تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-01:08 ب.ظ

اربعین 95-7

دوباره خیابان دور و دراز الوائلی رو در پیش گرفتم.  دل پر از تردید بود. بین رفتن و نرفتن. وقتی شیطان بخواد وسواس باشد هر چیزی رو وسیله قرار میده. در اون لحظات، خستگی و درد پا هر دو عامل وسوسه شیطان شده بودند. گاهی با خودم میگفتم برگردم یه موکب پیدا کنم و بخوابم. ولی دل کمی زورش بیشتر بود. اجازه برگشتن نمیداد. از یکی از شرطه ها آدرس ترمینال کاظمین رو پرسیدم. گفت حدود 2 کیلومتر جلوتره. قبلا کاظمین نرفته بودم. راستش اصلا نمی دونستم که کاظمین یکی از محله های بغداد به حساب میاد. حدس میزدم فاصله زیادی تا اونجا نباشه. لنگان لنگان ولی با انرژی بیشتری سعی می کردم خیابان رو طی کنم  تا به ترمینال کاظمین برسم. به روز اربعین نزدیک تر شده بودیم و جمعیت غلیان کرده بود. در راه گاهی پیر زن یا پیر مردی رو سوار بر گاری میدیم و با حالت حسرتی به اون ها نگاه می کردم. واقعا خودم رو در حد اونا ناتوان میدیدم.
به هر جان کندنی بود خودم رو به انتهای خیابان رسوندم. تعداد زیادی اتوبوس و مینی بوس ایستاده بودند. مقصد ها متفاوت بود. با یه عده که به سمت کاظمین میرفتن همراه شدم و با یکی از اتوبوس ها حرکت کردیم. دقیق یادم نیست. ولی فکر کنم 6 هزار تومن کرایه گرفتند. به همین خاطر یقین کردم حتما فاصله باید خیلی نزدیک باشه که اینقدر پول کمی گرفته شده. اتوبوس حدود یک ربع در جاده ای غبار آلود حرکت کرد. و کنار یک ترمینال ایستاد. تازه دوزاریم افتاد که تازه رسیدیم ترمینال و اونجایی که فکر می کردم اصلا ترمینال نبود.
همه پیاده شدیم و اونجا بود که دیدم باید با ماشین رفتن رو کاملا بی خیال بشیم. جمعیت افرادی که هر کدوم در تلاش بودند تا خودرویی رو به دست بیارن، آدم رو یادصحرای محشر و بی قراری هاش می انداخت. به معنای واقعی هر کسی به فکر خودش بود و بس. مطمئن بودم اینجا هیچ نوع خودرویی برای رفتن پیدا نمی کنم. اطرافیان گفتند برید در مسیر جاده، شاید اونجا بشه یه وسیله نقلیه پیدا کرد.
کوله رو به سختی حمل می کردم و از کنار جاده لنگان لنگان قدم برمی داشتم. دقیقا یادم نیست چطور بود که با محمد آشنا شدم. محمد یه جوان عرب اهوازی بود که همراه پدر فوق العاده محترمش که لباس عربی به تن کرده بود برای زیارت راهی عراق شده بودند. بین مسیر متوجه شدیم هم شهری هستیم. به پدرش میگفتم حاجی. همش نگران بودم حاجی در زمانی که من و محمد گرم صحبت هستیم از ما عقب بیوفته. به همین خاطر هر چند وقت یه بار برمی گشتم عقب و کنترل می کردم که همسفرم عقب نیوفته. ماشاالله پیرمرد به اندازه سه تا جوون بنیه داشت. خم به ابرو نمیاورد.انصافا محمد و پدرش هم سفر های خوبی بودند. وجودشون خیلی کمک کرد.
جالب اینجا بود که من و محمد یه دوست مشترک هم داشتیم که مدافع حرم بود و یکی دو سال پیش در سوریه شهید شده بود. حین همین صحبت ها یه جوان قزوینی که بیشتر بهش میخورد اروپایی باشه تا ایرانی به ما نزدیک شد. ریش بلند و بوری داشت. حدود 28 سالش بود. اضطراب و ترس از وجناتش می بارید. بیشتر از همه قیافه و ظاهر غیرعادیش توجه و سوال عراقی ها رو برانگیخته بود. و چون این شخص آشنایی با اخلاق و زبان عراقی ها نداشت از این نوع برخورد به شدت ترسیده بود. گاهی زیر لب با خودش می گفت خدایا من چه غلتی کردم. خدایا خودت کمکم کن. دنبال یه ماشین بود که اون رو به مرز مهران برسونه. از همون کربلا هم می تونست برگرده ولی ظاهرا مسیر رو اشتباه فهمیده بود. خلاصه اینکه با ما راه افتاد و میگفت یه کاری کنید ماشین گیرم بیاد. چندین بار هم بعدش تکرار می کرد جبران میکنم جبران میکنم.
 
تو همین مسیر یه مرد حدود 30 ساله دیگه که ساکن کرج بود به جمع ما اضافه شد. اسمش یادم نیست. راستش از همون بدو ورود خوشم ازش نیومد.
اول یه سوال پرسید که ما هم جوابش رو دادیم. بعد با ما همراه شد و مدام سوالهای دیگه می پرسید. طوری که تقریبا تو اون شرایط از دستش کفری شدم. میگفت مسیر رو درست میرید؟ ما هم میگفتیم آره؟ میگفت از کجا می دونید؟ شاید بردید منو گم کردید؟
آخر سر بهش تشر زدم گفتم آقا اطمینان نداری بی خیال ما بشو. راه خودت رو برو. اگر هم می خوای بیای دنبال ما کمتر حرف بزن. اول قبول کرد. گفت باشه حرف نمیزنم. ولی یه ربع بیشتر طاقت نیاورد و دوباره شروع کرد سوال و جواب کردن و غر زدن. به شوخی به محمد گفتم اگر زائر نبودم الان تو همین نیزارها خفش کرده بودم.
چندین ساعت پیاده روی کردیم. هوا تاریک شده بود. به خاطر همراهی با محمد و حاجی سرعت پیاده رویم زیاد شده بود. حدود 40 کیلومتر پیاده روی کرده بودیم. واقعا توانی در بدنم نبود. به مانند غریقی می ماندم که آخرین دست و پاها رو برای نجات خودش میزنه. در دلم مدام متوسل میشدم به ائمه. درد پای مجروح واقعا غیر قابل تحمل شده بود. به کمک محمد که عربی رو به لهجه عراقی خوب صحبت می کرد تونستیم پشت یه تریلی جا پیدا کنیم. . همون جوون قزوینی و آقای مزاحم رو هم هر جوری بود پشت تریلی جا دادیم. کنار خودم نشوندمش که کمتر نگاه های متعجب عراقی ها آزارش بده. گاهی قطره ای اشک رو می شد در گوشه چشمش دید.
بعضی از صحبت های عراقی ها رو که متوجه میشدم براش ترجمه کردم و بهش اطمینان می دادم که کاری باهاش ندارن و فقط ظاهر غیر عادیت متعجبشون کرده.
بعد از نیم ساعت  این ماشین هم ما رو پیاده کرد و ما بودیم و جاده و دل شب که پیش می رفتیم. جاده به معنای واقعی امنیت نداشت. نیزارها حائل بین جاده و رود فرات بودند. و اصلا دور از انتظار نبود که گروهی تکفیری از داخل نیزارها مردم رو به گلوله ببندند. چه اینکه در ایام عادی بارها این اتفاق افتاده بود.
ساعت از یک بامداد گذشته بود که بالاخره تونستیم با همت محمد یه ماشین برای این برادر قزوینی مضطرب پیدا کنیم. و این دوست ما که تا نیم ساعت پیش دم به دقیقه میگفت جبران میکنم جبران میکنم از فرط خوشحالی حتی خداحافظی هم نکرد.
خدا رو شکر کردیم که حداقل این بنده خدا به سلامت یه ماشین گیرش اومد و رفت سمت مرز. ما هم چند کیلومتری دیگه مسیر و با پای پیاده طی کردیم. تقریبا 20 کیلومتر مونده به شهر یه مینی بوس پیدا شد که ما رو با سه برابر قیمت به کاظمین رسوند. کاظمین شهر خیلی غریبیه. اصلا از خونگرمی و مهمان نوازی مردم نجف و کربلا اثری در این شهر نیست. مخصوصا اینکه به وضوح میشد کینه ای از ایرانی ها رو در رفتارشون دید. محمد گفت شما هیچ حرفی نزنید تا من با لهجه خودشون صحبت کنم که نفهمن عراقی نیستیم. ولی کی می تونست جلوی دهن آقای مزاحم رو بگیره. یا غر می زد یا چیزی می پروند. به شدت اعصاب خرد کن بود. اظهار نظر کردن هاش به شکل بدی تو ذوق می زد.
به کاضمین رسیدیم. ساعت از 2 صبح گذشته بود. یه تاکسی گرفتیم و به ورودی خیابان حرم رسیدیم. چندیدن ایست و بازرسی رو پیاده طی کردیم تا به چادر هایی که در ورودی حرم برای زوار تدارک دیده بودند رسیدیم. چادر ها رو در اون تاریکی یکی یکی سر زدیم ولی یه وجب جا هم پیدا نمیشد. برای حاجی و محمد دوتا پتو پیدا کردیم. من تقریبا در حال بیهوش شدن بودم. می خواستم برم حرم ولی هم خیلی سر بود و هم من نایی نداشتم. وارد یکی از چادرها شدیم. کوله رو یه گوشه گذاشتم. در نور کمی که به داخل چادر می تابید جایی با عرض بسیار کم کنار یه پیرمرد پیدا کردم. خیلی ریلکس رفتم پتوی خودم رو انداختم روی زمین و پتوی پیرمرد رو کنار زدم و عملا بغل پیرمرد دراز کشیدم. برای یه لحظه چشمهاش رو باز کرد و باز بی خیال از حضور من خوابید. منم همونجا زیر پتوش بی هوش شدم.
اون لحظه واقعا قوه ادراکم اجازه کار دیگه ای به من نمیداد.با صدای اذان صبح بیدار شدم. در شب های گذشته این اولین شبی بود که یه جای گرم خوابیده بودم و واقعا خواب عمیقی تمام وجودم رو با خود برده بود. بسیار سر حال تر از روزهای قبل از خواب بیدار شدم. حاجی هم بیدار شده بود. بعدا متوجه شدم همون موقع که من به خواب رفتم حاجی و محمد رفته بودند زیارت و برگشته بودند. کوله ها رو به امید خدا در موکب رها کردیم و رفتیم برای وضوع گرفتن. بر عکس کربلا و نجف و مسیر بین دو شهر، کاظمین خلوت بود و اطراف حرم خلوت تر. وضوع گرفتیم و روبه روی حرم سلام دادیم. یکی دو تا ایست بازرسی و تفتیش بود که گذراندیم و وارد صحن حرم شدیم.
خنکای هوا بدن مجروح و خسته من رو نوازش میداد. عطر و بوی حرم آرامش عجیبی در دلم می نشوند. درست بر عکس اون غوغایی که در حرم آقا امام حسین (ع) وجودم رو پر کرده بود. رنگ غربتی نبود. انگار نشسته بودم وسط حرم آقا امام رضا (ع). همون رنگ، همون بو و همون آرامش امام رضایی. حرم شلوغ نبود. نماز صبح و نمازهای زیارت رو  به نیابت از پدر و مادر و دوستان خوندم و روبروی ضریح ایستاده زیارت نامه را زمزمه کردم.
بوی امام رضا (ع) همه صحن رو پر کرده بود. ما ایرانی ها جون به جونمون هم که کنن باز امام رضایی هستیم. اصلا کفتر جلد حرمیم. هر کجا بریم برمی گردیم سمت حرم امام رضا (ع). اینجا حرم پدربزرگ بود و نوه،  هر دو باب الحوائج. اینجا دیگه اونقدر خلوت بود که دستت راحت برسه به ضریح. اونقدر که تمام حاجت های دنیا رو یکجا طلب کنی. فدای مظلومیت مادرتون زهرا (س) برم که انگار این مظلومیت به ارث در این خاندان پاک و مطهر مونده. یک دل سیر راز و نیاز کردم. درست مثل زمانی که از حرم امام رضا (ع) برمیگردیم سبک شدم. دلم می خواست ساعت ها همونجا می نشستم و فقط تماشا می کردم.
تو حال خودم بودم که محمد اومد سراغم. گفت اگر نجنبیم برای برگشت به مشکل برمی خوریم. یک روز به اربعین مونده بود و جمعیت زوار چند ده میلیونی شده بود. از صحن حرم به سختی دل کندم. سلام مجدد دادیم و راهی کوچه های کاظمین شدیم.
محمد مسیر رو تقریبا از قبل به خاطر داشت و هر جا گم میشدیم با پرس و جو راهمون رو پیدا می کردیم.حاجی چند تا نوه داشت و از مغازه های سر راه چند تیکه لباس برای نوه ها خرید. ولی من نه پول کافی همراه داشتم و نه حس و حال خرید کردن. اصلا به نظرم اربعین زمان خرید کردن نبود.
با محمد، حاجی و اون همراه مزاحم کوچه ها رو طی کردیم تا به خیابان اصلی رسیدیم. یه ترمینال اونجا بود. رفتیم ترمینال ولی ماشین نبود. یکی دو تایی هم که بودند قیمت بالایی داشتند. شاید اگر خودم تنها بودم سریع زیر بار اون قیمت می رفتم ولی محمد اصرار داشت که به ترمینال بغداد بریم. چند خیابان رو مجبور بودیم از مرکز شهر پیاده بریم. بغداد اصلا اون شهری نبود که انتظارش رو داشتم. برای یه پایتخت واقعا اوضاع نامناسبی داشت. البته برای کشور جنگ زده ای مثل عراق دور از انتظار نبود. رد گلوله ها روی اکثر دیوارهای شهر دیده میشد. و ترس از ادامه حمله ها مانع بازسازی بود.
بالاخره یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت ترمینال بغداد. نیمه های راه راننده تاکسی که با محمد گرم گرفته بود بهش گفت که بهتره به همون ترمینال قبلی برگردید. ترمینال بغداد ماشینی برای مرز شلمچه نیست. ناچار برگشتیم. یه مینی بوس اونجا بود که با نفری 50 هزارتومن راضی شد که ما رو به مرز شلمچه برسونه. محمد با هر زحمتی که بود تونست مسافرها رو تکمیل کنه و ماشین حرکت کرد. خودش هم کف ماشین نشست.



پ ن : رفیق، برادر، با معرفت "چشم انتظارتم"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-08:18 ق.ظ

اربعین 95-6

صدای اذان صبح از گلدسته های مساجد کربلا طنین انداز شده بود. به سختی چشمانم رو باز کردم و در زیر پتو، بدن یخ کرده و کرخت شده خودم رو اندکی جابه جا کردم. هر چند زیر پتو خیلی هم گرم نبود ولی به هر حال  می چربید به هوای سرد بیرون. کمی طول کشید تا بر نفس خودم غالب بشم. به سختی از پتو جدا شدم و برای وضو گرفتن به دستشویی موقتی که در کوچه کنارموکب تدارک دیده بودند رفتم. چند دقیقه ای باید در صف منتظر میماندم. وضوع گرفتم ولی سرما چنان آزارم میداد که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. به ناچار پتو رو به حالت عبا بر روی دوشم انداختم و نماز صبح رو خوندم. بعد نماز به هیچ وجه نمی تونستم از پتو دل بکنم. البته هوا آنچنان هم سرد نبود. ولی برای آدم گرما دوستی مثل من یه نمه سرما هم زیاد به نظر می اومد.
یک ساعتی گذشت. کم کم هوا روشن میشد و جمعیت بیشتری در خیابان تردد می کردند. گرسنگی بر من غالب شده بود و بوی شیر گرم در اون سرما آدم رو مست می کرد. چند موکب اون طرف تر شیر گرم توزیع میشد. وسایل رو در کوله رو هم چپوندم و به راه افتادم. چند لیوان شیر گرم و یه کاسه آش داغ حالم رو جا آورد.راه رفتن گرمم کرده بود. چند خیابان از حرم دور شده بودم. موبایل امانتی هم چندین بار زنگ خوده بود که من متوجه نشده بودم. با زنگ آخر متوجه ویبره موبایل شدم و گوشی رو برداشتم. همون بنده خدایی بود که از ایران پیگیر حال مسافرشون بود. با عذر خواهی آدرس یه هتل رو در انتهای خیابان الوائلی داد. قرار شد که من موبایل رو اونجا تحویل یه خانم بدم.
به سمت حرم رفتم و ایست بازرسی ها رو پشت سر گذاشتم. رو به روی حرم سلام دادم . قصدم این بود که کوله رو یه جا تحویل بدم و هر طور شده برای زیارت وارد حرم بشم. جمعیت زیاد بود. برای یه لحظه دیدم با وجود این موبایل امانتی خیالم راحت نیست. به همین خاطر از سمت خیابان صدره از محوطه اطراف حرم خارج شدم. خیابان الوائلی رو نمی شناختم. خیلی پرس و جو کردم. ولی معمولا از عراقی ها آدرس درستی درنمیاد. تقریبا هیچ وقت نشد در طول این سفر آدرسی رو پرسیده باشم و جواب سر راستی داده باشند. اکثر جواب هاشون با انحراف زیاد از واقعیت بود.
نمی دونم مسافت ها اینقدر زیاد بود یا اینکه درد پای من اینطوری می نمود که راه زیادی رفتم. کوچه های پیچ در پیچ که آدم رو یاد ایران قدیم و کوچه بازارهای در هم تنیده اون مینداخت. ساختمون هایی که اغلب بسیار قدیمی  و الله توکل سرپا نگهداشته شده بودند. گه گاهی در ورودی هر خیابان یا کوچه ایست بازرسی هایی هم بود که سرعت رو خیلی کند تر می کرد. حالا این رو هم اضافه کنید که گاهی در میون این کوچه های تنگ و باریک موکبی بود که گوساله یا گوسفندی رو قربانی کرده و در حال پوست کندن اون و پختن نذری بودند.
بالاخره با مشقت زیاد خیابان الوائلی رو پیدا کردم. تازه متوجه شدم اگر از سمت حرم می رفتم فقط چند صد متر با خیابان سدره فاصله داشت و نیاز به طی این همه مسافت پر پیچ و خم نبود. تقریبا تا انتهای این خیابان پر بود از هتل ها و مهمانپذیر هایی که در اون روزها مملو بود از جمعیت زوار. از یکی از مهمانپذیر ها آدرس هتل مورد نظر رو پرسیدم . گفت حدود 200 متر جلوتر سمت راست. حالا بماند وقتی رسیدم متوجه شدم هتل سمت چپ بود. ولی این 200 متر عملا تبدیل شد به چیزی حدود 3 کیلومتر پیاده روی. هیچ گونه وسیله نقلیه هم پیدا نمی شد. البته اگر گاری های دستی رو جزو وسائل نقلیه به حساب نیاریم. و بنده هم شرمم میشد مثل پیر مردهای ناتوان بشینم روی گاری و یه نوجوان هلم بده.
نکته جالب این بود که این خیابان تقریبا پر بود از چیزهایی که برای آدم کنجکاوی مثل من یه جورایی سوپرایز محسوب میشد. حرکات و رفتار و فرهنگ های مردم مختلف برام خیلی جالب هست. و جالبتر اینکه با تمام این اختلاف فرهنگ و رفتار باز مشترکات زیادی در رفتارهای انسانی ما دیده میشه.
وسط های مسیر یه موکب بود که آش رشته نذری پخش می کرد و نفراتی که در موکب بودند به زبانی شبیه لر های لرستان صحبت می کردند. تسلطم به این زبان باعث شد کنجکاو بشم. به بهانه خوردن آش رفتم سمت موکب و یه کاسه آش گرفتم. کمی به صحبت کردنشون گوش دادم و دیدم کاملا متوجه میشم. از یه نفر که مسن تر از بقیه بود به زبان لری لرستان پرسیدم شما لرستانی هستید؟ گفت نه ما عراقی هستیم. گفتم شما چطور عراقی هایی هستین که به لری لرستان ایران صحبت می کنید؟ گفت ما از قدیم اینجا بودیم و در خانقین زندگی میکنیم.
قبلا شنیده بودم که در زمان صفویه چند طایفه بزرگ از اقوام لرستان برای مرزبانی به عراق و حوالی خانقین فرستاده شده بودند. براش توضیح کمی دادم. جالب اینجا بود که خودشون فکر می کردند که کرد هستند. ولی وقتی براش توضیح دادم که این زبان مربوط به لرستان هست تعجب کردند. پیرمرد اصلا نمی دونست لرستانی هم در ایران وجود داره. نکته خیلی جالب تر این دیدار نوع آش رشته ای بود که پخته بودند. درست شبیه همون آشی که در لرستان میپزن. در لرستان آش رشته رو با کشک زیاد می جوشونن. انگار این رسم به صورت ژنتیکی بین این لرهای خانقین مونده بود.کمی برای پیرمرد در خصوص لرستان و اقوام لر ایران توضیح دادم. دقیقا حس اشتیاق رو میشد در چشمانش دید. مثل کودکی که نشانی از گذشته خودش پیدا کرده. علی رغم تعارف های زیاد پیرمرد مجبور به خداحافظی شدم. نگران بودم صاحب موبایل رو دیگه نتونم پیدا کنم.
مسیر خیابان رو شروع به پیاده روی کردم. یک جایی نهر بی وفای علقمه از وسط خیابان رد میشد. پل بدقواره ای روی نهر نصب بود. کلا در عراق نباید دنبال زیبایی معماری بود. سالیان طولانی جنگ و توالی جنگهای مخرب، مهلت خلق آثار معماری رو از این مردم گرفته و اندک امارت هایی هم که وجود داشت باقی مانده از دروان بعث بود که حالا یا سربازخانه شده بودند و یا اداره دولتی. و مزدی بر علت داعیه خلیفه گری داعش تیشه زده بود به بنیان  این کشور فرسوده و رنجیده از زخم های تاریخ.
راه واقعا طولانی بود و در دلم گاهی به خودم ناسزایی می گفتم. این همه خستگی و این دردسر موبایل ماجرایی شده بود. با خودم میگفتم کاش اصلا همون اول موبایل رو قبول نمی کردم. واقعا توانی در بدن نداشتم که بخوام صرف کار دیگری کنم.
بعد از طی راهی طولانی و بسیار خسته کننده به هتل مورد نظر رسیدم. هتلی که بیش از 20 بار شنیده بودم حدود 200 متر جلوتر هست. بهشون میگفتم قریب یا بعید. می گفتن قریب قریب. چند کیلومتر راه براشون نزدیک بود. وارد هتل شدم. رزروشن هتل، عراقی بود ولی فارسی رو تا حدودی متوجه میشد. نشان خانم مورد نظر رو ازش پرسیدم. ظاهرا اون خانم محترم اول وقت علی رغم  اینکه به من گفته بود که منتظرم می مونه تا موبایل رو بهش برسونم تشریف برده بودند حرم. خیلی دلخور شدم. با اون همه خستگی انتظار نداشتم وقتی میرسم ایشون اونجا نباشه. در حال صحبت با رزروشن هتل بودم که یه مرد حدود 45 ساله به من نزدیک شد. و خودش رو صاحب کاروانی معرفی کرد که اون خانم همراهشون به کربلا اومده بود. موبایل رو به ایشون دادم و خداحافظی کردم. مجبور بودم دوباره اون مسیر طولانی رو برگردم.
اینبار سعی کردم دیگه جایی استراحت نکنم و سرعتم رو بیشتر کردم. بین راه چند دسته عزاداری در حال حرکت به سوی حرم بودند. خانم های عراقی در انتهای دسته های عزاداری سینه زن ها رو بدرقه می کردند و بینشون خانم هایی بودند که مثل مردها زنجیر می زدند. به خاطر حضور دسته های عزاداری و شلوغ شدن خیابان، ایست و بازرسی ها دقت بیشتری می کردند و سرعت هم کند شده بود. در مسیر با خودم فکر کردم چه خوبه برای یه شب هتل بگیرم. حداقلش اینه که  خوب می خوابم و یه دوش درست حسابی  هم میگیرم. رو همین حساب به هتل های سر راه سر میزدم. تقریبا هیچ کدوم اتاق خالی نداشتند. البته هتل فقط برای این ساختمان ها یه اسم بود. در واقع همه در حد مسافر خانه بودند. اون هم نه مسافرخانه درجه یک. هر جا هم که تمیز بود جای خالی نداشت. آخرین جایی که سر زدم یه مهمانپذیر 4 طبقه بود. این همون مهمانپذیری بود که اولین بار آدرس رو ازش پرسیده بودم. یه پیرمرد ایرانی رزروشن و یا احتمالا صاحب اونجا بود. فقط یه اتاق سه تخته خالی داشت.
به پول ایران هر شب حدود 400 هزار تومن برای اون اتاق باید پرداخت می کردم. پول زیادی هم همراهم نبود. ولی اونقدر خسته بودم که در کشمکش بین خستگی و وجدان ، بالاخره خستگی برنده شد و اتاق رو گرفتم. خوشحال از اینکه می تونم یه دوش حسابی و یه خواب خوب داشته باشم رفتم به طبقه چهارم. کاخ آرزوهام با دیدن اتاق فرو ریخت. خیلی هم خوشبین که باشی به اون اتاق تمیز نمی شد گفت. سرویس بهداشتی و حمام هم تعریفی نداشت. آب با جون کندن از دوش خارج میشد.
با این همه راضی بودم. حداقل خوب می خوابیدم. اتاق یه پنجره به سمت خیابان داشت. از بالا یه نگاهی به پایین انداختم. تمام طول خیابان پر شده بود از زوار و چادرهای موکب. یه لحظه تردید تمام وجودم رو گرفت. با خودم گفتم پسر مگه تو چه فرقی با این همه زائر میکنی؟ تو زیارت اومدی اون ها هم زیارت اومدن. انصاف نیست تو راحت بخوابی و بقیه نه. دلم آشوب شد. هزار تا توجیه برای خودم آوردم ولی آخر سر حریف وجدانم که بی خوابی به سرش زده بود نشدم. و چه خوب که تسلیم نشدم.
وسایل رو نزاشته زمین برگشتم پایین که اتاق رو پس بدم. نزدیک رزروشن دو تا خانم ایرانی که یکیشون مسن بود داشتن با پیرمرد مسئول اونجا صحبت می کردند. یه دخترک رنجور هم اون طرف تر روی مبل نشسته بود. ظاهرا بین راه دخترک و خانم مسن حالشون بد شده بود. و مقدور نبود که دیگه در موکب بخوابند. دخترک کمی تب داشت. هر چی هم گشته بودند یه اتاق پیدا نشده بود. پیرمرد به من اشاره کرد و گفت آخرین اتاق رو به این آقا اجاره دادم و اتاق دیگه ای نداریم. پیرزن به سمت من برگشت و نا امیدانه نگاهی به من که کوله رو داشتم روی دوشم می انداختم کرد. تازه حکمت اون همه تردید رو متوجه شدم. به پیرمرد گفتم من منصرف شدم و می تونی اتاق رو به این خانم ها بدین.
بنده های خدا اونقدر تشکر کردند که خودم خجالت کشیدم. فکر می کردند به خاطر اون ها منصرف شدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون با اون همه تعریف و تشکر دیگه روم نشد بگم اگر اوضاع اتاق بهتر بود شاید وجدانم مقلوب تنم میشد. فقط یه سرویس بهداشتی رفتم و تجدید وضوع کردم.  گذرنامه رو از رزروشن گرفتم و از مهمانپذیر خارج شدم . با خودم فکر می کردم که خداوند وقتی مقدر کنه که به بنده ای خیری برسه حتما میرسه حتی اگر اون بنده خودش بی خبر باشه و کاری انجام نده.
به سمت حرم آقا امام حسین (ع) حرکت کردم. همه اون پیچ و خم ها و ایست و بازرسی ها رو دوباره طی کردم تا مقابل حرم آقا رسیدم. عرض ادب و سلامی کردم. کفش ها رو از پا کندم و داخل کوله گذاشتم. و رفتم داخل صحن. تمام امانت داری ها پر بودند و جایی برای کوله نبود. این کوله در این سفر بیشتر از خیر برای من زحمت داشت. از آوردنش پشیمون بودم. پاسپورت رو برداشتم و کوله رو انداختم بالای یکی از صندوق هایی که برای وسایل زوار در نظر گرفته بودند. در مقابل زیارت امام حسین اون کوله و محتویاتش اصلا برام ارزشی نداشتند.
جمعیت به شدت فشرده بود. اصلا قابل توجیه نبود با اون همه فشردگی و ازدحام چطور میشه که برای کسی اتفاق بدی نمی افته. هر طوری بود یه گوشه جا همون بیرون حرم پیدا کردم و زیارت عاشورا رو خوندم. ولی به دلم نمی چسبید. گریه می کردم ولی سبک نمیشدم. اونقدر حیران و سرگشته بودم که دوست داشتم از ته دل فریاد بزنم. اونقدر فریاد بزنم که از حال برم. عصبی بودم. چرا بعد این همه رنج و سختی برای رسیدن به حرم آقا امام حسین (ع) لبریز نمیشم.چرا سبک نمیشم خدایا.
صدای اذان ظهر همه جا پیچید. وضوع داشتم. من بودم و یه پای برهنه و یه چفیه غبار گرفته و یه حرم که همه چیزم بود. رفتم  حسینیه طبقه بالای حرم. خیلی شلوغ بود. جمعه ها یادمه نماز جماعت برگزار نمی کردند. نمازم رو فرادا خوندم. داشتم ذکر تسبیح رو می گفتم که یه سید پیر رفت جلوی همه. دیدم پشت سرش دارن قامت میبندن. دلم نیومد نماز جماعتی با این عظمت رو از دست بدم. با سرعت رفتم جلو. قامت بستم. تو اون همهمه عجب صفایی داشت اون نماز. حسین (ع) قلب ها رو یکجا شسته بود. دیگه  هاله ای نبود میان من و ما و عرش خدا. مستقیم تا خدا بود و بس.
نماز که تموم شد عهد کردم. عهد کردم از کربلا نرم مگر اینکه دستم به ضریح برسه. میدونستم نفس زیارت مهمه نه دست رسوندن به ضریح. ولی دیدن معشوق از دور کجا و در آغوش گرفتن از نزدیک کجا.
از درب اصلی و رو به حرم با یه سلام وارد شدم. جمعیت بود و جمعیت بود و جمعیت. و موجی که به قبله حسین ختم میشد. جمعیت یکصدا بودند. "ابوالفضل نیامد علمدار نیامد" وای خدا عاشق شدن غیر حسین معنایی نداره. با موج همراه شدم. نه فشاری نه تلاشی. فقط در آغوش موج محو شدم. انگار تخته پاره ای که به امواج دریا روان شده. روان بر موج رفتم تا در اون غوغا و کربلا دستانم بر ضریح بوسه زد. باورم نمیشد. باورم نمیشد که این ضریح مطلا شده، ضریح حسین (ع) است. گفتم آقا جان یک عمر حسین حسین گفتیم.حالا این دست من و دامن آن سرو بلند. چشمه درونم جوشیدن گرفت. آتشفشانی که منتظرش بودم فوران کرد. با خودم گفتم آره همینه. همین رو می خوام. بارید بارید بارید. سیل اشک، من رو با خودش برد. سهمم رو از حسین گرفته بودم. بر روی موج بی اختیار از حرم دور شدم. اونقدر که خودم رو کنار درب حرم دیدم. حسینی شده بودم. کربلایی کربلایی. دنیای چشمانم رو فقط حسین پر کرده بود.
در این غوغا و پریشانی من، جوان شیدا شده ای دست هاش رو بر اشک های من میزد و به سر و صورت خودش می مالید. در دلم رشک و غبطه ای بزرگ نسب به اون حال شیدایی جوان ایجاد شد. با گامهای به عقب از حرم خارج شدم. سهمم رو از حسین (ع) گرفته بودم. حالا نوبت عباس بود. آخ عباس آخ عباس جان.
بین الحرمین غوغا بود. قدم به قدم هیئتی بود و جمعی که سینه میزدن. به هر هیئت که میرسیدم باهاشون همراه میشدم. تا به باب حرم عباس جانم رسیدم. حرم علمدار کربلا. حرم یکه تاز شهر وفا. حرم عباس عباس عباس.
من کجا حرم عباس کجا؟ من کجا زائری فرزند حیدر کرار کجا. دیگه یاد گرفته بودم. میدونستم اگر عاشق باشی آقا خودش می رسونت به ضریح. درب حرم رسیدم. اومدم سلام بدم علقمه یادم اومد. شرم عباس از حرم آقام امام حسین یادم اومد. لعنت به تو دنیا که چه داغی به دل ما گذاشتی.
با موج رفتم و رفتم و رفتم تا برای ثانیه ای دست های حقیرم در دست های کریم عباس گره خورد. عباس همون رفیقی که عاشقش هستم. همون کسی که همیشه می خواستم شبیهش باشم و نشد. به نوکری عباس هم نرسیدم. دلم می خواست فریاد بزنم بگم شما رو به حسین قسم در حرم عباس نوحه "علمدار نیامد" رو نخونید. آقام عباس، رفقیم عباس غرور داره. هزار ساله حسرت نهر علقمه و مشک خالی و نینوا رو داره.نخونید . آقام خجالت میکشه. دلش رو نشکونید.شرمش میشه.
وای خدا. چطور میتونم چند کلمه بگم و توصیف کنم اون فضایی که انگار که  عرش خدا شده و سهم زمینیان از بهشت خداست. نمی دونم مغز منجمد تکفیری ها چطور این همه زیبایی رو درک نمیکنه. چطور این عظمت و روح ملکوتی رو حس نمیکنه که قصد ریشه کن کردن اون رو داشت. لعنت با ذات کثیفشون که آبروی انسانیت رو بردن.
شیر مرد من عباس،  پاک، قوی، نافذ. همه اون چه از مرد بودن میدانم. سهمم رو از عباس نگرفته بودم. یعنی گرفته بودم ولی راضی نبودم . انتظارم بیشتر بود. آخر با عباس رفاقت داشتم. از رفیق بیشتر انتظار میره. از حرم بیرون اومدم. دیگه من بودم و بین الحرمین و دست هایی که به آسمان میرفت و بر سینه ها کوبیده میشد. روحم سبک بود. شسته و طاهر شده بود. وقتش بود که دعا کنم. برای همه برای خودم برای حاجتی که چشم انتظارش بودم.
 به سختی دل از حرم کندم. کوله رو بدون اینکه کوچکترین اتفاقی براش بیوفته از همونجا که گذاشته بودم برداشت. دلم هوایی جای دیگه شده بود. هرچه که با دل گفتم و گفتم و گفتم ولی حریفش نشدم. مسیر دیگه ای رو پیش گرفتم. رفتم که زیارت کنم کسی رو که دردانه اش پادشاه ایران زمینه.
 
پ. ن: محمد جان، داداش، چشم براهت هستم.یه خبر از خودت بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 3 بهمن 1395-06:31 ب.ظ

اربعین 95-5

ساعت از یازده شب گذشته بود. قدم ها رو اگر چه سخت ولی تندتر برمی داشتم. رفته رفته بر تراکم جمعیت در مسیر اضافه میشد و این به من نوید دیدن حرم نور دیده رسول خدا رو مژده میداد. راستش حسم بیشتر درماندگی بود تا اشتیاق. حس کودکی خسته و کتک خورده که از دور قامت کوه آسای پدرش رو میبینه.
 اولین ایست و بازرسی داخل شهر رو گذروندم . قلبم تندتر میزد. هنوز گنبد طلا رو نمی تونستم ببینم. مسیرها درست یادم نیست. ولی به خاطر دارم یه پل هوایی رو رد کردم و به ایست بازرسی دیگه ای رسیدم که انتهای اون خیابون، گنبد مثل خورشید در افق شده می درخشید. نفس هام به شماره افتاده بود. اشک ها جاری بودند و دست راستم بالا، و سلام میدادم . جمعیت عاشقان، حسین گویان ایست بازرسی رو رد کردند. و من پر کاهی بودم میون اون همه عاشق. ایست بازرسی رو که رد کردم ایستادم. رو به حرم دست به سینه، خسته، مشتاق، درمانده. پر از کلی حس مبهم، آوند گونه. نمی دونستم خوشحال یا ناراحت، نمی دونستم کی هستم. گیج و منگ. سلام دادم و آقا رو صدا کردم. گفتم حسین جان آمدم، خسته آمدم، تنها آمدم، غریب آمدم. حسین جان، گرد راه بر مویم نشسته. از سنگ راه پایم خلیده. حسین جان آمدم با کوهی از نیاز که از قبلگاه تو به آسمان برود.
حسین جان آمده ام میهمانت شوم. خاک بودم خاک تر شوم. حسین جان عمری به عشق محرمت زنده بودم. حالا آمده ام در اربعینت حسینی شوم. من بودم و قله های افتخار. این حسین بود که مرا مهمان کرده بود. این کربلا بود که بر کوچه هایش قدم میزدم.
باران باریده بود. شاید شب قبل یا وقتی نزدیک تر. کوچه های غم زده و سیاه پوش کربلا گویا رنگ تراوت گرفته بود. انگار آقا دلش نیامده بود زوارش بیش از این با گرد راه درآمیزند. برکت بود که از دستان حسین بر دل های زوار می نشست.
در جمعیت گم شده بودم. در آن شهر آشنای غریب،دست جمعیت را گرفته بودم و به دنبال حرم می گشتم. مسیر سال قبل عوض شده بود. حرامیان در کمین بودند و حسینیان هوشیار. چند خیابانی را قدم زنان می رفتیم . گاهی گوشه ای، کناری، هیئتی جمع شده بودند و شور گرفته حسین و عباس را صدا می کردند و سینه می زدند.
آخ حسین جان خدا می داند چقدر عاشق بر این سینه کوفتنم،  به یاد شما به یاد کربلای شما. منت گذاشتی آقا جان بر این کمترین بی مقدار.
از ایست بازرسی ها پشت سر هم گذشتم تا به آخرین ایست بازرسی رسیدم. درست مقابل درب اصلی حرم دردانه رسوالله. طاقتم طاق شده بود. جمعیت موج می زد و از درونشان آتشفشان عشق حسین فوران می کرد. نمی دانم چند بار در این مسیر سلام داده بودم. چند بار نیاز گفته بودم. ولی اهل دل میدانند در این مجال هرچه بگویی تمام نمی شویی. به جایی میرسی که فقط سکوت با چاشنی گریه علاجت می کند.
از ایست و بازرسی گذشتم. رو به حرم سلام دادم . اونقدر جمعیت زیاد بود که به هیج وجه نمیشد حتی فکر رفتن به داخل حرم رو از ذهن عبور داد. اون هم با کوله سنگینی که همراهم بود. قرار نداشتم. با جمعیت به طواف حرم مشغول شدم. دل پر از نیاز بود ولی به قبله رسیدگان میدانند اینطور وقت ها لال شدن یعنی چه.
هیئت کوچکی از کنارم گذشت. شاید 15 نفر شاید کمتر. بلندگو داشتند. یکی میون هیئت، نوحه "جان آقا جان آقا" رو می خوند. خیلی قشنگ. همراهشون شدم و خیلی های دیگه هم همینطور. اونقدر که جمعیتی شد برای خودش. حرم رو طواف می کردند و به سر بیت که می رسیدند رو به حرم آقا امام حسین می ایستادند و دست های رو بالا و رو رو به حرم تکان میداند و "جان آقا جان آقا" میگفتند. و بعد دوباره سینه می زدند. خیلی زیبا بود خیلی. اونقدر که نمی دونم چطور بنویسمش. چی دارم میگم؟ آخه چهارتا حرف الفبا کجا طاقت داره اون همه حس زیبا رو به دوش بکشه؟ این حسها فقط دیدنی هستن و بس. باید دید وشاید شنید. یه طوری که تزریق بشه تو تک تک سلول های بدنت.
واقعا چیز بیشتری یادم نمیاد. غرق شده بودم. در اون دریای مواج عاشقی دیگه نتونستم خودم رو پیدا کنم. با موج چند بار طواف کردم؟ نمی دونم . اونقدری بود که یکدفعه چشمم حرم عباس رو دید. آخ خدا عباس. عباس . عباس. این مرد چه مردونه منو عاشق خودش کرده. آخ که از آوردن اسمش هم دلم می لرزه. حسین، عباس، بین الحرمین. خدا میداند چه ترکیب زیبایی هست این سه اسم.
مظهر ادب و احترام. از هر طرف که کربلا رو  نگاه کنی حرم عباس جلوی حرم حسینش نیست. انگار این مرد قسم خورده تا قیام قیامت پشت حسینش بمونه. یک قدم جلوی حسینش راه نره. به این میگن ادب عباس. حسین عشقمه ولی عباس آرزومه. عباس همون کسیه که در اوج خیالم دلم می خواست باشم. مرد، مودب و باوقار.
آخ عباس آخر یه روزی منو به ورطه جنون میکشی. این همه عشق در دلی به این کوچکی جا نمی گیره.

"الَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ اَللَّهُمِّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَابْنَ مَرْجانَهَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَهِ."

به سختی تا حرم آقا عباس رفتم. ولی باز قسمت نشد وارد حرم بشم. خستگی دمار از روزگارم درآورده بود و اطراف حرم هم جایی برای استراحت پیدا نمی شد. به سختی از ایست و بازرسی ها رد شدم و در حالی که سرمای شب های کربلا سوز به استخوانم میگذاشت موکبی در یکی از خیابان های حرم پیدا کردم و همونجا به خواب رفتم. سرد تر از شب های قبل بود. و من خسته تر و ناتوان تر. درد پا و محل جراحت کهنه بیداد می کرد ولی مانع نشد به خواب نروم. و در خواب آن رویا را دیدم.

پ . ن: داداش عزیزم ، فرض رو بر این میزارم که اینجا رو می خونی. می خوام بدونی به یادتم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 18 دی 1395-11:15 ق.ظ

اربعین 95-4

صبح پنج شنبه  خورشید در دوردست های کربلا طلوع کرده بود هرچند هنوز جانی نداشت که زمین رو گرم کنه. بعد نماز صبح حرکت کردم. خیابان موکب ها رو در پیش گرفته و در مسیر صبحانه مختصری از فضل برادران عراقی نصیب ما شد. ترجیح دادم سبکتر پیاده روی کنم. به همین خاطر به روال روز قبل از مسیر خیابان موکب ها جدا شدم و در جاده جنب اتوبان به حرکتم ادامه دادم. خنکای صبح و انوار طلایی خورشید حس زیبایی را برایم تداعی کرده بود. به همین خاطر دوباره مفاتیح رو باز کردم و به سبک روز قبل شروع کردم به خواندن دعای فرج. حس بسیار زیبایی برایم آشکار شده بود. بی توجه به اطراف با صدای بلند تر از روز قبل دعای فرج را زمزمه می کردم و انصافا خیلی به روح و جانم می نشست.
دیگه خیلی توجهی به شمردن عمودها نداشتم. چند ساعتی را پیاده روی کردم. درد پا از یک طرف و خستگی از طرف دیگه مجبورم کردند که به سمت خیابان موکب ها منحرف بشم و به بهانه نوشیدن چای لحظه ای استراحت کنم. در این میان دخترکی با سینی پر از خرما زاهدی توجهم رو به خودش جلب کرد. سادگی و صفای وجود دخترک خیلی شیرین تر از خرمایی بود که بر روی سینی تعارف می کرد. برای گرفتن عکس از دخترک اجازه گرفتم. گویا انتظار نداشت کسی برای گرفتن عکس از اون اجازه بگیره. لبخند شیرینی تحویلم داد و رضایتش رو در همون لبخند هویدا کرد.
ترجیح دادم کمی سرعت پیاده روی را کم کنم و مسیر خیابان موکب ها رو طی کنم. وجود صندلی در بین مسیر باعث میشد که بتونم کمی به پای لنگان خودم استراحت بدم. در همین مسیر بودم که به یه عکاس حرفه ای برخوردم. حرفه ای بودنش رو میشد از دوربین عکاسی پیشرفته و بزرگ و تجهیزات عکاسی همراهش فهمید. برام جالب بود که سوژه های یه عکاس چی میتونه باشه؟ دلم می خواست از دریچه دیدش به بیرون نگاه کنم. بدون اینکه متوجه بشه به دنبالش راه افتادم. با دوربین موبایل شروع به عکس گرفتن کردم.و نتیجه این تعقیب شد چیزی حدود صدتا عکس که در همه اون ها عکاس با سوژه عکس دیده میشدند.  عکاس از سوژه و من از سوژه و عکاس با هم. نمی دونم این تعقیب کنجکاوانه چقدر طول کشید که صدای یه مداحی زیبا من رو به خودم آورد. به عقب برگشتم که ببینم این مداحی زیبا از کدوم موکب پخش میشه. اونقدر حس خوبی به من داده بود که مشتاق بودم بدونم از کجاست.
در خیابان جنب اتوبان یه کامیون بزرگ کابین دار تماما سیاه پوش شده بود.کامیون شماره ایران و ظاهرا از مرز مهران تا اینجا رو به آرامی طی کرده بود. چند روحانی جوان گاهی بالای این موکب متحرک مداحی می کردند و گاهی از بلندگوی نصب شده صدای مداحی میامد. جمعیت زیادی هم در این مسیر با این کامیون همراه شده بودند. عکاس رو بی خیال شدم و به طرف کامیون رفتم و منم با بقیه هم مسیر شدم. جوان ها اغلب سینه می زدند و من هم همینطور. بی اغراق باید بگم شاید از بهترین ساعات سفرم همین لحظات بود. حس بسیار زیبایی بود وقتی بین اون همه زائر عاشق باشی و سینه بزنی و یا حسین بگی. انگار خدا بغلت کرده باشه و محکم تو رو به قلبش چسبونده. و از همه زیباتر مداحی بسیار زیبای آقای بنی فاطمه (جان آقا جان آقا) بود که انصافا عاشقانه بود.
این عاشقانه ادامه داشت تا اینکه صدای اذان ظهر این مستی را  دعوت به  عاشقانه ای دیگر کرد و کامیون در گوشه ای برای نماز توقف کرد. به طرف خیابان موکب ها رفتم و در یکی از موکب ها تجدید وضوعی و اقامه نماز ظهر. نماز که تمام شد یه گوشه موکب جایی پیدا کردم تا کمی دراز بکشم و درد پام رو التیامی بدم. چشمام کمی گرم شده بودند. سعی می کردم که خوابم نبره. قصد کرده بودم هر طوری شده امشب خودم رو به کربلا برسونم. هرچند خستگی بی سابقه داشت کم کم از رسیدن به کربلا نا امیدم می کرد. اونقدر درد پا و اثر اون مجروهیت مختصر آزار دهنده شده بود که از خودم و حال زارم خجالت میکشیدم.
کم کم خواب داشت من رو به عالم دیگه می برد که حسی کردم کسی پام رو لگد کرد. در حالی که ناخودآگاه پام رو جمع کرده بودم چشمم رو باز کردم. قبل از اینکه تصویر شخص رو ببینم صدای عذرخواهیش رو شنیدم. چشم هام که باز شد مقابل خودم عکاس سوژه رو دیدم. بی اختیار خنده ام گرفت. عکاس در حالی که داشت وسایلش رو کنارم می گذاشت تا بتونه اون هم دراز بکشه با تعجب و چهره ای پر از سوال به من نگاه می کرد. همینطور که داشتم به تقدیر فکر می کردم با همون لبخند چشمام رو دوباره بستم. و عکاس بنده خدا رو با همون حالت پر از سوال تنها گذاشتم.
حدود نیم ساعت به خواب شیرینی فرو رفتم.ولی ضعف هم مثل خودم قصد نداشت بزاره بخوابم. تقریبا از صبح چیزی نخورده بودم. اما عکاس قصه ما به خواب عمیقی فرورفته بود. آرام وسایل رو جمع کردم . بخشی از چفیه من زیر کوله عکاس گیر افتاده بود. به سختی خارجش کردم و به راه افتادم.
به دنبال همون موکب متحرک گشتم ولی ظاهرا وقتی من در خواب بودم موکب حرکت کرده بود و حالا هم خیلی از من دور شده بود. بعد از خوردن نهار مجددا حرکت کردم. تو فکر این بودم که حمامی پیدا کنم و دوش بگیرم ولی نمی دونم چرا برعکس پارسال اینبار اصلا یه حمام درست حسابی نصیبم نمیشد.
به سبک قبل تصمیم گرفتم تا غروب زیارت عاشورا بخونم. هم مسیر برام کوتاه تر میشد و هم تمرکز باعث میشد کمتر به درد پا فکر کنم. به خیابان جنب اتوبان رفتم و چفیه رو انداختم رو سرم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم.
برای دفعه سوم و یا چهارم بود که زیارت عاشورا رو زمزمه می کردم که یه حسی باعث شد چفیه رو از روی صورتم کنار بزنم و به سمت چپم نگاه کنم. تعجب زده عکاس سوژه رو دیدم که اینبار من رو سوژه کرده بود و داشت عکس مینداخت. همینکه خندیدم اون هم خندید. من رو شناخت. جلو اومد و انگار که یه دوست قدیمی رو دیده باشه دست داد و روبوسی کرد. حس جالبی داشتم. انگار خیلی سال بود که میشناختمش. ظاهرا این طور حسی رو هم ایشون داشتند. به نظر هم سن و سال میومدیم. اولین سوالش دلیل خنده من زمان لگد کردن پام بود. انتظار داشته بود اون لحظه من بهش بپرم و بد برخورد کنم. ولی خنده من براش سوال انگیز بود. اول نخواستم ماجرای سوژه شدنش رو براش تعریف کنم. فکر کردم ممکنه از من ناراحت بشه. ولی اصرار کرد. منم موضوع سوژه شدنش رو براش تعریف کردم. برعکس تصورم خیلی خوشحال شد و اصرار کرد که عکس ها رو نشونش بدم. از دیدن عکس ها ذوق زده شده بود. خیلی از حرفه ای بودن عکس ها تعریف کرد. نکته ای که بیش از همه برای من جالب بود عکس هایی بود که روز قبل  همین عکاس  بدون اینکه اصلا متوجه بشم
از من گرفته بود.
کمی از راه رو با هم طی کردیم و عکاس همسفر ما با دیدن یه سوژه ناب دیگه بدون خداحافظی از من جدا شد. رفتنش هم مثل آمدنش کاملا بی مقدمه بود. غروب شده بود. یادم نمیاد دقیقا عمود چند بود. ولی مطمئن هستم عمود 1200 رو رد کردم. چرا که بین راه چشمم به عمود افتاده بود.
به موکب صدا و سیمای ایران رسیده بودم و در حالی که پای نارفیقم دیگه اجازه حرکت بهم نمیداد کنار یکی از موکب ها توقف کردم. آش نذری موکب ایرانی حس وطن رو بهم القاء می کرد و شاید تنها جایی بود که با خیال راحت و بدون نگرانی از بحث بهداشت چیزی می خوردم. البته اقرار میکنم هر چقدر هم که عدم رعایت بهداشت در عراق مشهود بود ولی دست و دلبازی بی حد و حصر عراقی ها اون رو جبران می کرد. این رو وقتی میشد خوب درک کرد که دو موکب ایرانی و عراقی کنار هم بودند. ناخداگاه اندکی تنگ نظری رو میشد در موکب های ایرانی دید. در یکی از همین موکب ها، روی یه سینی مقدار زیادی سوهان خورد شده قرار داده بودند. و یک نفر مسئول پخش کردن اون بودو به اندازه یه حبه قند یا شاید بیشتر به هر زائر میداد. خانم عراقی با ظاهری موجه درخواست کرد که یه تکه دیگه برای کودکی که همراهش بود بگیره. اطراف موکب خلوت بود. اصلا انتظار نداشتم اون فرد امتناع کنه. به خانم فهموند که این برای سیر کردن نیست و فقط برای تغییر ذائقه هست. خانم عراقی هم که ظاهرا این دست رد زدن براش بسیار گران تمام شده بود. خیلی ناراحت دست کودکش رو گرفت و از موکب خارج شد. اونقدر دیدن این صحنه برام زننده بود که بی میل به خوردن بقیه آش، کاسه رو گذاشتم همونجا و از موکب زدم بیرون.
بعد از حدود 50 عمود ایست بازرسی ها شروع شد. تقریبا هر 50 عمود یه ایست بازرسی وجود داشت. نماز رو در یه موکب خوندم و به راه افتادم. قصد کرده بودم هر طوری شده شب جمعه کربلا باشم. از طرفی دیگه خستگی بی سابقه و درد پا شده بود مثل شیطان و مدام من رو وسوسه می کرد که در یه موکب استراحت کنم  و فردا بقیه راه رو طی کنم. هرچند نصیحت بدی نبود و اگر یه شب خوب استراحت می کردم، شاید بهتر می تونستم روزها بعد دوام بیارم. ولی یه حس قوی اجازه فکر کردن رو از من گرفته بود. فقط به سمت جلو می رفتم.
حدودای عمود 1300 مسیر به یکباره تغییر کرد. و مسیر کنار ارتوبان به مسیر فرعی سمت چپ اتوبان کج شد. حدس زدم احتمالا به دلایل امنیتی این اتفاق افتاده باشه. در هر صورت کمی راه رو طولانی کرده بود. لنگان لنگان مسیر رو پیش میرفتم.نسیم خنک شبانه وزیدن گرفته بود. ساعت حدود 10 شب بود و اگر کمی می جنبیدم در کمتر از یک ساعت دیگه وارد شهر کربلا میشدم.
به خودم فشار بیشتری میاوردم و با زمزمه یا حسین سعی می کردم تمرکزو رو زیاد تر کنم. این بار تقریبا داشتم خودم رو روی زمین می کشیدم. اصلا درک نمی کنم چرا در این سفر به این اندازه ناتوان شده بودم. من سابقه چند روز پیاده روی اون هم با تجهیزات نظامی کامل رو بارها داشتم. ولی این بار قسمت بود وقتی به کربلا می رسم گرد و غبار و خستگی راه من رو با خاک پای زائران یکی کنه. و چه خوش سعاتی که از این موضوع نصیبم شد.
همینطور که پیش میرفتم جوانی عراقی از روبروی من به استقبال آمد. کمی قبل تر به عربی از زائر عراقی مسیر جدید رو پرسیده بودم و ظاهرا این شخص متوجه شده بود من میتونم کمی عربی صحبت کنم. موبایلی رو به من نشون داد و توضیح داد که خانم زائر ایرانی اون رو در موکب جا گذاشته. ظاهرا موبایل چند باری زنگ خورده بود.  وقتی تلفن مجدد زنگ خورد با شخص پشت خط صحبت کردم. خودش رو معرفی کرد و در نهایت قرار بر این شد که در کربلا موبایل را به دست صاحب موبایل برسونم. قدرت نه گفتنم نداشتم. حس بدی بهم می گفت اینکار دردسری زیادی خواهد داشت ولی هرچه کردم نتوانستم به زائر حسینی نه بگم. ناچار موبایل رو با خودم بردم که در کربلا به اون خانم برسانم. 


پ. ن:
محمد جان داداش عزیزم، نمی دونم اینجا سر زدی یا نه. ولی بدون خیلی دلم برات تنگ شده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 7 دی 1395-04:41 ب.ظ

اربعین 95-3

چهارشنبه ظهر بود .یعنی درست پنج روز مانده به اربعین. درد پا دمار از روزگارم درآورده بود. ولی حس قدرتمندی از درونم نمی گذاشت که از حرکت بایستم. گاهی تند و گاهی کند مسیر رو پیش میرفتم. در مسیر گاهی چای و گاهی خوارکی می خوردم. خرماهای زاهدی خودم تمام شده بودند و چشمم رو تیز کرده بودم که کجا این نمونه خرما را برای نذر بر روی سینی گذاشته اند تا بی توجه به اطراف یک مشت را برای این جیب و یک مشت را برای اون جیبم بردارم و بی خیال از سختی راه و درد پا گاه گاهی دانه ای خرما به دهان بگذارم و رمقی داشته باشم برای طی طریق. ولی از اونجا که من وقتی خوارکی در دسترسم هستم (مخصوصا خرما) تا ذره آخرش رو نخورم آرام و قرار نمی گیرم همه خرما ها در چند دقیقه اول تمام میشدند. 
نزدیکی های ظهر بود که به عمود 400 رسیده بودم. دیگه تقریبا امید نداشتم همراهانم رو پیدا کنم. اگر چه همچین بدم هم نمی اومد که تنها این سفر رو طی کنم. کوله خیلی هم برای من سنگین نبود. به حمل بار سنگین یه جورایی عادت داشتم. تنها چیزی که آزارم میداد این بود که مجبور بود برای تجدید وضوح یا دستشویی به کسی بسپارمش یا اینکه به امان خدا رهاش کنم. خیلی دست و پاگیر شده بود.
هنوز اذان نشده بود. چشمم به آفتاب بود. حدس زدم که نزدیکی های اذان باشه. سمت راست خیابان، موکب بزرگی بود که داخل و بیرون اون رو موکت کرده بودند. محلی هم برای وضوع تعبیه شده بود که مثل بقیه سرویس های بهداشتی عراق باید دلت رو پاک می کردی و بدون توجه به بهداشت و اینجور حرف ها میرفتی پی کارت. وضویی گرفتم و رفتم داخل موکب و  نشستم. البته قبلا موکب پر شده بود و فقط یه راهرو برای رفت و آمد در وسط وجود داشت. من هم بی توجه به رفت و آمد زوار کوله رو گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم. کنارم یه پریز چندراهی بود که زوار موبایل هاشون رو برای شارژ بهش وصل کرده بودند. یه بنده خدایی هم با پسرش و چند تا پسر قد و نیم قد نشسته بودند کنارش. یه جورایی داشتند از موبایل ها مراقبت می کردند. در همین حین اذان شد. نماز خوندم و برگشتم سمت محل شارژ موبایل ها.
نه اینکه عادت به این سبک چهره ها در ایران نداشتیم، غریبه بودن چهره ها اعتماد کردن رو کمی سخت می کرد. با دلهره موبایل رو کنار بقیه موبایل ها گذاشتم که شارژ بشه و خودم چند دقیقه ای چشم هام رو بستم و به خواب رفتم. خواب شیرین چند دقیقه ای من با لگد شدن توسط یکی از زوار به بیداری ختم شد. نا امید از خوابیدن به کوله تکیه دادم و نگاهی هم به موبایل انداختم و درصد شارژش رو چک کردم.  یکی از پسر بچه هایی که اونجا دور موبایل ها نشسته بود حدودا 6 ساله بود و به نظر می اومد کمی شیرین عقل باشه. ولی نکته جالب در موردش معصومیت خاصی بود که در وجودش هویدا بود. یه پسر 15 یا 16 ساله دیگه هم بود که مثل اکثر نوجوان های عراقی سیگار میکشید. و از من تقاضای سیگار کرد. اومدم بهش بگم تو هنوز بچه ای چرا سیگار میکشی که ناخوداگاه یاد جمله اون دوست دزفولیمون افتادم. خندم گرفت. بهش گفتم من سیگار نمیکشم. همین نوجوان علاقه عجیبی به موبایل داشت و مدام درباره قیمت انواع موبایل در ایران از من می پرسید. و من هم بدون استثنا همه قیمت هایی رو که گفتم توهمی بود. بعضی ها رو بلد بودم و بعضی ها رو نه. از طرفی حوصله تبدیل ریال به دینار رو نداشتم. مثلا قیمت گلگسی S7 رو گفتم 200 دینار عراقی. و اصلا هم متوجه پرت بودن بیش از حد این عدد نشدم. 200 دینار عراقی چیزی حدود 600 هزار تومن ایران میشد. با تعجب بیش از حدشون تازه دوزاریم افتاد. خداییش روم نشد اصلاحش کنم.
اونجا یه جوان حدودا 25 ساله به اسم زهیر بود که دانشجوی فوق لیسانس معارف بود. اهل بصره و بسیار مودب. دست و پاشکسته با هم عربی و انگلیسی صحبت می کردیم. چند تا کلمه فارسی رو هم براش ترجمه کردم. در همین حین نهار رو هم آوردند. یه سفره یکبار مصرف رو پهن کردند وسط همون راهرویی که من دراز کشیده بودم. به همین خاطر مجبور شدم وسایل رو یه گوشه بزارم. خودم هم انگار نه انگار قبل اذان نهار خورده بودم. نشستم سر سفره. راستش بیشتر دوست داشتم با زهیر صحبت کنم. نهار وقت خوبی برای این کار بود. در مورد محبوبیت مراجع تقلید پرسیدم. از وضعیت شیعه و سنی بودن شهرهای عراق و خیلی سوال های دیگه.البته جنس سوالهای زهیر برخلاف من کمتر سیاسی بود. بیشتر در مورد وضعیت تحصیل در ایران سوال می کرد.
نهار پلو بود با یه خورشت که از یه جور لوبیا سفید درست شده بود. زهیر میگفت این خورشت مورد علاقه عراقی هاست.
حس خوبی نسبت به زهیر پیدا کرده بودم و ظاهرا این حس متقابل بود. نهار رو که خوردیم هنگام خداحافظی از من شماره موبایل خواست که منم طبق معمول شماره موبایلم رو از هیچ کسی دریغ نمی کنم. از طریق تلگرام هنوز هم با هم در ارتباط هستیم.
موقع خداحافظی دوباره با اون پسرک چشم تو چشم شدم. دلم می خواست یه یادگاری بهش بدم. یه گردنبند آیت الکرسی به سبک پلاک های نظامی ها داشتم که یادگار سفر چند وقت پیشم بود. بی درنگ گردنبند رو درآوردم و خواستم بندازم  گردن اون پسر. برعکس خیلی از بچه های عراقی که یادگرفته بودند از زوار چیزی یادگاری بگیرند پسرک گردنبند رو از من 
قبول نکرد. یه نگاهی به پدرش کرد و پدرش که تازه فهمیده بودم این مدت روبروم نشسته بود، اجازه داد. پسرک گرچه به نظر عقب مانده میامد ولی چنان خنده شیرینی تحویلم داد که لذتش هنوز در وجودم جاری هست.
از همه خداحافظی کردم و دوباره مسیر رو پیش گرفتم.
چند باری میون مسیر به بهانه نوشیدن چای استراحتی می کردم و برام چقدر جالب بود که الان دیگه چای ایرانی برای عراقی ها جا افتاده. وقتی می خواستی چای بگیری، میپرسیدن چای ایرانی یا عراقی؟
عمودها رو یکی یکی رد می کردم و گاهی دعایی زمزمه کنان و یا حسینی میگفتم. درد پا رو کاملا بی خیال شده بودم. درست مثل سربازی که در میدان جنگ زخمی میشه و خون رو میبینه ولی بهش اهمیت نمیده. هدفم خیلی برام مهم بود. در طی این مسیر بارها میبریدم و باز جان می گرفتم. به راستی که حسین اعجوبه ای در عشق بازی بوده و هست. هم معشوق هست و هم در عین حال عاشق.
خیابان موکب ها خیلی شلوغ بود و پذیرایی بی دریغ عراقی ها برای آدم خوش اشتهایی مثل من سبب کند شدن حرکتم میشد. از طرفی نمی خواستم آثار این سفر و پیاده روی رو با شکم چرانی حیف و میل کنم. به خیابان کنار موکب ها رفتم. خیابانی که جنب اتوبان نجف کربلا بود. آفتاب تابش خودش رو به حداکثر رسانده و اندکی هوای گرم آزار دهنده شده بود. البته نه برای آدم گرما دوستی مثل من. بعد از گم شدن چفیه خودم در حرم مولا علی (ع) چند متری اون طرف تر از قبرستان وادی السلام یه چفیه بزرگتر خریده بودم که انصافا در این نوع سفر ها وسیله بسیار مفیدی هست. در تمام طول سفر شبیه روسری از این چفیه استفاده کردم.
در حالی که در کنار دیگر زائران طی طریق می کردم، چفیه رو انداختم روی سرم طوری که توجهم به دیگر زائر ها جلب نشه. برای آدمی مثل من که تمام رفتار و حرکات دیگران براش جالبه، این کار ضروری بود. مفاتیح کوچکی که همراه داشتم رو از کوله بیرون آوردم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم. چندین و چند بار زیارت عاشورا را خواندم و عجیب این بود که احساس کسالتی دست نمیداد. برعکس زیارت عاشوراهای پنج شنبه صبح های هر هفته که به نظرم خیلی طولانی می آمدند. و اتفاقا اشک هایی که گاهی از روی نیاز و امید به برآورده شدن حاجتی بر گونه هایم می نشستند. و از همه مهمتر مهربانی آدم هایی که من از زیر چفیه اون ها رو نمیدیدم و اون ها هم صورت من رو نمیدیدن. فقط گاهی دستی به شانه ام زده میشد و التماس دعایی از سمت صاحب دست و دور شدن صدای قدم ها. با هر التماس دعا به نیتشون صلواتی می فرستادم.
حالا دیگه عمود 800 رو رد کرده بودم و غروب هم نزدیک شده بود. خوشحال بودم این تمرکز باعث شده بود مسیر زیادی رو بدون توقف طی کنم. هوای گرم درد پام رو کمتر کرده بود. گرسنه شده بودم و گلوم هم خشک شده بود. به سمت خیابان موکب ها برگشتم تا چایی بنوشم. کنار یکی از موکب ها کباب توزیع می کردند. نزدیک شدم ولی جلوتر کاسه آش رو در دست زوار دیدم. از غذای گوشتی صرف نظر کردم و رفتم به سمت محلی که آش توزیع می کردند. کاسه ای آش و تکه ای نان گرفتم و گوشه ای نشستم و در حالی که محو رفتار و حرکات زوار شده بودم فکرم رو پرواز دادم سمت عالم خیال. نمی دونم چقدر گذشت که با صدای اذان به خودم اومدم.
به سمت یه موکب رفتم و وضوع گرفتم. همونجا به سرعت برق و باد نمازم رو خوندم. در حالی که دلم می خواست تو همون موکب دراز بکشم و استراحت کنم ولی به خودم وعده 200 عمود دیگه رو دادم.بعد نماز کوله به پشت حرکت کردم. البته خادم موکب جلوم رو گرفت و طوری کوله ام رو گرفت که انگار دزد گرفته باش. بهم گفت وین اخی؟ (همون کجای خودمون) می خواست بمونم برای شام. در حالی که از شدت خوشونتش در تعارف کردن تعجب کرده بودم تشکری کردم و به راهم ادامه دادم.
از باجه های وای فای تقریبا دل بریده بودم. عملا دیگه جوابگوی نیاز نبودند. و سعی می کردم شارژ موبایل رو برای عکس گرفتن حفظ کنم. هوا تاریک شده بود و حدودهای ساعت 10 شب بود که به عمود 1000 رسیدم. به شدت خسته بودم. در گوشه ای موکبی بود که تعداد زیادی پریز تدارک دیده بود بود تا زوار بتونن موبایل هاشون رو شارژ کنند. شارژر و موبایل رو به یکی از پریزها وصل کردم و منتظر، روی یه صندلی همونجا نشستم.
دو جوان حدودا 22 یا 23 ساله عراقی که لاغر اندام هم بودند کنارم روی صندلی ها نشسته بودند و منتظر شارژ شدن گوشی هاشون گاهی با هم گپی میزدند. دنبال شرایطی بودم که بتونم سر صحبت رو باهاشون باز کنم. یه جوان ایران اهل کرج این فرصت رو پیش آورد. یه سوال درباره چیزی پرسید و می خواست به عربی عددی رو بگه و نتونست. من هم به عربی عدد رو براشون ترجمه کردم. و دیگه سررشته کلام رو به دست گرفتم.
دست و پا شکسته با هم عربی صحبت می کردیم. از نیروهای حشد الشعبی بودند و این چند روز رو برای زیارت اربعین مرخصی گرفته بودند. در خصوص اوضاع عراق و مخصوصا حشد الشعبی کلی سوال ازشون پرسیدم و همه رو خیلی کامل جواب دادند. دوستان خوزستانی میدونند برادران عرب زبان علاقه خاصی به صحبت کردن دارند و معمولا وقتی باهاشون همراه میشی باید انتظار داشته باشی از هر دری صحبت کنند. البته این نکته اینجا به نفع من بود.
نکته جالب ارادت عجیب این دو جوان به سردار سلیمانی بود و از اینکه در یکی از عملیات هاشون کنار سردار بودند. جوان خوش صحبت تر که بیشتر با هم صحبت می کردیم از موبایلش یه عکس از خودش و سردار به من نشون دارد. اونجا سردار سلیمانی رو قائد صدا می کردند.  جوان پیش قدم شد و از من شماره موبایل خواست. خودم هم بدم نمی آمد هر از گاهی اخبار جنگ رو ازش بگیرم. همین که خواستم شماره بدم یکدفعه تمام برق منطقه قطع شد. سراسیمه از ترس اینکه مبادا موبایلم قاطی موبایل های دیگه گم بشه، رفتم وموبایل رو پیدا کردم. خیلی شارژ نشده بود. گفتم که برق های عراق جون نداشتن :)
در تاریکی دو جوان رو گم کردم و بدون اینکه خداحافظی کرده باشیم از هم جدا شدیم. چند ده متر را در خیابان موکب ها در پناه نور ماه طی کردم که دوباره برق اومد. به اطراف نگاه کردم ولی اثری از دو جوان نبود.
هوا مجددا داشت سرد میشد. روند سرشدن هوا یکدفعه ای بود. انگار که از هوای گرم می پریدیم داخل هوای سرد. پیاده روی رو ادامه دادم. و یکی یکی موکب ها رو سرک می کشیدم. بلکم جایی باشه که بتونم شب رو اونجا اطراق کنم. تا حدود 12 شب گشتنم ادمه داشت ولی عملا جایی برای خوابیدن ندیدم. ناچارا در یکی از موکب ها که مثل شب قبل موکت پهن کرده بودند جلوس کردم. فرقش با موکب شب قبل این بود که اینجا دوتا پتو گیرم اومد که اندکی من رو از سرما حفظ می کرد. این که میگم اندک واقعا اندک بود. چند تا از همشهری های مادرم کنارم خوابیده بودند که همون سر شبی چند کلامی باهاشون صحبت کرده بودم. ساعت حدودای 3 شب بود که حس کردم گرمم شده. و نگاه کردم دیدم اون بنده های خدا زمان رفتنشون همه پتوها رو انداختن سر من.
حدود ساعت 5 صبح بود که با صدای زوار صلات خادم موکب از خواب بیدار شدم. ولی گرمای زیر پتوها شده بود عمله شیطان و نمیزاشت از زیر پتو بیام بیرون. تا 6 صبح مقاومت کردم تا اینکه بالاخره پیروز شدم و قبل از طلوع آفتاب رفتم با آب یخ وضوع گرفتم و همونجا نماز خوندم. فرصتی نبود. تقریبا هوا روشن شده بود. کمی خودم رو زیر پتوها گرم کردم . دیدم فایده ای نداره. گرسنه هم بودم. پتوهای اطراف خودم رو تا کردم و همونجا گذاشتم و به راه افتادم.


پ ن: با امید اینکه برادر عزیزم این پیام رو بخونه:
داداش دلم برات خیلی تنگ شده. میدونم بعیده ولی اگر اینجا رو سر زدی خواهش میکنم خبر سلامتیت رو بزار.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 17 آذر 1395-10:25 ق.ظ

اربعین 95-2

ساعت از ده گذشته بود و از اون یک مینی بوس همراه فقط شش نفر مانده بودند و بقیه هر کدام به نحوی از گروه یا جدا شده بودند و یا جا مانده بودند. اوایل پیاده روی به خاطر غباری که از حرکت زائرین به پا شده بود دچار آلرژی شده بودم و مدام عطسه می کردم. به همین دلیل از مسجد کوفه که بیرون آمدیم به دنبال یه داروخانه مسیر حرکت رو کندوکاو می کردم.سمت راست مسیر حرکت و درست اول خیابانی که در انتها به مسجد سهله می رسید یه داروخانه پیدا کردم و یه برگ قرص زد حساسیت گرفتم.و همونجا یه دونه از قرص ها رو خوردم. حدود یک ساعت بعد و در زمانی که مسیر فرعی رو به سمت عمود ها پیاده روی می کردیم قرص اثر خواب آوری خودش رو نمایان کرد و اگر چه عطسه ها تقریبا متوقف شده بودند ولی نرم نرمک خواب چشمانم رو گرم می کرد. بین راه چند متری و با چشمان بسته می پیمودم و باز چند متر هم با چشمان باز می رفتم که ب چیزی برخورد نکنم.
به خاطر سستی که به وجود اومده بود گاهی از گروه عقب می افتادم. به همین خاطر مجبور بودم سریعتر گام بردارم. حس سنگ خواب با خوردن چای های پیاپی در مسیر برطرف نمیشد. اونقدر در حسرت خواب بودم که ناخداگاه به کسایی که در موکب ها دراز کشیده بودند غبطه می خوردم.
یکی از همراهان ما دایی خانم همون دوستی بود که با همسر و دختر کوچکش آمده بود و قرار گذاشته بودیم عمود 200 همدیگه رو ببینیم. چون اسم ایشون رو نمی دونستیم ما هم دایی صداش می کردیم. میانسال بود. به لطف این دایی عزیز که پیاپی به مرحاض (همون مستراح خودمون)  نیاز پیدا می کر،د دوستان تصمیم گرفتند یه جای تمیز پیدا کنند که ایشون راحت باشن و خودمون هم تجدید وضویی کرده باشیم.
چند صد متر جلوتر به یه خونه بزرگ برخوردیم که دربش باز بود و متوجه شدیم خونه رو برای زوار آماده کرده اند. البته یادم نیست شاید هم بچه ها آدرس رو از کسی گرفته بودند. خونه بزرگی بود و نسبت به بیشتر خونه های عراق تقریبا تمیز و مدرن تر بود. این نشون میداد صاحب خونه موقعیت مالی خوبی داره. صاحب خونه در حیاط بزرگ خانه که بیشترش مسقف بود و موکت شده بود، نزدیکی های درب ورودی چند تا صندلی گذاشته بودو با چند نفر از زواری که اون شب مهمانش بودند قلیانی چاق کرده  و در حال گپ زدن بودند.
یک طرف مرد، عربی صحبت می کرد و طرف دیگه مهمان ها فارسی جواب میداند. و هر دو طرف هم به ظاهر متوجه صحبت های همدیگه میشدند.با ورود ما به خانه، مرد صاحب خانه از جا بلند شد و انگار که مهمان های عزیزی براش اومده باشند از ما استقبال کرد. فکر می کرد ما می خوایم برای شب اونجا باشیم که بهش توضیح دادیم فقط برای مرحاض اومدیم و رفع زحمت میکنیم.
بی اغراق من تقریبا از اطرافم چیزی رو متوجه نمیشدم و دقیقا حس مرغ ماشینی ها رو داشتم که نمی تونن دو قدم راه برن و فوری میشینن و خوابشون میبره. گوشی رو به یه پریز زدم و خودم با اینکه هوا سرد بود روی موکت فرش شده در حیاط دراز کشیدم. ظاهرا 45 دقیقه خوابیده بودم که سید محمدرضا که یکی دیگه از همراهان دوستداشتنی ما بود بیدارم کرد که پاشو حرکت کنیم. راستش اون لحظه دلم می خواست یکی بیا و یه فصل کتکم بزنه ولی به جاش بزاره یک ساعت دیگه بخوابم.
گوشی زیاد شارژ نشده بود. نمی دونم حکمت برق های عراق چی بود که گوشی رو خوب شارژ نمی کردند. به قول خودم برق هاشون جون نداشت. کوله رو انداختم رو دوشم و از مرد صاحب خانه خداحافظی کردیم و در حالی که  دلیل این همه سخاوت رو در ذهنم داشتم مرور می کردم ادامه راه رو در پیش گرفتیم.
دوستانی که در مواقع غیر از ایام اربعین رفتن عراق،  خوب میدونن که اون زمان  اصلا خبری از این همه سخاوت نیست. حتی دو روز بعد اربعین انگار یکدفعه با آدم هایی دیگه طرف می شوید که تقریبا هیچ کدام از این خصلت ها و بخشش ها در اون ها دیده نمیشه. عجیب نیست که این معجزه حسینی و برکت نام حسین (ع) باشه که یک تنه این همه زیبایی و سخاوت رو خلق میکنه.
مسیر رو پیش گرفتیم و من اینبار با سید محمدرضا هم قدم شدم. اشتباهی که بعدا بابتش پشیمون شدم. با اینکه تجربه پیاده روی های برد بلند رو با تجهیزات نظامی و سنگین داشتم و میدونستم این نوع از راهپیمایی تکنیک خاص خودش رو داره ولی دل به سید دادم و هم صحبت اون شدم. سید اگرچه خودش از بچه های بالاست ولی از ماجرای سفرهای من خبر نداشت.و براش استعلام موضوع هم به دلایلی امکان پذیر نبود.در این مدت هم خیلی سعی کرده بود که این موضوع رو یه جوری بفهمه. منم هم چون میدونستم به خاطر نوع کارش یه مقداری بیش از حد کنجکاو هست هر بار که این موضوع رو مطرح می کرد یه جورایی جوابی بهش میدادم که کنجکاویش بیشتر تحریک میشد و در طول اون مسیر هم با طرح سوال های مختلف سعی داشت به جواب برسه. غافل از اینکه بنده هم به شدت زیرکی به کار برده بودم و عملا میپیچوندمش. واقعیت اینه که اون سفر خیلی هم سری نبود. تقریبا بیشتر دوستانم خبر داشتند. ولی سر به سر گذاشتن این سید زیرک خیلی جالب بود برام. 
سرعت راهپیمایی سید خیلی بالا بود. و همه انرژیش رو همون ساعت ریخته بود وسط. من هم مجبور بودم باهاش همراهی کنم. البته خودم کمتر متوجه این سرعت بودم. اونقدر بحث های جالب پیش اومد  که متوجه گذر زمان نشدیم. تو همون مسیر با یه جوان مشهدی هم سن و سال خودمون یا شاید کمی کوچکتر هم مسیر شدیم. و این آقا سید ما اقدام به تخلیه اطلاعاتی کامل این بنده خدا کرد. غافل از اینکه در انتها با یه دستی که من بهش زدم متوجه شدیم که خودش هم از نیروهای سپاه هست.بین راه،  مسیر حرکت رو از یه شرطه که سر یه مسیر با ماشین پلیس نگهبانی میداد پرسیدیم. این سوال ما به یه گفتگوی 15 دقیقه ای منتج شد که نهایتش شد دوستی من و اون برادر عراقی و رد و بدل کردن شماره تلفن. که سید جانمان هم بسیار عصبی شد که چرا با همه زود رفیق میشی؟
با راهنمایی شرطه مسیر رو به سمت یه کوره راه میان بر عوض کردیم. راه خاکی و خلوت بود و تقریبا داشتیم از میون خرابه ها عبور می کردیم. نمی دونم چرا اون موقع اصلا به این فکر نکردیم که ممکنه یکدفعه از مسیر منحرف بشیم و از وسط یه میدون مین سر دربیاریم.
همچنان گرم صحبت بودیم که از یه پیچ گذشتیم و روشنایی موکب ها رو در فاصله ای کوتاه از خودمون روئیت کردیم. کمی جلوتر که رفتیم  از جلوی عمود 198 از یه کوچه خارج شدیم. همونجا چند تا صندلی برای زوار گذاشته بودند که نشستیم تا نفسی تازه کنیم. اون همسفر عزیز که اسمش رو هم نپرسیدم همونجا از ما خدا حافظی کرد و به راهش ادامه داد. ساعت از 3  صبح گذشته بود و سوز سرما داشت آزار دهنده میشد. به پیشنهاد سید برای پیدا کردن یه موکب تا عمود 205 رفتیم. ولی تمام موکب ها پر شده بودند و هیچ جایی برای خواب پیدا نمیشد. کنار یکی از موکب ها بامیه میپختند. رفتیم و یه مقداری بامیه بدون توجه به شرایط کاملا غیر بهداشتی نوش جان کردیم.  بیرون همون موکب  چند تا موکت انداخته بودند. که سید به زور خودش رو میون آدم هایی که اونجا خوابیده بودند جا داد و در کمتر از یک ثانیه به خواب رفت.
منم هم رفتم روی یه کاناپه کنار چند تا پریز برق خوابیدم. گوشی ها رو هم گذاشتیم شارژ. کاناپه بسیار مستعمل بود و سرمای هوا با آبپاشی که اطراف موکب شده بود بیشتر خودنمایی می کرد. پتو هایی که برده بودم، مسافرتی بودند و گرمای خاصی نصیب من نمیشد.
ظاهرا دو ساعت بود که به خواب رفته بودم که با صدای "زائر صلات" خادم موکب از خواب بیدار شدم. خیلی از کسانی که اون اطراف خوابیده بودند قبلا بیدار شده و در مسیر حرکت کرده بودند. هر چه گشتم سید رو پیدا نکردم. کوله رو برداشتم و گذاشتم داخل ساختمان موکب. داخل ساختمان خیلی گرم بود و حالا تقریبا خلوت شده بود.
وضوع گرفتم، در حالی که سرما به استخوانم نفوذ کرده بود و هوا گرگ و میش بود به سمت موکب رفتم. داشتم دستم رو تکون میدادم که انگشتری عقیق که یادگاری از اولین سفرم به مشهد بود از دستم بیرون پرید و میون خاک ها و زباله ها گم شد. خیلی سعی کردم که پیداش کنم ولی نشد. در دلم گفتم فدای امام حسین. ان شاالله برسه به دست یکی که لیاقتش رو داره. و رفتم نماز صبح را در گرمای موکب خوندم.
 گرمای موکب اجازه نمیداد بیرون بیام. منتظر موندم تا هوا روشن بشه و آفتاب بزنه. یه پتو برداشتم و انداختم روی پاهام. و گوشی رو گذاشتم شارژ. در همین لحظات سید رو دیدم که وارد موکب شد و مشخص شد نیمه های شب از سرما به یه موکب دیگه پناه برده و یه جای گرم پیدا کرده .
متاسفانه سرما کار خودش رو کرده بود و پای چپم که قبلا در سفرم آسیب دیده بود و هم بیشتر در معرض سرما بود دچار گرفتگی شدید شد. مسکنی خوردم و یک ساعت بعد در حالی که روی دوش من و سید پتو بود به راه افتادیم. چند قدم دور نشده بودیم که سید خم شد و از روی زمین چیزی رو برداشت. جایی که وضوع گرفته بودم با این محل فاصله خیلی زیادی داشت. ولی نمی دونم چطور شده بود که انگشترم درست سر راهمون پیدا شد. در مسیر صبحانه مختصری خوردیم و تازه یادمون افتاد از دوستان همسفر خبر بگیریم.
ظاهرا دوستان هوشمند تر از ما عمل کرده بودند و همون سر شب در موکبی کنار عمود 100 در یه جای گرم و نرم تا صبح خواب کاملی داشتند و زودتر راه افتاده بودند وحدود 20 عمود از ما جلوتر منتظر شدند تا به اون ها برسیم. حالا آفتاب طلوع کرده بود و من که بدجوری سرمایی هستم جان تازه ای گرفتم و با بچه ها همرا شدیم.
کمی جلوتر دوستی که با همسر و دختر خردسالش به پیاده روی اومده بود به ما ملحق شد. با وجود خوردن مسکن درد پام  اجازه نمیداد پا به پای دوستان راه برم. اینبار به رسول که کف پاش تاول زده بود و با سرعت کمتری راه میرفت همراه شدم. به اولین وای فای که رسیدم ایستادیم. کانکت شدن کمی سخت بود ولی بالاخره وصل شدیم و پیام هایی برای دوستان و خانواده رد و بدل کردیم.
رسول دیگه نمی تونست با اون تاول ها پیاده روی کنه. به همین خاطر قرار شد من خودم رو به دوستان برسونم و رسول هم با ماشین تا نزدیکی کربلا بره. ولی در اون شرایط گرفتن یه ماشین از هر کاری سخت تر بود. کنار اتوبان ایستاده بودیم. یک ساعتی گذشت ولی هیچ ماشینی خالی نبود که بشه باهاش رفت. دیگه نا امید شده بودیم. برگشتیم تا در مسیر خیابان موکب ها  قرار بگیرم. چند قدمی رو طی کردیم که یه ماشین پشت سر ما توقف کرد. و کسی با لهجه عراقی منو صدا زد. برگشتم. دیدم همون شرطه عراقی  ملازم اول سعد العیساوی (معادل ستوان یک ایران) بود که شب قبل باهاش آشنا شده بودیم. ظاهرا برای اربعین مرخصی گرفته بود و با لباس شخصی می خواست بره کربلا. موضوع رو به زحمت بهش فهموندم و قرار شد که رسول رو تا جایی که ممکنه به کربلا برسونه.  و در حالی که در ذهنم یاد غر غر های دیشب سید در خصوص عدم احتیاطم در دوستی با دیگران افتاده بودم به مسیر پیاده روی ادامه دادم.
شاید یه اتفاق جالب قطع شدن خط موبایلم بود. ظاهر امر بد به نظر میومد ولی برای من سبب خیر شد. از اونجا که امکان برقراری ارتباط نداشتم دوستان را تا پایان سفر گم کردم.  این گم کردن یه جور سبکبالی برام ایجاد کرد. هرچند درد پا سرعتم روکم کرده بود ولی حس خوب آزادی و بی قید و بندی بهم داد. دیگه خبری از غر غر های نوبتی بچه ها نبود و مسیر راه پیمایی بود و من و عشق به رسیدن به حرم دوست.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1395-09:42 ق.ظ

اربعین 95-1

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
همه چیز با این جمله زیبا آغاز شد. وسوسه ای که در جانم افتاد و نا امیدانه در حالی که میدونستم هم مرخصی ندارم و هم به اون دلیل خاص اوضاع مالی خیلی مناسب نیست ولی به خودم وعده وعید میدادم که چه نشستی که اربعین نزدیکه و مبادا که از خاک پای زائران حسینی جا بمونی. ضامن یه بنده خدایی شده بودم که بعد از دو سال کش و قوس های فراوان و پرداخت نکردن اقساط، مجبور شدم به یکباره به خاطر حفظ اعتبار خودم 10 میلیون تومان رو به بانک پرداخت کنم. اونم درست زمانی که گرفتار پرداخت اقساط عظیم الشان خونه هستم. از طرفی فشارکاری این روزها و این پایان نامه که مثل بختک نشسته رو گلوم و داره راه نفسم رو بند میاره مزید بر علت شده بودن که هر طوری شده نزارن من به این سفر بروم.
تعطیلی اربعین در ایران یکشنبه بود و ما با دوستان هم گروه قرار گذاشتیم که زمان سفر به صورتی باشه که برگشت مصادف بشه با چند روز قبل از اربعین. چراکه تجربه سال های قبل نشون داده بود برای برگشت به شدت تهیه وسیله نقلیه سخت میشه. پس تصمیم گرفتیم چهارشنبه دو هفته قبل حرکت کنیم و دوشنبه هفته قبل از اربعین برگردیم اهواز.
متاسفانه مثل بقیه برنامه ریزی های ما ایرانی ها، این برنامه هم جور نشد و نهایتا همون دوشنبه ای که قرار بود برگردیم شد زمان شروع سفرمون.
ساعت 4 بعد از ظهر از محل کارم رفتم خونه و دقیقه نودی شروع کردم به چیدن کوله. کوله خیلی بزرگ بود و تا تونستم توش وسیله چپوندم. جالب اینه که مدام به دیگران توصیه می کردم سبک سفر کنند ولی خودم رعایت نکردم. محل قرارمون کنار مسجد جامع و ساعت 7 غروب بود. مینی بوسی برای رفتن از قبل هماهنگ شده بود. ساعت 7:05 به محل قرار رسیدم و پیش خودم ناراحت بودم که چرا 5 دقیقه دیر تر رسیدم. همون موقع رسول هم رسیده بود. پیش خودم گفتم الان همه بچه ها منتظر من هستند. ولی متاسفانه این جماعت تا ساعت 8 شب ما رو معطل کردند. بالاخره ساعت 8 گروه آخر رسید و پس از جا دادن وسایل به سمت محل قرار دوم حرکت کردیم. چند تا از دوستان قرار بود که اونجا سوار شوند.
در محل قرار دوم تازه متوجه شدیم که مینی بوس معاینه فنی نداره و باید سوار یه مینی بوس دیگه بشیم. اونقدر وقت تلف کردیم که زمان خروج ما از شهر شد ساعت 10 شب. حوالی ساعت 12 شب رسیدم چزابه و بعد هم عبور از مرز و مسائل خودش.
همون جا 4 نفر از تیم ما جدا شدند و این شروع جدایی های بعدی بود.
منطقه مرزی متناظر چزابه در عراق به شیب معروفه. ون ها و مینی بوس ها و خیلی کمتر اتوبوس های عراقی در مرز آماده بودند تا با نرخ هایی وحشتناک زائران رو به نجف، کربلا، کاظمین و سامرا برسونند. دوستان همراه ما که اندکی عربی میدونستند شروع به چانه زنی کردند و دو ساعت رو دقیقا با همین چانه زنی ها هدر دادند.غافل از اینکه عراقی ها مرغشون یه پا داره و از قبل با هم هماهنگ بودند. جالب اینکه در نهایت با همون نرخ قبلی و  ماشین داغون تر راضی شدیم.
راننده دو تا جوان شیعه بودند که به نوبت رانندگی می کردند و اصلا اعتقادی به سرعت مطمئنه نداشتند. یکیشون به شدت معتقد بود که هر پستی و بلندی که در جاده وجود داره باید از روش عبور کنه. جاده هم به شدت نامناسب بود. استان میسان  قبل از تجاوز آمریکایی ها و زمان صدام هم به شدت دچار محرومیت بود. از جمله استان هایی که مورد بغض و کینه صدام قرار گرفته و مردمش به شدت تحت تحریم های سیاسی صدام زندگی می کردند.
بین راه گاهی چرتی میزدیم و گاهی هم گپی با دوستان. دم صبح برای نماز در کنار یه موکب توقف کردیم و نماز رو خوندیم. هوا به شدت سرد بود و نماز ما همراه بود با لرزش شدید بدن و صدای دندانهایی که به هم کوبیده میشدند. بعد نماز بلافاصله رفتیم سمت چای. صبحانه مختصری خوردیم که شامل ساندویچ فلافل و آش میشد. خیلی برام جالب بود این اولین باری میشد که ساعت 6 صبح ساندویچ فلافل می خوردم.
بعد صبحانه دوباره حرکت کردیم. در بین راه با بالا اومدن خورشید و گرم شدن هوا، بچه ها جان تازه ای گرفتن و انگار باتری های خورشیدیشون  شارژ شده باشه شروع به تیکه پرانی به همدیگه و شوخی کردند. برادران دزفولی وشوشتری تکیه کلام های خاص و جالبی دارند. یکیشون یتیم مونده هست که وقتی می خوان به کسی اعتراض کنند اون رو به کار می برند. یکی از برادران دزفولی که از سیگار کشیدن بیش از حد راننده ها کفری شده بود با ترکیبی از زبان های فارسی، عربی و لهجه غلیظ دزفولی بهش گفت یتیم مونده تو شبابی مازا سیگار کثیر؟ حالا بماند که ما داشتیم از خنده روده بر میشیدیم ولی جوابی بی ربط ولی جالب از راننده شنیدیم.
 راننده به زبان عربی گفت: کدوم جوان؟ داعش مگه جوانی دیگه تو عراق گذاشته؟
این جمله خیلی منقلبم کرد. دقیقا میشد حسرت های یه جوان رو در این کلام و حسی که این جوان منتقل می کرد درک کرد.
نزدیکی های دیوانیه که رسیدیم تازه یادم افتاد که من قرار بود وقتی به عراق رفتم با یه دوست عراقی تماس بگیرم. از شرطه های دیوانیه بود و از چند ماه قبل وعده گرفته بود که وقتی رفتم عراق حتما برم و مهمونش باشم.
هرچند میدونستم که وقت نیست برای رفتن ولی برای رفع تکلیف تماس گرفتم. با خودم درگیر بودم که چه بهانه ای بیارم که این رفیق عراقی با شرمندگی بسیار بسیار زیاد گفت که برای ماموریت اعزام شده بغداد و خودش نمی تونه که میزبان ما باشه.
دوستان خوزستانی میدونن که عرب زبان ها چقدر شرمنده میشن وقتی کسی مهمانشون باشه و نتونن پذیرایی کنند. با التماس از من خواست که بریم خونشون و برادرش میزبانمون باشه. منم از خدا خواسته گفتم: نه برادر قصدم دیدن شما بود. ان شاالله سفر بعدی مزاحم میشم. و هرچه بنده خدا قسم داد قبول نکردم وبا شرمندگی زیاد خداحافظی کرد.
حوالی اذان ظهر بود که رسیدیم نجف. اونقدر داخل ماشین این ور و اون ور شده بودیم که بدنمون خرد و خمیر بود. داخل شهر هم یه مسیر با تاکسی رفتیم تا نزدیکی های حرم رسیدیم.
همینجا یکی دوتا از بچه ها رفتن وضوع بگیرند و ما هم آرومتر رفتیم و بهشون زنگ زدیم که کنار یه ایستگاه پلیس که شبیه کلاه پلیس بود منتظرشونیم. حدود یک ساعت منتظر موندیم ولی خبری از دوستان نشد. گوشی ها هم هیچ کدوم خط نمیدادند. وقتی خوب به اطراف نگاه کردیم دیدیم به صورت نامنظم تعداد زیادی از این ایستگاه های کلاه مانند پلیس اون اطراف هست.
نا امید شدیم و سه نفری رفتیم زیارت. من کوله رو در قسمت امانات گذاشتم و رفتم سمت حرم حضرت امیر.
حرم به شدت شلوغ بود و صدای حیدر حیدر دسته های عزاداری که اغلب ایرانی بودند ابهت خاصی به جو و فضای حرم داده بود. دسته های سینه زنی گوشه و کنار حلقه زده بودند و به شکل حماسی و زیبایی نوحه خوانی و سینه زنی می کردند. به زحمت اندک جایی پیدا کردم و نمازهای زیارت رو خوندم. همونجا به نیابت از همه دوستان و کسانی که سفارش دعا کرده بودند هم نماز خوندم.
فضای حرم چنان از جمعیت فشرده بود که غیر ممکن بود بشه رفت و به ضریح رسید. قید دیدن ضریح رو زدم و به سمت در خروج رفتم. موقع خروج خواستم سلام بدم که دلم یکدفعه آشوب شد. با خودم گفتم این همه راه بیام و ضریح آقا رو ندیده برگردم؟
میدونستم نفس زیارت مهمه ولی این دل عنانش دست خودشه. میکشد آنجا که خاطر خواه اوست.
کفش ها رو گوشه ای گذاشتم و پای برهنه دل دادم به جمعیت. خودم رو سپردم به موج حیدریان و رفتم که ببینم قسمتم چی میشه. دستم رو بلند کردم به این امید که به ضریح برسه و دلم رو دادم به آقا. به شکل باور نکردنی بدون اینکه کوچکترین فشاری به کسی بیارم موج من رو برد و رسوند به ضریح. از اون موج نیم طوافی گرد حرم و قبله عدالت خواهان عالم سهم من شد و با موج از حرم خارج شدم. در حالی که انگار کودکی از مادرش جدا شده باشه اشک می ریختم. گفتم ضریح آقا رو میبینم و دریای مواج درونم آروم میشه. ضریح رو دیدم و موجها تبدیل به سونامی و طوفان شدند.
رفتم سراغ کفش ها ولی اثری از اون ها نبود. یه پیرمرد نحیف اونجا نشسته بود. وقتی دید دنبال کفش ها می گردم از زیر پاش کفش ها رو بیرون آورد. گفت می خواستم برم ولی وقتی دیدم داری میری زیارت گفتم مراقب کفش هات باشم تا بر می گردی. و رفت بی آنکه منتظر تشکر من باشه.
از حرم بیرون زدم و به دنبال رسول اطراف رو سرک کشیدم. کمی جلوتر رسول رو دیدم که تو صف قیمه نجفی ایستاده. رفتم کوله رو از امانات گرفتم. برعکس خادمان حرم آقا علی ابن موسی الرضا، خادمان اینجا خیلی خوش برخورد نیستند. یا شاید این چند باری که رفتم برای من اینطور به نظر اومده باشه.
بعد از بیرون اومدن از حرم و پیدا کردن رسول و بقیه دوستان، برای استراحت و خوردن غذای  نذری به یه موکب رفتیم . بین راه دوستان از اینکه آدرس اشتباه داده بودیم گله کردند. جالب بود تا اون لحظه ما فکر می کردیم مقصر اون ها هستند. 
بعد از استراحت و کلی جر و بحث بالاخره به این نتیجه رسیدیم که اول بریم قبرستان وادی السلام و از اونجا مسجد کوفه و سهله و  بعد هم شروع پیاده روی.
مسجد کوفه بسیار شلوغ بود. قرار شد یکی از ما کنار کوله ها بمونه و بقیه برن نماز بخونن. من پیش قدم شدم. راستش می خواستم ثواب زیارتم بیشتر باشه ولی اونقدر بچه ها دیر کردند که تقریبا پشیمون شدم.
یکی از دوستانی که با همسر و دختر کوچکش اومده بود ترجیح داد با ماشین تا عمود 200 بره و فردا اونجا منتظر ما بمونه که به هم ملحق بشیم. مسیر مسجد کوفه تا مسجد سهله که خیلی هم زیاد نبود رو پیاده طی کردیم. ولی چون دیروقت بود از نماز مسجد سهله چشم پوشی کردیم و پیاده راه افتادیم به سمت مسیر عمودها.
از یه مسیر فرعی حرکت کردیم. ساعت از 10 شب گذشته بود و هوا رو به سردی میگذاشت.
ادامه دارد...

پ . ن: با سپاس از جامانده عزیز



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 1 آذر 1395-03:18 ب.ظ

سلام ...

این سفر هم با تمام اتفاقات و ماجراهای عجیب و باور نکردنیش تموم شد. خدا رو هزار بار شکر میکنم که توفیق داد که من میون بنده های خوبش راهی سفری بشم که ختم به کعبه دل ها میشد.
سفری که به جز زیبایی در اون ندیدم و انصافا وصف ناشدنی ترین سفر زندگیم بود. هر چند که بار اولم نبود که به این سفر می رفتم ولی انگار قرار بود این سفر رنگ و بوی دیگه ای داشته باشه.
ماجراهای جالبی در طول سفر پیش آمد که ان شاالله اگر عمری باشه در پست های بعدی درباره اون ها می نویسم.
دعا گوی همه دوستان بودم

دوست جامانده: شما همین حالا هم با خدمت به اون عزیز داری دور قبله حسینی طواف میکنی. اجرش خیلی خیلی بیشتر از طواف ماست. ان شاالله به زودی به حرم آقا امام حسین (ع) مشرف میشید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 24 آبان 1395-09:29 ق.ظ

یاس خوش بوی حسین (ع)

شمع راهم روشن
تک چراغی حاضر
و مرا می خواند
راه خوش بوی حسین (ع)
یک قدم مانده به عشق
یک نفس مانده به بوییدن عرش

عازم کربلا هستم. از همه دوستان عزیز التماس دعای خیر دارم.
دعا بفرمایید قلب و روحم آماده درک این سفر شود.
حلال بفرمایید
در پناه حق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 15 آبان 1395-04:53 ب.ظ

چند تا خاطرک زیر پوستی

1- پدر محترم رفتن یه ماشین خریدن از خود خود خودرو ساز. صفر صفر صفر. سه میلیون جریمه رانندگی داره.
2- آقای عبیات آبدارچی واحدمون اومد گفت یارانم قطع شده چکار کنم. راهنمایشش کردیم که کجا بره. رفت و برگشت. دیدم غمگینه. گفتیم په چت شد؟میگه گفتن تو دوسال پیش مردی. باید یارانه این دو سال رو که گرفتی پس بدی وگرنه زندانیت می کنیم.حالا این بماند موندم چرا این بنده خدا خودش باورش شده بود؟
3- مدیر عامل سابق شرکت رو به خاطر رشوه 3 میلیارد تومنی از کار برکنار کردن. حالا شنیدیم شده مدیر عامل یه شرکت دولتی بزرگتر.( شایسته سالاری)
4- یه بنده خدایی یه کیسه نایلونی دستش بود حداقل 6 یا 7 کیلو گوشت توش چپونده بود. اومده به من میگه کرایه برگشت به خونه ندارم یه دو تومن میشه بهم بدی. خو بنده خدا یه 50 گرم کمتر می خریدی که کرایه رو مجبور نشی از ملت بگیری.
5- رفیقم در یه خیابان خلوت با ماشین نیروی انتظامی تصادف میکنه بیهوش میشه. میبرن میندازنش خارج شهر. روستایی ها پیداش میکنن و میرسوننش به درمانگاه.بهش میگم برو شکایت کن. میگه با این شرایط میترسم ازم خسارت ماشین پلیس و پول بنزین رو هم بگیرن.
6- یه بنده خدایی که قاتل بوده رو اعدام میکنن. فامیلشون که پلیس بوده مستقیم  از سر کار با لباس نظامی پلیس میره برای عرض تسلیت. فامیل های محترم میگیرن تا می خوره میزننش. گفتن رفقای تو برادر ما رو گرفتنو اعدام کردن.
7- برادرم بعد از 4 سال سربازیش تموم شده. رفته مرخصی پایان خدمت حالا که برگشته دیده دوباره سیستم از نوع معرفیش کرده به یه یگان دیگه برای خدمت. تمام سوابق هم آب شدن رفتن تو زمین. (بسوزه پدر پارتی بازی. با پارتی حلش کردم)
8- یه کاری پیش اومد که باید با یکی از مدیران ارشد سازمان مشورت و یه سری اطلاعات ازش دریافت می کردم. هر چی زنگ زدم دفترش کسی برنداشت. خدا خدا می کردم پیداش بشه وگرنه به شدت گرفتار میشدم. موبایلش رو چندین و چند بار گرفتم ولی باز جواب نداد. حوالی ظهر یه کار دیگه پیش اومد که باید به یه بنده خدایی در خارج از شرکت زنگ میزدم. شماره منزلش رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده. میدونید کی پشت خط بود؟ همون مدیری که صبح باهاش کار داشتم من اصلا شماره منزل این آقای مدیر رو نداشتم. اطلا می خواستم با کس دیگه ای صحبت کنم. چطور شماره ایشون افتاد خدا میدونه. (کلید اسرار، این قسمت عاقبت در رفتن از سر کار)
  9- امروز صبح به یه همکار زنگ زدم. شماره داخلی 3314 بود و فامیلش هم طالبی. واحد خدمات کار می کرد. من اشتباه شماره 4413 رو گرفتم. یه بنده خدای دیگه جواب داد و گفت طالبی هستم بفرمایید. قاطی کردم گفتم من با آقای طالبی خدمات کار دارم. گفتم من طالبی واحد حسابرسی هستم. جل الخالق
10- برای تولد بهترین دوستم با زحمت و جستجوی زیاد یه کتاب قطور و به قول بچه ها ارزشی پیدا کردم. مطمئن بودم با علایقش سازگاره. چند وقت بعد گفتم کتاب رو خوندی؟ چطور بود؟ گفت: عالیه و کاربردی. اون لحظه معنی کاربردی رو متوجه نشدم. چند وقت بعد رفتم خونش که بهش سر بزنم دیدم کتاب رو گذاشته روی میز نهار خوردی و هر وقت قابلمه رو میذاره روی میز ازش استفاده میکنه که رومیزی نسوزه.
11- مدیر خیلی خیلی باسابقه (فسیل شده) یکی از قسمت های سازمان مانیتورش رو فرستاده مرکز رایانه شرکت برای تعمیر، ولی نوع مشکل رو ذکر نکرده بود. بهش زنگ زدن و مشکل رو پرسیدن. گفت فرستادم برای تعویض ویندوز
12- یه فایل برای همین مدیر محترم فرستاده بودم. تلفنی شروع کردم براش توضیح دادن. یه نکته گفتم. اونم گفت دقیقا کجای فایله؟. منم گفتم درست سمت راست گوشه پایینی صفحه مانیتور رو نگاه کن. برگشته میگه سمت راست من یا سمت راست شما؟
13- آبدارچی واحد سه هفته پیش یه بطری آب گذاشته بود توی یخچال. امروز بهش گفتم فلانی آب نیست تو یخچال لطفا یه بطری آب بزار. با تعجب پرسید آب تموم شد؟؟؟شما چقدر مصرفتون بالاست. فکر کنم این آبدارچی ما عجیب به آبیاری قطره ای اعتقاد داره.

پ ن: این پست به سبک دکتر ربولی نوشته شده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-08:00 ق.ظ

خونه عمه 2

خلاصه این برادرگروهبان یکم ما پرسید چیزی شده؟
همین که گفت چیزی شده پریدم روش و شروع به کندن موهاش و زدن مشت تو شکمش کردم. داشتم میزدمش و دق و دلی خودم رو سرش خالی می کردم که دیدم یکی به دستم زد و گفت آقا میگم چیزی شده. متوجه شدم برای یه لحظه توهم بر من غالب شده بود.
از مابقی ماجرا به علت طولانی شدن بیش از حد که بگذریم. ایشون یه گزارش تنظیم کرد و اظهارات بنده رو نیز مکتوب کرد.اون دزد محترمی که زده بودم پاش رو ناکار کرده بودم و  به شدت می لنگید رو  به کلانتری انتقال دادند و نفر بیهوش هم با آمبولانس به بیمارستان اعزام شد. تو این فاصله هم ظاهرا به هوش اومده بود.
حالا اون چیزهایی که باعث شد این قصه حسین کرد شبستری رو براتون تعریف کنم این نکات پایین بود. ملاحظه بفرمایید:
1_ موقع انتقال آقا دزده به بیمارستان،گروهبان یکم عزیز گفت: خدا بهت رحم کنه بلایی سرش نیومده باشه.
2- در کلانتری از اون بنده خدای محترم دزد به کرات خواستند که اگر در خصوص ضرب و شتم از من شکایت داره با کمال میل حاضر به پیگیری هستند.
3- از من تعهد گرفتند تا به هوش اومدن شخص شخیص دزد و تایید اینکه مشکلی براش پیش نیومده از شهر خارج نشوم. مبادا چیزیشان بشود.
4- تا صبح در راهروی کلانتری برای ثبت گزارش عملا به جای سرباز نگهبان اونجا پست دادم. چون عزیزی که در قسمت مرفوع و کامپیوتر بودند دندان درد داشتند و قرص خواب میل کرده و خواب تشریف داشتند. مادر مرده
5-تمام کلانتری به اون بزرگی یک صندلی نداشت که من شاکی بتونم لحظه ای بنشینم.
6 -
.
.
.
و حالا قسمت عجیب ماجرا:
1_ آقایان دزد با بزرگواری تمام از بنده بابت ضرب و شتم شکایتی نکردند.
2- آقایان محترم دزد هر دو لیسانسه بودند. یکیشون مکانیک و دیگری معدن (به همین خاطر همش میگفتم محترم)
3- خوشبختانه آقایان محترم دزد هیچ آسیب جدی ندیده بودند وگرنه من باید به خوردن آب خنک عادت می کردم.
4- به شکایت ما رسیدگی نشد تا اینکه زنگ زدیم یکی از فرماندهان پلیس استان که با بنده دوست بودند و سفارش کردند. بعد از اون کل کارهای من بیست دقیقه بیشتر طول نکشید.
5- مبلغ 100 هزار تومان وجه رایج مملکت بابت درمان سرپایی اون دزد عزیزم پرداخت کردم.
6- شب موقع عزیمت به کلانتری ماشین پلیس محترم بنزین نداشت. براشون بنزین زدم.
7- ولش کنید همین قدر کافیه...

خلاصه ساعت 8 صبح برگشتم خونه عمه و چون پنج شنبه بود گفتم بگیرم بخوابم تا ظهر و بعد برم خونه خودم. حوالی ساعت یازده از خواب بیدار شدم. خونه به هم ریخته بود. تر و تمیز کردم و چای گذاشتم. داشتم فلاکس رو میشستم که یه لحظه از زیر میز نهار خوری چیزی توجهم رو جلب کرد. فکر می کنید چی بود؟؟؟؟؟؟؟
قبلش یه سوال می پرسم. من به پلیس که زنگ زدم نوع سرقت رو چی گفتم؟
پلیس که دم درب خونه اومد دزدها رو برد. توگزارش نوع سرقت رو چی اعلام کرده بود؟
در کلانتری که گزارش نوشتن و شکایت رو تنظیم کردند نوع سرقت روچی نوشتند؟
بله، سرققققققققققققتتتتتتت مسلحانه
من که گیج و هنگ بودم اون موقع ولی خداییش این آقایون پلیس یه بار هم به فکرشون نرسیده بود پس اسلحه این سرقت مسلحانه کجاست؟؟؟؟؟؟
هیچی دیگه مثل فیلم ها با یه کیسه فریزر اسلحه رو برداشتم و دوباره زنگ زدم به اون دوستم که فرمانده پلیس بود. نفر فرستادند اسلحه رو تحویل گرفتند و رفتند.
اینی که عرض کردم جای همه چیز عوض شده اینه. مثلا من شاکی بودم از متشاکی باید رضایت می گرفتم. به جای اینکه از من بپرسند بلایی سرت نیامده مدام به آقایون دزد القاء می کردند که از من شکایت کنند و ... .
خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه.ان شاءالله
البته واضح هست این ماجرا اصلا به همه جان برکفان نیروی سر افراز انتظامی تعمیم داده نمی شود. منکر زحمات بی دریغ این عزیزان نیستم. چراکه چند نفر از دوستان صمیمی بنده در این نیرو خدمت میکنند و با این نیرو به خوبی آشنایی دارم.
 
نکته پلیسی: با دزد ها به هیچ وجه درگیر نشوید.

نکته تجربی: وقتی دزد آمد خونه شما مودبانه همه چیز را تقدیم کنید یا اینکه اگر خواستید برخورد کنید بزنید در جا بکشیدش. باور کنید نسبت به زمانی که ناقص می شود ارزانتر با شما حساب میکنند
نکته تربیتی: هیچ وقت از پیراهن کهنه و وا رفته شوهر عمه تان به عنوان دستبند استفاده نکنید. ایشان تازه از سفربرگشته اند و به جای تشکر فرمودند. اااا نگاه کن. این همون پیرهن قشنگه بود هاااا.(چقدر از شوهر عمه و شوهر خاله جماعت بدم میاد. اه اه اه )
من الله توفیق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1395-10:27 ق.ظ

خونه عمه 1

عجب دنیایی شده این دنیای ما. یه وقتی پدرم میگفت دیگه هیچ چیز مثل قدیم ها نیست و هیچ چیزی هم سر جایش نیست که نیست. اون موقع من هرچی فکر می کردم به مفهوم عمیق این جمله پی نمی بردم. تا اینکه چند روز پیش ماجرایی اتفاق افتاد که دقیقا درک کردم که پدر محترم چه فرمایشی می کردند. واقعا دیدم که هیچ چیزی مثل قدیم نیست.
ماجرا اینطور بود که عمه محترم بنده مشرف شدند کربلا و قرار بر این شد بنده تا زمان بازگشت ایشون و همسرشون از مسافرت شب ها خونه اون ها بخوابم. پسرهای مجرد درک میکنند چی میگم. هرجا قرار باشه فامیل تشریف ببرند مسافرت، جورکش و پاسبان امنیت خونه این عزیزان جوانان مجرد فامیل هست. (لطفا به جنبه های مثبت بیاندیشید).
حالا این وسط چون من  در خونه سازمانی زندگی میکنم بهترین گزینه برای بکارگماری در پست شریف پاسبانی شبانه در منزل عزیزان فامیل هستم. با این توجیه که منزل من نیاز به نگهبانی نداره. منم طبق معمول تو رودربایستی (شایدم رو دروایستی؟)گیر افتادم و چنان چشمی گفتم که عمه کلی قربان صدقه برادرزاده شاخ شمشادش رفت. کلی غذا و میوه هم تدارک دیده بودند در یخچال که مثلا گرسنه نمانم (همه غذاها بلا استثنا بی نمک بودند).
چند شب پیش بعد از یه روز کاری سنگین و همینطور کلی کت خوری در باشگاه، خسته و کوفته راهی منزل عمه شدم. شامی گرم کردم و خوردم و خوابیدم. و به عادت همیشه که باید تمام چراغ ها خاموش باشند که بخوابم، خانه را در تاریکی مطلق فرو بردم. حوالی نیمه شب بود که صدای چرخیدن کلید یا یه چیزی شبیه به اون رو در درب ورودی خونه که بعد از گذشتن از حیاط باید بهش میرسیدی شنیدم. اونقدر خسته بودم که هیچ توجهی به اون نکردم. دوباره خوابیدم. نمیدونم چند دقیقه بعد با باز شدن درب هال از خواب بیدار شدم. درب با یه صدای جیییییییییییر ممتد باز شد. منم که روی کاناپه یه پتو انداخته بودم رو خودم داشتم از زیر پتو نگاه می کردم.
دو نفر جوان رشید رو تونستم در نور بسیار اندکی که از چراغ معابر داخل کوچه به اتاق میتابید ببینم. ماشاالله چشم بدشون کور دو تا یل بودند برای خودشون. با چراغ قوه شروع به کاویدن اطراف کردند. نور یکی دوبار از روی من هم عبور کرد ولی چون تاریکی زیاد بود و کاناپه هم بزرگ به حضور من پی نبردند. ظاهرا تمایلی به روشن کردن چراغ هم نداشتند. کمی صبرکردم ببینم شرایط چطور میشه. سعی می کردم حتی بدون صدا نفس بکشم. در همین حین متوجه شدم یکی از این سارقین محترم مسلح به سلاح کمری هست. و اون یکی هم یه چیزی مشابه  یه دسته بیل نصف شده داشت.
آقا ما حقیقتش با دسته بیل مشکل چندانی نداشتیم. چون دفاع شخصی کار میکنم و مشابه تمریناتش رو زیاد داشتیم. نگران ضربه خوردن هم نبودم چون اونقدر تو این باشگاه لنگ و لگد می خورم و برای تنشیواری تمرین می کنم که خیلی با ضربه اینطوری از پا نمیفتم. مشکل اسلحه کمری بود که هرچند تمرین دفاع شخصیش رو خوب بلدم ولی به صورت زنده تا حالا انجام نداده بودم.
این عزیزان جان تقریبا هم قد خودم بودند ولی چهار شانه تر و به نظر قوی تر.
همینکه دو تاشون رفتن تو یکی از اتاق ها، من از زیر پتو مثل یه گربه خزیدم تو آشپزخونه. دنبال یه کارد یا چاقو بودم که دیدم اونی که اسلحه داشت جلوم سبز شد. البته من رو ندیده بود داشت بنده خدا کار خودش رو می کرد که یهو با من چشم تو چشم شد. فاصله نیم متر بیشتر نبود. فکر کنم برای یه لحظه تصور کرده بود همکار محترمش هستم. امونش ندادم با ساعد دست چنان محکم کوبیدم تو گردنش که درجا افتاد کف آشپزخونه. عکس العملم کاملا غیر ارادی بود. اصلا نفهمیدم چرا زدم تو گردنش. تو اون تاریکی نفهمیدم اسلحه کجا افتاد.
پریدم تو اتاقی که آقای دزد محترم داشتن کند و کاو می کردند. ایشون هم همزمان به طرف درب اتاق حرکت کرده بود که ببینه چی شده. ضربه گدانی نوش جانش کردم. حالا بماند که تو تاریکی پنجه پای راستم به دیوار خورد و الانم اندکی لنگ میزنم. بچه های رزمی کار میدونن ضربه گدان اگر کاری زده بشه مساوی با ایپن (ضربه تمام کننده در مسابقات کیوکوشین) کردن طرفه. این بنده خدا هم قشنگ نشست همونجا. منم سه چهار تا لگد و مشت درست حسابی دیگه نثارش کردم که داد و بیدادش به هوا بلند شد.
سریع چراغ رو روشن کردم که اوضاع بهتر دستم بیاد. که دیدم ای بابا چه ریسکی کردم. این دو تا عزیز از دست رفته از آنچه در تاریکی دیده بودم خیلی درشت دونه تر بودند.
این بنده خدا رو سریع کت بستم و نشستم رو کمرش. مشکل اینجا بود تا اینجا کار رو بلد بودم ولی بقیش رو دیگه نه. هر چند ثانیه هم یه مشت حواله کتفش می کردم که نفسش بند میومد. اینا رو میزدم مبادا جون بگیره. چون اگر جون می گرفت بعید میدونم حریفش میشدم. نگران اون یکی هم بودم که نکنه مرده باشه.
به زور با یه پیرهن دست های این یکی رو بستم و رفتم زنگ زدم پلیس محترم. با آب و تاب تمام ماجرا رو تعریف کردم و آدرس رو دادم. اون دوست پلیس بهتر از جانم فکر کنم هنوز خوابش کامل نپریده بود.  چون چند بار آدرس رو از اول پرسید. همسایه های محترم هم که کلا به روی خودشون نیاوردند.البته از یه جنبه دیگش خوشم اومد. این نشون میداد عمه جان اینا همسایه فضول ندارند.
من که هر لحظه منتظر بودم ماموران سیاه پوش با اسلحه های خفن سر برسند، مناسب ندیدم با شورتک و زیر پوش ظاهر بشم. چون مطابق تمام فیلم هایی که دیده بودم قطعا یه تیم خبرنگار خبره هم بعدشون میومدند و ماجرا رو برای دنیا مخابره می کردند. سریع لباس پوشیدم و یه سری هم به اون دوست بیهوشمون زدم. خدا روشکر زنده بود.راستش خیلی هم دوست نداشتم به هوش بیاد. فقط با نخ های نایلونی مخصوص جعبه شیرینی دست های اونم از پشت بستم.
دل تو دلم نبود. وارد یه ماجرای جنایی شده بودم. و منتظر بودم که گزارش کامل رو به ماموران تیم عملیاتی بدم. انتظارم کمی طولانی شد. گفتم اشکال نداره راه رو پیدا نکردند. خلاصه بعد 45 دقیقه مجدد تماس گرفتم با پلیس و اون شماره معروف. دیدم اون عزیز قبلی نبود و یه صدای کمی عصبانی برداشت. اینبار شمرده تمام ماجرا رو تعریف کردم. بهم گفت نکشتیشون که؟ گفتم نه غلط بکنم. فقط یکیشون بیهوشه.
گفت برو بیرون مامورها دارن میان خونه روگم نکنن. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون نگران آرامش همسایه ها بودم که وقتی اون همه ماشین پلیس آژیر کشان میان و تک تیراندازها و تیم ویژه مستقر میشن مزاحم خواب همسایه ها نشن یه وقتی.
بعد یه ربع دیگه که وایسادم برگشتم تو خونه که ببینم چه خبره. همین که رسیدم تو هال دیدم زنگ به صدا درومد. برگشتم سمت درب حیاط که دیدم یه ماشین کنار در ایستاده. یه پژو 405 وارفته که یه سرباز پشتش نشسته بود و آقای گروهبان عزیز هم پشت به من ایستاده بود رو به روی ماشین.
ذوق مرگ شده وایساده بودم نگاهشون می کردم که دیدم آقای گروهبان برگشت سمتم. ماشاالله ماشاالله شکم اندازه یه خانم پا به ماه. چشم ها هم که تابلو بود. معلوم بود به زور از خواب بیدارش کردند. سرباز هم الهی دورش بگردم اصلا ما رو به ... حساب نکرد.
ادامه دارد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 26 مهر 1395-10:59 ق.ظ

این یک تحلیل روانشناسی نیست فقط نظر بنده هست و بس

هنوز خیلی از دهه شصتی بودن فاصله نگرفتم و  همینطور از دوران جوانی و به قولی در شروع دوران بزرگسالی هستم. نسل ما نسلی بودکه نه به نسل قبل تعلق داشت و نه با نسل بعد یکی بود. شاید خیلی کمتر پیش بیاید که در طول تاریخ شکاف هویتی به این بزرگی در بین دو نسل ایجاد شده باشد. نسلی که دغدغه هایی داشتیم که جنسش با دغدغه های دو نسل پیش و پسمان زمین تا آسمان متفاوت بود. باز به قول دوست عزیزی این نسل را باید نسل مجردها گذاشت. نه فقط به معنای تجرد و ازدواج نکردن بلکه به معنای غوطه ور شدن هایی از جنس دوران مجردی. و در این بین دخترانمان بیش از همه از این تجرد آسیب دیدند. چرا که بیشتر شاهزاده هایی که قرار بود بر اسب سفید سوار شده و دختران دهه شصتی با روحیه هایی از جنس کلاسیک رمانیتک را خوشبخت کنن جوانان پر شر و شور دهه قبل بودند که در گیر و دار جنگی نابرابر به جای در کنار داشتن حور و پری های پاک سرشت سرزمینم به نوشیدن شربت شهادت راضی شدند.
همه این چند خط بهانه ای بود که نسلی را یادآور شوم که هم کمبود داشتند و هم نداشتند. هم ترسیدند  هم نترسیدند. نسلی که مدارس چند شیفت را تجربه کردند و درس خواندن در زیر باران موشک را لمس کردند علی الخصوص مردم مناطق ما که برای همیشه انگار قرار است مهر محرومیت بر پیشانیشان باشد. راستی چقدر از این کلمه استان های محروم متنفرم. درست مثل دهک سه یا همون خوشه بیچاره 3 که آفریننداش آن آقای دکتر خوش تیپی بود که بگم بگمی فرمود و رفت که برود.
دیشب زیر یک پست در اینستاگرام یه دوست دهه هفتادی مجازی کامنتی گذاشتم. بسیار مودبانه و با مضمون دعا و دلتنگی . با سابقه پست های قبل و حال و هوای این پست فکر می کردم که جمله مناسبی نوشته ام. در جواب فرمودند: بی خیال حاجی فضا را معنوی نکن. با سابقه ذهنی قبلی فکر کردم شاید منظورش اینه که دلتنگ نباش. منم هم کامنت دیگه گذاشتم . اصلا فضای پست و مابقی پست های این دوست هم همین بود. جواب کامنت بعدی این دوست تمام تصوراتم رو از این شخص به ویرانه ای تبدیل کرد. جواب داد حاجی بی خیال بکش بیرون.
حالا شما تصور کنید دارید با یک جوانی صحبت میکنید که کم و بیش اون رو میشناسید. به مذهبی بودن معروف هست و شمایلش و آرزوهایش یه چیزی شبیه بچه بسیجی ها زمان جنگ هست. اونقدر دلنشین به نظر می آید که دوست داری همیشه جویای احوالش باشی.بعد یکدفعه اون جوان بگوید بی خیال حاجی ... .
حالا این را هم تصور کن که آن جوان هم شان تو را میداند و هم سوابق قبلی دارد. حالا بماند وقتی متوجه ناراحتی من شد بسیار عذرخواهی کرد. و حتی صبح امروز هم ابراز شرمندگی و ندامت. و منم هم قاعدتا ترک دوستی.
اینکه در اول بحث مدام دهه دهه کردم می خواستم به اینجا برسم. به اینجا که از دهه شصتی هایی که یاغی گریشان در حد کشیدن سیگار در کوچه پس کوچه ای ته شهر و دور از چشم خانواده و یا ارتباطی فوق سری و پنهانی با جنس مخالف بود یکدفعه پریدیم وسط نسلی که عجیب از خود در شکستن حدود جسارت نشان دادند. نسلی که ساختار ادبیاتی را هم یک جورایی به هم ریختند و هر روز شکل جدیدی از کلمات ناموزون و گاهی به شدت بی ادبانه را آفریدند. هیچ وقت یادم نمی رود وقتی برای اولین بار به مادرم سر یه موضوعی گفتم: گیر دادی ها. مادرم چه ماجرایی را به پا کرد. بابا که شنید انگار فحش ناموسی داده باشم عرق شرم به پیشانیش نشست. راستش برای بچه های دوران ما لغت نامه فحاشی تعداد زیادی کلمات نداشت. همه هم برایمان خط قرمز بود. اصلا فحش هایمان دو پهلو هم نبود. یا بد بود یا نبود. ولی الان همین دو نسل اخیر وارد عرصه شده را که میبینم خوف میکنم از دهن به دهن شدن و همکلام شدن.
اونقدر کلمات عجیب و غریب به کار می برند که آدم می ماند کدومشون فحش هست و کدومشون اظهار ارادت.
همین دیروز غروب یکی از شاگردهایم در باشگاه پرسید که راستی خانم ها روی لباس رزمی مثل ما محافظ ... می پوشند؟ کلی سرخ و سفید شدم که چطور به یه بچه 7 یا 8 ساله دلیل علمیش رو توضیح بدم ولی هم باشگاهیش که هم سن خودش بود خیلی راحت براش توضیح داد. اونم جلوی من و نکته وحشتناک هم این بود که به راحتی اسم اندام ج ن س ی رو هم بدون خجالت بیان می کرد. انگار واقعا کلمات عادی بودند.فکرش را بکنید تازه این نسل اواخر 80 ما هستند.
واقعیت این هست این نسل ها جسارت و خودباوری را با وقاحت اشتباه گرفته اند. بعضی اونقدر وقیح و رک هستند که به هیچ وجه ملاحظه هیچ معیاری رو نمی کند.
از دیشب فکرم مشغول بود. به خودم میگفتم پدر و مادر ما و حتی ما چه اشتباهی کردیم که اینطور نسلی حاصل اون بود. پر واضح هست و مطمئنم متوجه هستید منظورم همه این نسل نیستند و یا اینکه حالا از دهه شصتی ها همه پرفسور و ادیب و شاعر تربیت شده.نه موضوع چیز دیگریست. موضوع این هست که هیچ وقت در طول این سالها برای آینده این بچه های فکر نکردیم، برنامه نریختیم. دولت های محترم هم که همیشه خدا درگیر مشکلات سیاسی بودند و توجه نداشتند که آینده سازان این مملکت دارند چطور تربیت می شوند. کامیون کامیون مدرک صادر کردیم. لیسانس و فوق لیسانس و دکترا. ولی از تربیت وا ماندیم.
تربیتی که اخلاق و مسئولیت پذیری را تعلیم دهد و جوانانی پرورش دهد که رویای همه ره صد ساله به یک شب رفتن نباشد. حالا هی بزنیم تو سر خودمان که کار نیست. لیسانس پر ادعای بی سواد تربیت کرده اید، ببخشید یه جورایی بی تربیت کرده اید. بعد انتظار کار هم دارید. نه ولله. با این سابقه و تجربه نیم بند خود دیده ام که فقط پشت میز نشستن و نهایت زحمت امضاء کردن، کار مورد پسند این نسل هاست.
بحث اونقدر پیچیده و مفصل هست که با این چند خط ناقص من به جایی نمی رسیم. این خانه از پای بست ویران است. ولی همچنان تاکید میکنم طرف صحبت من با همه جوانان این نسل ها نیست بلکه با آن عده معلوم الحال هست که متاسفانه کم هم نیستند.
من روانشناس نیستم و این نوشتار بخشی از اون چیزی بود که فکرم رو آزار میداد. امیدوارم اگر از دوستان دهه هفتادی به بعد کسی این مطلب رو می خونه این نوشته ها رو دال بر توهین انگار نکنه. بیشتر درد دل بود تا شکایت.
یا حسین






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 17 مهر 1395-10:24 ق.ظ

به ابی انت و امی یا ثارالله صل الله علیک یا اباعبدالله.

آخ که محرم چقدر زیبایی، چقدر دلنشین، چقدر ماهی
 انگار آسمان و زمین به هم رسیده اند و مشتاقانه از دوری دور و دراز یک سال، همدیگه رو در آغوش میگیرند.
حسین جان عجیب دل می بری. دل ربایی میکنی تا عرش میبری منه فرش نشینه کهنه پوشه بی نوا را.حسین جان چه خلق کردی در کربلا که راه آسمان شده این دشت سوخته نینوا؟
وای زینب جان فدایت منم غلام بی ریایت. خدا داند که قرار از کف داده ام دوباره بده اذن نوکریت.
میون این همه زیبایی، آخ عباس جان تو چه غوغایی. دل می سوزانی دل می بری ولله ولله مردی آقایی.
التماس دعا




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 3 مهر 1395-08:13 ق.ظ

سفر یه شعره

بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی.
سفر شاید و البته حتما یکی از نعمت های خاص خداوند هست. البته وقتی میگم خاص معنای عام اون رو منظورم نیست. بلکه منظورم معنای ژرف و عمیقی هست که از سفر به روح و جان آدمی نفوذ میکنه و اگر آدم آدم باشه میتونه زمینه ساز تحول و دگرگونی و البته تعالی روح انسان رو محیا کنه.
این سفر هم اگرچه قدش به دو ماه نرسید ولی پر بود از تجربه های تلخ و شیرین. تجربه هایی که شاید خیلی ها شانس مزه مزه کردنش رو به دست نیاورند و به قول دوستان فیضش حاصل نشه.
از این جنس سفر رو قبلا هم تجربه کرده بودم. دو بار و هر بار پر از دستاوردهایی که فراموش نشدنی و گرانبها بودند.شناخت آدم هایی که در دنیای واقعی شکل دیگری ظاهر میشدند.اگر بخوام بهتر بگم انگار این سفر بستری هست برای اینکه انسان ذات واقعی و فطری خودش رو نشون بده. بستری که در اون گذشت، ایثار، فداکاری، دوست داشتن و حتی خواستن ها و آرزوها جنس متفاوتی پیدا می کنند. یه جورایی همه چیز علی رغم شرایط موجود لطیف تر به نظر میان.
و این بار رنگ و بوی این همه حس خوب رو خیلی قوی تر استشمام کردم. خیلی خیلی قوی تر. شاید چون قبلش و خیلی قبل ترش پر شده بودم از نیاز. پر شده بودم از حس خواستن و شاید نیاز روحم رو برای پذیرش این سفر و اونچه که درونش نهفته بود آماده کرده بود. سفری که در بی خبری شروع شد و انگار یکی اون بالا بالا ها دستم رو گرفته بود برای کندن و کنده شدن. حتی فکر کردن بهش دل آدم رو آشوب میکنه. یه هول و اضطراب شیرین. هر چند این بار نشد ولی شاید تقدیر رغم خورده باشه برای جایی دیگر و زمانی دیگر.
جای تعجب نبود وقتی این همه حس زیبا رو برای دوستی تعریف کردم و با تعجب گفت: فلانی اصلا تو رو نمی فهمم. زیبایی این سفر کجا بود؟ این چیزها که میگی کجاش قشنگ و دلنشینه؟ بله جای تعجب نیست وقتی برای ماهی از باغی پر از گل و ریاحین و عود و عنبر صحبت کنی و اون ماهی هیچ وقت دنیای خارج از آب رو تجربه نکرده باشه.


پ ن: کاش میهن بلاگ چند تا فونت زیبا به لیستش اضافه می کرد.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...