تبلیغات
چشمان تب دار من

زخم های من کاریست، جوانمرد، اگر مرحم نیستی نمک نپاش


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 23 خرداد 1397-09:04 ق.ظ

من یه حبابم

نمی دونم اسمش رو حسادت بزارم یا غبطه خوردن. ولی از شنیدن اون خبر خیلی دلم به حال خودم سوخت. خیلی. این همه چشم انتظار باشی و نشه. انوقت یکی بی خیال بی خیال براش بشه. نمی دنم چه حکمتی تو کارت هست ولی بهم حق بده من که خبر از باطن کارهات ندارم کمی گله داشته باشم.




پ ن: محمد از تو بیشتر دلگیرم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 19 خرداد 1397-07:59 ق.ظ

...

میون این همه آدم تو این دنیا نمی دونم چرا دل تنگ تو شدم. محمد جان به یادتم داداش



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 2 خرداد 1397-09:42 ق.ظ

مزه افطاری

بالاخره یکی از ماه های دوست داشتنیم از راه رسید. ماه رمضان همیشه برام پر بوده از خاطرات خوش کودکی. شیرینی لحظه های افطارش اونقدر خاطره انگیزه که نوای اذان دم مغرب در دلم موج راه میندازه.
 آبجی کوچیکه این یک ماه قراره پیشم باشه. افطاری به موقع، سحری به موقع. بنده خدا خیلی زحمت میوفته. خیلی شرمندش شدم. کاری که خواهر برای برادر انجام میده بی شک بی دریغ ترین و سخاوتمندانه ترین کارهاست.
حال درونم ولی خوش نیست. گویا این دلتنگی های گاه و بی گاه قرار نیست دست از سرم بردارن. در ظاهر کاملا همه چیز تحت کنترله ولی این درون طوفانی  دیگه داره کلافم میکنه.
گاهی با خودم سابقه این حال دگرگون شده رو مرور میکنم. بیشتر از اونکه برام تخریب بوده باشه یه سیر بوده و تحول. هر چند که این تحول رنج آوره و با درد عجین شده.
نمی دونم شاید خداوند نظر رحمتش رو شامل حالم کرده و اینطور می خواد ببرتم جایی که خودش می خواد.

 راستی طاعاتتون قبول حق ان شاالله . خواهش میکنم تو این ماه عزیز خیلی دعام کنید


پ ن : محمد جان کاش میشد اینقدر که من به یادت هستم تو هم می بودی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 28 فروردین 1397-07:38 ق.ظ

بهاری کن دل ما را

هوا عالیه. خیلی عالی. ماه اول بهار تموم شد و هوای دم صبح خنک خنک. باور کردنی نیست. این بارون و این طراوت حالم رو خیلی خوب میکنه.خدایاااااا  ممنونم
اوضاع و شرایط محل کارم اصلا خوب نیست. به شدت باز سم پراکنی ها شروع شده. افرادی در سطوح بالای مدیریتی که پشتشون به هزار تا پارتی وصله سمپات شدن و دارن تخریبم می کنن. اونم خیلی بد و به شدت ناجوانمردانه.
ولی خوشحالم ...
چند مورد علی رغم این حجم تخریب خوشحالم میکنه. اول اینکه الان دیگه اون آدم چند سال قبل نیستم. اونقدر در طول این سالها واکسینه شدم و صبور بودن رو یاد گرفتم که درد ها و مشکلات معمولی حریفم نمیشن. و بابت این خدا رو خیلی خیلی شکر می کنم.
دوم اینکه حس خوبیه وقتی میبینی دشمن هات کوچک و حقیر نیستن و یا به عبارتی حریف های مبارزه قدر هستن. این آدم رو خوشحال میکنه. چرا که مقابل حریف قدر هرچند هم که بازنده باشی سرافکندگی وجود نداره.
خدایا
صبرم رو زیاد، روحم هم رو آزاد، دشمنانم رو منصف، بخششم رو بسیار، وجدانم رو آسوده، دوستانم رو بسیار و ایمانم رو ببر تا به فلک
خدایاااااااااااا شکرت 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 14 فروردین 1397-11:37 ق.ظ

بهارینه

چقدر تعطیلات زود تموم میشه. مثل برق گذشت. انگار همین چند ساعت پیش بود که با آبجی کوچیکه عجله ای رفتیم ترمینال که به اتوبوس برسیم و چقدر دلهره داشتیم که لحظه تحویل سال نو کنار خانواده باشیم. چقدر هیجان انگیز بود وقتی درست یک ربع قبل از سال تحویل رسیدیم و مستقیم نشستیم پای سفره هفت سین.
بعد از مدت ها خانواده رو دیدن حس خوبی به انسان میده. یه جور حس امنیت که بسیار برای انسان خوشایند هست. حس امنیتی که برای چند روز باعث شد دلتنگی های مزمن و همیشگی من میون شلوغی خونه و بلند بلند حرف زدن های خواهر برادرها گم بشه. میون سر به سر گذاشتن های حسین و جیغ کشیدن های گاه و بی گاه آبجی کوچیکه.میون غر زدن دخترها برای نوبت ظرف شستن و میون خیلی چیزهایی که گاهی فراموش میکنم یه روزی داشتم.
چقدر دلم برای روزهای کودکی تنگ شده.

پ ن موقت : خواهر نیلگون عزیز، رمزی که فرستادین رو امتحان کردم ولی نتونستم وارد وبلاگتون بشم.
پ ن: محمد جان، اینکه گاهی برات پیامی میزارم امیدوارم میکنه که هستی و حالت خوبه. هر روز به اینستا سر میزنم شاید پیدات شده باشه و پیام ها رو خونده باشی. گاهی هم از دستت لجم میگیره و همه پیام ها رو پاک میکنم. خدا کنه هرجا هستی سلامت باشی.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:شنبه 26 اسفند 1396-10:51 ق.ظ

نرم نرمک می رسد اینک بهار

نوروز نزدیکه و آخرین روزهای سال رو در انبوهی از کارها به آخر می رسونم. حال دلم همچنان خوش نیست. گاهی کمی بهتر میشه و گاهی طغیان میکنه. به این نتیجه رسیدم که الان وقتشه که خودم رو رها کنم. باید قیدش رو بزنم. هر چند برای این مهم آماده نیستم. یعنی به اندازه کافی قوی نیستم. ولی مجبورم که این کار رو انجام بدم. اگه قرار باشه بهار به خونه من قدم بزاره باید زمین وسیعی باشم برای قدم برداشتنش. برای اینکه بهار، دشت دلم رو پر از گل کنه باید دلم رو بارون بزنم. باید به این خشکزار ببارم و ببارم و ببارم.
راستی اینجا هوا دیگه گرم شده. یواش یواش کولرها رو باید مهیا کنیم برای نبرد بزرگ با تابستان زودهنگام. دیشب بارون زده بود. طراوتش رو صبح در رطوبت طرب انگیز باد که صورتم رو نوازش می کرد میشد هویدا حس کرد. باران عجیب من رو عاشق میکنه.
کوله بار سفر رو جمع کردم که برم شیراز. 6 ماه از آخرین باری که رفتم میگذره. کمی دلهره دارم. بعدا میگم چرا.
یه چیز دیگه هم هست، باید برم به دیدنش. امروز فردا میاد. باید قبل رفتن به شیراز ببینمش. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

پ ن 1: پیشاپیش نوروز  97 رو تبریک عرض میکنم. امیدورام سال پیش رو پر از سلامتی و کامیابی باشه.
پ ن 2: تبریک ویژه به برادر عزیزم محمد. ان شاالله هر جا هستی زنده و سلامت باشی.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 2 اسفند 1396-07:55 ق.ظ

وقتی بابا کوچک بود

داشتم به این فکر می کردم که در این سالها من چقدر تغییر کردم. در بعضی موارد تغییر ها جزئی بوده ولی در بیشترشون دچار تغییرات جهشی شدم. روحیات، اخلاق، دوست داشتن ها، دوست نداشتن ها و خیلی چیزهای دیگه.
واقعا دهه چهل زندگی انسان یه دهه خاص هست. گویا انسان در این دهه بیش از هر زمان دیگه ای تجربه اندوزی میکنه. یاد می گیره و بکار می گیره. درست برخلاف دهه های قبل و بعدش.
انسان همینکه اولین روز از سی سالگیش رو پشت سر گذاشت دچار انقلاب میشه. یه انقلاب تدریجی و البته با سرعت بالا. هر چند که هنوز تا نیمه این دهه فاصله دارم ولی آثار این انقلاب رو می تونم در وجودم حس کنم. خیلی تغییر کردم. آرزوهام، خواسته هام، علایقم. اونقدر تغییر داشتم که گاهی فکر میکنم اون پژمان دهه قبل کاملا برام غریبه شده.
اتفاقی دفترچه یاداشت های پانزده سال پیش رو پیدا کردم. نوشته هام رو تک به تک خوندم. چندیدن ساعت طول کشید. مثل یک رمان جذاب صفحه ها رو می خوندم و پیش میرفتم.
انگار داشتم زندگی نامه یه فرد ناشناخته رو مطالعه می کردم. چقدر آرزوهاش با من متفاوت بود. چقدر یه آدم دیگه بود. همیشه فکر می کردم اگر سالها بعد این نوشته ها رو بخونم حتما خودم رو مسخره می کنم ولی واقعا اینطور نبود. خیلی حسرت خوردم که چرا با این تفکر خیلی از نوشته هام رو دور انداختم. اون نوشته های و حتی رمان هایی که نوشته بودم الان به نظرم اونقدر جالب میان که به سرم زد مثل کاشفان کتاب های عتیقه راه بیوفتم شاید یه جایی اثری از اون ها پیدا کنم.
راستی دلتنگی های من هنوز ادامه داره. انگار بخشی از وجودم شده. کودک بازیگوش درونم دیگه مثل قبل تر ها از در و دیوار بالا نمیره. به نظرم داره بزرگ میشه و من اصلا از این بزرگ شدنش راضی نیستم. تمام دلخوشی های من در قلب این کودک هست. کاش بزرگ نشه.


پ ن: محمد جان روزها می گذره. اتفاقات داره طوری پشت سر هم چیده میشه که هر لحظه فکر می کنم اون اتفاق نزدیکه. ولی داداش جانم، دست من کوتاه و خرما بر نخیل.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-07:38 ق.ظ

اربعین 96-5

خیابان های شلوغ بود و چند روز مانده به اربعین روز به روز بر تعداد زائران قبله حسینی افزوده می شد. مردم کربلا هم به همان نسبت بیشتر در تلاش بودند تا از زوار پذیرایی کنند. اکثر موکب ها به صورت شیفتی کار می کردند تا بتونن به موقع صبحانه، شام و نهار زوار رو آماده کنند. امسال بازار کربلا رونق بیشتری داشت. هر چند قیمت بالا بود و اکثرا اجناس چینی با کیفیتی به مراتب پایین تر از ایران بازار رو قبضه کرده بود.
خیابان ها رو با ایست و بازرسی هایی که آدم رو کلافه می کرد پشت سر گذاشتیم. به محدوده حرم که رسیدیم جمعیت به حد اعلاء خود رسیده بود و به تمام معنا نمیشد قدم از قدم برداشت.
رو به روی حرم که می شوی فکرت از شلوغی و زمان  به یکباره پر می زند و مینشیند روی حریر لطیف احساس حسینی شدن. دست هات بی اختیار سلام می دهند و قلبت به تپش می افته.
همیشه چشمم می چرخد سمت زیارت اولی ها. حس و حالی دارند که نگو و نپرس. تداعی می شود برایم روزهایی که برای اولین بار به یکباره خودم رو جلوی حرم حسین (ع) دیدم. حرمی که عمری در روضه ها رویای اون رو میدیدم.
به سختی از جمعیت عبور کردیم و خودمون رو به خیابان الوائلی رسوندیم. اونجا موکب زیاد بود ومی تونستیم کوله پشتی ها رو امانت بزاریم. اگر در تمام این سالها از من می پرسیدند که تنها نکته آزار دهنده این سفر چیه حتما می گفتم کافی نبودن محل امانات. واقعا این کوله پشتی ها در سفر اربعین آزار دهنده میشن.
جایی پیدا نکردیم. به سبک خودم یه گوشه پیدا کردم و به محمد گفتم کوله ها و کفش ها رو همینجا بزاریم به امان خدا.
پای برهنه راه افتادیم به سمت باب صدره. موبایل ها رو هم همونجا تحویل دادیم. فزونی جمعیت قابل وصف نبود. با صلوات راه کمی باز میشد و باز جمعیت بود که هجوم می آورد. 
وارد حرم که شدیم تازه فهمیدیم درب را اشتباه آمده ایم، اصلا حرم را جابجا آمده بودیم. قصد داشتیم که اول به ارباب سلام کنیم بعد به پا بوس قمر بنی هاشم بیاییم ولی انگار محافظ همیشگی حسین (ع) قمر منیر بنی هاشم باید تطهیرمان می کرد برای صاحت مقدس حسین (ع).
سلام دادم و با دلی لرزان و خاطری آشفته قدم به صحن گذاشتم. کامم تلخ بود. پریشانی امانم رو بریده بود. ترس تمام وجودم رو پر کرده بود. یه جور ترس از نشدن. از پذیرفته نشدن. از احساسی صحبت میکنم که هنوز که هنوز نفهمیدم چی بود.
نگاهم دور صحن می چرخید. شبیه کسی که یکدفعه خودش رو در یه شهر غریب میبینه که هیچ کس و هیچ جاش رو نمیشناسه. یه جور خلا که پر بود از صدا ها و نجواها. به اطراف نگاه می کردم. گاهی محو میشدم در چهرهایی که در آرامش غرق شده بودند و حسرت بود که بر گونه هایم سیلی می نواخت.
جمعیت مثل امواج خروشان اقیانوس بود که می چرخید و می چرخید و گرداب وار در نقطه ثقل ضریح عباس حل میشد. سعی کردم به ضریح برسم ولی نرسیدم. نا امید زیارت نامه ای برداشتم و رو به حرم حضرت ماه رو زیارت کردم.
از اهواز که حرکت کرده بودم دل رو بسیار بسیار وعده داده بودم به حرم عباس. به شکستن و لبریز شدن. به حاجتی که میان گریه از دستان پر سخاوت عباس می گیرم.
اشک ها جاری شده بودند ولی دل نمی شکست. ماه تابان بنی هاشم خریدار نبود. زیارت عاشورا رو خوندم ولی باز آقا نخرید که نخرید. دلم روی دستم مونده بود. انتظارم بیهوده بود. جنس بنجل بازار را کسی نمی خرید. گفتم عباس جان این منو این دل بی ارزشم. در شهر خودم خریدار نداشت. شنیده بودم در عراق  کریمی هست که هر چه ببری به قیمت خوب می خرد. این همه راه را پیاده آمده ام که خریدارم باشی.
بماند که بین من و عباس چه گذشت. دل شکسته از حرم  پسر حیدر کرار بیرون زدم. دست خالی. نفهمیدم بین الحرمین تا حرم آقا امام حسین (ع) رو چطور طی کردم. بین راه محمد رو هم گم کردم و دیگه ندیدمش.
در راه هر جمع سینه زنی رو میدیدم باهاشون همراه میشدم. از میان اون همه جمعیت عاشق راهم رو باز کردم تا رسیدم روبروی ضریح. فدات بشم آقا جان که میان این همه عاشق باز این غربتت هست که دل رو عزادار میکنه.
زبانم لال بشه. رو به ضریح شکایت آقا ابوالفضل رو به آقا امام حسین (ع) بردم. گفتم آقا جان در خونه عباست رفتم ولی دست خالی برگشتم. گفتم آقا جان همون داداشت که مشکش خالی بود جوابم رو نداد. زبانم لا بشه عباس جانم. به خدا حالم دست خودم نبود. شرمنده ام عباس جان. به رفاقتمون شرمنده ام.
دلم شکسته بود  نفهمیدم چی گفتم.
وقتی شکایت عباس رو به داداش کردم یک لحظه دو دست بریده عباس و چشمان نا امیدش به خاطرم اومد. نگاه ناامید شده سقای کربلا  آتشم زد. عباس جان غلط کردم. داداش جان ببخشم. تو رو به رفاقتمون بگذر. چند ماهه آروم و قرار ندارم. از خجالت دارم میمیرم.
رو به ضریح دلم شکست. از خودم نالیدم. همه وجودم اشک شد. میان اون همه جمعیت و درست زیر قبه، آقا یه جا بهم داد. منم اشک ریختم و درد و دل کردم. آقا جان تمام دار و ندارم فدای شما. می خواید هرچی بگیرید بگیرید ولی حسین (ع) رو از من نگیرید.
اذان ظهر کربلا که توی حرم پیچید دلم آرام شده بود. نماز جماعت رو خوندم . فرصتی هم پیش آمد که به نیابت از همه دوستان و پدر و مادرم نماز زیارت بخونم. غروب که شد از حرم بیرون زدم. از آقا خداحافظی نکردم. حرم که میرم هیچ وقت خداحافظی نمیکنم.
کوله پشتی همونجایی که گذاشته بودم دست نخورده مانده بود. دوست داشتم کاظمین و سامرا رو هم برم. ولی مرخصی زیادی نگرفته بودم. باید سریع بر می گشتم که سه شنبه سر کار باشم. نبش خیابان صدره یه تعاونی مسافربری بود. یه بلیط برای مرز چزابه گرفتم. ماشین ساعت 2 شب حرکت می کرد و چند ساعتی وقت داشتم تا بازار کربلا رو بگردم.یکراست رفتم سمت خیابانی که لباس و وسایل نظامی می فروختند.
تنوع عجیبی از انواع لوازم نظامی  از دستبند گرفته تا انواع شوکر و تجهیزات نظامی اونجا پیدا میشد. لباس های نظامی با کیفتی هم بود که به سفارش یکی از دوستان دو دست خریدم. این حد تنوع برای من که به موضوعات نظامی علاقه دارم خیلی جالب بود.
 با اینکه قصد خرید نداشتم ولی چند نمونه دستبند و شوکر رو امتحان کردم.فروشنده خیلی کم فارسی رو صحبت می کرد. خیلی عادی بهم گفت اگر اسلحه می خوای میتونم خارج از شهر بهت تحویل بدم. 500 اگر هم هزارتومن  بیشتر بدی اون سمت مرز در خاک ایران می تونم دستت برسونم. منم خودم رو راغب نشون دادم که از موضوع سر دربیارم. کلی سر قیمت باهاش چونه زدم و در آخر  هم باهاش به توافق نرسیدم.  مخصوصا قیمت رو پایین میگفتم که قبول نکنه.بنده خدا فکر می کرد واقعا خریدارم. ولی چیزی رو که متوجه شدم اینه که واقعا خیلی ها از این طریق ازش خرید کرده بودند.
حدود ساعت  2 صبح اتوبوس در محلی که مشخص کرده بودند اومد و حرکت کردیم. در راه چند ساعتی خوابیدم. اتوبوس برای نماز صبح در کنار یک موکب توقف کرد. بعد از نماز کمی صبحانه خوردیم و به راه افتادیم. هوا روشن شده بود که نیروهای نظامی اتوبوس رو متوقف کردن.  صدای تیراندازی از حدود 500 متر جلوتر به گوش می رسید. چند اتوبوس و ماشین دیگه پشت سر ما بودند که آن ها رو هم متوقف کردن. سعی می کردیم که سر ردبیاریم موضوع چیه.
ظاهرا چند نفر داعشی سعی داشتند خودشون رو به جاده برسونند و اتوبوس های زائرین رو به گلوله ببندند که در دام نیروهای حشد الشعبی گرفتار میشن و درگیری میشه.
حدود دو ساعت همونجا بودیم و امکان برگشتن هم نبود. اتوبوس ما جلوی جاده بود. به جز تحرک نیروها چیز زیادی نمیشد دید. یواش یواش صدای تیراندازی ها قطع شد و یک ربع بعد هم اجازه تردد به ما دادند. به خاطر حضور خودروهای نظامی در جاده و ترافیک شدید به کندی حرکت می کردیم. از کنار محل درگیری که گذشتیم جنازه چندین داعشی که به هلاکت رسیده بودند کنار جاده قابل مشاهده بود. یکیشون هم به شدت زخمی و در حال جان دادن بود. اونقدر سرعت اتوبوس کند بود که راحت میشد نفس نفس زدن هاش رو دید.
از منطقه که رد شدیم راننده اتوبوس با سرعت زیادی مسیر رو ادامه داد تا حوالی ساعت 11 به مرز رسیدیم. از مرز که رد شدیم همش به عقب بر می گشتم. دلتنگی عجیبی درونم رو آشفته کرده بود. بغضم کرده بودم. حسرتی به دلم بود که قابل وصف کردن نبود.
نماز ظهر رو مرز خوندم. و به سمت اهواز حرکت کردم.
التماس دعا
پایان

 پ ن: آقا محمد این رسمش نبود داداش.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 3 دی 1396-07:18 ق.ظ

اربعین 96-4

آفتاب بی فروغ شده بود که تقریبا به انتهای مسیر رسیدم. ورودی کربلا بسیار بسیار شلوغ بود. جمعیت زیادی در موکب های بیرون شهر بیتوته کرده بودند تا فردا صبح خودشون رو به کربلا برسونن. چند تا روضه در حافظه موبایلم داشتم. خیلی آرام حرکت می کردم. کمی خسته بودم ولی بیشتر دلم می خواست این قدم های آخر رو با طمئنینه برم. چشمها هم با پاهام همراه شده بودند. آرام آرام اشک می ریختم. و باران نم نم هم همراه اشک هایم می بارید.
ته دلم خالی شده بود. اونقدر شکسته و خراب بودم که دوست نداشتم مسیر هیچ وقت تموم بشه. خیلی سنگین شده بودم. به سختی قدم بر می داشتم. حال خوشی نبود. اصلا شبیه کسی نبودم که با اشتیاق به سمت کسی میره. و این عذابم میداد. واقعا آمادگی روحی نداشتم. با خودم می گفتم کاش یه روز دیگه مسیر طول می کشید. شاید که قلب و روحم آماده می شدند.
صدای اذان مغرب که پیچید دیگه دقیقا ورودی شهر کربلا بودم. نماز رو در یه موکب خوندم و دوباره به راه افتادم. ایستگاه های تفتیش زیاد شده بودند. و این آدم رو کمی خسته تر می کرد. هر بار که به یه ایست و بازرسی می رسیدم زیر لب هر چی تکفیری و تفکر تکفیری بود رو لعنت می کردم. تفکر نحسی که بر روی این همه ظلم در دنیا چشم بستند و بخیلانه چشمان بدشگونشون رو دوختند به این زیارت و این حال و هوا.
مثل مسافران در راه مانده اطراف رو می پاییدم تا شاید آشنایی پیدا کنم. سرگردان بودم. بغض گلوم رو می فشرد. غبار راه بر سر و رویم نشسته بود و خسته بودم. خیلی خسته. هر چی که به قلب زمین نزدیک تر میشدم تلاطم درونم زیاد تر میشد. موج های درونم کف برآورده و طغیان کرده بودند. آخ که اون لحظات غریبی چقدر واژه آشنایی بود. غربت درونی کربلا چه بی رحمانه چنگ انداخته بود و گلوی مرا می درید. در این پریشانی آوند شده بودم که از دور گنبد قمر منیر پسر ام البنین، ریسمان های صبرم رو از هم درید. دریا در طوفان گم شد و من مانده بودم و کشتی شکسته ای و امواج سهمگین اضطراب. عباس از دور همچون فانوس راه می نمود و من کشتی شکسته جان می کندم تا به نور منیرش برسم.
آه عباس جان، ز جانم چه می خواهی؟چه تدبیر با من میکنی که آرامش از من گرفته؟ آخر جوان عرب زاده ای از هزار سال پیش، چطور آمده و قلب مرا فتح کرده؟ در میان برگی از تاریخ خوابیده بودم.این چه ناقوسیست که امان از خواب من ربوده؟
یک طرف کوه و یک طرف سنگریزه، یک طرف دشت آباد و یک طرف ریگزار خشکیده. آخر این چه رفاقتیست بر قامت ناساز من؟  عباس جان شهر خاموش دلم از مهتاب روی تو روشن  و جانم به رفاقت تو زنده هست. مرا از خودت دور نکن رفیق جان. محتاج رفاقت هستم حتی اگر بی آبرویی من ساز ناکود سمفونی اعجاز عشق تو باشد.
اشک ها پرده در شده بودند و من به حرم خیره. اونقدر روح از جسمم پریده بود و دور که نفهمیدم چقدر وسط خیابان درنگ کرده بودم. با برخورد یه گاری به پاهام به خودم اومدم. جوانک عراقی بی توجه به من راهش رو گرفت و رفت. و من بی رمق حرکت کردم. خیابان ها رو یادم نیست. حرم، فانوس بود و من کشتی شکسته در تلاطم به سمتش حرکت می کردم.
از کنار موکب کوچکی در یکی از خیابان ها گذشتم. صدای خواندن زیارت عاشورا من رو به داخل موکب کشوند.چند جوان نشسته بودند و زیارت عاشورا می خوندند. من هم کنارشون نشستم و زمزمه کردم.
زیارت عاشورا که تمام شد دوباره راه افتادم. لباس هام به خاطر بارندگی خیلی کثیف شده بودند و لباس اضافه ای همراهم نبود که بپوشم. به خودم گفتم این همه وسیله اضافه آوردی ولی یه دست لباس همراهت نیاوردی. وارد یه خیابون باریک شدم. وسط های کوچه که رسیدم دیدم در یه خونه بازه . حیاط مسقفی داشت که با موکت فرش کرده بود. چند زائر هم اونجا دراز کشیده بودند. انتهای حیاط هم تعدادی پتو بود.
دنبال جایی بودم که بشه کوله رو گذاشت و با خیال راحت رفت سمت حرم. وارد همون خونه شدم. صاحب خانه با چهره ای عبوس کنار در و روی یه صندلی نشسته بود. جواب سلامم رو داد. چند تا از بچه ها دزفول هم اونجا بودند.
لباس ها به شدت گلی و کثیف شده بودند. دنبال یه جایی بودم که لباس ها رو بشورم. متاسفانه به جز یک دست گرم کن لباس دیگه ای با خودم نبرده بودم. در طرف دیگه کوچه یه حسینیه بود که یه حمام داشت. یه دوش گرفتم و لباس ها رو شستم. نمی دونم چرا فکر می کردم یکی دو ساعته خشک میشن و من می تونم برای زیارت به حرم برم. ولی خشک شدنشون تا خود صبح طول کشید.
صاحب خونه فقط اجازه استفاده از یک پتو رو میداد و من هم همون رو انداختم زیرم و روش یه ملحفه انداختم. یه پتو مسافرتی هم با خودم بود که به عنوان رو پوش استفاده کردم. بدون اغراق تا صبح به خودم لرزیدم.
شب قبل با یه پسر هم سن و سال خودم که خرم آبادی بود آشنا شده بودم . صبح که بیدار شدیم با هم راه افتادیم سمت حرم و به خاطر بعد مسافت هم کوله ها رو با خودمون بردیم. بین راه هم یه تیکه نون و یه لیوان شیر برای صبحانه خوردیم.

پ ن: محمد جان این روزها اینجا جات خیلی خالیه. میدونم خودت رو میرسونی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 26 آذر 1396-04:44 ب.ظ

اربعین 96 -3

کنار اولین عمود ایستادم و یه عکس یادگاری با تصویر شهید مهدی نوروزی گرفتم. به شهید نوروزی جدا از کار بزرگی که در دفاع از حرمین شرفین سامرا کرده بود علاقه زیادی دارم. معصومیت و در عین حال شجاعت وصف ناشدنی در چهره شهید هست که انسان رو بهش جذب میکنه.
از همون عمود اول طبق قولی که به خودم داده بودم کتاب مفاتیح رو در دست گرفتم و شروع به خواند ادعیه ها و زیارت نامه ها و در راس اون ها زیارت عاشورا کردم. چندین و چند بار هر دعا رو می خوندم. گاهی اشکم سرازیر میشد و گاهی حین خواندن ادعیه ها وارد دنیای تخیل خودم میشدم. دنیایی که سالهاست باهاش غریبه نیستم.
مسیر پیاده روی شامل دو جاده هست. یه جاده همونی هست که تمام طول اون و در دوطرف موکب هایی برای پذیرایی از زائرین برقرار شده اند و یکی هم جاده ای آسفالته که گاهی خودرویی از لابه لای جمعیت از اون عبور می کرد. به خاطر اینکه سرعتم بیشتر بشه سعی کردم تمام طول مسیر رو در این جاده حرکت کنم.
سال گذشته هر وقت خسته میشدم میرفتم و یه چای می خوردم ولی امسال دیگه از چای هم خبری نبود. تقریبا از همون سال گذشته چای رو مثل قند و شکر ترک کردم. اوایل کمی سخت بود ولی بعدا باهاش کنار اومدم.
در این سفر با خودم عهد کرده بودم به حداقل ها اکتفا کنم. به همین خاطر کمترین مقدار غذا و نوشیدنی رو صرف کردم.  اذان ظهر بود که حوالی عمود 500 رسیده بودم. در یکی از موکب ها که ساختمان به نسبت تمیزی بود وضوع گرفتم و نماز خوندم. چند تاول کف پاهام پیدا شده بود که آزار دهنده بود. کمی پماد به پاهام زدم و کوله رو زیر سرم و کنار دیوار گذاشتم تا چند دقیقه ای استراحت کنم.
همینطور که دراز کشیده بودم چشمم دوخته شد به چند کودک عراقی که کنار هم و در طرف مقابلم نشسته بودند. بی اختیار از حرکاتشون خندم گرفت. مثل آدم بزرگ ها داشتند بحث می کردن و حین بحث پک عمیقی به سیگارشون می زدن. بزرگترینشون به زحمت 12 سالش میشد. در عراق سیگار کشیدن یه فرهنگ جا افتاده هست و متاسفانه در میان نوجوانان هم به شدت فراگیر و پذیرفته شده هست. پسر های عراقی به شکل غیر منطقی آزادی رفتاری دارند و این مورد برای ما که با قید و بند های بیشتری بزرگ شده ایم کمی عجیب و در عین حال با کراهت همراه هست.
چشمانم رو به نیت چند دقیقه خواب بستم و وقتی باز کردم متوجه شدم بیش از دو ساعت در خواب بودم. کوله رو به پشتم انداختم و به راه افتادم. بین راه مختصر غذایی هم خوردم.
بدنم از خواب خوبی که داشتم جان گرفته بود. در همون مسیر آسفالته به حرکتم ادامه دادم و تسبیح در دست ذکر گرفتم. گاهی در طول مسیر غرق در ذکر میشدم و گاهی غرق در مردم اطرافم. زن و شوهر جوان ایرانی با ظاهری مذهبی که حس خوبی را در آدم تداعی می کرد و یا کودکی که هم پای بزرگترها مسیر رو گام به گام طی می کرد. و من غرق میشدم در دنیایی که در ذهنم می ساختم.
هوا گرم نبود. نسیم خنکی می وزید و گاهی چفیه رو که مثل روسری بر سر کرده بودم جابه جا می کرد. هر گوشه چفیه رو به بند های کوله گره شلی زده بودم که مجبور نباشم با دست مراقب نیفتادنش باشم. نسیم در چفیه گشتی می زد و سر و صورتم رو جلا میداد. ذکر ها اینطور عارفانه تر میشدن و من عاشقانه هایم رو با ذکر ها در خیالم می دیدم.
عمود 900 رو رد کرده بودم . آفتاب که کم رنگ شد صدای اذان هم در فضا پیچید. یکی دو تا موکب رو چشمی انداختم تا اینکه به موکب مردم خوب دلواری رسیدم.  یه موکب بزرگ و تقریبا نیمه ساز. کنار یه پیرمرد خوش چهره و خوش صحبت یه جا پیدا کردم و وسایلم رو اونجا گذاشتم. وضوع گرفتم و نماز رو همونجا به جماعت خوندم.
قرار بود زیارت عاشورا که خوانده شده از میان نمازگزاران کوچه باز کنیم و سینه بزنیم. یه روحانی جوان مجلس رو می گردوند.  اشتباها به جای اینکه بگه کوچه باز کنید تا سینه بزنیم گفت کوچه باز کنید تا سفره رو بندازیم. ولی دیگه فرصت نشد که صحبتش رو اصلاح کنه. بچه های خادم در یک چشم به هم زدن سفره رو پهن کرده بودند. خیلی تو ذوقم خورد . سینه زنی بوشهری ها رو دوست داشتم.
بعد از شام رفتم و دراز کشیدم. سمت راستم همون پیرمرد دوست داشتنی بود و سمت راستم یه مرد جوان اهل اصفهان. کمی با هم صحبت کردیم تا اینکه من به خواب رفتم. حوالی ساعت 3 شب از خواب بیدار شدم و از میون انبوه زواری که فشرده در کنار هم خوابیده بودند رفتم بیرون تا بتونم وضوع بگیرم. کنار وضوخانه دو تا حمام موقت ساخته شده بود. کسی در حمام ها نبود. وسایل حمام رو آوردم و یه دوش گرفتم. حس بی نهایت خوبی بود. اینطور جاهاست که انسان می تونه قدر نعمت هایی که همیشه در دسترس هستن و عادی میشن رو درک کرد.
نماز رو خوندم و وسایل رو جمع کردم. هنوز خیلی از زوار خواب بودن. برام جای تعجب بود که این همه راه رو برای یه سفر معنوی طی میکنند ولی به خاطر یه خورده خواب بیشتر نمازشون قضا میشد. هر چند که این داستان چوپان و شعبان همیشه اینطور مواقع سیلی میشه و در گوشم نواخته میشه.
از موکب بیرون زدم و همون نزدیکی ها یه تیکه نون و یه لیوان شیر برای صبحانه گرفتم. هوا عالی بود. شب قبل بارون زده بود و از غبار دیروز دیگه خبری نبود. آسمان همچنان از ابر پوشیده شده بود. به سبک روز قبل شروع کردم به خواندن زیارت عاشورا و ادعیه. یکی دو ساعت راه رفتم که حوالی شهر حیدریه بارون گرفت. اوایل هم لذت بخش بود و هم قابل تحمل ولی کمی که گذشت به خاطر شدت بارون مجبور شدم در یه موکب توقف کنم.
صاحب موکب سریع  یه کیسه زباله بزرگ بهم داد که یک طرفش رو از طول پاره کردم و روی سر و کوله کشیدم. اینطوری میشد به راه ادامه دادم. کمی سرعتم کم شده بود ولی واقعا در اون حال، لذت ذکر گفتن خیلی بیشتر میشد. در طول مسیر گاهی بارون شدت می گرفت و گاهی آسمان تاملی می کرد. بعد از شهر حیدریه ایست و بازرسی ها شروع شدند و تقریبا هر 100 عمود یک ایست و بازرسی وجود داشت.
عمود 1200 رو که رد کردم صدای اذان ظهر من رو به خودم آورد. در یه موکب نمازی خوندم و از اونجا که لذت خواب شیرین روز قبل هنوز زیر زبونم بود یه چرت طولانی در موکب زدم. بیدار که شدم گرسنگی بد جور اذیتم می کرد. تمام طول مسیر رو چیزی نخورده بودم. همینکه خواستم بلند بشم و برای خوردن نهار برم بیرون دیدم یه بنده خدایی که کنارم خواب بود و چند دقیقه پیش بیدار شده و رفته بود بیرون با دو ظرف قرمه سبزی برگشت. یکیشون رو خودش باز کرد و یکیشون رو کنار من گذاشت.گفت دیدم خلوت بود برای شما هم گرفتم.
نهار رو که خوردیم با همون دوست مسیری رو طی کردیم و از هم جدا شدیم. بقیه مسیر رو بدون هیچ اتفاق خاصی طی کردم. تا نزدیکی های کربلا که تعداد موکب ها بیشتر شده بود و البته هر قدم که برداشته میشد تپش قلبم هم بیشتر میشد. 

پ ن: محمد راستش با این بی خبری هایی که از خودت برای من گذاشتی نمیدونم به یادت بودن دیگه عاقلانه هست یا نه؟ ولی از ذهنم خارج نمیشی. کاش اون خواب رو هیچ وقت ندیده بودم. هنوز که هنوزه نمی دونم حکمت اون خواب چیه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-08:40 ق.ظ

کوزه گر


به آب دیده، خاکم آب دادی
نوازیدی، شکل دادی، آفریدی
به گرمای وجودت پروریدی
از آن بی خاصیت خاصی پدیدی
همه نازم به ناز کوزه گر بود
مرا کی این خیالم با دگر بود؟
به خود گفتم اگر طوفان بگیرد
مرا یک خش ز بیدادش نگیرد
نسیمی آمد و آشفته گشتی
زدی سنگی و پیکر را شکستی
مرا از این  شکستنها  باک نیست
که خاکی زاده را جز خاک نیست
چو از سستی بسازند پیکرت را
نباشد جز شکستن عاقبت را
ولیکن یک سوالی ناب دارم
روانی آشفته و بی تاب دارم
چرا سنگی که جانم را شکستست
ز دست کوزه گر پرتاب گشتست؟
((پژمان))

پ ن: دلم گرفته. دعام کنید

پ ن: محمد جان به یادت هستم برادر





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:دوشنبه 13 آذر 1396-10:15 ق.ظ

اربعین 96 - 2

جمعیت موج میزد. حرم از همه اربعینی شلوغ تر بود. اطراف حرم پر شده بود از بی نوایانی که منتظر بودند تا در وقت نماز علی (ع) به رکوع بره و از شاه نجف انگشتر حاجتشون رو بگیرن. به سختی تونستم وارد محوطه حرم بشم. به آقا امیر المومنین سلام دادم و قبل از اینکه برم و ضریح رو زیارت کنم یه مهر و یه گوشه پیدا کردم برای خوندن زیارت نامه و نماز.
حرم آقا امیر المومنین غربت داره و این غربت من رو که پریشان بودم بی سروسامان تر می کرد. آشفته تر میشدم. واقعا محتاج سبک شدن بودم. محتاج یه دریا اشک ریختن. نیاز آشفته ام کرده بود. این حاجت ناروا شده بی طاقتیم رو نیشتر میزد. اومده بودم حاجت بگیرم ولی دم به دم حالم بدتر میشد. انگار در کامم زهر می ریختند. حسی بین بیم و امید درون رو متلاطم می کرد. خیلی چیزها یادم نمیاد. مسیرها، آدم ها، موکب ها. درست برعکس سالهای قبل که همه چیز در ذهنم حک میشد.
از نماز که فارغ شدم با حیدر حیدر شیعیان علی (ع) رفتم داخل حرم. با موج همراه شدم. گریه می کردم و اشک می ریختم  ولی بغضم نمی ترکید.  در اون موج خروشان عشق حیدری دستانم بر ضریح بوسه زد و با همون موج کنار رفتم. کنار دیوار و روبه روی ضریح جایی به اندازه ایستادن پیدا کردم.
گه گاهی جوانی رو میدیدم که به پهنای صورتش اشک جاری بود و صدای هق هق گریه اشک فضا رو آهنگین کرده بود. و این من بودم که غبطه می خودم به این دلی که شکسته شده بود و اشک هایی که جاری بودند. چشمانم خشک نبودند ولی دلم به کویری می ماند که یک باران و دو باران کفایت اون همه خشکی و تفتیدگی رو نمی کرد. با هر تلاشی که بود نماز ظهر و عصر رو در نزدیکی ها ضریح خوندم. میدونستم آقا نظر کرده بود و اذن فرموده بود که تونسته بودم زائرشون بشم ولی چه کنم که سبک نمی شدم. اونقدر اشک ریخته بودم که تشنگی درونم رو می سوخت ولی دل آرام نگرفت که نگرفت.
در حرم آقا امیرالمومنین از مشربه ها سیراب شدم و گوشه ای از حجره ها، رو به حرم نشستم. دلم روضه می خواست. روضه درست و حسابی. کمی اونطرف تر گروهی از جوانان آذری شور گرفته بودند و روضه ابوالفضل رو برای آقا امیر المومنین می خوندن. جوان بودنشون دلم رو کباب می کرد. گریه هاشون عجیب سیلی میشد و در گوشم نواخته میشد. با گریه اونها گریه می کردم.
پدر جوانی کنارم نشسته بود. پاهاش رو کشیده بود و کودکش روی پاهاش آرام دراز کشیده بود. اونقدر آرام که آرامش من رو در هم می کوبید. با چشمانی که از زلالی به آبی آسمان طعنه میزد. کودک نوپا چشم در چشمان من دوخته بود و من همچون مجرمی که جرمش هویدا شده بود از اون نگاه می دزدیدم.
در تلاش برای فرار از خود بودم که پیرمردی در هیبت مرشد ها کنارم نشست. کنار کنار نه. به اندازه یک آدم بین من و اون فاصله بود. شروع کرد مرشدانه ذکر علی (ع) گفتن. آخ چنان حیدر حیدر می گفت که روح پرواز می کرد. روضه ای جانانه به پا کرد. رو به حرم آقا امیرالمومنین از عباس گفتن جرئت می خواد، از کربلا گفتن جسارت می خواد. آقا اذن داده بود که دل ما کباب شود و شد. اندکی سبک شده بودم. و غروب نزدیک بود.
دلم از حرم آقا امیرالمومنین کنده نمیشد. دلم می خواست یه تکیه کاشی میشدم و من رو میزاشتن یه گوشه حرم.ولی در آخر کار، دل ماند و من تنهاتر از قبل از حرم خارج شدم.
گرسنه بودم و البته تشنه. با مادر تماس گرفتم و تصویری ارتباط برقرار کردیم. بین راه مختصر غذایی خوردم.
بعد هم راه افتادم سمت وادی السلام.دعا و زیارت مختصری خوندم و به سمت خروجی نجف حرکت کردم. کمتر از یک ساعت به غروب مانده و من کوچه ها و خیابان های نجف رو به سمت طریق الحسین طی می کردم. علی رغم داشتن ماسک، غبار باعث شده بود به شدت حساسیت پیدا کنم و عطسه امانم رو بریده بود. یه قرص ضد حساسیت خوردم و به راهم ادامه دادم. کمی که گذشت اثر خواب آوری دارو نمایان شد. به سختی قدم برمی داشتم. عزمم جزم بود که هر طوری شده قبل از اذان به اولین عمود برسم. ولی کمتر از یک ربع به اذان مانده بود که دیگه حس کردم نمی تونم قدم از قدم بردارم. خواستم چند لحظه روی صندلی کنار یکی از خانه ها بنشینم و استراحت کنم ولی به سرعت جوانی به سمتم اومد و به فارسی گفت که نزدیک اذان هست بیا نماز رو خانه ما بخون و بعد برو. منم بی اختیار و بدون تعارف دنبالش راه افتادم.
خونه بسیار تمیز و مرتبی بود. تقریبا همه هم به زبان فارسی صحبت می کردند. اون لحظه خیلی متوجه نبودم.من رو برد سمت بزرگترین و بهترین اتاق خونه. منم وسایلم رو همون دم در گذاشتم که دیدم خودش کوله رو برداشت و گذاشت بالای اتاق. وضوع گرفتم و نماز خوندم. به سختی خودم رو نگه داشته بودم. بی اختیار دراز کشیدم و به خواب رفتم. یک ساعت بعد با صدای چند زائر دیگه بیدار شدم. ایرانی بودند و اهل کرمانشاه. بار اولی بود که به عراق می آمدند. و متعجب از مهمان نوازی های عراقی ها شده بودند.
حساسیتم کمی بهتر شده بود. تا به خودم آومدم صاحبخانه سفره شام رو  پهن کرد. میون یکی از پسرهای صاحب خونه یه جوان حدود 25 ساله بود که خیلی آشنا به نظرم رسید. وقتی ازش سوال کردم گفت که در اهواز فروشگاه وسایل رایانه ای داره. اون لحظه یادم افتاد که چندین باز از ایشون خرید کرده بودم. عرب اهوازی بودند و ظاهرا پدرشون روحانی بود و در نجف هم یه همسر دیگه داشت و گاهی بچه ها برای دیدن برادر و خواهر های عراقیشون به نجف می اومدند.
بعد از شام خیلی زود به خواب رفتم و با صدای اذان صبح بیدار شدم. بعد از نماز بی درنگ حرکت کردم و در مسیر برای صبحانه یه لیوان شیر و یه تیکه نون خوردم. هنوز هوا روشن نشده بود که به اولین عمود رسیدم. برام جالب بود که روی اولین عمود عکس شهید مهدی نوروزی که ملقب به شیر سامرا بودند نصب شده بود.
نجف پشت سرم بود و کربلا روبه رو، درحالی که در امتحانی مردود شده بودم و یا حداقل اینکه با نمره ای حداقلی قبول. حس خوبی نداشتم. یه حس تلخ مشابه اونچه بعد از پشت سر گذاشتن یه امتحان سخت به آدم دست میده. امتحانی که نتیجه اون  رضایت بخش نیست.
همون زمانی که وارد نجف شدم و قبل از رسیدن به حرم آقا امیر المومنین، حین پیاده روی یه جوان هندی که همراه خانواده برای زیارت به عراق اومده بودند بهم نزدیک شد. به انگلیسی بهم توضیح داد که برای زیارت به عراق اومدن ولی الان پولشون تموم شده و برای برگشت به مرز ایران پولی ندارن.البته برای مسیر ایران تا هند بلیط تهیه کرده بودند.
از به یاد آوردنش حس خوبی ندارم. این آزمونی بود که به خوبی از پسش برنیومدم. منیت دست هام رو بست. برای یه لحظه خدا رو فراموش کردم و غرق در خودم شدم. ترس برم داشت.
شیطان هم بیکار ننشست. در گوشم زمزمه می کرد. نکنه در راه بی پول بشی؟ اینجا و در این کشور غریب کسی نیست که کمکت کنه. حالا از کجا معلوم بتونی کربلا عابر بانک گیر بیاری؟
به جیبم نگاه کردم. پول خیلی زیادی همراهم نبود. شاید کمی بیشتر از خرج سفرم. با شرمندگی عذر خواهی کردم و به راهم ادامه دادم. چند قدم دور نشده بود که طاقت نیاوردم. مقداری از پول های همراهم رو با خساست جدا کردم. بدون اینکه بیشتر فکر کنم برگشتم و به جوان هندی دادم. منتظر تشکر نشدم. سریع حرکت کردم.
میدونستم اگه همه پولی رو هم که همراهم بود بهشون میدادم باز اونقدر نمیشد که همه بتونن باهاش برن تا مرز ایران. میدونستم حتی ممکن بود که دروغ بگن. ولی من حالم از این ها خراب نبود. حالم از اینها خراب بود که من بدون توجه به مقصدم نگران شدم و ترسیدم. ترسیدم از تنهایی، از غربت و از بی پولی در کشوری غریب.
نمی دونم چطور توضیح بدم ولی مطمئنم اون ماجرا امتحان اربعین من بود. امتحانی برای خرد کردن من. برای شکستن توهم خوب بودنی که در خود حس کرده بودم. توهمی از یک وجود بخشنده در درونم. یک منیت، یک شیطان درون.
اون لحظه خدا از یادم رفته بود. جلوی چشمانم به جای اعتماد به خدا، ترس آویخته شده بود. من باید دست خالی به کربلا می رسیدم. باید خرد شده و بی کس، بی پول، گدای گدا به کربلا می رسیدم. ولی نشدم و من مردود این ماجرا شدم.
هنوز هم به یاد آوردنش برام سخته. برام سنگینه. برام تلخه.

پ ن: داداش محمد عزیز. هر روز به خونت سر میزنم شاید اومده باشی. ولی اثری ازت نیست. کجایی برادر؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-01:38 ب.ظ

اربعین 96 - 1

چهارشنبه زودتر از محل کارم خارج شدم. حس و حالم خیلی خوب نبود. راستش بد هم نبود. دلشوره داشتم. اضطرابی شبیه بی سر و سامانی. این حس آوند بودن رو قبلا هم تجربه کرده بودم. باهاش غریبه نبودم. میدونستم حالا حالا ها دست از سرم بر نمیداره. رفتم خونه و یه دوش گرفتم. مادر از چند روز قبل اومده بود خونه من و میهمانم بود. آبجی کوچیکه رو سپرده بودم که بیاد تا من برمی گردم مراقب مادر باشه.
واقعیت ماجرا این بود که دلهره داشتم. یه دلهره بزرگ از نشدن اونچیزی که باید بعد این سفر اتفاق می افتاد. لباس سرتا پا مشکی رو اتو کرده وبال رخت آویز کرده بودم. شب قبل هم کوله پشتی پر شده بود از اون چیزهایی که مثل سالهای قبل خیلی هاش اصلا به دردم نخورده بود و امسال هم دوباره تکرار شد.
ساعت 6 عصر،  کوله رو انداختم رو پشتم و زدم بیرون. مادر قرآن گرفته بود و یه کاسه آب. از پله ها که پایین میومدم صدای شلپ آب پشت سرم شنیده شد. برنگشتم عقب.
این سفر قرار بود تنها گام بردارم. قرار بود تمام لحظاتش پر باشه از ذکر و دعا و زیارت. دیگه قرار نبود همسفری باشه که مثل سالهای قبل نق زدن هاشون حوصله آدم رو سر ببره. این سفر مثل سفرهای دیگه نبود. پر شده بودم از یه حس نیاز بی اغنا. راستش رو بخواید گول خوردم . یه نفر تمام طول سفر وبال گردنم شده بود. یه نفر که جلوی چشمم رو گرفته بود و نمیزاشت زیبایی ها این سفر رو درست و حسابی بچشم. یه نفر که سالهای پیش با خودم نبرده بودمش. و همین نبردن باعث یه عالمه لذت شده بود. نه گذرنامه ای داشت و نه مجوزی. پنهانی با من از مرز گذشت. حضور سنگینش آزارم میداد. و اشتباهم این بود که اونو پشت مرز جا نزاشتم.
اینبار یه من همراه من شد. یه من که خودش رو به من تحمیل کرد. یه من که حاصل اوج نیازمندی من بود. نیازی که پرده ای شده بود جلوی چشمانم. نیازی که یک گل شده بود و من خیره به اون. و غافل از گلستانی که همه اطرافم رو فراگرفته بود.
 حدود ساعت 10 شب از مرز گذشتم. مرز شلوغ نبود. خیلی مانده بود تا اربعین و زوار ترجیح میدادند روز از مرز عبور کنند. قبل از مرز شام مختصری خوردم. ولی دلهره حالم رو دگرگون می کرد.
به راحتی اتوبوسی به مقصد نجف پیدا شد که گویا فقط منتظر مانده بود که من از مرز خارج شوم تا اون هم  تکمیل بشه و به راه بیوفته. خوب،  عراق بود و من انتظاری نداشتم که یه اتوبوس درجه یک باشه. همین که در اون موقع شب وسیله گیر آمده بود باید خدا رو شکر می کردم. هر چند که این صندلی کنار راننده بود و من باید دم به دقیقه برای تفتیش پایین می آمدم تا سربازهای سیگار به دست عراقی وارد اتوبوس شوند. راننده هم سیگار یک لحظه از دستش نمی افتاد و من فحش بود که زیر لب نثارش می کردم و نثار پدر مخترع سیگار.
 راننده هم که گویا از نحوه صلوات فرستادن ما ایرانی ها خوشش اومده باشه مدام یه چیزی میگفت و بلند صلوات می فرستاد. ولی با تمام این تفاسیر چند ساعتی را در طول مسیر خواب بودم.
برای نماز صبح تقریبا به نزدیکی های نجف رسیده بودیم. برای صبحانه و نماز کمی صبر کردیم و بعد دوباره حرکت کردیم. و حدود یک ساعت بعد به نجف رسیدیم. تو این سالها که به عراق سفر کردم هیچ وقت نجف رو دوست نداشتم. حس غربتی که نجف داره روح رو سمت غرق شدن می بره. انگار آدم رو خفه میکنن.
اتوبوس یه جایی میون شهر ما رو پیاده کرد و ما هم پیاده راه افتادیم سمت حرم. میون اون کوچه های نیمه مخروبه یه خونه بود که سخاوتمندانه در رو باز گذاشته بود تا زوار بتونن از امکانات خونه استفاده کنند. دست و صورتی شستم و تجدید وضو کردم. همون اطراف هم یه سیمکارت عراقی و یه هفته اینترنت نامحدود گرفتم. و به سمت حرم حرکت کردم.
کوچه پس کوچه ها رو رد کردم و حدود نیم ساعت بعد، از اول بازار تونستم گنبد بارگاه حضرت امیر رو ببینم. خدا میدونه اگر هزار هزار سال دیگه هم بگذره، دنیا از علی (ع) غریب تر پیدا نمیکنه. انگار غربت با علی (ع) زاده شده. هیچ وقت از دیدن حرم آقا امیرالمونین دلشاد نشدم. همیشه غربتش نشسته روی حنجره ام و راه نفسم رو بسته.
هر سال خدا که میشه موقع رفتن میگم امسال دست خالی میرم ولی باز این کوله، مزاحم میشه و میوفته روی دست من. نزدیک حرم که شدم گذرنامه و پولها رو برداشتم و کوله رو انداختم یه کنج  که سر راه نباشه. بند کفش ها رو به هم گره زدم و گذاشتم کنارش. گفتم یا امیر المومنین اینها امانت زائر شماست. اگر نبردنشون که شکر وگرنه حلال هر کسی که ببره. بعد هم موبایل رو تحویل دادم و رفتم داخل حرم.    

پ ن 1: محمد خیلی دعات کردم. شب اولی که در مسیر پیاده روی خوابیدم، خواب دیدم که شهید شدی. بیشتر مضطرب شدم.
پ ن 2: در تمام حرم هایی که توفیق زیارت داشتم، همه دوستان به ویژه عزیزانی که سفارش فرموده بودند رو ویژه دعا کردم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 3 آبان 1396-03:28 ب.ظ

چند قدم تا کربلا

نزدیک می شود و نزدیکتر.
هر چه نزدیک تر من بی قرار تر. هر چه نزدیک تر من آشفته تر.
بار خدایا، این لحظه وصال است یا کوره التهاب؟ این نوشیدن جام مستی است یا شوکران اضطراب؟
چند قدم بیشتر نمانده تا بوییدن خدا، تا طواف قبله گاه. و باز نمی دانم،  نمی دانم این قاعده را که وصل شور می کاهد یا طاقت و توان و جسم و جان؟
آخر این چه رسمیست که همه از باده مست می شوند و من از باد. از آن نسیمی که از عراق می وزد و هر لحظه بر قرار، تلنگر می زند که چه مانده ای؟ حسین (ع) هست و کربلا و عباس و آب.
اربعین حسین (ع) میزبان می شود و همه کائنات میهمان. آن گوشه هم عباس ماه می شود و دلم به اجبار جزر و مدش به التهاب دچار.
اربعین که می شود هر دو شرمنده می شویم. من شرمنده پای بی رمق و آب شرمنده دستان عباس. آب سالهاست حرمت دلم را شکسته است.از آن زمان که شنیدم مشک پر بود و کویر لبان ابوالفضل بی باران.
راستی چه قشنگ قافیه ها جور شد: مهریه مادر و عباس و آب.


پ ن 1: ان شاالله لطف خداوند شامل این حقیر بشه، هفته آینده عازم کربلا میشم. التماس دعا

پ ن 2: محمد جان خیلی به یادت هستم داداش. کربلا ویژه دعات میکنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :پژمان *
تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-07:17 ق.ظ

فرشته هایی با پیکر انسانی

خداوند در مسیر زندگی همه آدم ها فرشته هایی قرار میده که درست همون وقت که نیاز دارن به دادشون میرسن. فرشته هایی که گاهی مسیر باطل زندگی یه فردی رو عوض میکنن. گاهی این فرشته ها رو خودمون فراخوان میکنیم و البته اغلب اوقات خداوند بدون درخواست ما اون ها رو سر راهمون قرار میده.
کلاس اول رو در یه دبستان شروع کردم که خیلی برام جالب بود. جالب از این نظر که تا حالا یه محیطی به اون بزرگی رو تجربه نکرده بودم. به نظرم خیلی خیلی بزرگ می اومد. حتی الان که بهش فکر می کنم یادم نمیاد محوطه مدرسه آخرش به کجا ختم میشد. اون روزها رو دقیقا به خاطر دارم. وقتی کتاب ها رو داخل کیفم گذاشتند دل تو دلم نبود تا برسم خونه و برگ برگشون رو ببینم. روزهای شیرین و تجربه جدیدی بود که از یاد آوریش لذت می برم.
هنوز مهر به پایان نرسیده بود که پدر منتقل شد به یه شهر دیگه. من معنی انتقالی رو نمی دونستم ولی همینکه بهم گفتن قراره بریم شهری که مادر بزرگ زندگی میکنه، برام کافی بود تا همه اون لذت های شیرین روزهای اول مدرسه رو پشت سر بزارم. همه میدونستن که من عاشق مادربزرگ بودم و البته هنوز هم هستم. هنوزی که 6 سال از رفتنش میگذره.
دهه شصتی ها مصیبت سه شیفته بودن کلاس ها رو خوب درک میکنن. کلاس های قدیمی که سانت به سانتش دانش آموز می چپاندن روی هم. هر نیمکت رو سه نفر صاحب میشد و روی اون با مداد مرز بندی میشد. مرز بندی که دقتش بالاتر از نقشه های سازمان جغرافیایی کشور بود. و وقتی که از این مرز تخطی میشد دیگه سازمان مللی نبود که میانجی گری کنه. در جا جنگ صورت می گرفت. و بیچاره اون نفری بود که همیشه مجبور بود وسط بشینه.
شهر جدید هر چند مرکز استان بود ولی اون زمان ها مثل اکثر شهرها خیلی بزرگ نبود. مادر پرونده در دست تمام شهر رو زیر پا گذاشت ولی دریغ از مدرسه ای که بیست سانت جا برای یه پسر بچه کنجکاو و بچه ننه مثل من توش پیدا بشه. مدرسه های بالا شهر تکمیل بودند. محله های متوسط هم جایی نداشتند. ناچاراً مادر رفت سمت پایین شهر و ناچارا من رو در  یه مدرسه  ثبت نام کرد. اون موقع ها توی اون شهر مدرسه های غیر انتفاعی هنوز جوانه نزده بودند. همه بچه ها کنار هم بودند. فقیر و غنی و ما که بچه کارمند بودیم و متوسط محسوب میشدیم. فاصله مدرسه و خونه خیلی زیاد بود. از روی اجبار آبجی بزرگه رو هم مدرسه دخترونه کناریش ثبت نام کردند که مراقب من باشه. اوایل مادر ما رو میرسوند مدرسه و بعد از تمام شدن کلاس ها میومد سراغمون. ولی یه خورده که گذشت ذهن استقلال طلب من پاش رو در یک کفش کرد که نباید بیای دنبالم.
بچه دهه شصتی که باشی برات فرق نمیکنه که همکلاست پایین شهری باشه یا بالا شهری. با همدیگه خوش هستین. برات فرق نمی کنه که همکلاست پدرش غسال باشه و خونه اون ها درست کنار غسالخانه روبروی مدرسه باشه. حتی نمی دونی مرده چیه. یه روز همین همکلاست میبره از پشت یه پنجره بهت مرده نشون میده و تو اصلا نمی ترسی. همش با خودت میگی مگه کسی که خوابه ترس داره؟
بین همه اون بچه ها که پدراشون در بهترین حالت کارگرهای روز مزد بودند من سر وضع مرتب تری داشتم و البته به مدد تربیت مادر، رفتار مودبانه تری هم با معلمین داشتم. همه پرسنل مدرسه خانم بودند. و گل سر سبد همه اون ها خانم کاکاوند معلم کلاس اولم. ماجراهای من و ایشون خودش چند پست جداگانه میطلبه.
خلاصه اینکه بین اون همه دانش آموز گل سر سبد بودم و شیطنت های مودبانه ام باعث شده بود بیشتر مورد توجه قرار بگیرم. کلاس اول گذشت و من طاقت دوری از معلمم رو نداشتم. به سختی جدا شدیم. باهاش شرط کردم که حتما باید بیاد و من رو ببینه. بگذریم که هیچ وقت نیومد. و الان سالهاست ازش خبری ندارم.
کلاس دوم شروع شد و من تصورم از همه معلم ها یکی بود مثل خانم کاکاوند. اصلا تصور دیگه ای نمی تونستم داشته باشم. تا اینکه خداوند بهم نشون داد آدم ها روی دیگه ای می تونن داشته باشند. از معلم جدیدم متنفر بودم. اینبار مدرسه ای که رفته بودم مدرسه بالاشهری ها بود و رفتار معلم ها خط مرز واضحی از بالاشهری، متوسط و پایین شهری داشت.
به یکباره دنیای شیرین مدرسه که هر لحظه اون برام پر از چیزهای رنگارنگ و شیرین بود تبدیل به یه دنیای خاکستری شد. اصلا همون موقع ها بود که از جوهر پاک کن بدم اومد. از دو رنگ بودن اون بدم میومد. همون موقع ها که معلم، جلوی خودم با یه جوهر پاک کن لعنتی کلمات درست رو پاک می کرد و به جاش دیکته دوست داشتنی من رو خیلی ماهرانه پر می کرد از غلط های کریح و زشت.
میگفت فردا حتما پدرت باید بیاد. اون موقع ها نمی دونستم چرا معلمم اصرار میکنه پدرت باید بیاد. چرا مادرم نیاد؟ اونقدر ماهرانه من رو دروغگو جلوه داده بود که حتی مادر هم حرکت پلیدانه معلم رو باورش نمیشد.
همه چیز مدرسه برام زننده بود. حتی حیاط پر از گل و گیاه. البته همه به جز درخت اناری که اون وسط بود و یه انار اون بالا بالاها برای خودش دیده بانی می کرد. همون موقع عاشق انار شدم.
کفش پاشنه بلند می پوشید.چند ماه از سال که گذشت دیگه نیازی نبود غلط های املایی رو اون پاک کنه. خودم باورم شده بود نمی تونم. پس درس نمی خوندم. فقط دنبال فرصتی بودم که زشتی هاش رو جبران کنم. از صدای تق و تق کفش های پاشنه بلدش متنفر بودم. یه روز بهش گفتم یا این کفش ها رو عوض کن یا میزنمشون تو سرت. جیغ کشید رفت دفتر مدیر مدرسه نشست. گفت می خواد من رو بزنه. پدرم که اومد با عشوه به پدرم گفت: آقای ... پسرتون کاری میکنه کارستون. دچار اختلال رفتاره. به نظرم بهتره با هم ببریمش پیش روانشناس. یادمه پدرم اون موقع سرش داد زد. گفت خانم این چه حرفیه جلو بچه میزنید؟
اون موقع ها نمی دونستم چی شد که بابا به مادر میگفت من دیگه مدرسه پژمان نمیرم اگر گفتن ولیش بیاد شما برو. من خیلی خجالت میکشیدم. فکر می کردم من سرشکستشون کردم.ولی خانم معلم همچنان اصرار داشت که پدرم باید بیاد. میگفت مادرش بچه ننه بارش آورده ولی پدرش باید باشه تا منطقی صحبت کنیم. بزرگتر که شدم فهمیدم ماجرا چی بوده و پدرم چرا دیگه نمی خواست بیاد مدرسه ما و معلم پیر دختر مجرد من رو ببینه.  هیچ وقت یادم نمیره چطور هدیه روز معلم من رو مسخره کرد.
اون سال به بدترین شکل گذشت. دیگه بدبین شده بودم. روحم خرد شده بود و مدرسه برام مثل شکنجه گاه به نظر می اومد. معلم کلاس سوم هم بهتر از معلم سال قبل نبود. دیگه رسما شاگرد تنبل و خنگ کلاس بودم.  هر بهانه ای می آوردم تا مدرسه نروم. از دل درد های ساختگی تا دعوا و ...
کابوس مدرسه و تمسخرهای معلم و همکلاس ها رهام نمی کرد. تنها چیزی که برام خوشایند بود صدای اذان ظهری بود که از مسجد نزدیک به مدرسه پخش می شد و نوید تمام شدن ساعات زجر آور مدرسه رو میداد. اون سال هم با تمام بدی هاش گذشت و من رفتم کلاس چهارم.
اول مهر طبق معمول داشتند من رو به مسلخ گاه می بردند. رفتم نشستم سر کلاس. منتظر بودم یه دیو و اژدهای دیگه بیاد  و بگه من معلمتون هستم. دقیقا یادم نیست چطور خودش رو معرفی کرد. یه خانم میانسال و کمی چاق. باورم بود که این هم یه دیو پلیده و باید از همین الان در مقابلش سنگر می گرفتم. مدرسه یه دفتر چه بهمون داده بود که اگر خانواده ها شکایتی یا نکته ای دارند در اون بنویسند و معلم و مدیر مدرسه پیگیری کنند. روز اول که به خونه برگشتم تا تنوستم از بدی این معلم گفتم. از تبعیض ها و حرف هایی که بهم زده. مادر هم ناراحت شد و در دفترچه یه یاداشت طولانی نوشت و به معلم اعتراض کرد.
من هم روز بعد  پیروزمندانه از اینکه حیله کارسازی به کار برده بودم دفترچه رو به مدیر مدرسه دادم. با خودم گفتم الان مدیر سرزنشش میکنه و اون هم میاد سر کلاس جلوی همه من رو کتک میزنه. منم لج میکنم و میگم دیگه این مدرسه نمیرم و مجبور میشن من رو از این مدرسه ببرن یه مدرسه دیگه.
قلبم تاپ تاپ می کرد. منتظر بودم هر لحظه خانم معلم بیاد و کار رو یکسره کنه. خانم معلم اومد و نشست سر کلاس. درس رو شروع کرد و چیزی نگفت. اصلا به من نگاه هم نکرد. با خودم می گفتم این دیو حتما داره نقشه میکشه چطور من رو اذیت کنه که دلش خنک بشه. ولی زنگ آخر هم تموم شد و خبری نشد.
با صدای زنگ، کلاس درس تموم شد و بچه همه رفتن بیرون. منم داشتم وسایلم رو جمع می کردم که برم. که خانم معلم گفت پژمان بمون باهات کار دارم.
به خودم گفتم کارم تمومه. می خواد شاهدی نباشه و من رو اونقدر بزنه که شهید بشم. اون موقع ها هر وقت می خواستن کسی رو تنبیه کنن می گفتن اونقدر میزنیمت تا شهید بشی. شاید این جمله برگرفته از فیلم هایی بود که در اون عراقی ها اسرای ایرانی رو اونقدر میزدند تا شهید میشدند.
با ترس رفتم نزدیکش.بهم گفت فردا به مادرت بگو بیاد مدرسه. گفتم اجازه خانم مادرم نمی تونه بیاد. و خداییش مادرم هم اون سال حتی یکبار با معلمم رو به رو نشد.
دستم رو گرفت و بی مقدمه سرم رو بوسید. گفت پسرم ببخشید اگه حرفی زدم که ناراحت شدی و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از کلاس رفت و البته همون لحظه یه چیز دیگه هم با خودش برد و اون قلب من بود.
در یه برزخ بودم. انتظارم چیز دیگه ای بود. با خودم میگفتم نکنه این یه دام هست و می خواد بعدا بیشتر اذیتم کنه؟ هم خوشحال بودم و هم یه حس مبهم داشتم. روی هوا راه میرفتم. تا خونه رو دویدم. ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم و گفتم معلمم گفته حتما باید بیای. مادر که دسته گل من رو فهمیده بود خیلی ناراحت شد. گفت پژمان من نمیام مدرسه اصلا خجالت میکشم با اون همه اعتراضی که در یاداشت نوشتم معلمت رو ببینم.
روز بعد دیکته داشتیم. از ذوق تا شب درس خوندم و تمرین کردم. روز بعد دیکته 18 شدم. اونقدر برام هیجان انگیز بود که به هرکی می رسیدم نشونش میدادم. چند تا همکلاس سالهای قبل داشتم که به من تنبل و خنگ می گفتن. اون سال در کلاس یه معلم دیگه بودند. همینکه زنگ تفریح شد رفتم و نمره دیکته رو بهشون نشون دادم. میگفتن دروغ میگی. این نمره رو خودت گذاشتی. بردمشون پیش خانم معلم، گفتم خانم مگه نه که این نمره منه؟ خانم معلم هم گفت بله. نمره پژمانه. البته باید بهش نمره 20 میدادم ولی 18 دادم که بیشتر تمرین کنه. بچه ها با تعجب بهم نگاه می کردن و من غرق در شادی بودم.
اون سال تمام شد و خانم طولابی، معلم عزیز من هم رفت یه مدرسه دیگه ولی من دیگه  شاگرد تنبل کلاس نبودم. خانم طولابی رو دیگه هیچ وقت ندیدم. نمی دونم الان کجا هستند. ولی در دنیا و آخرت براش بهترین ها رو آرزو میکنم.خانم طولابی همون فرشته ای بود که سر راهم من قرار گرفت و خاطره اون دیو رو از ذهن من برد. هر چند هر دو نفر اون ها رو بخشیدم.



پ ن: سلام محمد جان. خوشحالم که یه نشونه ازت پیدا کردم. حداقل الان میدونم زنده ای. خدا رو شکر



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...