیر اضافه میشد و این به من نوید دیدن حرم نور دیده رسول خدا رو مژده میداد. راستش حسم بیشتر درماندگی بود تا اشتیاق. حس کودکی خسته و کتک خورده که از دور قامت کوه آسای پدرش رو میبینه.
 اولین ایست و بازرسی داخل شهر رو گذروندم . قلبم تندتر میزد. هنوز گنبد طلا رو نمی تونستم ببینم. مسیرها درست یادم نیست. ولی به خاطر دارم یه پل هوایی رو رد کردم و به ایست بازرسی دیگه ای رسیدم که انتهای اون خیابون، گنبد مثل خورشید در افق شده می درخشید. نفس هام به شماره افتاده بود. اشک ها جاری بودند و دست راستم بالا، و سلام میدادم . جمعیت عاشقان، حسین گویان ایست بازرسی رو رد کردند. و من پر کاهی بودم میون اون همه عاشق. ایست بازرسی رو که رد کردم ایستادم. رو به حرم دست به سینه، خسته، مشتاق، درمانده. پر از کلی حس مبهم، آوند گونه. نمی دونستم خوشحال یا ناراحت، نمی دونستم کی هستم. گیج و منگ. سلام دادم و آقا رو صدا کردم. گفتم حسین جان آمدم، خسته آمدم، تنها آمدم، غریب آمدم. حسین جان، گرد راه بر مویم نشسته. از سنگ راه پایم خلیده. حسین جان آمدم با کوهی از نیاز که از قبلگاه تو به آسمان برود.
حسین جان آمده ام میهمانت شوم. خاک بودم خاک تر شوم. حسین جان عمری به عشق محرمت زنده بودم. حالا آمده ام در اربعینت حسینی شوم. من بودم و قله های افتخار. این حسین بود که مرا مهمان کرده بود. این کربلا بود که بر کوچه هایش قدم میزدم.
باران باریده بود. شاید شب قبل یا وقتی نزدیک تر. کوچه های غم زده و سیاه پوش کربلا گویا رنگ تراوت گرفته بود. انگار آقا دلش نیامده بود زوارش بیش از این با گرد راه درآمیزند. برکت بود که از دستان حسین بر دل های زوار می نشست.
در جمعیت گم شده بودم. در آن شهر آشنای غریب،دست جمعیت را گرفته بودم و به دنبال حرم می گشتم. مسیر سال قبل عوض شده بود. حرامیان در کمین بودند و حسینیان هوشیار. چند خیابانی را قدم زنان می رفتیم . گاهی گوشه ای، کناری، هیئتی جمع شده بودند و شور گرفته حسین و عباس را صدا می کردند و سینه می زدند.
آخ حسین جان خدا می داند چقدر عاشق بر این سینه کوفتنم،  به یاد شما به یاد کربلای شما. منت گذاشتی آقا جان بر این کمترین بی مقدار.
از ایست بازرسی ها پشت سر هم گذشتم تا به آخرین ایست بازرسی رسیدم. درست مقابل درب اصلی حرم دردانه رسوالله. طاقتم طاق شده بود. جمعیت موج می زد و از درونشان آتشفشان عشق حسین فوران می کرد. نمی دانم چند بار در این مسیر سلام داده بودم. چند بار نیاز گفته بودم. ولی اهل دل میدانند در این مجال هرچه بگویی تمام نمی شویی. به جایی میرسی که فقط سکوت با چاشنی گریه علاجت می کند.
از ایست و بازرسی گذشتم. رو به حرم سلام دادم . اونقدر جمعیت زیاد بود که به هیج وجه نمیشد حتی فکر رفتن به داخل حرم رو از ذهن عبور داد. اون هم با کوله سنگینی که همراهم بود. قرار نداشتم. با جمعیت به طواف حرم مشغول شدم. دل پر از نیاز بود ولی به قبله رسیدگان میدانند اینطور وقت ها لال شدن یعنی چه.
هیئت کوچکی از کنارم گذشت. شاید 15 نفر شاید کمتر. بلندگو داشتند. یکی میون هیئت، نوحه "جان آقا جان آقا" رو می خوند. خیلی قشنگ. همراهشون شدم و خیلی های دیگه هم همینطور. اونقدر که جمعیتی شد برای خودش. حرم رو طواف می کردند و به سر بیت که می رسیدند رو به حرم آقا امام حسین می ایستادند و دست های رو بالا و رو رو به حرم تکان میداند و "جان آقا جان آقا" میگفتند. و بعد دوباره سینه می زدند. خیلی زیبا بود خیلی. اونقدر که نمی دونم چطور بنویسمش. چی دارم میگم؟ آخه چهارتا حرف الفبا کجا طاقت داره اون همه حس زیبا رو به دوش بکشه؟ این حسها فقط دیدنی هستن و بس. باید دید وشاید شنید. یه طوری که تزریق بشه تو تک تک سلول های بدنت.
واقعا چیز بیشتری یادم نمیاد. غرق شده بودم. در اون دریای مواج عاشقی دیگه نتونستم خودم رو پیدا کنم. با موج چند بار طواف کردم؟ نمی دونم . اونقدری بود که یکدفعه چشمم حرم عباس رو دید. آخ خدا عباس. عباس . عباس. این مرد چه مردونه منو عاشق خودش کرده. آخ که از آوردن اسمش هم دلم می لرزه. حسین، عباس، بین الحرمین. خدا میداند چه ترکیب زیبایی هست این سه اسم.
مظهر ادب و احترام. از هر طرف که کربلا رو  نگاه کنی حرم عباس جلوی حرم حسینش نیست. انگار این مرد قسم خورده تا قیام قیامت پشت حسینش بمونه. یک قدم جلوی حسینش راه نره. به این میگن ادب عباس. حسین عشقمه ولی عباس آرزومه. عباس همون کسیه که در اوج خیالم دلم می خواست باشم. مرد، مودب و باوقار.
آخ عباس آخر یه روزی منو به ورطه جنون میکشی. این همه عشق در دلی به این کوچکی جا نمی گیره.

"الَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ اَللَّهُمِّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَابْنَ مَرْجانَهَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَهِ."

به سختی تا حرم آقا عباس رفتم. ولی باز قسمت نشد وارد حرم بشم. خستگی دمار از روزگارم درآورده بود و اطراف حرم هم جایی برای استراحت پیدا نمی شد. به سختی از ایست و بازرسی ها رد شدم و در حالی که سرمای شب های کربلا سوز به استخوانم میگذاشت موکبی در یکی از خیابان های حرم پیدا کردم و همونجا به خواب رفتم. سرد تر از شب های قبل بود. و من خسته تر و ناتوان تر. درد پا و محل جراحت کهنه بیداد می کرد ولی مانع نشد به خواب نروم. و در خواب آن رویا را دیدم.

پ . ن: داداش عزیزم ، فرض رو بر این میزارم که اینجا رو می خونی. می خوام بدونی به یادتم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...